معرفی «عروس بید»
رادیو زمانه: سومین مجموعه داستان یوسف علیخانی با نام«عروس بيد» به تازگی توسط نشر آموت در ۱۹۲ صفحه و با قیمت ۴۰۰۰تومان منتشر شده است. داستان‌های اين کتاب نيز مانند دو مجموعه‌ی داستان اول اين نويسنده در فضايی جادويی و وهم‌آلود اتفاق می‌افتند.
«پناه بر خدا»، «آقای غار»، «هراسانه»، «پنجه»، «رتيل»، «جان‌قربان»، «عروس بيد»، «مرده‌گير»، «بيل سر آقا» و «پيربی بی» ۱۰ داستان مجموعه‌ی «عروس بيد» اند.
یوسف علیخانی در آثار پیشین‌اش موفق شده بود با مهارت یک روستای خالی از جمعیت را که در آن فقط چند روستایی سالخورده روزگار می‌گذراندند بازآفرینی کند. سالخوردگان روستایی داستان‌های یوسف علیخانی همه‌ی اتفاقات طبیعی را به مسائل ماوراءالطبیعی نسبت می‌دادند.
یوسف علیخانی اصولاً در قلمرو ادبیات اقلیمی یک نویسنده صاحب سبک به شمار می‌آید. آثار او از یک سویه‌ی مردم‌شناختی هم بهره‌مند است.
اين داستان‌نويس پيش‌تر برای نوشتن مجموعه‌ داستان «قدم‌بخير مادربزرگ من بود» نامزد کتاب سال و برای نوشتن مجموعه‌ي داستان «اژدهاکشان» برنده‌ی جايزه‌ی جلال ‌آل ‌احمد و نامزد جايزه‌ی هوشنگ گلشيری شده است.
علی چنگیزی، رمان‌نویس و منتقد درباره‌ی «عروس بید» می‌نویسد:
«نويسنده در «عروس بيد» حداکثر سعی‌اش را کرده است تا خواننده با داستان‌ها از طريق لحن [با شخصیت‌های داستان] ارتباط بيشتری برقرار کند.
«يوسف عليخانی» با کاربرد اصطلاحات عاميانه و عاميانه‌نويسی توانسته است آن طراوت و حس و حالی را که اغلب گفت وگوهای عاميانه دارند به خواننده منتقل کند.
شخصیت‌های «عليخانی» انگار از يک جاده عبور می‌کنند بی‌دست انداز، بدون پيچ و خم. چيزي که هست جاده دست‌انداز دارد و پيچ و خم، و گاهی آدم‌ها برای غلبه بر آنچه نمی‌دانند به خرافات پناه می‌برند و گاهی براساس موقعيت می‌انديشند. گو اينکه «عليخانی» با قدرتش در توصيف صحنه و فضاسازی خوب و قصه گويی خوبش هميشه اين تحليلگر نبودن کاراکترهايش را پنهان کرده است هرچند به خودی خود خواندن داستانی که به عمد از فضای کليشه‌ای شده‌ی آپارتمانی و کافه‌ای و شهری و يک کلام «جريان مد روز» دور است اتفاق خوشايندی است.»

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
طوفان‌سواري در ميلك

مرتضا كربلايي‌لو (روزنامه دنیای اقتصاد): ظاهرا بايد در نقد يك داستان ابتدا يك مقدمه در معرفي چارچوب نظري پيشنهادي آورد. برآنم چند كلمه‌اي در نقد مجموعه داستان عروس بيد نوشته‌ي يوسف عليخاني قلمي كنم اما سراغ نظريه‌هاي مألوف غربي نمي‌روم. دستمايه‌ي نظري من، آموزه‌هايي از عرفان نظري پس از ابن‌عربي و حكمت متعاليه‌ي ملاصدراست. يك صوفي قَدَر قرن هشتمي كتابي نوشته و در آن ماجراي نوح و طوفان ايشان را تأويل كرده. به بحث‌هاي پيچيده در چرايي تأويل وي وارد نخواهم شد اما از تأويل وي در اين نقد بهره خواهم جست. هم‌چنين به اصل «اتحاد عاقل و معقول» ملاصدرا نيز اشاره‌اي خواهم زد. بزرگا يادشان.
اول. پيش از ورود به بيان آموزه‌هاي يادشده، مايلم در باب «روستا»هاي ايران نكته‌اي را گوشزد كنم. براي كساني همچون يوسف عليخاني، تجربه‌ي شيريني است مرور اسم روستاهاي ايران و اسم‌هايي كه در دهان روستاييان مي‌چرخد، احتمالا در فرهنگنامه‌اي كه تنها نام روستاهاي ايران و نام اشياي روستا را ثبت كرده باشد. نام‌ها جسته گريخته در لغت‌نامه‌ي دهخدا هست. اين نام‌ها همه داستان‌اند. داستان‌هايي فشرده. با اين حساب فرهنگ نام‌هاي روستاها بدل مي‌شود به فرهنگ داستان‌ها. اما اين فرهنگ چاپ نشده و اصلا سرشتي چاپ‌نشدني دارد. يك نام يك تلنگر است براي ذهن داستان‌نويس تا بنشيند و داستان خودش را بنويسد. بنابراين اوراق همچو فرهنگي اذهان داستان‌نويسان است. اوراقي روحاني است. يوسف عليخاني و هركه مانند وي، از معاصران و البته پيش‌كسوتان كه دوره‌اي پيش از انقلاب اوج دوران فعاليت‌شان بود، روستاها را گنجينه‌ي داستان‌ مي‌دانند. يعني نقوشي سرخس‌وار در زغال‌سنگ‌ها همچون كتيبه‌هاي پيشاني بناهاي مخروبه مي‌بينند. تا به گوش‌شان مي‌خورد همچو نقوشي هست شيفته‌وار خودشان را آن‌جا مي‌رسانند و به كمك اهالي، پيرها، مي‌خوانندش و برمي‌گردند. با چشماني خمار از كامي كه برده‌اند و لباني بسته تا مبادا يكي‌ديگر پيش بيفتد در نوشتن داستان. به اين نام‌ها و توضيح دهخدا توجه كنيد: «باغ الماس: دهي در شهرستان كرمان، در باختر شهداد. گرمسير است و آبش از قنات است و محصول آن غلات و خرماست.» اين باغ الماس اشاره به خرماستان دارد؟ خرما يعني الماس؟ داستان چيست؟ «بيدار: درختچه‌اي كم‌برگ يا بي‌برگ كه آن را ديدار نيز خوانند. و پيرامون خانه‌ها و باغ‌ها براي پرچين كاشته مي‌شود.» اين «دار» در اين كلمه يحتمل به معناي درخت است. اما وقتي داستان‌نويس مي‌تواند بنويسد «دور خانه ديدار كاشته بودند كه با باد تكان مي‌خورد» چه به نظر مي‌رسد جز روي‌هايي يا چشم‌هايي كه پيرامون خانه ايستاده‌اند و با باد تكان مي‌خورند؟ شايد شاعري خرده بگيرد كه اين نثر ديگر نثر داستان نيست. پا كردن در كفش شُعراست. اما وي برخطاست. خود روستاها و نام‌ها شاعرند اگر چيزي شاعرانه اين وسط هست.
دوم. آن صوفي يادشده مي‌گويد نشاندن جانوران و اشخاص در كشتي، تأويلش «آگاه‌شدن» نوح به ايشان بود. چه كشتي بخشي از خود نوح بود. يعني عقل وي بود كه چون مادي نيست در جهان ماده فرورفتني نيست. و دريا جهان در حال سيلان است. جهان يعني جهنده. طبيعت به حكم جنبش و رواني‌اش همچون آب روان است كه همه‌چيز را در خود فرومي‌كشد مي‌برد. زمان، همين تيك‌تاك‌ها، آتشي است كه همه چيز را مي‌سوزاند. شعله‌ي بي‌قراري است كه نمي‌گذارد چيزي بماند. تا بخواهي لمسش كني ثانيه‌ها درگذشته و حال را به درّه‌ي گذشته سرانده. تا بخواهي دستت بگيري خاكسترش كرده. ياد هراكليتوس حكيم پيشاسقراطي به خير كه مي‌گفت اصل جهان، آتش است. بي‌وجه نيست كه آب طوفان نوح از تنور جوشيد. تنور چشم زمان است. اما انسان مي‌تواند بر درياي ماده سوار شود و نگذارد آتش بسوزاند. با چه؟ با يك امر مجرد يعني همين جان آگاهي كه دارد. اي نوح، جهان را در جان آگاهت بنشان تا غرق نشود. تا نسوزد. نوح يك انسان تنگ نيست. ساحتي است فراخ، به فراخناكي كشتي. جهان پس از طوفان، جهاني تراويده از آگاهي نوحي است. باستان‌شناسي كه به كاوش غارها مي‌رود در واقع فانوس دست گرفته به دهليزهاي آگاهي نوح پا مي‌گذارد و دانشمندان در دهليزهاي روشن‌اش پرسه‌زنند.
ميلك دارد غرق مي‌شود در زمان. روستايي است واقع بر پشت جزيره‌اي كه ثانيه‌ به ثانيه در دريا غرق مي‌شود. يوسف عليخاني زماني بر اين جزيره بوده و كودكي‌ گذرانده. بغض گلويش را مي‌گيرد مي‌بيند آب بر گلوي ميلك دارد بالا مي‌آيد. لوح‌هاي چوبي و ميخ‌هايي برمي‌دارد و گرم ساختن كشتي مي‌شود. اين كشتي، اين «الواح و دُسُر» آگاهي يوسف عليخاني است از ميلك. تنها ياد نيست. يك آگاهي است. اين سه‌گانه (قدم به خير و اژدهاكشان و عروس بيد) كه وي نوشته عرشه‌ است و موجودات ميلك، چه آدم‌ها چه اوشانان چه اژدهاها، زوج‌هايي‌اند كه به آگاهي يوسف ايمان آورده‌اند و در آن ‌نشسته‌اند. آيا در ميلك موجوداتي ديگر نيست؟ هست، بوده اما به آگاهي باذوق يوسف ايمان ندارند و از اهل يوسف نيستند. بايد بمانند و غرق شوند در آب. با اين سه‌گانه يوسف ميلكي‌ها را بر بالاي كوهي، كوه جاوداني ادبيات، نشانده. و اين نه فقط به سود ميلكي‌هاست كه به سود يوسف هم هست كه به ميلك آگاه شده. نوشتن داستان آگاهي است. اين سه كتاب آگاهي‌نامه‌ي عليخاني است. و كشتي‌نشستگان اين‌هايند: جان‌پناه، پري‌جان، زرانگيس، آقاي غار، مشدي عاتقه، مشدي خالق و ...
سوم. حالا كه داستان، همان جان آگاه نويسنده‌اي به نام يوسف عليخاني است، آن‌ها نيز كه با وي‌اند و با وي طوفان‌سوارند، به وي ايمان دارند. ايمان‌شان يعني اين‌كه آگاهند به آگاهي‌اي از سنخِ آگاهي او. داخل كشتي، باز كشتي‌هايي ديگر است. خرده‌كشتي‌ها، قايق‌ها. ناخدا يوسف است. اما باقي شخصيت‌هاي داستان نيز براي خود قايقكي دارند. و عليخاني وقتي ايشان را توصيف مي‌كند در واقع در قايق ايشان مي‌نشيند. اين قايق‌ها از كشتي بيگانه نيست. برخي جاها به اين اشاره‌اي زده. آن‌جا كه مي‌نويسد اشيا در نگاه شخصيت مي‌نشينند نه اين‌كه سوي نگاه روي آن‌ها بنشيند. اين توصيف برعكس يعني تقدم نگاه بر امر ديدني. يعني جهان هركس جان اوست. يعني اتحاد عاقل و معقول ملاصدرا.
چهارم. اكنون، اي آگاهي كشتي‌وار، آن شيء، درخت بيد لب چشمه است يا يك آقاي نوراني در حال گريز؟ كدام است؟ داستان عروس بيد به ما مي‌فهماند در كشتي يوسف عليخاني، ماهيات مي‌شكنند. و اتفاقا ماهيت‌شكني داستان عروس بيد با يك عصا روي مي‌دهد: «گرگ‌ها نزديك‌تر شده بودند. فقط وقت كرد عصا را بزند به خودش. عصا را كه به خودش زد گرگ‌ها يكه خوردند. نه بوي آدميزاد مي‌داد و نه اثري ازش بود. شده بود درخت بيدي روي سرچشمه.» (ص 140) اين عصا ما را ياد عصاي موسا، قهرمان ماهيت‌شكني قرآن، مي‌اندازد. اين مي‌دانيد يعني چه؟ يعني كشتي يوسف عليخاني اگرچه كوچك است و رهانند‌ه‌ي ميلك از فراموشي است، اما در واقع حاوي تمام اشياست و تمام آدم‌ها. اگر درخت بيد يك آقاي نوراني است و بالعكس، پس، پرده‌ي آويزان از در، يك گوزن است (ص 116) و كهري‌ سنگ است (27) و سيني، صورت ليلي و مجنون است (117) و ... ماهيات كه به هم بدل شوند، لاغري داستان را جبران مي‌كنند. مي‌شود با يك قايق حاوي دو سه شيء ميلكي تمام ديلمستان را بلكه جهان را از طوفان زمان رهاند.

منتشر شده در روزنامه «دنیای اقتصاد» شنبه 8 اسفند 1388 صفحه 30

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
رمان‌خواني‌ در محفل خانوادگي
سایر محمدی (روزنامه ایران): به وقت بهشت» رماني از نرگس جورابچيان است كه نشر آموت منتشر كرده است. به و قت بهشت اگرچه رماني نخبه‌پسند نيست اما از رمان‌هاي عاميانه نيز فراتر مي‌رود و جايگاه بالاتري را به دست مي‌آورد.
اين رمان از آن دست آثاري است كه منتقدان ادبيات داستاني را به له يا عليه آن به موضعگيري وامي‌دارد.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
گفت‌وگوی «چلچراغ» با یوسف علیخانی
یوسف علیخانی، نویسنده «عروس بید» - عکس: حجت سپهوند

«قدم بخیر مادربزرگ من بود»، «عروس بید»، «اژدها کشان» و خیلی چیزهای دیگر
میلک به جز شیر معنی‌های دیگری هم دارد
سجاد صاحبان زند

مجله چلچراغ ششم اسفند 88 صفحات 40 و 41

وقتی در دفتر کارش را باز می‌کند، یک لحظه می‌ترسم. مردی با 194 سانتی‌متر قد جلویم ایستاده است. نور کمی از پشت سرش می‌تابد و سایه‌ای روبه‌روی من افتاده است روی زمین. درست شبیه فیلم‌های پلیسی و شاید ترسناک. قرار نیست این هفته با یک بسکتبالیست حرف بزنم. حتی قرار نیست با یک پلیس حرف بزنم. او یک نویسنده جوان است که سال‌هاست با سبیل بامزه‌اش او را دیده‌ام. سال‌ها قبل خبرنگار بود و حالا هم گاهی سری به روزنامه‌ها می‌زند. حالا بیشتر نویسنده است. حالا کار نشر می‌کند. وقتی وارد اتاق می‌شویم تعداد زیادی کتاب کنار اتاق منتظر نشسته‌اند تا شما بخوانیدش. سه تا از کتاب‌های قبلی نویسنده بلند قد ما، یوسف علیخانی هم قاتی‌شان است، کتاب‌هایی که نامزد جایزه کتاب سال، گلشیری و چند جای دیگر بوده‌اند و برنده جایزه جلال آل احمد شده‌اند. «اژدهاکشان»، «قدم به‌خیر مادر بزرگ من بود» و حالا «عروس بید». علیخانی البته کتاب‌های دیگری هم دارد، مثل «عزیز و نگار» که یک کتاب پژوهشی است در مورد مردم الموت و یک داستان افسانه‌ای شان. علیخانی از من قول می‌گیرد که اسم همه کتاب‌هایش را ننویسم، چون دوست دارد نویسنده‌ای جوان به نظر برسد که هست، فقط مدام پشت میزش نشسته و قصه می‌نویسد. اگر قصه نشد، کار پژوهشی، اگر کار پژوهشی نشد وبلاگ و اگر همه اینها نشد ترجمه. او در قصه‌هایش از روستایی می‌نویسد به نام «میلک». البته نه به معنای شیر. با یک تلفظ دیگر. و ما هم از همین جا شروع می‌کنیم.

- از «میلک» شروع کنیم، داستان شیرین «میلک». وقتی اسم این روستا را می‌شنویم یاد «ماکندو» مارکز و «بیل» غلامحسین ساعدی می‌افتیم. اصلا «میلک» وجود دارد؟
البته روستای «ماکندو» اصلا خیالی نیست. روستای زادگاه مارکز است، فقط اسمش خیالی است. «بیل» هم وجود دارد. یکی از دوستان هم «مردم‌شناسی» این روستا را انجام داده. «میلک» هم وجود دارد، درست به همین نام روی نقشه جغرافیایی. ما در ایران سه تا «میلک» داریم. یکی از «میلک»ها دو هزار نفر جمعیت دارد و در نقطه مرزی ایران و پاکستان قرار گرفته، یک «میلک» در بوشهر واقع شده و «میلک» آخری هم روستایی در رودبارالموت که در ثبت احوال ثبت شده این روستا 220 خانوار دارد.

- شما شمردی؟
نه. در اطلاعات ثبت احوال نوشته شده. اگر آن 220 خانوار درست نباشد، حداقل زمانی که من کودک بودم 220 نفر در این روستا زندگی می‌کردند. من تا کلاس دوم ابتدایی در «میلک» بودم. بعد رفتیم قزوین. «میلک» واقعی به عنوان یک نقطه پرش، به عنوان چیزی که بتوان با آن داستان نوشت وجود دارد. ولی وقتی به «میلک» می‌روم می‌بینم که با آن چیزی که من نوشته‌ام فرق دارد. البته من در این ده سال فقط دو سه بار شده بروم «میلک». یکی از دوستان منتقدم نوشته بود که نگاه من به عنوان نویسنده، از پایین به بالاست. دوستم راست می‌گفت چون من بچه بودم که در این روستا زندگی می‌کردم. اما من الان که می‌روم «میلک» همه چیز فرق دارد، چون الان 194 سانتی متر قد دارم. الان راحت می‌توانم از بالای دیواره‌ها، حیاط‌ها را هم ببینم.

- پس دیوارهایش کوتاه است؟
آره. دیوارهای کوتاه سنگی...

- پشتشان دوتا پنجره هم اسیر است احتمالا....
شاید...ما زمانی شروع به نوشتن کردیم که فکر می‌کردند چیز تازه‌ای برای نوشتن نیست. مثلا می‌گفتند نیما یوشیج، پدر شعر نو است. می‌گفتند او سبک تازه آورده است. این حرف را خیلی‌های دیگر هم جور دیگری می‌گفتند. ما مدام با خودمان فکر می‌کردیم که این سبک تازه چیست و چه‌جوری می‌شود سبک تازه داشت. کلی هم تجربه‌های مختلف انجام دادیم. مثلا دوره‌ای پست‌مدرن می‌نوشتیم و فکر می‌کردیم که هر‌چقدر مطلبمان مبهم‌تر باشد، بهتر است. بعد دیدیم که این چیزها نیست. فکر کردم پیدا کردن سبک تازه از من بر نمی‌آید. ناامید شدم. کاری را که در اوج ناامیدی انجام دادم این بود که سراغ داشته‌های خودم بروم. نوشتن از «میلک» را شروع کردم.

- همان کلمه‌ای که شبیه شیر است، milk و البته تلفظش فرق می‌کند...
خود من یک بار همین اشتباه را کردم. در دربند، یک کافه است که بزرگ روی آن نوشته شده «میلک». کلمه انگلیسی را با املای فارسی نوشته‌اند. من وقتی این کلمه را دیدم، به یکی از دوستانم که همراهم بود گفتم: «چه جالب، اینجا هم «میلک» دارد.» بعد کلی خندیدیم.

- اما این «میلک» فقط زمان بچگی‌ات را در بر نمی‌گیرد...
می‌توان بگویم که «قدم به‌خیر مادربزرگ من بود»، «میلکی‌ترین» کتاب من است. در این کتاب گویش هم دیلمی یا الموتی است. اما وقتی جلو آمدم، در «اژدها کشان»، دو سه از موضوعاتی که وارد کتاب کردم، نه تنها هیچ ربطی به «میلک» ندارد، که هیچ ربطی به جغرافیای الموت هم ندارد. می‌توانم بگویم که بیش از 70 موضوعات من در «عروس بید»، ایرانی‌اند.

- در واقع فقط آنجا اتفاق می‌افتد...
مثلا خود داستان «عروس بید» را در کرمانشاه شنیده بودم. شنیده بودم چنین رسمی هست، اگر زنی سر سه شوهر را خورده باشد (یعنی سه تا شوهرش مرده باشد)، اجازه نمی‌دادند دوباره ازدواج کند. او را عقد یک درخت بید می‌کردند. اگر درخت بید سبز می‌ماند او اجازه داشت دوباره ازدواج کند و اگر نه نمی‌توانست. یا مثلا در قصه «مرده گیر». این رسم فقط در یک جای ایران هست. در تالش.

- همه‌اش هم آدم‌ها در قصه‌ها می‌میرند...
چون «میلکی‌ها» دارند یکی یکی می‌میرند. هر بار که به پدرم تلفن می‌کند از مرگ یکی از پیرمردها خبر می‌دهد. مثلا مش دوستی مرد، همانی که در یکی از قصه‌های «اژدهاکشان» هم هست.

- اسم‌های شخصیت‌های داستان‌هایت خیلی بامزه و جالبند. این اسم‌ها را از کجا می‌آوری؟ مثل «پناه برخدا»... آدم یاد اسم‌های سرخ‌پوستی می‌افتد...
تنها جایی که من سوءاستفاده عینی از میلک کردم، همین اسم‌هاست.

- یعنی اسم‌هایشان این‌جوری است؟
دقیقا. مثلا اسم خاله مادر من «مش دوستی» بود. یا مثلا «پاشقه» خاله و زن عموی پدر من است. «گل‌پری» «زرانگیس» و «جان قربان» هم هستند.

- الان به این اسم‌ها شناسنامه می‌دهند؟
چرا ندهند؟ البته این جور اسم‌ها فقط به زادگاه من «میلک» اختصاص ندارد. در سراسر کشور، اغلب اسمی که برای خانم‌ها انتخاب می‌شود، از روی گل‌هاست. مثل بنفشه، نسترن و خیلی‌ اسم‌های دیگر. این‌جور اسم‌ها هست دیگر. مردمی که توی طبیعت زندگی می‌کنند، اسمشان را از طبیعت می‌گیرند. البته اسم ما این‌جور نیست، ما هفت برادر و یک خواهر.

- برادرهایت هم داستان‌هایت را می‌خوانند؟
فکر نکنم خوانده باشند.

- و پدرت؟
در این‌جا بد نیست کمی به عقب برگردیم. من کارم را با تئاتر شروع کردم. توی خانواده‌ای سنتی زندگی می‌کردم که باید ساعت 8 یا 9 خانه می‌بودم. تمرینات ما تا 8 و 9 طول می‌کشید. دهه فجر که می‌شد، اجرا داشتیم. کارمان تا 10 طول می‌کشید. روز آخر که اختتامیه بود کار تا ساعت 12 طول کشید. با کلی جایزه و لوح تقدیر به خانه برگشتم، چون نمایشی را کار کرده بودم که متن‌اش را خودم نوشته بودم، خودم کارگردانی‌اش کرده بودم و بازیگرش هم خودم بودم. پدرم نه تنها تحویلم نگرفت که نزدیک بود لوح تقدیرم را پرت کند... بعد فیلم کوتاه کار می‌کردم. برای آنها این هم مهم نبود. آنها می‌گفتند که درس‌ات را بخوان، اینها که به دردت نمی‌خورد. بعد به تهران آمدم. اولین باری که از طرف خانواده خودم به رسمیت شناخته شدم، آن وقتی بود که یکی از داستان‌هایم در روزنامه جام‌جم چاپ شد. عموی من در دانشگاه قزوین کار می‌کرد. یکی از دوستانش به او گفت که مطلبی با اسم علیخانی توی روزنامه چاپ شده. او هم داستان را دید، تا کرد، و وقتی پیش خانواده‌ام رفت آن‌را به آنها نشان داد. پدرم زنگ زد و گفت: «مگه قصه می‌نویسی؟ چرا از میلک نوشتی؟» وقتی قصه‌ها را می‌خواند فکر می‌کرد خودش و مادرم هستند، در حالی که من داستان نوشته بودم.

- کتک خوردی؟
لطفا اینجا را سانسور کنید... ولی الان دیگر نه. به زودی کتابی منتشر می‌کنم که نوشته پدر و مادرم است. قصه‌هایی که آنها برایم تعریف کرده‌اند، قصه کچله، قصه ملانصرالدین. من روزگاری قصه‌های الموت را جمع می‌کردم. وقتی به خانه خودمان می‌رسیدم دیدم که پدرم مثل مسلسل، قصه تعریف می‌کند. در همه سال‌های نوجوانی و کودکی من، او دو شیفت کار می‌کرد و وقتی برای قصه گفتن نداشت. اما حالا آنها برایم قصه‌هایی تعریف کرده‌اند که حدود 300 صفحه کتاب می‌شود. من این قصه‌ها را جمع آوری کرده‌ام.

- در واقع قصه‌گویی در خانواده شما ارثی است...
فکر می‌کنم در کل الموت این‌جوری باشد. من پیرمردهای زیادی دیده‌ام که یک ساعت تو را با قصه‌گویی‌شان میخکوب می‌کنند. ممکن است قصه «ملک جمشید» را برایت بگویند که تو بارها شنیده‌ای، اما او جوری تعریف می‌کند که تو حس می‌کنی این قصه یک جور دیگر ادامه پیدا می‌کند.

- در «عروس بید» و کلا کتاب‌هایت چقدر از این قصه‌ها استفاده کردی؟
از قصه عامیانه استفاده نکرده‌ام، اما ممکن است جمله‌ای گفته شده باشد که من از جمله استفاده کنم. مثلا در مورد قصه «پناه بر خدا». من شنیده بودم که پریزاد‌ها، موهای سرخ دارند. شنیده بودم که یک میلیکی، سالها قبل (نمی‌گویند کی؟) یک زن این‌جوری داشته، اما بعدها می‌فهمد که طرف اصلا آدم نبوده. من با همین ماجرا، آن داستان را نوشتم. یا در قصه «بیل سر آقا». این یک باور بود، البته نه توی میلک. می‌گفتند که بیلی را به امام‌زاده بسته بودند و بیل فرار کرده بود.

- چه‌جوری داستان می‌نویسی؟ می‌نشینی پشت میز و شروع می‌کنی به نوشتن؟ مثلا می‌نشینی و می‌گویی باید یک داستان در مورد میلک بنویسم؟
نه.

- پس چی؟
من در زمان تحقیق کمی بی‌نظم، اما بعد از آن کلی کار می‌کنم و به شدت منظمم. همه چیز را به دقت فایل‌بندی می‌کنم. نظمم شبیه ارتشی‌هاست. نظمم این است که اگر من ماجرایی را در یک روستا می‌شنوم، حتی گاهی یک اسم می‌شنوم، آن را می‌نویسم. مثلا این اسم‌ها را زیر میز کارم ببین: کوکو یوسف. من این اسم‌ها را می‌نویسم و بعد می‌شوند داستان، البته کم کم.

- یعنی از دکمه به کت می‌رسی؟
دقیقا. ولی دکمه‌های زیادی هستند که کتی برایشان پیدا نمی‌شود، یعنی اسم‌هایی که نمی‌توانم برایشان داستان بنویسم. ولی همان دکمه‌، گاهی برای من نشانه است. مثلا ماجرای «هراسانه». من ماجرای خوابی را در یکی از روستاها شنیدم، خوابی که خیلی خاص بود. می‌خواستم این خواب را بنویسم، اما نمی‌توانستم. هیچ جوری نمی‌توانستم. ما الموتی‌ها به مترسک می‌گوییم، «هراسانه». این کلمه کاملا فارسی است: «یعنی هراسان است.» این کلمه مدتها توی ذهن من بود. مدت‌ها گذشت تا آن خواب و این کلمه «هراسانه» توی ذهن من جمع شد و تبدیل شد به یک داستان چهل صفحه‌ای. وقتی که می‌خواهم بنویسم، باید چند وقتی فضا را برای خودم آماده کنم.

- یعنی از آن آدم‌هایی هستی که روزی چند ساعت بنویسی؟
من زیاد می‌نویسم، اما از این تعداد شاید 10 درصدش تبدیل به داستان شود. من دفترچه خاطرات روزانه دارم. تمام اتفاقات روزانه‌ام را می‌نویسم.

- همه‌اش را می‌توانی بنویسی؟
همه‌اش را که نمی‌شود نوشت...

- یعنی یک چیزهایی را سانسور می‌کنی؟
خاطرات را نمی‌شود سانسور کرد، در قصه چرا. در قصه خیلی مراقبم که به کسی بر نخورد. من در کتاب «عروس بید» چهار قصه را خودم حذف کردم.

- تو روزنامه‌نگار هم بوده‌ای. فکر می‌کنی روزنامه‌نگاری چقدر برای نویسندگی مضر است؟
زمانی که من شروع به کار کردم، من را از نثر «ژورنالیستی» خیلی می‌ترساندند، می‌گفتند «ژورنالیستی». من به عشق داستان‌نویسی شروع کرده بودم و کار روزنامه‌نگاری را برای «یه لقمه نون» انجام می‌دادیم. همیشه می‌ترسیدم. بعد که جلوتر آدم دیدم نویسنده‌ای مثل مارکز، همینگوی، گلشیری و خیلی‌های دیگر روزنامه‌نگاری کرده‌اند. بعد شروع کردم به وبلاگ‌نویسی. اما یک روز دقت کردم و دیدم که هر وقت سراغ یکی از این‌ کارها می‌روم، دقیقا همان‌جوری که باید می‌نوشتم. و وقتی قصه می‌نوشتم، بیشتر از همیشه خودم بودم، مخصوصا در قصه‌های میلکی. وقتی این قصه‌ها را می‌نویسم، بیشتر از همه خودم کیف می‌کنم.

- آخرین سؤال، کی می‌خواهی دست از «میلک» بر داری؟
میلک دست از سر من بر نمی‌دارد. نمی‌خواهم جوابی کلیشه‌ای داده باشم، اما واقعا این‌طور است. من همه خواب‌هایم یک جور با میلک در ارتباط است. مثلا وقتی من سجاد صاحبان زند را می‌بینم، او را در میلک می‌بینم. روزهایی که زیاد خواب می‌بینم متوجه می‌شوم که باید بنویسم.
من ریتمی را از کتاب «قدم به‌خیر...» شروع کردم. بعد در «اژدها کشان» این روند را ادامه دادم. البته به جای این‌که از کلمات دیلمی و الموتی استفاده کنم، از لحن استفاده می‌کردم. در «عروس بید» سعی کردم اصلا از کلمه‌ای استفاده نکنم که شناخته شده نیست. با خودم قرار گذاشتم و قصه میلک با این سه کتاب تمام شود. ما ایرانی‌ها فکر می‌کنیم بعضی از کلمات، مثل همین سه‌گانه خارجی‌اند و بدند. اما انگار «تا سه نشه، بازی نشه.» سه تمام شد، اما بازی نه. من الان دو کار را به طور هم‌زمان می‌نویسم، یکی در مورد میلک است و یکی در مورد میلیکی‌هایی که آمده‌اند قزوین. چه ایرادی دارد که من از میلک بنویسم. همه در مورد همه چیز می‌نویسند، بگذار من از میلک بنویسم. من اگر قصه شهری بنویسم، هیچ کار خاصی نکرده‌ام. چون مهمان تهرانم. من تهران درس خوانده‌ام، این جا زندگی کرده‌ام، این‌جا سربازی رفته‌ام، دفتر کارم این‌جاست، اما حس می‌کنم مسافرم. آرزو می‌کنم وقتی بمیرم مرا به میلک ببرند. البته می‌دانم تا آن روز میلکی وجود نخواهد داشت، چون در آخرین سفری که به میلک داشتم، دیدم تنها چهارنفر در این روستا ساکن هستند، چهار پیرمرد و پیرزن. اینها دغدغه من بود که در موردش بنویسم، چون می‌خواستم که میلک دست کم برای من زنده بماند.

منتشر شده در مجله چلچراغ ششم اسفند 88 صفحات 40 و 41

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
تريلوژي ميلک
علی چنگیزی: (روزنامه اعتماد) «عروس بيد» سومين مجموعه داستان «يوسف عليخاني» است که پس از دو مجموعه داستان قبلي اش يعني «قدم به خير مادر بزرگ من بود» و «اژدهاکشان» منتشر شده است. «عروس بيد» را مي شود از نظر فضاسازي جايي که داستان ها در آنجا رخ مي دهد و زبان ادامه دو مجموعه داستان قبلي «يوسف عليخاني» قلمداد کرد. داستان هاي «عليخاني» دست کم در اين سه مجموعه داستاني که از او منتشر شده است، در جايي به نام «ميلک» مي گذرد هرچند «ميلک»ي که «يوسف عليخاني» از آن قصه مي گويد يا قصه آدم هايش را مي گويد مثقالي هفت صنار با «ميلک» واقعي که واقعاً هست تفاوت دارد. «عليخاني» اين فضاي ناشناخته و وهم آلود را براي نقل قصه هايش برگزيده است تا هم فضاي بديعي کارسازي کند و هم از فضاي دستمالي شده شهري و آپارتماني که خواننده را دلزده کرده است، فاصله بگيرد. از اين منظر محيطي که «عليخاني» براي قصه گويي برگزيده در داستان هاي «يوسف عليخاني» جايگاه خاصي دارند و درست به همين دليل مي شود گفت اين داستان ها به شدت تصويري هستند که مشخصاً حاصل زندگي نويسنده در محيط هايي اينچنين است. خواننده هر بار که قصه يي از «يوسف عليخاني» مي خواند انگار سفري مي کند انتزاعي به جايي ناشناخته و بديع. پرواضح است در اينچنين محيطي با آدم هايي روبه رو هستيم که جور ديگري به دنيا نگاه مي کنند و چه بسا هنوز با باورها و خرافاتي زندگي مي کنند که دير زماني است در دنياي مدرن از رنگ و لعاب افتاده است. گو اينکه اين مردمان انگار بي توجه هستند به اتفاقاتي که احتمالاً آن طرف کوه، چند فرسخ آن طرف ترک، مي افتد و چيز دلچسبي هم نيست. داستان هاي «عليخاني» به طور کلي چند ويژگي دارند که به گمان من در حال حاضر که بيشتر نويسنده ها شهرنشين شده اند و از شهر و جر و منجرهاي ملال آور شهر مي نويسند خاص خودش است که در تمام قصه هايش از اولين کتابش ردي از آن به چشم مي خورد و گاهي و در بعضي قصه ها پررنگ تر شده است و گاهي در بعضي قصه ها کمرنگ تر. اولين چيزي که در همان صفحات آغازين داستان هاي «عليخاني» خواننده با آن روبه رو مي شود لحن کتاب است. «عليخاني» با لحن خاصي مي نويسد و در ابتدا مي شود گفت به گويش ديلمي مي نوشت اما خوشبختانه کم کمک از آن گويش فاصله گرفت و از زبان ديلمي به لحني که در «عروس بيد» پررنگ تر شده، رسيده است. نويسنده در «عروس بيد» حداکثر سعي اش را کرده است تا خواننده با داستان ها از طريق اين لحن ارتباط بيشتري برقرار کند. يکي از دلايلي که ارتباط برقرار کردن با مجموعه داستان اول «عليخاني» يعني «قدم به خير مادر بزرگ من بود» - با وجود تازگي بيشتري که فضايش در آن روزها داشت- مشکل است همين زبان ديلمي است که انگار نويسنده آن روزها تاکيد زيادي روي به کار بردنش داشت. «عليخاني» به مرور اين توجه و تعصب در به کارگيري زبان ديلمي را در داستان ها به کناري گذاشته و به يک لحن رسيده. در عين حال «يوسف عليخاني» با کاربرد اصطلاحات عاميانه و عاميانه نويسي فضاي بانمکي را هم براي داستان هايش کارسازي کرده است. ديالوگ هاي کتاب از اين نظر يعني استفاده مناسب از اصطلاحات کوچه بازاري واقعاً خواندني هستند درست بر عکس ديالوگ هاي داستان هاي آپارتماني که ملال آور و خشک و رسمي هستند. «عليخاني» توانسته است آن طراوت و حس و حالي را که اغلب گفت وگو هاي عاميانه و کوچه بازاري دارند به خواننده منتقل کند. مشخص است «عليخاني» سعي کرده در هر داستان زبان خاصي را براي روايت انتخاب کند که به گمان من بعضي جاها موفق هم بوده است گو اينکه بعضي جاها هم زبان به شدت شاعرانه شده است که شايسته داستان نيست و به کار همان شعر مي آيد. دومين موضوعي که از مشخصه هاي داستان هاي «عليخاني» است توجه نويسنده به محيط و فضاسازي است. عليخاني در همه داستان هايش سعي کرده است بخشي از «ميلک» را نمايش دهد. انگار ارتباط تنگاتنگي بين فضاي «ميلک» و عقايد مردمش وجود دارد گو اينکه در دو مجموعه داستان قبلي اش بيشتر از «ميلک» و فضايش مي خوانيم و در اين مجموعه داستان کمتر. جوري که حتي مي شود گفت چيز زيادي از کوچه ها و امامزاده و قدمگاه و کوه هايش دستگير خواننده نمي شود مگر سرکي بکشد به داستان هاي قبلي اش. انگار نويسنده اعتقاد داشته اين مجموعه داستانش ادامه يي بر آن دو مجموعه داستان ديگرش هستند. گو اينکه «ميلک» در اين مجموعه داستان بيشتر خيالي شده است و کمتر واقعي به نظر مي رسد. از اين نظر فضاي وهمناک در «عروس بيد» غليظ تر شده است و تاثيرگذار تر و کم ندارد داستان هايي که اتفاقات عجيب و غريبي در آن رخ مي دهد که در فضايي که کتاب دارد مناسب به نظر مي رسد و به قولي توذوق زن نشده است. شايد به همين دليل داستان هاي «عليخاني» در «عروس بيد» بيشتر به سوررئال تنه مي زند و فراواقع گرا تر شده اند. هرچند به طور کلي به سختي مي توان داستان هاي «عليخاني» را کلاسيک دانست يا سوررئال قلمدادشان کرد. چيزي بين اينهاست. محيط و «ميلک» تاثير زيادي روي شخصيت هاي داستان هاي «عليخاني» و خود عليخاني گذاشته. به يک معنا مي شود گفت شخصيت هاي «عليخاني» نيستند که محيط را مي سازند يا آن را تغيير مي دهند بلکه اين محيط و «ميلک» همانند يک موجود زنده است که شخصيت ها را دربرگرفته و مي سازد. گذشته و آينده شان را رقم زده و مي زند و انگار کشش مغناطيسي متافيزيکي هم دارد؛ به نحوي که حتي اگر «ميلکي» ها براي مدتي ترکش کنند مجبور مي شوند به سويش برگردند. شخصيت هاي «عليخاني» در تمام داستان هايش گرفتار جبر جغرافيايي عجيب و غريبي هستند. به جاي اينکه خودشان اتفاقات را بسازند منتظر حادثه مي شوند تا اتفاق بيفتد و طومار زندگي شان را در هم بپيچد. ميلکي ها تماماً به اين سرنوشت تن داده اند. من نديده ام در اين سه مجموعه داستان، داستاني باشد از «ميلکي» که عليه اين سرنوشت که غالباً هم شوم است بجنگد يا قبولش نداشته باشد. در داستان هاي «عليخاني» ما با رويدادهايي مواجه هستيم که به صورت فشرده و موجز در يکي دو صفحه نقل مي شوند. تراکم باورها، خرافات و اتفاقات در يک داستان «عليخاني» به حدي است که مي شود دو يا سه داستان از آن استخراج کرد. سومين ويژگي که به نظر من مهم ترين اش هم هست، گريز «عليخاني» از معناگرايي باسمه يي مد روز است که بيش از آنکه معنا باشد بي معنايي و سطحي نگري است؛ معناگريزي عمدي «عليخاني». شايد يک جاهايي خواننده عادت کرده به شعار و کليشه «اين داستان بايد دردي از اجتماع دوا کند» را خوش نيايد اما مفري است براي لذت بردن از ادبيات براي خود ادبيات. نکته يي که مي شود روي آن انگشت گذاشت و به نوعي به «يوسف عليخاني» خرده اش گرفت اين است که «عليخاني» هم مثل تمام شخصيت هاي داستانش تحت تاثير شديد «ميلک» است و يک جورهايي گرفتار همان مغناطيس «ميلک» است. «عليخاني» هنوز نتوانسته از اين تاثير کم کند يا عليه آن بشورد. انتظاري که داشتم و در سومين مجموعه از سه گانه «عليخاني» به دنبالش مي گشتم، انتظار مرگ و افول «ميلک» بود. هرچند اين مرگ و افول حضور کمرنگي در داستان «پيربي بي» که آخرين داستان کتاب هم هست دارد اما انگار نويسنده باز نتوانسته از آن بگذرد و اگر نمادين به اين داستان نگاه کنيم با تولدي ديگر در «ميلک» روبه رو هستيم. زن پابه ماه از شهر به «ميلک» مي آيد تا وضع حمل کند و در يکي از صحنه هاي قشنگ داستان درخت پشت زن را مي گيرد و خنده مي نشيند روي لب هاي تهمينه - خود انتخاب اين اسم هم نوعي نماد است - و براي فرزندش اسمي انتخاب مي کند و بلند مي گويد تا «پيربي بي» بشنود. اين داستان کتاب يکي از بهترين داستان هاي کتاب است که داستان خوب کم ندارد؛ داستان هايي به شدت تصويري که در آنها به معناي واقعي کلمه مرز مشخصي بين واقعيت و خيال نيست و چيزي که وجود دارد سرنوشت محتوم و شوم اهالي «ميلک» است. پيشاني نوشت همه اهالي «ميلک» انگار همان است که براي «کبلايي جان قربان» و برادرانش در داستان فوق العاده «جان قربان» رخ مي دهد، مرگي حتمي و تلخ و اسرار آميز. «عليخاني» نويسنده يي قصه گو است و هميشه قصه يي در آستين براي خواننده دارد اما چشم اسفنديار قصه ها و داستان هايش کاراکترهايش هستند. کاراکترهاي «عليخاني» کمتر قدرت تجزيه و تحليل دارند يعني خواننده چيزي از تجزيه و تحليل شخصيت ها در رفتار يا ديالوگ هايشان نمي خواند. نبايد فراموش کرد که هر شخصي در هر سطح سوادي و موقعيت مکاني که باشد نسبت به محيط اطرافش و اتفاقاتي که مي افتد تحليل خاص خودش را دارد و براساس آن تحليل زندگي مي کند ولو اين تحليل کودکانه باشد. کمتر ديده ام کاراکترهاي «عليخاني» تحليلگر باشند، بيشتر به کنش ها و اتفاقات از سر ناچاري واکنش نشان مي دهند. کمتر کسي در داستان هاي «عليخاني» هست که مثلاً اين تحليل را داشته باشد که به خرافات معتقد نباشد يا جور ديگري به خرافات اعتقاد داشته باشد. اگر اتفاقي مي افتد و مرگي اتفاق مي افتد همه اهالي «ميلک» يکصدا آن را به «وحشيات» و «اوشانان» نسبت مي دهند و از جست وجو و کند و کاو و گشتن به دنبال دليل اصلي مرگ خط و خبري نيست. شايد دليل اين موضوع اعتقاد نويسنده اش باشد به جبر. در هر حال جاي يک شخصيت شورشي، يک کهنه قالتاق يا چيزفهم در داستان هاي «عليخاني» هميشه خالي بوده و در اين مجموعه داستانش هم خالي است. آدم هاي «عليخاني» انگار از يک جاده عبور مي کنند بي دست انداز، بدون پيچ و خم. چيزي که هست جاده دست انداز دارد و پيچ و خم، و گاهي آدم ها براي غلبه بر آنچه نمي دانند به خرافات پناه مي برند و گاهي براساس موقعيت مي انديشند. گو اينکه «عليخاني» با قدرتش در توصيف صحنه و فضاسازي خوب و قصه گويي خوبش هميشه اين تحليلگر نبودن کاراکترهايش را پنهان کرده است هرچند به خودي خود خواندن داستاني که به عمد از فضاي کليشه يي شده آپارتماني و کافه يي و شهري و يک کلام «جريان مد روز» دور است اتفاق خوشايندي است.

منتشر شده در روزنامه اعتماد - چهارشنبه - 5 اسفند 88 صفحه 11 ضمیمه

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
نمي‌گذارم جزيره‌ام زير آب برود
«عروس بيد» مجموعه داستان جديد يوسف عليخاني است كه از يك هفته گذشته در قفسه كتابفروشي‌ها جاي گرفته است. عليخاني كه داستان‌هاي اين كتاب را هم مانند دو اثر قبلي‌اش، درباره زبان و فرهنگ ديلمي نوشته است، شهري‌نويسي را جريان رايج داستان‌نويسي امروز مي‌داند و از تلاشش براي بومی‌نويسي سخن مي‌گوید: نمی‌گذارم «میلک» زیر آب برود.

به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، همزمان با انتشار مجموعه داستان «عروس بيد»، ‌تازه‌ترين اثر داستاني عليخاني، از سوي نشر «آموت»، «اژدهاكشان»(كتاب برگزده جايزه ادبي جلال آل‌احمد) و «قدم بخير مادربزرگ من بود» او نيز در همين انتشاراتي به چاپ‌هاي چهارم و سوم رسيدند.

وي در اين مجموعه نيز از گويش‌هاي محلي و زبان ديلمي بهره گرفته است.

در «عروس بيد»، دغدغه‌هاي انساني نويسنده نیز، آنجا كه موضوع اراده و خواست‌هاي انساني براي شكل‌گيري باورها مطرح است خود مي‌نمايد و در فضاهاي متنوع قصه‌ها، با عادي‌ترين روابط و باورهاي آدم‌هاي روستايي نمود يافته است.

درباره اين كتاب «ايبنا» با عليخاني گفت‌وگويي كوتاه انجام داده كه در ادامه مي‌خوانيد:

زبان ديلمي در داستان‌هاي «عروس بيد» با فرمي جديد شكل يافته و به گونه‌اي ساده‌تر نسبت به دو مجموعه داستان قبلي‌تان به كار رفته است. چرا؟

من اين تلاش را از 15 سال پيش آغاز كرده‌ام كه تا به امروز هم ادامه داشته. امروز در حالي كه همه شهري و خوشخوان مي‌نويسند، من دوست دارم اين‌گونه بنويسم و سعي‌ام بر آن بوده تا زبانم محلي بماند و اين زبان و لحن همچنان حفظ شود.

در گفت‌وگوهاي قبلي‌تان با «ايبنا» از فضايي وهم‌آلود در قصه‌هاي اين مجموعه سخن گفته‌ايد، كه البته اين فضا در برخي داستان‌ها ديده مي‌شود، چنين فضاهايي را با چه ذهنيتي به داستان‌هايتان وارد كرده‌ايد؟

هر بار می‌شنيدم كه يك روستایی از «ميلك» مرده، ‌حالم بد مي‌شد و قصه‌ای می‌نوشتم. من خواب آدم‌ها و اتفاقات امروز را در فضاهاي روستا «ميلك» مي‌بينم و جالب است كه وقتي كتاب‌هايم منتشر مي‌شوند، تا مدتي ديگر خواب نمي‌بينم. بيشترين قصه‌ها را براساس همين خواب‌ها نوشته‌ام.

توجه به افكار جمعيت عادي روستا را با چه انگيزه‌اي پي گرفتيد و به دنبال چه چيزي بوديد؟

من از بچگي كتاب‌هاي روستانويساني كه به شهرها آمده بودند، مانند ساعدي يا بهرام حيدري را مي‌خواندم و مي‌ديدم كه خيلي از آنان دغدغه روستايي نداشتند. البته به طور كلی در ادبيات دهه 40، ادبيات روستايي دنبال حق و ناحق و اين جور معادلات بود و نويسندگان در نهايت درباره ارباب و رعيت مي‌نوشتند. چيزي كه جامانده بود، افكار ساده مردم عادي و پيرزن‌ها و پيرمردها بود.

آيا در بيان باورهاي مردم روستايي كه ممزوجي از خرافه و اعتقاد به مذهب است، به ابراز ديدگاهي هم نظر داشتيد؟ چون در برخي روايت‌هاي اين كتاب ردپايي از توجه به نقش انسان و اعتقادات او در تعالي زندگي‌اش ديده مي‌شود.

من در موقعيت يك نويسنده ماجرا يا اتفاق را مي‌بينم و آن شخصيت داستاني برايم زيباست و به دنبال بيان كردن يك امر اخلاقي نيستم. هميشه دوست داشتم يك حرف متفاوت برای ديگران داشته باشم و قصه‌اي تازه تعريف كنم.

بخشي از يك داستان اين كتاب كه در پشت جلد كتاب آمده،‌ اين‌گونه نوشته شده:
«دخترم بيامده زنت بشود. صداي سگي آمد از يك جاي آبادي. دختر خنديد و مهربان، من را برد توي چشم‌هايش...
فكر كردم هنوز كفن پري نبايد پوسيده باشد. دختر تيز نگاه مي‌كرد. افسار قاطر را چرخاندم به راه. پاهايم يخ كرده بود.
پيرزن برگشت طرف باغستان. قاطر مدام چهار دست و پا مي‌كوبيد زمين. دختر راه افتاد دنبالم. پيرزن دور مي‌شد. قاطر مي‌خواست فرار كند از افسار دستم. خنديدم به دختر:
كسي نداري بدانه بخواهي زنم بشوي؟»

پناه بر خدا، آقار غار، هراسانه، جان قربان و‌ عروس بيد، نام برخي داستان‌هاي اين كتابند.

«عروس بيد»،‌نوشته يوسف عليخاني، به شمارگان 2200 نسخه از سوي نشر «آموت» منتشر شده است و طرح روي جلد آن اثر جواد آتشباري است.

اين كتاب 189 صفحه‌اي با قيمت 4000 تومان در بازار نشر ارايه مي‌شود.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
جهان داستانی یوسف علیخانی
روزنامه جوان - سوم اسفند 1388 - صفحه 11

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
پروفسور نام‌ها

کتاب
کتاب

مرتضا کربلایی لو (مجله ایراندخت): لابد بريشو را ياد مي‌آوريد؟ شخصيتي در «در جست و جوي زمان از دست رفته»‌ي مارسل پروست. وقتي جلد سدوم و عموره را مي‌خوانيد در مهماني وردورن‌ها بهش برمي‌خوريد و خيره مي‌مانيد به آگاهي شگفتش درباره‌ي نام‌ها. نام جاها و آدم‌ها، كه از چه مشتق‌اند، و چه شاخه‌اي هستند بر كدام ريشه. و زمان چه سوهاني بر دندانه‌هاشان زده، تا ساييدَتشان، تا به شكلي كه مي‌شنويم درآورده. آن‌جا، در كتاب پروست، جنگلي هست به نام شانته‌پي. برگرفته از «شانته» يعني آوازخواندن و «پي» يعني زاغ، كلاغ. اين اسم يحتمل به ما مي‌گويد در جنگل آواز زاغ پيچيده كه اسم شده نشسته بر جنگل. در صفحه‌ي 385 آقاي وردورن از بريشو مي‌پرسد - و چه سوالي - «پس اسم همه جنگل‌ها و بيشه‌ها از اسم حيوانات مي‌آيد؟» و بريشو شادان از اين‌كه مي‌تواند دانشش را به رخ چندين آدم بكشد مي‌گويد «البته كه نه. كافيست توجه كنيد كه در خيلي از اسم‌ها، حتا اسم اشخاص، باقي‌مانده‌اي از درخت و گياه هست. مثل نقش سرخس در زغال‌سنگ. اسم يكي از حضرات سناتور ما اسمش سوس دو فريسينه است كه اگر اشتباه نكنم يعني جايي كه درش بيد و زبان‌گنجشك كاشته شده.»
بريشو در رمان پروست پروفسور نام‌هاست. وقتي ‌خواندم فكري شدم كه اسم‌ها چه تلنبارند از داستان. و ياد يك بحثي افتادم در درس‌هاي اصول فقه‌مان كه وضع واژه‌ها براي معاني به دست كي بود؟ اقوال مختلف است. برخي مي‌گويند خود خدا به گواه قرآن كه «خدا نام‌ها را به آدم آموخت». برخي مي‌گويند هيچ‌كس. همين‌طور پيش آمده كه يكي را به مناسبتي به اسمي خوانده‌اند و دهان به دهان گشته. نمي‌شود انگشت بر كسي گذاشت كه اين. جانب هر قول را كه بگيريم همه در اين مشترك‌اند كه اسم‌ها داستان دارند. اين‌همه اسم متناظر داستان‌ها. اگر ريشه‌ي اسمي را نمي‌دانيم يا جاهليم به اين‌كه كي چرا آن اسم را گذاشت از داستاني خَپ‌كرده بر پشت آن ناآگاهيم. در حديث (بحارالانوار، ج14، ص 92) از امام رضا (ع) هست كه مورچه از سليمان ‌پرسيد مي‌داني چرا نام پدرت داود شد؟ سليمان گفت نه. مورچه گفت «لأنه داوي جُرحَهُ بِوُدّ». يعني زيرا زخم دل به مِهر درمان كرد. اما اين‌كه چگونه، داستان همين‌جاست. و اين اسم ساييده و سوهان‌زده‌ي همان جمله است كه يك ياء و يك باء ازش افتاده و خود زخم (= جرح) از وسط.
اگر با اين نظر بريشو و در واقع پروست همدل باشيم كه در خيلي اسم‌ها درخت و گياه هست، اين يعني در بسياري از داستان‌ها زمين داستان برهنه نبوده. گياهي درختي بوته‌اي داشته. در اسم اشخاص حتا. چون انسان خويشاوند گياه است. در زاد و ولد و باليدن. به قول ملاصدرا حتا زماني خود گياه است. و تعريف انسان مي‌شود «گياهي كه حس مي‌كند و اراده دارد و خردمند است.»
كتاب‌هاي عبدالرحمان عمادي را كه ‌خواندم ديدم با يك بريشوي ايراني، يك پروفسور نام‌ها مواجهم. يك چون و چرا كننده‌ِي خبره در نام‌ها و خرده‌گير به واژه‌نامه‌هايي چون دهخدا و كتاب پرندگان. رشك‌انگيز است. نه چون عمادي از اسم‌ها انبوه انبوه مي‌داند، كه اين كم فضلي نيست، بلكه چون داستان‌ها مي‌داند. داستان‌هاي تك‌واژه‌اي. انگار آقاي عمادي الف‌لام‌ميم دانِ كتاب داستان‌هاست. براي پروفسور نام‌ها شدن يك كتاب دو كتاب خواندن كفايت نمي‌كند. بايد كلمه را مثل يك الماس زير ذره‌بين بچرخاني ببيني بلورش چند ضلع دارد و هر ضلع به كدام زبان و كدام گويش و كدام ساختار راه مي‌برد. صدها كتاب. عمادي از آن ذره‌بين به دست‌هاي تيز است. اسم را مي‌قاپد و بلورهاش را مي‌چرخاند و برايت شرح قصه مي‌دهد كه اين چه كلمه‌اي بوده و از زمان زرتشت و گات‌ها و يشت‌ها و كتيبه‌ها تا امروز چه راهي آمده. نمونه‌اش مقاله‌اي است كه در كتاب دوازده گل بهاري در باب كلمه‌اي كه هنگام سربريدن مرغ مي‌گويند: «هازاتي». كه ظاهرا همان «آزادي» است به معناي قرباني. مقاله ردگيري هازاتي است تا اعماق تاريخ زبان فارسي.
گفتم كتاب پرندگان. چه خرده‌هاي نكته‌سنجانه‌اي گرفته جناب عمادي. دستش مريزاد. اين كتاب پرندگان چه شب‌ها كه كتاب بالين نبوده. در داستان هنوز چاپ‌نشده‌ي نوشيدن مه در باغ نارنج سراغش رفته‌ام. در اوراقش ‌چرخيدم و بال ‌زدم و قيقاج ‌رفتم بر اسم‌ها. اما يك دو جاي كار مي‌لنگيد. اين همه اسم ايراني پرنده‌ها چرا ميان‌شان نبود؟ من كتاب فرهنگ نام پرندگان پروفسور مكري را گرفته بودم از كتاب دست دو فروش‌هاي پاساژ ايران. چقدر اسم! حتا اسم صداي پرندگان. تازه آن‌ها فقط به كردي كرمانجي ضبط شده بود. باقي اقليم‌ها و مردمانش براي پرنده‌ها اسم دارند. چون چنان‌كه گفتم انسان‌ها خود پرنده‌اند، پرنده‌وارند. بي‌اسم نمي‌گذارند بماند. عمادي در مقاله‌اي كه در نقد كتاب پرندگان نوشته ده‌ها اسم پرنده آورده كه در كتاب پرندگان يادي نرفته از ايشان. چقدر اسم كبوتر آورده. انواع كبوتر. اين پرنده‌ي خواستني. يادم هست زماني شنيدم بانويي كاري پژوهشي كرده در باب كفتربازي براي سازمان ميراث فرهنگي، چاپ نشده. پي‌گير شدم به دست بياورم، نشد. نه اين‌كه بدانم كفتربازي چيست. به هواي اسم‌هايي كه دنياي كفتربازي را پر كرده، پر داستان.
آخر اين يادداشت است. ديگر چه مي‌توانم گفت. بگويم از مقاله‌ي عالي «عيد كدوزني، يك جشم باستاني از يادرفته ايراني» در كتاب آسمانكت؟ ‌شگفت، خواندني است. يك كدو و اين همه پيرامونش معنا و داستان و آيين؟ چقدر مگر مي‌شود بر يك «كدو» و نه يك شيء فاخر فرهيخته‌پسند معنا بار كرد؟ هشتاد و پنج صفحه. انصاف را كه جناب عمادي هرچه در توان داشته نور بر «حضرت كدو» تابانده چنان كه كدو را عمارتي كرده، تاريخ‌دار. و درآميخته به انسان‌ها، به باران‌خواهيشان، به عروسي‌شان، به رهايي‌خواهيشان از توفان نوح، به گشودن گره چگونگي تولد عيسا از ذهن‌هاشان. خواندني است. آثار اين پروفسور ايراني نام‌ها خواندني است: آسمانكت، خوزستان و نامواژه‌هاي آن، دوازده‌گل بهاري و لامداد. همه از نشر آموت. همين امسال.


هفته‌نامه‌ی ایران‌دخت، شماره‌ی 48، اول اسفند 1388، صفحه 111
aamout[at]gmail[dot]Com
گفتگوی ایبنا با «نرگس جورابچيان"
نرگس جورابچيان كه چند روزي است رمان «به وقت بهشت» او از سوي نشر «آموت» در قفسه كتابفروشي‌ها جاي گرفته، گفت: هنر و ادبيات بايد در مخاطب ايجاد شعف كنند و به انديشه او سمت و سو بدهند.

به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، رمان «به وقت بهشت»، درباره مراحل تكامل تفكر يك انسان است كه با توجه به موضوعات اجتماعي و خانوادگي امروز نوشته شده.

اين رمان درباره دغدغه‌ها و دل‌نگراني‌هاي عاطفي و اجتماعي دختري به نام «ترلان» است و وقايع آن در شهر تهران اتفاق مي‌افتد.

جورابچيان در پاسخ به اين سوال كه چرا برخي آثار نويسندگان نوقلم منجر به ايجاد ياس و نااميدي مي‌شوند؟ ‌گفت: به نظر من جوانان به آسمان نظري نمي‌اندازند. هنر بايد باعث شعف شود و مخاطب را به انديشه وادارد؛ ‌نه اينكه او را در دريايي از سرد‌‌رگمي‌ها رها كند.

وي افزود: در «به وقت بهشت» شخصيت اصلي مشكلاتي را پشت سر گذاشت به نقطه خوبي رسيد. به طور كلي همه شخصيت‌هاي داستاني در اين كتاب براساس هدف نويسنده حركت كردند و هر يك در اين راستا نقشي موثر يافته‌اند.

رمان «به وقت بهشت»، درباره دختر جواني به نام «ترلان» است كه در آستانه زندگي مشتركش دچار ترس و ترديد مي‌شود.

وي كه به داستان‌نويسي علاقمند است، در كارگاه‌هاي داستان شركت مي‌كند و در اين كلاس‌ها اتفاقاتي رخ مي‌دهد كه او را به گذشته متصل مي‌كند.

فصل‌هاي اين كتاب براساس اسامي طبيعت نامگذاري شده‌اند كه در هر يك از اين فصل‌ها زندگي شخصيت اصلي داستان دچار دگرگوني‌هايي مي‌شود.

يكي از ويژگي‌هاي اين رمان بهره‌گيري از زباني روان است و در بيشترين بخش‌هاي كتاب، لحن گزارشگونه نويسنده، مخاطب را از كندو‌كاو در بازي‌هاي فرمي دور كرده است.

جورابچيان، برگزيده نخستين دوره جشنواره داستان‌هاي ايراني براي داستان كوتاه «گلوگير» است.

وي هم‌اكنون در حال به پايان رساندن رمان دومش است.

بخشي از اين رمان اين‌گونه نوشته شده:
تلفن چند بار زنگ مي‌خورد. دو شاخه را از پريز مي‌كشم و به سفره روبه‌رويم نگاه مي‌كنم. سيب و ساعت و آينه و قرآن و سركه و سماق هم داشتم اما بو مي‌داد. به حافظ توي كتابخانه نگاه مي‌كنم و از يوسف گمگشته و باز آمدنش حرصم مي‌گيرد. زل مي‌زنم به تلويزيون كه شمارش معكوس مي‌دهد و از جايم جم نمي‌خورم. توپ مي‌تركانند و سال جديد آغاز مي‌شود. روي گونه‌هايم دو جاده گرم باز مي‌شود.

رمان «به وقت بهشت»، نوشته نرگس جورابچيان، زمستان امسال(88) به شمارگان 2200 نسخه از سوي نشر «آموت» منتشر شد.

اين رمان 350 صفحه‌اي با قيمت 7000 تومان در بازار ارايه مي‌شود.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
معرفی «عروس بید»
روزنامه فرهيختگان: سومین مجموعه داستان یوسف علیخانی گامی محکم در روند داستان نویسی او است. «عروس بید» داستان های درخشانی است که نثر و فضاسازی و تخیل و شخصیت پردازی به شکلی باورنکردنی در هم تنیده شده است. علیخانی به همراه این مجموعه، دو کتاب قبلی خود «قدم بخیر مادربزرگ من بود» و «اژدهاکشان» ر ا نیز در نشر آموت تجدید چاپ کرده است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
جادو و خرافه
اسدالله امرایی: (روزنامه اعتماد) «عروس بيد» يوسف عليخاني هم سرانجام منتشر شد. جادو و خرافه وقتي شکل داستاني مي گيرد جذابيت دارد. ميلک جغرافياي خاصي است که عليخاني آفريده و مثل راهنماي گردشگري که اهل محل است و برخي رازها را مي داند و گاهي براي ترساندن طرف چهار تا چاخان هم مي گذارد گل آن خواننده را به دنياي داستان مي کشاند. ميلک قصه هاي عليخاني شايد در واقع نباشد اما مگر داستان زاده تخيل نيست؟ خوب ته ماجرا اينکه اصلاً ميلک وجود ندارد. يک بار گفته بودم «ميلکاندو». بيل سر آقا و پير بي بي يکي از داستان هاي خواندني مجموعه است. کتاب را نشر آموت منتشر کرده.

اسدالله امرایی: (روزنامه فرهیختگان) یوسف علیخانی مجموعه داستان تازه‌اش «عروس بید» را به کابین نشر آموت در آورده، پیشتر اژدهاکشان را در انتشارات نگاه منتشر کرده بود که حالا هم آن‌را در نشر آموت تجدید چاپ کرده. در عروس بید نگاهی آرمان شهری موج می‌زند و زوایای بکری را که روزگاری آل‌احمد و ساعدی می‌کاویدند در پرتو نگاهی نه آن چنان تلخ خیش انداخته و روآورده. عروس بید مجموعه ده داستان کوتاه است در فضای روستای وهم آلود و خیالی میلک اتفاق می‌افتد. در هر داستان این مجموعه با ماجرایی مربوط به یکی از اهالی میلک مواجه می‌شویم. این ماجراها هر کدام رنگ و بویی از خیال و وهم دارند و در عین عریان‌ترین واقعیات زند‌گی در منطقه‌ای دورافتاده را به نمایش می‌گذارند. خرافات مهم‌ترین عنصر شکل‌دهنده این داستان‌هاست. «پناه بر خدا»، «آقای غار»، «هراسانه»، «پنجه»، «رتیل»، «جان قربان»، «عروس بید»، «مرده‌گیر»، «بیل سر آقا» و «پیر بی‌بی» داستان‌های مجموعه عروس بید هستند. عروس بید سوای ارزش‌های داستانی‌اش از نظر واژگان بومی و پر معنا مجموعه‌ای غنی برای مردم‌شناسان هم هست.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
سومين بومي‌نويسي برنده جايزه جلال
ايليا آريايي‌نژاد: (روزنامه ایران) يوسف عليخاني برنده نخستين دوره از جايزه ادبي جلال آل احمد و از نويسندگان ژانر «رئاليسم بومي ايران» باز روايتي ديگر از ادبيات روستايي و بومي ارائه كرده است. عليخاني عمدتاً در آثار خود با سبكي كه بي‌شباهت به نثر جلال آل‌احمد نيست، تركيبي از ادبيات ساده و بي‌رياي مردم روستا را با زباني سمبليك و نمادين و دستمايه‌هاي استعاره و جوهره زبان بومي محيط درهم مي‌تند و با لحني روايتي و گزارشي به رشته تحرير درمي‌آورد. وي كه با كتاب اژدهاكشان برنده جايزه ادبي جلال آل‌احمد و شاهد چهارمين چاپ اثر ياد شده بود، طي 2 سال تنها به مطالعه و پژوهش در ادب روستايي و سفر به برخي از مناطق باستاني و كهن از جمله الموت و ديلمستان پرداخت؛ شايد ماحصل اين دو سال مطالعه و پژوهش همان داستان‌هاي جديدي است كه در كتاب عروس بيد آورده است؛ «پناه بر خدا»، «جان قربان»، «بيل سر آقا»، «پير بي‌بي» و... در زمره جديدترين نوشته اين نويسنده است كه با نثري ساده، روان و در عين حال پر از استعاره و نمادهاي خاص روستاهاي كشورمان به رشته تحرير درآمده‌اند؛ به گفته اين نويسنده در اثر جديدش بيشتر از مباحث اقليم‌شناسي و جغرافيايي بحث «قصه‌گويي» و دغدغه قصه مطرح شده است. وي در گفت‌وگويي با خبرنگار ما وفاداري به شاخصه‌هاي روستايي خاص، گويش ديلمي و جغرافياي منطقه خاص روستايي را از دغدغه‌هاي اصلي خود در داستان‌هاي جديدش خواند.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
عروس بيد منتشر شد
عروس بید
(مجموعه داستان)
یوسف علیخانی

نشر آموت
چاپ اول زمستان 1388
چاپ چهارم بهار 1390
192 صفحه
2200 نسخه
4000 تومان

«عروس بيد» عنوان سومين مجموعه‌ي داستان يوسف عليخاني است كه به تازگي منتشر شده است.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، داستان‌هاي اين کتاب نيز مانند دو مجموعه‌ي داستان اول اين نويسنده در فضايي جادويي و وهم‌آلود اتفاق مي‌افتند.
«پناه بر خدا»، «آقاي غار»، «هراسانه»، «پنجه»، «رتيل»، «جان‌قربان»، «عروس بيد»، «مرده‌گير»، «بيل سر آقا» و «پيربي‌بي» 10 داستان مجموعه‌ي «عروس بيد» هستند كه در 192 صفحه و با قيمت چهارهزار تومان توسط نشر آموت منتشر شده است.
کتاب‌هاي قبلي عليخاني به دليل توجه او در زنده کردن يک روستاي خالي از جمعيت که چند پيرمرد و پيرزن در آن زندگي مي کنند و تمامي اتفاقات طبيعي را به مسائل ماوراءالطبيعي نسبت مي‌دهند، مورد توجه قرار گرفتند.
اين داستان‌نويس پيش‌تر براي نوشتن مجموعه‌ي داستان «قدم‌بخير مادربزرگ من بود» نامزد کتاب سال و براي نوشتن مجموعه‌ي داستان «اژدهاکشان» برنده‌ي جايزه‌ي جلال ‌آل ‌احمد و نامزد جايزه‌ي هوشنگ گلشيري شده است.
به گفته‌ي عليخاني، بيش‌تر داستان‌هاي سه کتاب او به زبان‌هاي انگليسي، آلماني و عربي ترجمه شده‌اند.

 از سوي ديگر، چاپ چهارم مجموعه‌ي داستان «اژدهاکُشان» اين نويسنده كه دومين مجموعه‌ي داستان او و شامل 15 داستان کوتاه است، به تازگي منتشر شده است.
عليخاني در کتاب «اژدهاکشان» با استفاده از باورهاي مردم و اتفاقات خيالي، داستان‌هايش را مي‌نويسد.
داستان‌هاي او در روستايي خيالي به نام «ميلَک» اتفاق مي‌افتند. اين روستا خالي از جمعيت شده و سايه‌ي جانوران خيالي و باورهاي خرافي، مردم روستا را گرفتار کرده است.
«قشقابل»، «نسترنه»، «ديولنگه و کوکبه»، «گورچال»، «اژدهاکشان»، «ملخ‌هاي ميلک»، «شول و شيون»، «سيامرگ و مير»، «اوشانان»، «تعارفي»، «کل‌گاو»، «آه دود»، «الله‌بداشت سفياني»، «آب ميلک سنگين است» و «ظلمات» داستان‌هاي مجموعه‌ي «اژدهاکشان» هستند.
كتاب «اژدهاكشان» 178 صفحه است و با قيمت 3500 تومان به چاپ رسيده است.
همچنين چاپ سوم اولين مجموعه‌ي داستان اين نويسنده با نام «قدم‌بخير مادربزرگ من بود» شامل 12 داستان کوتاه كه برنده‌ي جايزه‌ي ويِژه‌ي جشنواره‌ي روستا هم شده، به تازگي انتشار يافته است.
«مرگي ناره»، «خيرالله خيرالله»، «رعنا»، «يه‌لنگ»، «مَزرتي»، «آن‌که دست تکان مي‌داد زن نبود»، «کفتال پري»، «ميلکي مار»، «سمک‌هاي سياه‌کوه ميلک»، «قدم‌بخير مادربزرگ من بود»، «کفني» و «کَرنا» داستان‌هاي مجموعه‌ي «قدم‌بخير مادربزرگ من بود» هستند كه در 112 صفحه و با قيمت 2200 تومان به وسيله‌ي نشر آموت منتشر شده است.

Labels: , ,

aamout[at]gmail[dot]Com
اژدهاكشان منتشر شد
اژدهاکُشان
(مجموعه داستان)
یوسف علیخانی

نشر آموت
چاپ چهارم، زمستان1388
چاپ پنجم،‌ بهار 1390
176 صفحه/ 2200 نسخه/ 3500 تومان

چاپ اول 1386، چاپ دوم 1387، چاپ سوم 1388 (نشر نگاه)
* شایسته تقدیر در نخستین
جایزه جلال آل احمد
* نامزد هشتمین دوره
جایزه هوشنگ گلشیری

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
«قدم‌بخير ...» منتشر شد
قدم‌بخیر مادربزرگ من بود
(مجموعه داستان)
یوسف علیخانی

نشر آموتچاپ سوم، زمستان 1388
چاپ چهارم، بهار 1390
112 صفحه/ 2200 نسخه/ 2200 تومان

چاپ اول ۱۳۸۲، چاپ دوم 1386 (نشر افق)
* نامزد بیست و دومین دوره ی جایزه کتاب سال
* برنده جایزه ویژه شانزدهمین جشنواره روستا

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
رمان «به وقت بهشت» منتشر شد.
نخستين رمان نرگس جورابچيان با نام «به وقت بهشت» منتشر شد.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين كتاب كه با چهار فصل همراه است و فصل‌هايش بر اساس فصل‌هاي طبيعت طبقه‌بندي شده، در 350 صفحه توسط نشر آموت به چاپ رسيده است.

جورابچيان رمان خود را رمان زنانه‌اي توصيف كرد كه زن‌محور است و تأكيد كرد كه ما معمولا زندگي يك زن را از دور مي‌بينيم و يا اين‌كه مردها زندگي زنان را روايت مي‌كنند؛ اما در اين كتاب، سلطه‌ي افكار زنانه زياد است.

او با بيان اين‌ مطلب كه فمينيست نيست، گفت: من در اين كتاب نمي‌خواستم فمنيست باشم و نيستم؛ اما به هر حال زن هستم و احساساتم در كتابم دخيل است.

جورابچيان درباره‌ي رمانش توضيح داد: اين رمان درباره‌ي زندگي دختري به نام ترلان است. او در فضايي و در قسمتي از زندگي‌اش قرار مي‌گيرد كه درواقع، قسمتي از زندگي اوست كه ما مي‌بينيم. اين دوره، براي او دوره‌اي پر از اتفاق است. شايد قبل و بعد از آن، دچار ركود باشد؛ اما ترلان در آغاز زندگي زناشويي خود دچار يك تكامل ناخواسته مي‌شود.

اين نويسنده «به وقت بهشت» را اولين رمان و اولين اثر مستقل خود معرفي كرد و افزود، پيش‌تر، آثاري در قالب داستان كوتاه و شعر داشته است.

جورابچيان همچنين گفت كه در حال نوشتن رمان دوم خود است و آن را به نيمه رسانده است.

او درباره‌ي اين اثر گفت: تلاش كرده‌ام تا اين اثر از نظر فضا و نوع نوشتارم با رمان «به وقت بهشت» فرق كند؛ چون نمي‌خواستم دچار تكرار شوم. در اين كتاب كم‌تر سلطه‌ي نگاه زنانه وجو دارد؛ اما به هر حال، چون خودم مي‌نويسم و زن هستم، اين موضوع در آن دخيل است.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
منتشر شد
به وقت بهشت
(رمان)
نرگس جورابچیان


نشر آموت
352 صفحه
چاپ اول
زمستان 1388
تیراژ 2200 نسخه
قیمت 7000 تومان

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
گفتگو با «عبدالرحمان عمادی»
گفتگوی بهار
گفتگوی اعتماد
گفتگوی کتاب هفته
گفتگوی دنیای اقتصاد
گفتگوی تهران امروز
گفتگوی «کتاب چهار» تلویزیون

***
پروفسور نام‌ها ... مرتضا کربلایی لو (ایراندخت)
تمدن ديلمي در قاب ... ایوب بی نیاز ( ایران)
عطر دوازده گل بهاری ... اسعد کرم ویسه (ایران)

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
«باغ اناري» منتشر شد
مجموعه‌ي داستان «باغ اناري» نوشته‌ي محمد شريفي به وسیله نشر «آموت» منتشر شد.

به گزارش بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعه با 10 داستان: وضعيت، باغ اناري، پاسگاه، شور زندگي، کودکان ابري، زن سورچي، عاشقانه، حيوونکي بارون، کوکبه، حياط خلوت و آخرين شعر همراه است.

بيش‌تر داستان‌هاي کوتاه‌ محمد شريفي به زبان‌هاي مختلف ترجمه شده‌اند.

محمود دولت‌آبادي درباره‌ي داستان «وضعيت»، از داستان‌هاي اين کتاب، مي‌گويد: «داستان وضعيت يکي از دل‌نشين‌ترين داستان‌هاي کوتاه و يکي از عميق‌ترين داستان‌هاي رئاليستي ا‌ست که مي‌شناسم» (کتاب آينه‌ها - جلد دوم) از محمد شريفي پيش‌تر، دو مجموعه‌ي شعر «سقوط پر در باران» و «مگر سکوت خداوند» منتشر شده است.

كتاب «باغ اناري» 120 صفحه است و با شمارگان 2000 نسخه و قيمت 3000 تومان از سوي نشر «آموت» منتشر شده است.

از اين نويسنده همچنين در آينده‌اي نزديک، دو رمان «سرجوخه آمين» و «باغ خُرفه» توسط نشر آموت منتشر مي‌شود.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
گفتگوی دنیای اقتصاد با عبدالرحمن عمادي
ياسين نمكچيان: روزگار عجيبي است. خيلي ساده قدر آنهايي را كه بايد نمي‌دانيم و بعد كه كار از كار مي‌گذرد، افسوس مي‌خوريم.
روزگار عجيبي است، اينكه مثلا نمي‌دانيم در همسايگي ديوار به ديوار ما آدم‌هايي نفس مي‌كشند كه يك تنه در انزواي خود ساخته‌شان قله‌هاي بلندي را فتح كردند و به روي كسي هم نياوردند. استاد عبدالرحمان عمادي نمونه روشني از همان‌هاست. پژوهشگر برجسته‌اي كه سال‌ها در حوزه مردم‌شناسي و فرهنگ عامه تلاش كرد و حالا مجبور است اولين كتابش را در آستانه هشتاد و دوسالگي به دست علاقه‌مندان برساند. تازه اگر در اين دوره و زمانه علاقه‌مند جدي هم پيدا بشود. دنياي وارونه‌اي است. هرسال هزار و يك عنوان كتابي كه بود و نبودشان دردي از كسي دوا نمي‌كند با حمايت هزار نهاد مستقل و غيرمستقل منتشر مي‌شود، اما عبدالرحمان عمادي بايد براي چاپ مقاله‌هايي كه عمرش را بر سر آنها گذاشته، خانه‌اش را بفروشد. آيا كسي در اين ميان مي‌پرسد كه چند نفر شبيه عمادي در اين مملكت عاشقانه تلاش كرده‌اند و صادقانه نوشته‌اند، اما خانه‌اي ندارند بفروشند تا كتاب‌هايشان منتشر شود؟ ‌كسي به اين نكته فكر مي‌كند چطور با دست‌هاي خودمان فرهنگ اصيل اين سرزمين را به نابودي مي‌كشانيم؟ استاد عمادي در اين سن و سال شانس آورد كه نويسنده و محقق آگاهي مثل يوسف عليخاني پيگير چاپ و نشر كتاب‌هايش شده است و صادقانه از هيچ كوششي دريغ نمي‌ورزد. از سر و كله زدن با مسوولان فرهنگي و رسانه‌هايي كه بويي از فرهنگ نبرده‌اند گرفته تا پخش جلد به جلد كتاب‌ها در كتابفروشي‌هايي كه همه چيز را مادي مي‌نگرند، كار اين روزهاي نويسنده جوان است. او مجبور است به هزار آدم نامربوط رو بيندازد تا مثلا قبول كنند در ستون‌هاي هرروزه فلان نشريه جايي هم براي اين كتاب‌هاي باز كنند يا مثلا فلان كتابفروش توجيه شود كه بايد اين كتاب‌ها را براي چند روز هم كه شده پشت ويترين كتابفروشي قرار دهد. اين عين واقعيت‌هاي موجود در فضاي فرهنگي است و هيچ وقت خودم را نمي‌بخشم اگر زماني حقيقت را فداي رفاقت كنم. تمام ساعت‌هايي كه براي گفت‌وگوي اين صفحه رودروي استاد گذرانده‌ايم، به اين نكته فكر مي‌كردم كه چطور مي‌شود آدم‌هايي از اين دست و آن همه دانش را ناديده مي‌گيريم. حالا به همان خاطر مضطربم براي كساني كه حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارند، اما دست‌هايشان به جايي نمي‌رسد. نگرانم براي آثار ارزشمندي كه مرده به دنيا آمدند و زيرتلي از گرد و غبار براي هميشه به فراموشي سپرده شدند. ما كه مدعي ترويج فرهنگيم، كافي است نگاهي به اطرافمان بيندازيم و به ياد بياوريم كه استعدادهاي درخشاني را از دست داده‌ايم و هرگز هم كاري برايشان نكرده‌ايم.


شهرنشيني تداوم تفكر دهقاني است

علي خوشتراش: از پس اين همه سال آمده بود تا در يك عصر سرد زمستاني رو در روي ما بنشيند و از خاطره‌هايي بگويد كه عطرگون‌هاي البرز و رنگ آلاله‌هاي فلات پرفراز و نشيب ايران را به همراه داشت.
غبار آن همه راه هنوز آغشته نفس‌هايش بود. از چيزهايي مي‌گفت كه شايد كمتر كسي آنها را شنيده و خوانده است. تعصبي براي بيان حقايق نداشت، دنبال جنجال و هياهو نبود، در حاشيه نشسته بود كه به حاشيه كشيده نشود. عبدالرحمان عمادي، محقق حوزه فرهنگ عامه و وكيل بازنشسته
82 ساله، كسي است كه بيش از نيم قرن عمرش را صرف اعتلاي فرهنگ مردم كرده است و براي دستيابي به حقايق پنهان تاريخ، دورافتاده‌ترين آبادي‌هاي كشور تا ممالك خاورميانه‌اي و اروپايي را پيموده است. حاصل تلاش اين پژوهشگر ايراني، پنج كتاب لامداد، حمزه آذرك، هرون‌الرشيد، آسمانكت، دوازده گل بهاري و خوزستان است كه امسال توسط نشر آموت به بازار كتاب راه يافته است. تاليفات ديگري نيز از اين نويسنده پرتلاش آماده چاپ و نشر است كه در آينده منتشر خواهد شد. به بهانه انتشار كتاب‌هايش، با او به گفت‌و‌گو نشستيم.

شما از معدود كساني هستيد كه هم در حوزه ايران‌شناسي و هم گيل و ديلم‌، پژوهش‌هاي فراواني انجام داده‌ايد. چرا تا به حال كتابي منتشر نكرديد؟
جواب اين سوال هم سهل است و هم سخت. من هميشه در طول زندگي پژوهشي‌ام كارهايي آماده چاپ داشتم و دارم، نمونه‌اش همين پنج كتابي است كه اخيرا چاپ شده كه مي‌تواند بخشي از شناسنامه پژوهش‌هاي چندين ساله من باشد، لازم به ذكر است كه مقالات موجود در اين كتاب‌ها پيش‌تر در مجلات و مجموعه مقالات تخصصي و كنگره‌ها ارائه شده بود؛ اما هيچ گاه فرصتي به وجود نيامد كه آنها كتاب بشوند. در گذشته از نظر اهل تحقيق هر چيزي كه به نگارش درمي‌آمد مانند انواع نسخه‌هاي خطي، كتاب محسوب مي‌شد. همين كه عده‌اي باخبر مي‌شدند كسي چيزي تاليف كرده، آن اثر را به چشم كتاب مي‌ديدند. شروع و ادامه كار و شركت در كنگره‌هاي مختلف ايران‌شناسي و ارائه ماحصل تحقيقات گوناگون فرهنگ عامه، براي من مفهوم كتاب را داشتند كه قاعدتا بايد همان موقع توسط مراجع مربوط مورد توجه قرار مي‌گرفتند و كتاب مي‌شدند كه متاسفانه چنين اتفاقي نيفتاد.

چه اتفاقي بايد مي‌افتاد تا آثارتان چاپ مي‌شد؟
امروزه همان طور كه همه واقفيم، در كشورهاي مختلف، مراجع ذي‌ربط به اين گونه مسائل توجه خاصي دارند و از اين گونه پژوهش‌ها استقبال مي‌كنند. اكثر محققان برجسته دنيا براي انتشار محصولات پژوهشي خود هزينه‌اي نمي‌پردازند؛ اما اينجا اوضاع متفاوت است.
نه مراجع دولتي و دانشگاه و نه حتي بخش خصوصي به دنبال آن نيستند. يادم مي‌آيد زماني به واسطه يكي از دوستان با يكي از مسوولان درباره انتشار مجموعه مقالات صحبتي شد كه جواب در نهايت اين بود كه براي انتشار كتاب‌هاي اين حوزه نه بخش خصوصي مي‌تواند هزينه كند و نه دولت. و بعد هم اظهار تشكر و خداحافظ. البته من از ابتداي كار هيچ گاه توقعي نداشتم كه كسي براي انتشار اين پژوهش‌ها هزينه كند؛ اما چندي پيش به اين نتيجه رسيدم كه عمري گذشته است و عمري هم براي اين كارها گذاشته شد، پس بد نيست كار خودم را تمام كنم، اين شد كه به همت و همكاري پژوهشگر و نويسنده جوان يوسف عليخاني كه در اين زمينه هم علاقه‌مند است و هم پژوهش مي‌كند، انتشار پنج كتاب را به پايان رسانديم. چند كتاب ديگر نيز با همكاري يوسف عليخاني و دوست ديگري از گيلان براي چاپ آماده شده است.

فكر نمي‌كنيد شيوه‌هاي تحليلي به كار گرفته در اين پژوهش‌ها با شيوه‌هاي تحليلي رايج امروزي مغاير باشد، اين تفاوت‌ها را چگونه توجيه مي‌كنيد؟
به نظر من علم مردم‌شناسي مانند ساير علوم دستخوش تحولات و دگرگوني قرار مي‌گيرد؛ اما فرهنگ مردم ويژگي‌هايي دارد كه بايد به نوعي ديگر به آن نگاه كرد. چون هر فرهنگي خارج از حوزه فرهنگ مردم معنايي ندارد، اين گونه كارها تحت‌تاثير شيوه‌ها و مسائل روزمره مانند سياست قرار نمي‌گيرد. مهم تلاش براي ارتقاي فرهنگ عمومي دنيا است، بعد فرهنگ ملي. پژوهشگري اگر اين مهم را پيش رو و الگوي خود قرار دهد، در نهايت به يك نقطه مشترك مي‌رسد مهم هدف است.

مطبوعات و روزنامه‌ها در ارتقاي فرهنگ عامه چه نقشي دارند؟
كار پژوهشي و علمي هم نوعي خبرنگاري است و خبرنگاري هم نوعي پژوهش در مسائل اجتماعي؛ مثلا بخشي از مطالب روزنامه، مربوط به اخبار روز است و بخشي هم اخباري كه به عنوان سند در تاريخ ثبت مي‌شود؛ بنابراين من هم كه پژوهش مي‌كنم، خبرنگار هستم. در واقع هر كسي كه در هر زمينه‌اي پژوهش مي‌كند، خبرنگار است، من خبرنگار فرهنگ مردم هستم و چون دامنه اين علم وسيع و متنوع است، محدود به دو يا سه نفر نمي‌شود. پس نتيجه مي‌گيريم يكي از مراجعي كه مي‌تواند نقش مهمي در انتشار آگاهي‌هاي فرهنگ عامه داشته باشد، مطبوعات است.

چرا پژوهشگر فرهنگ عامه تاكنون نتوانسته است به اين علم به عنوان يك حرفه نگاه كند يا به تعبيري ديگر زندگي حرفه‌اي داشته باشد.
با آنچه كه پيش‌تر شرحش رفته، اين امر بسيار دشوار است، اگر كسي بتواند به عنوان حرفه به آن نگاه كند و استقلال اقتصادي‌اش حفظ شود و هوالمطلوب، وگرنه همه چيز خود عيان است. پيش آمده در طول تاريخ، كساني پژوهش‌هايي انجام داده‌اند؛ ولي به دليل نبود منابع مالي كارهايشان به پايان نرسيد و براي هميشه فراموش شد. من هم براي چاپ اين كتاب‌ها خانه‌اي فروختم تا بتوانم مخارج و هزينه انتشار آنها را تامين كنم.

در تحقيقاتتان نگاه ويژه‌اي به طبقه دهقان شده، مگر اين طبقه چه نقشي در ساماندهي فرهنگ عامه داشته‌اند؟
دهقان پايه تمدن است، يا به تعبيري ديگر آبادي از اين طبقه آغاز شده است. هر جمعي كه با آبادي سر و كار دارد، جزو اين طبقه است. مردمي هم كه مي‌خواستند اثري از خود بر جاي بگذارند، نياز به مسكن داشتند و اين امر موجب پيدايش يك‌جانشيني، شهرنشيني و در كل تشكيل تمدن شد، همه اينها ريشه در فرهنگ دهقاني دارد وگرنه در كوچ نيازي به اينهايي كه گفته شد نيست. دهقاني دنياي بزرگي است و شهرنشيني تداوم تفكر دهقاني است.

فرهنگ گيل و ديلم از بارزترين و ثابت‌ترين موضوع‌هاي پژوهشي‌تان است. جغرافياي تاريخي اين نام كجا است؟ آيا به همين گيلان و بخش ديلمان سياهكل ختم مي‌شود؟
سوال به جايي است كه اكثر عامه در مواجهه با آن دچار اشتباه مي‌شوند، وسعت تاريخي بسيار وسيع‌تر و فرهنگش غني‌تر از جغرافياي سياسي آن است، ديلمان امروز نام يك قصبه و گيلان نام يكي از كوچك‌ترين استان‌هاي كشور است. براي ادامه بحث و آگاهي بيشتر بهتر است نگاهي به طرح روي جلد كتاب لامداد بيندازيد.
آن تصوير نقشه‌اي است كه حدود هزار و دويست سال پيش توسط ابوفريد بلخي تهيه شده است. قوسي كه در نقشه مزبور بخش شمالي را از بخش مركزي و جنوبي جدا مي‌كند، تصوير سلسله جبال البرز است كه از آرارات و آذربايجان شروع و تا بينالود امتداد پيدا مي‌كند كل اين قوس در گذشته جزو گيل و ديلم محسوب مي‌شد كه مناطقي چون زنجان، قزوين، ري، الموت و طالقان را نيز در بر مي‌گرفت.

آيا آنها هم از اقوام‌آرايي بودند؟
يكي ديگر از چيزهايي كه براي عامه روشن نيست، همين نكته است. برخلاف باور مردم كه مهاجران فلات ايران را آريايي مي‌دانند، اينها جزو آن دسته از آريايي‌ها نيستند و تاريخ سكونت آنها با سكونت آرياييان بسيار متفاوت است. مردم اين ناحيه از اقوام سكايي هستند و خيلي پيش‌تر از ورود آريايي‌ها در مناطق يادشده سكونت داشتند. واژه گيل هم‌ريشه گاله، خداي عيلامي است كه آن را در واژه «گار» به معناي سازنده نيز مي‌توان مشاهده كرد. مردم اين ناحيه پرستندگان ديني بودند كه اساسش يكتاپرستي بود. اين دين در زماني خيلي پيشتر از ظهور دين زرتشت در ايران رواج داشت، اما بعد از رواج دين زرتشتي منسوخ شد. مردم گيل و ديلم برخلاف مردم ساير نقاط ايران هيچ گاه دين جديد زرتشت را نپذيرفتند و همچنان به دين پدرانشان معتقد بودند.

چرا اين مردم آيين زرتشت را به عنوان دين رسمي نپذيرفتند، آيا اين امر موجب اختلافي بين دو آيين نشد؟
همان طور كه گفتم، ساكنان گيل و ديلم يكتاپرست بودند. نجوم در شكل‌دهي فرهنگ مردم باستان بسيار مهم بود، آنها به هفت ستاره رونده معتقد بودند در حالي كه زرتشت در آغاز كار دست به اصلاحاتي زد كه براي مردم نواحي شمالي قانع‌كننده نبود، زيرا بدعت‌هاي زرتشت برخلاف عقايد پيشينيان كه به هفت ستاره رونده معتقد بودند، ستارگان ثابت را جايگزين آنها كرد. بعد از رسمي شدن دين زرتشت، اختلافات ديني و فرهنگي رنگ و بوي سياسي به خود گرفت و منجر به جنگ‌هاي فراوان بين مردم دو ناحيه شد. كشتار مردم توسط اسفنديار يا تبعيد كردن آنها از سوي انوشيروان نمونه‌هاي ثبت‌شده در تاريخ است، اما با همه اين فشارها، مردم شمالي بر عقايد خود اصرار ورزيدند و هيچ گاه دين زرتشت را به عنوان دين رسمي نپذيرفتند.
نكته‌اي كه بايد متذكر شوم اين است كه زرتشت اساس باورش بر ستاره‌هاي ثابت بود، به همين دليل زرتشت، روزشمار هفت روزه يا هفته را منسوخ و روزشمار ماهانه يا سي روزه را جايگزين آن كرد كه هر روز از ماه با نام يكي از ستارگان ثابت معرفي مي‌شد، اين تفكر در نزد مردم جا نيفتاد، مردم سيستان نيز تن به اين بدعت زرتشت ندادند.

چرا در اوستا يا آثاري مانند شاهنامه نواحي يادشده به سرزمين اهريمن يا غيراهورايي ياد شده است؟
اين تضاد در اصل وجود ندارد، اما از آنجايي كه اوستا دچار تغييراتي شده اين اتفاق آشكار شده است. بيان اين نام‌ها در اوستا تكيه‌بر نشانه‌هاي جغرافيايي ندارد، بلكه به جهان‌بيني و گسترش اين آيين مربوط مي‌شود، زرتشت به عنوان مصلح، دين قديم و اسطوره‌هاي قديمي را تغيير داده بود. از جمله كارهاي معروف وي دسته‌بندي واژگان به دو گروه اهريمني و هور مزدي بود به عنوان مثال واژه خروس را اهورايي و كوكوكايي را كه در گذشته ونزد سكايي‌هاي شمال رواج داشت اهريمني دانسته است و در اين باره مي‌گويد: مردم بد زبان اين را مي‌گويند.
البرز سرزمين سكايي‌ها بود و تيره‌هاي مختلفي از اين قوم بزرگ تاريخي در آن زندگي مي‌كردند، داريوش در كتيبه خود آنها را برمي‌شمارد و مي‌گويد: سكايي‌ها بي‌وفا بودند؛ زيرا توقع همراهي آنها با خود و پيروي از اهورامزدا را داشتند. نكته ديگري كه بايد ذكر كنم تا اختلاف فرهنگي دو قوم بزرگ ايراني را بهتر نشان دهم اين است كه ديلمي‌هاي ساكن يمن از اولين گروه‌هايي بودند كه در صدر اسلام مسلمان شدند و بيشتر حكومت‌هاي شيعي در نواحي شمالي پديد آمدند و اكثر شيعيان كه از سرزمين حجاز خروج مي‌كردند، به اين منطقه پناه مي‌آوردند به عنوان نمونه مي‌توان از پيدايش حكومت علويان در آمل، آل‌بويه در ديلم، اسماعيليان در الموت، كياييان در گيلان، سربداران در سبزوار و صفويه در اردبيل نام برد.

رابطه اساطير يونان و هند با فرهنگ گيل و ديلم در چيست؟
وجود فرهنگي تمدن‌ها امري طبيعي است، اين تشابهات را مي‌توان از هند و تبت تا خود عربستان تا مصر و مديترانه و يونان سراغ گرفت.
اين اشتراكات در واژه‌ها و مساعي فرهنگي و آيين‌ها به طور كلي به چشم مي‌خورد. از آنجايي كه در گذشته مرز يوناني‌ها تا تركيه امروز بود و تركيه از طريق سلسله جبال آرارات و البرز با مردم اين ناحيه همسايه بودند، اين هم‌جواري در ساختار و بنيه‌هاي فرهنگي، تاثيرگذار بوده است. به عنوان مثال نام دو قوم در تاريخ تاسيس روم ذكر شده، يكي به نام اتروسكا و اتروريا است كه اروپاييان به مفهوم ريشه‌اي آنها توجهي نكردند و تنها چيزي كه در اين باره نوشتند، اين است كه آنها اقوامي بودند كه از سرزمين‌هاي شرقي آمده‌اند، اتروسكا به معناي مردم قديم آذربايجان و اتروريا به معناي شهر آذر است، شهري كه محل اسكان سكايي‌ها بوده، اين جماعت به كشاورزي، پيشه‌وري و نجوم در نزد روميان معروف و مشهور بودند. در رابطه با هند هم از اين دست تعاملات صورت گرفته كه خارج از حوصله بحث است.

امروزه مردم‌شناسي چه تاثيري مي‌تواند در زندگي عمومي داشته باشد؟
هر مردمي در هر دوره‌اي نياز به شناخت هويت تاريخي خود دارند تا بتوانند در شكاف‌هاي فرهنگي ايجاد رابطه كنند.
سابقه در تاريخ و فرهنگ از اصول بنيان‌هاي تمدن است و همه بايد در حفظ و صيانت از آنها كوشش كنند، چون هر اثر به جاي مانده از گذشته خود كتابي است از سرگذشت تاريخي يك ملت، بد نيست اين را بدانيم زماني كه فرانسوي‌ها در زمان قاجار قرارداد بسته بودند تا قلعه شوش را در جنوب ايران بسازند، بسياري از آجرهايي را كه در لاي ديوارها به كار مي‌بردند، كتيبه‌هايي بود كه در اطراف شهر بوشهر پيدا كرده بودند اين كتيبه‌ها به حدي زياد و فراوان بود كه به آنها توجهي نشد حال ببينيم چه اتفاقي براي تاريخ يك ملت افتاد، هر يك از آن كتيبه‌ها يك كتاب است و ما هيچ كجا سراغ نداريم كه براي ساخت يك ديوار از كتاب استفاده كنيم. اين يك نمونه است. حال اگر علم شناخت فرهنگ‌ها، به عنوان يك نياز به آن توجه شود، اين اتفاقات عجيب و غريب هيچ گاه پيش نخواهد آمد.

منتشر شده در روزنامه «دنیای اقتصاد» چهاردهم بهمن 88

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
گفتگوی کتاب هفته با عبدالرحمان عمادى
گمشده‌هاى فرهنگ ايران در درياى مردم

گفتگو: رضا علیزاده
کتاب هفته - 17 بهمن 1388- شماره 870

عبدالرحمان عمادى، شاعر، حقوقدان و پژوهشگر، متولد بهمن ماه 04 13خورشيدى در روستاى «اي‌نى» اشكور در خانواده‌اى از طايفه سادات ديلمانى. از نوادگان مشاهير ديلمى از جمله «عمادالدين ابوكاليجار مناور بن فرّه‌كوه ديلمى» از استادان شيخ روزبهان بقلى شيرازى، مولف كتاب عبهرالعاشقين است.
عمادى پس از تحصيل در مكتب‌خانه روستا، روانه رودسر، رشت و قزوين شد و تحصيلات متوسطه را در اين شهرها گذراند. وى در زمان حكومت مصدق (1331) موفق به دريافت ليسانس قضايى از دانشگاه تهران شد. عمادى همزمان با وكالت، به پژوهش در مباحث ايران‌شناسى روى آورد كه بخشى از مقالاتش طى نيم قرن گذشته در مجلات معتبر منتشر شده است.
نشر آموت، طى ماه گذشته براى اولين بار 5 كتاب از آثار عبدالرحمان عمادى را روانه بازار كتاب كرد.
آسمانكَت (چند رسم مردمى)، لامداد (چند جُستار از ايران)، دوازده گل بهارى (نگاهى به ادبيات ديلمى و طبرى)، حمزه آذرك و هرون الرشيد (در آيينه دو نامه) و خوزستان در نامواژه‌هاى آن، عنوان 5 كتاب عبدالرحمان عمادى است.
با عمادى درباره اين كتاب‌ها به گفت‌وگو نشستيم.



نام عبدالرحمان عمادى در نيم‌قرن گذشته براى اهالى تحقيق از راه مقالاتش نامى آشنا بوده. آيا پيش از اين هم كتابى از شما منتشر شده بود؟
اينكه نام من براى اهالى تحقيق براى مقالاتم كه در نيم سده كنونى چاپ شده، آشنا بوده و يا هست، چنين چيزى نيست. من خود هيچ نمونه‌اى دلگرم‌كننده از اين آشنايى نديده‌ام. حتى مي‌توانم بگويم كه بسيارى از آشنايان من يا از اين نوشته‌ها خبر نداشته و ندارند و يا اگر كسانى، آن‌ها را ديد زده و به گفته خودشان تَورّق هم كرده باشند سخنى به موافقت يا مخالفت نگفته و مطلب را ناديده گرفته‌اند. اين را كه شما مي‌فرماييد از روى ادب است و تعارف. در پايان اين پنج كتاب، فهرست مقالات چاپ شده‌ام را هم مي‌توانيد بخوانند. از 1351 تاكنون، به تدريج، تاريخ‌هاى چاپ آن‌ها بوده كه نزديك به نيم سده است. به ياد ندارم حتى هشت يا ده نفر در اين مدت درباره اين نوشته‌ها به جز چند مجله با من بحثى كرده باشند يا شفاهى يا با نوشته چيزى به من گفته باشند. اين امر علت‌ها دارد. بزرگترين آن راه و رسم ويژه‌اى است كه از آغاز برگزيده و با آن راه رفته‌ام: جُستن گمشده‌هاى فرهنگ ايران در درياى مردم ايران و فرهنگ مردم از راه نامواژه‌هاى جاها و كسان و نشان همان‌ها در كتاب‌ها و يارى گرفتن از همه چيزهايى كه در دسترس داشتم: سفال - افسانه‌ها - ساختمان‌ها - كتاب‌ها - نقش و نگارها - داستان‌ها و قصه‌ها - متون معتبر برجا مانده - واژگان - سرانجام نشان دادن بر حق بودن آنچه را كه مردم عادى، بويژه در روستاها از گذشتگان خود به ارث برده و نگاه داشته‌اند و خرده‌ريزه‌هاى آن‌ها را، پخش و پراكنده، اينجا و آنجا، در همه جاى ايران مي‌توان بازيافت.اين كار و فرآورده، باب بازار رايج نيست. من از آغاز اين را مي‌دانستم. در اين راه و كار نه نام و آوازه و نه عنوان‌هاى فخرفروشى، و نه آب و نان، و نه همجوشى و همدمى با نامداران علم و ادب هيچ يك خواسته من نبوده و نيست. پيش از اين كتابى به اين صورت از من چاپ و نشر نشده. آيا اين مقالات اگر هر يك شكل و عنوان كتاب نداشته باشد، جزء آثار چاپ و نشريافته به شمار نمي‌آيد؟ از ديد من آن‌ها كه به نام مقاله چاپ شده‌اند، هر يك خود كتابى بوده و هستند. اگر جدا، مجلّد نشده‌اند، از رده چاپ و نشر خارج نمي‌شوند. اينكه من آن‌ها را دسته‌دسته به صورت يك‌جا، به نام كتاب و جلد شده، درآورده‌ام براى آسان كردن كار خوانندگان (اگر باشند) بويژه نگهدارى براى فرهنگ ايران به يادگارى است. من چندين برابر آنچه كه چاپ شده، دست‌نويس از شعر و نثر دارم كه آن‌ها را به حساب خودم كتاب مي‌دانم. چنانكه پيش از پيدايش صنعت چاپ، كتاب‌هاى دست‌نوشت از دايره داشتن نام كتاب بيرون نبودند.

كتاب «حمزه آذرك و هرون الرشيد در آيينه دو نامه» پايان‌نامه تحصيل دانشگاهى شماست. چطور شد حمزه آذرك سيستانى را انتخاب كرديد؟
نامواژه سيستان نامى ساده از يك استان از ايران نيست. نام سراسر ايران‌زمين و سراسر تاريخ ساكاها و تيره‌هاى آن‌ها در پيش از زردشتيگرى از مرز هند و چين و بالاى سرزمين سكا-لاب‌ها = (اسك - لاو) كشيده تا سكان ديناوى و آلاسكا گرفته تا اروپا و كشيده تا شمال افريقا و كناره اقيانوس هند است كه در همه اين جاها به نام سيس = و چه با نام‌هاى هم معناى آن نشان‌هاى فراوان دارد و قديمي‌ترين تاريخ ايران‌باستان يعنى روزگار كاسيان را دربرمي‌گيرد كه كانون آن‌ها سرزمين‌هاى ايران بوده. در ايران هم استان‌هاى كشور نشان از اين نام داشته. چنانكه در كتاب خوزستان در گزارش معناهاى شوش (= سوس = سيس) و شوشتر، نزديك به چهل سال پيش آورده‌ام. در ديلم قديم (از آذربايجان تا خراسان در دو سوى البرزكوه قديم) از اين نام سيس بويژه در شيذ (= شيز = فرسپ = سيس) و چيچست و كوهستان قفقاز و سيسجان (=نامى از ارمنستان) گرفته تا زوزن نيشابور نشان سيس و از چاچ و فرارود (= ماوراءالنهر) و ثث‌گوش كه در نوشته بيستون از هخامنشيان آمده و نزديك سند و مرز افغانستان و كشمير بوده تا جايگاه زوزني‌هاى لبنان (= دروزي‌ها) و تا درياى سرخ و سرزمين رام‌سيس يا مصر از سيس سا سكا سند و گواه برجاست. از آغاز تاريخ داستانى و سندوار كنونى اين نام برپايه برجا بوده. همه رشته‌هاى فرمانروايان و شاهان ايران از پيشدادى و كيانى و هخامنشى و اشكانى (=شكانى و پارت) و ساسانى از راه اين نام و از اين شناسنامه نشان دارند. در زاگ‌رُس در هر دو شعر از روزگار سومار و بابل اين نام و نشان هست. در ديلم قديم چه در كتاب‌ها و چه در جاهاى جغرافيايى و چه در نام كسان و تيره‌ها، صورتى از واژه سيس مانند : سيجان، سياسى، جيس، جستان، چيستان، يا دودمان‌هاى سيس و سلس‌كوه و سوستان و سيسستان، شك‌ور (سكاور - اشكور) برجا مانده كه مشتى از خروار است. از زمان يزدگرد پدر بهرام گور و مادر بهرام گور و نرسى به نام سوسن و سوسن‌دخت هم آيين و هم تقويم و تاريخ نوينى فراجست كه به كشته شدن يزدگرد و بهرام گور انجاميد. سوخرائيان، دودمان گرشاهان = جوشاهان و فرمانروايان سرزمين رستمدار و رستم‌آباد رودبار و ... همه با نام و نشان‌هاى همان سيس كهن بوده‌اند. سادات خاندان پيامبر و امام اول شيعيان از زمان وَهرَز ديلمى و سپس پيروز ديلمى و فرزندان آن‌ها پناهگاهشان در كوهستان البرز و گيلان و مازندران بود. قيام‌هاى زيديان و علويان ديگر به كمك مردم سرزمين‌هاى ديلم و گيل و طبرستان و مازندران بود. از زمانى كه در شش سالگى به مكتب رفتم سخن سادات و سيستاني‌ها به گوشم آشنا شد. چه در آن زمان از نامه‌هاى پدرم طومارى درست كرده در مكتب (=ملاخانه) مي‌خواندم كه در آن‌ها هرگونه مطالب آمده بود و از جمله نسبت سادات با ديلميان بويه بود كه نام سيستان در نام نياكان آن‌ها بود.چنانكه سادات ناحيه اشكور و سُمام را سيستانى مي‌گفتند و نمونه‌هاى اين نسبت زياد بود. به عنوان مثال در زيارتنامه قديمى امام‌زاده كياسه در اشكور آمده : سيدعلى كيا پسر سيدمظفر كيا سيستانى و يا زيارتگاه سام و لام در مرز كوهستان اشكور و الموت و گواه‌هاى ديگر كه خود كتابى جدا مي‌خواهد. اين نشان‌ها با آنچه كه فردوسى در شاهنامه از خاندان رستم و زال آورده و با تاريخ و ادبيات زبان پهلوى سازگارند نمي‌توانست توجه مرا جلب نكند. قيام حمزه آذرك سيستانى و استاذ سيس به نام سيستان كنجكاوى هر ايرانى را برمي‌انگيزد. در آن زمان كه دانشجو بودم داستان‌ها از ويرانى سيستان و بي‌نوايى مردم آن سامان، جَسته و گريخته به گوشم مي‌رسد كه دل آدم را درد مي‌آورد. در سيستانى كه روزى انبار غله آسيا بود و در استانى كه دانشمندان و پهلوانان نامى داشت كار مردم ستم‌زده‌اش به جايى رسيده بود كه وزيرى از تهران براى سركشى مدارس زاهدان رفت و به هنگام درس كلاس را تعطيل ديد. پرسيد، گفتند كودكان از گرسنگى علف مي‌خورند و براى چريدن چون چراخوارها به بيابان رفته‌اند كه آن را همان زمان روزنامه‌ها هم نوشتند.
در اين جا بايد به نكته نگفته‌اى درباره حمزه آذرك سيستانى شارى كه به ريشه و دين او پيوستگى مي‌يابد اشاره‌اى كوته بكنم: او، از تبار زوطهماسب بود. از آن پسرى به نام طهماسب كه طبرى نوشته از منوچهر فريدون بود و به سبب راه دينى ديگرش بَردى، از مصدر بردين، يعنى : تبعيدى و طرد شد. (زاو =زاب = زاگ = زاغ) در نام زاگ‌رُس واژه ساكا را دارد و رودهاى زاب در سرزمين كردان ايران و زاغ‌مرز در طبرستان در مرز شهرياركوه و سمنان و دامغان، يكى از يادگارهاى نام زاب، زابل و زابلى و زابلستان و زبان زابلى كه زبان زن جمشيد بود، سرگذشت خود را مي‌گويند. چون خاندان منوچهر با كشته شدن نوذر و فرش و دوراسروان، پسران ديگر منوچهر سركوب دشمنان شد، در مدت زمانى كه به نوشته مورخان سال‌هايش دانسته نيست و به اصطلاح فترت بود، دشمنان فرمان راندند. تا زاو كه در اوستا اوزو = نام دارد پيدا و به شاهى رسيد. بندهش نوشته «منوچهر كين ايرج را خواست. پس افراسياب آمد. و منوچهر را با ايرانيان به پتشخوارگر (=فرشوادگر: كوهستان ديلمان و رويان) راند. و به سج و تنگى و بس مرگ نابود كرد. و فرش و نوذر، پسران منوچهر را كشت تا به پيوندى ديگر، ايرانشهر از افراسياب ستانده شد... تا زاب تهماسپان آمد. افراسياب را بسپوخت...» (ص 139. ترجمه مهرداد بهار) زاب = زاو كه كي‌قباد كيانى سر دودمان كيانيان، جانشين او شد، در تاريخ‌ها نامدار است. در شاهنامه كه نام سكايى يا سيستانى آن سكي‌سران بود، گرساسب و زاب با يكديگر شاهى كردند.
دين يكتاپرستى و زروانى، سيستانيان يا طهماسپيان و گرشاسپيان و سام و زال و رستم در آن خاندان دين ستايش مرد و مردانگى و مردوش و شير و آن سيس و چيس و چيستان فراتر از همه بود كه جايش در طاق و كمان آسمان، چون رنگين‌كمان، به ذهن آدميان مي‌توانست خطور كند. آن طاقى كه در واژه ايرانى و عربى (ارشيا = عرش) عرش آسمانى: ارك آسمانى ياد شده. همان عرشى كه در قرآن‌كريم بارها ياد شده. عرشيان : فرشتگان و ستايندگان طاق و كمان آسمان كه كمان سام يا كمان رستم يكى از نام‌هاى ان است، پيروان آن جهان‌بينى بودند. عرشيان نام و نشان مردم گيلان و ديلمان بوده كه مستوفى در نزهت‌القلوب نوشته. من در مقاله‌اى به نام «علي‌العرشى بودن گيلانيان» در مجله گيله‌وا (شماره 40 و 41 سال 1376) نوشتم. قسمت اول آن را با مدارك نشان دادم كه دين شيعه و ستايش و كاربرد آن ديدن است.
حمزه آذرك سيستانى شارى، بر دين عرش و علي‌العرشى بوده. اين را در نامه خود نوشته. مطلبى كه هيچ‌كس متوجه آن نشده. او در پايان نامه‌اش به هرون نوشته: (فان تولّوا، فقل: حسبى الله، لا اله الا هو. عليه توكلت و هو ربّ العرش العظيم و صلى الله على محمد النبى و على جميع المرسلين) يعنى: (اگر تولى به ولايت كسى مي‌كنى يا ولايت و فرمانروايى مي‌كنى بگو از خداوند يگانه است. من به او توكل مي‌كنم. او خداوند عرش بزرگ است. درود بر محمد پيامبر و بر همه پيامبران). جمله‌هاى اين نوشته، برگرفته از قرآن نيز هست. اين عرشى بودن يا اركى بودن كه حمزه آذرك سيستانى، آشكارا خود را از آن مي‌داند اما ابوجهليان آن را نمي‌فهميدند و او را مانند مردم گيل و ديلم در آغاز مسلمانى، كافر نام داده بودند، معناهايش در حكمت شيعيان دانا در شعر حكيم ناصرِ خسرو ياد شده كه در زير مي‌آورم :
با همه خلق گر از عرش سخن گفت خداى تا بطاعت بگزارند سزاوار ثناش
عرش او بود محمد كه شنودند از او سخنش را دگران، هيزم بودند و تراش
عرش: پر نور و بلند است بزيرش در شو تا مگر بهره بيابد دلت از نور و ضياش
عرشِ اين عرش، كسى بود كه در حرب رسول چو همه عاجز گشتند بدو داد لواش
آنكه بيش از دگران بود بشمشير و بعلم و آنكه بگزيد و وصى كرد نبى بر سر ماش
هر خردمند بداند كه بدين وصف على است چو رسيد اين همه اوصاف بگوش شنواش
(ديوان شعر ناصر خسرو - ص 221)
اين را حمدالله مستوفى قزوينى كه از شيعيان هم شناخته نمي‌شد و خاندان او حدود صد سال مستوفى كارهاى آل‌بويه هم بودند و او خود از زادگان مستوفيان دستگاه باجگيران مغولان هم ياد شده، مي‌دانست و مي‌شناخت و براى همين در نزهت‌القلوب نوشت «مردم جيلانات بيشتر علي‌العرشى باشند» (ص 163)
و همان مستوفى در تاريخ گزيده خود نوشته: «در سال 176 هجرى قمرى: يحيى بن عبدالله علوى، برادر محمد و ابراهيم، كه در عهد ابودوانيق، خرج كردند و در طبرستان به تقويت جستان پادشاه آن‌جا، از نسل رستم زال، دعوت امامت كرد، به تدبير فضل بن يحى برمكى و تزوير قضاه بغداد، سجلى نوشتند بر آنكه، يحيى بنده هارون است و پيش جستان گواهى دادند. جستان او را به ناچار سپرد. او را به بغداد آوردند. هارون با او نيكويى كرد و بعد از پنج ماه به زندان كرد و در آن حسب به زهر تباه شد.» (ص 304 و 305)
اين انگيزه من براى گزينش داستان حمزه آذرك سيستانى بود. استادسيس را هم مي‌خواستم بخش ديگرى از آن ساخته همراه قيام پسر زيد كه در همان زمان حمزه آذرك روى داده بود يك‌جا بنويسم كه استادم، مرحوم سيدمحمد مشكوه، صلاح نديد. اين‌ها كه آوردم قلم‌انداز و اشاره‌وار بود تا خواننده داننده خود دريابد كه خردمندان را اشارتى بس است وگرنه گواه چندان است كه در اين چند كلمه نمي‌توان گنجانيد.


اغلب كتاب‌هاى شما مجموعه مقالات پراكنده در مباحث ايران‌شناسى است، چنانكه كتاب «لامداد» چنين است. آيا همه اين مقالات پيش از اين در مجلات منتشر شده‌اند يا اينكه اولين بار است ارائه مي‌شوند؟
در پايان هريك از كتاب‌هاى 5 گانه من كه به وسيله نشر آموت و با كوشش نويسنده جوان آقاى يوسف عليخانى چاپ و نشر شده، فهرست مقالات چاپ شده من و تاريخ آنهاست. در اين 5 كتاب: حمزه آذرك سيستانى - آسمانكَت - آب استه - ستايش رام = لام در ديلم - كدو زنى - شعر: بدو و خليج‌پارس و جزيره‌هايش در كتاب خوزستان - دوازده گل بهارى - شعرى درباره جغرافياى تاريخى ايران‌زمين - گوشه‌اى از ادبيات و لغات طبرى ديلمى - داستانى از اسكندر و دارا در دو شعر كهن طبرى و ديلمى - هازاتى = قربانى = آزادى كه يازده نوشتار (=مقاله) هستند براى نخستين بار چاپ مي‌شوند. ديگر مقالات بيشتر چاپ شده بودند. ايرن پراكندگان مانند سازهاى گوناگون يك اركستر، همه (همسرايان) يك آهنگ هستند كه (فرهنگ ايران) نام دارد.

شيوه مقاله‌نويسى شما رسيدن به معنا از راه جزء به كل است. اين شيوه مختص شماست يا اينكه از الگوى خاصى سرمشق گرفته‌ايد؟
چنانكه مي‌دانيد من نه توانايى داشته‌ام و نه ادعا دارم كه همه نوشته‌هاى ديگران را خوانده‌ام تا از ميان آن‌ها از كسى يا سبكى سرمشق بگيرم. در شيوه‌اى كه برگزيدم از آغاز آموختن واژگان از كتاب‌ها و از مردم و گروه‌هاى روستايى و صاحبان پيشه‌هاى وابسته به آن جامعه بود. مانند يك باستان‌شناس كه دل خاك را مي‌كاود، از گنجينه مردم عادى و زنده، به قدر فهم خودم، بهره‌بردارى و خبرنگارى كرده‌ام و با آموزش‌هاى فرهنگى شهرى از ادبيات فارسى و زبان‌هاى ايرانى و بويژه ديلمى و گيلى و طبرى آن‌ها را در قالبى كه مي‌بينيد مرتب ساخته‌ام. همانند يك آهنگساز كه تم و ملودى خود را از مردم مي‌گيرد و آن را گسترش علمى و فرهنگى مي‌دهد، كوشيدم يافته‌هاى خود از مردم را بدون تغيير در مايه و شكل بهترى نشان بدهم. شما هر نامى براى اين كار مي‌خواهيد بگذاريد. هدف وسيله را توجيه مي‌كند. اگر هدف فرهنگ اصيل مردم باشد از هزار راه هم بروى، هر نامى داشته باشد، مايه‌ور خواهد شد و بار و بر خواهد داد.

نام‌هاى كتاب‌هاى شما نام‌هاى خاصى هستند مثل «آسمانكَت يا لامداد». اين كلمات در خلال كتاب‌ها واكاوى شده‌اند. چرا از چنين عنوان‌هايى استفاده كرده‌ايد؟
اين نام‌ها در زبان و آيين و تاريخ ايران‌زمين داراى معناهاى گسترده‌اى هستند كه سند فرهنگ چندهزار ساله ايران و سخن‌گويان آن به شمار مي‌روند. رام = لام كه هر دو يكى هستند (چون در اوستايى و زبان پهلوى حرف ل نيست و حرف ر به هر دو معنى است) به معناى خداوند بزرگ يكتا، هزارها نشانه و ده‌ها گواه واژه‌اى دارد. مانند: وه - رام: بهرام = ايزد جنگ و پهلوانى و كشاورزى و هنر و همه آتش‌هاى هر چهار طبقه جامه كه ملت است. اهو - رام - ازدا: خداى بزرگ و يكتا به معناى رام = لام خوب كه هستى را آفريد و مرا آفريد. ايلام: نام مردم و سرزمين ايران (رام، رامن، رامان) نام ديگرى به معناى رحمان كه (هنوز هم مردم عوام ديلم رحمان را رامان تلفظ مي‌كنند) و اين نام در دين ما نخستين واژه از هر نام خداوند است. لَم = كه صورتى از لام است و در زبان فارسى يكى از معناهايش اين است: فراوانى و فراخى نعمت و «لَم به معنى: رحمت - بخشايش - آسايش است. برهان قاطع» و اين‌ها وصف رحمن = رحمان است كه بر خواننده عيان است. براى اين نام كه در مذهب هندو - تبت - اسلم (در جزء دوم آن) نيز نامى از نام‌هاى خداوند جهان است، گواه‌ها بسيار است. از اين نام و معنا كه پيشينه فرهنگ ايران را مي‌رساند به خوبى مي‌توان ارج و بهايش را يافت. دَى-لَم-آن: به يكى از معناها: خداوند و سرزمين رحمت‌ها و بخشايش و آرامش ايزدى مي‌شود. آسمانكَت: صاعقه و نام‌هايش كه نماينده هشدار بزرگ خداوندى براى آفريدگان است و آب و آتش و بانگ و مرگ و زندگى همه را مي‌نماياند و نزد همه ملت‌هاى بافرهنگ اهميت داشته و در قرآن‌كريم سوره‌اى به نام آن است، نيز نامى كوچك نيست.

آسمانكَت، شامل چند رسم مردمى است كه اغلب آن‌ها در حال حاضر به فراموشى سپرده شده‌اند. آيا درباره اين رسوم، پيش از اين هم مطالب مشابه منتشر شده يا اينكه اولين بار است كه شما به آن‌ها مي‌پردازيد؟
تا آن جا كه مي‌دانم تاكنون درباره 5 مقاله كتاب آسمانكَت كسى پيش از اين بررسى نكرده و چيزى ننوشته است. شعر هخامنشى درباره آفرينش زمين - آسمان، مردم، شادى براى مردم را كه در جهان‌بينى دينى و فرهنگى ايران و ايرانيان اهميت بسزايى دارد، من به هنگام بررسى
كتيبه‌هاى هخامنشيان دريافتم و به اين صورت شناساندم. اين شعر، گذشته از سندى بزرگ براى برجا بودن شعر، پس از گات‌هاى اوستا، مدرك با ارجى است كه براى دين و جهان‌بينى ايرانيان ارزش بي‌مانندى دارد و كلمه به كلمه آن در خور انديشيدن و يادسپارى است و براى قرآن‌كريم كه دين مجوس را هم‌تراز دين يهود و دين نصرانى قرار داده و من در دنباله كتاب حمزه آذرك در گزارش پيمان شيز از آن ياد كرده‌ام، سندى است و ثابت مي‌كند، دين ايرانى برپايه يكتاپرستى بوده و ايرانيان جزء كفّار نبوده‌اند.
درباره آسمانكت، در بالا در پاسخ پرسش شما، در بند 5 اشاره‌وار توضيحى عرض كردم و سوره رعد (سوره 13) را كه سوره رعد و برق و صاعقه (=آسمانكَت) است گواه اهميت اين پديده آوردم.
مقاله (آب استه) سند ديگرى از ارج آب و آيين‌ها و باورها و فرآوردهاى آن در زندگى همه جانواران و گياهان است كه در كتاب خوزستان در آن‌باره بيشتر سخن رفته - ستايش رام و لام و معناهاى آن را در بند 5 اين پرسش و پاسخ مطرح كردم - مطلب‌هاى هيچ يك از چهار مقاله بالا، به فراموشى سپرده نشده و مرده نيستند. اين ما هستيم كه ديد بيناى شايسته براى ديدن و پند گرفتن نداريم.
مقاله عيد كدوزنى و رسم آن نيز به صورت‌هاى چوگان و گلف و كريكت، نزد ما و ديگران كه از ايرانيان گرفتند به كار بسته مي‌شوند. زدن تير به هدف در حركت فردى يا گروهى در مسابقه‌هاى ورزشى نيز به صورت‌هايى بر جا مانده. رسمى اگر مردمى باشد، مانند زبان مردمان، ممكن است گاهى در گذر زمان براى مدتى از خودنمايى بايستد اما از ميان نمي‌رود چون ريشه در مردم دارد، به گونه‌اى مي‌رويد و خبرنگار كوچكى مثل بنده آن را مي‌بيند و معرفى مي‌كند.

در كتاب ديگر كه «دوازده گل بهارى» نام دارد هشت مقاله از ادبيات ديلمى و طبرى چاپ شده. تا جايى كه به خاطر داريم، دكتر غلامحسين يوسفى در چاپ تازه‌اى از كتاب قابوس‌نامه به نام و تحقيق شما درباره يك دوبيتى طبرى - ديلمى در آن كتاب اشاره كرده. آيا اين دو بيتى طبرى - ديلمى كه در كتاب دوازده گل بهارى گزارش كرده‌ايد، همان است؟
بلى. همان است با يازده مثل ديلمى كه منظوم و مربوط به همان دوبيتى طبرى - ديلمى قابوس‌نامه مي‌شود.

در همين دوازده گل بهارى نوشته‌اى از شما به نام (نوروزبَل ديلمى) است كه درباره جشن آتش در كوهستان ديلم نوشته‌ايد. به نظر مي‌رسد شما نخستين كسى هستيد كه از اين جشن گزارشى آورده‌ايد كه طى اين چند سال، رسم مذكور براساس داده‌هاى شما در گيلان، در تابستان، در ماه مرداد گرفته مي‌شود.
پيش از انقلاب، مرحوم سيدابوالقاسم انجوى شيرازى در راديو تلويزيون، كارهاى فرهنگ مردم را اداره مي‌كرد و با بسيارى از شنوندگان راديو در زمينه فرهنگ روستاييان از راه نامه ارتباط داشت. برادر كوچك‌تر از من به نام سيدعبدالكريم عمادى كه اكنون در رودسر است، دانش‌آموز و دوستدار گردآورى داستان‌هاى روستاها بود و براى انجوى نامه مي‌نوشت. انجوى از من خواست برايش مقاله‌اى بنويسم كه (نوروزبَل) را نوشتم و در سال 1355 چاپ كرد. سپس همان نوشته در فرهنگ مردم، پس از درگذشت انجوى در يادنامه انجوى شيرازى، شماره 3 و 4 سال 1381 دگرباره چاپ گشت. پس از 1355 ديگران نيز در آن باره مطالبى در جرايد گيلان نوشتند و معلوم شد در جاهاى ديگر كسان ديگرى از كوهستان ديلم آن جشن را به ياد داشته‌اند ولى چون آنگونه دامدارى كه در قديم بوده، از ميان رفته و بسيارى از كوهيان گيلانى شده‌اند و افروختن آتش براى سال تازه ديلمى در تابستان در ميانه مرداد ماه در گيلان گرمسير، جزء نيازهاى روستاييان نبوده و نيست، برپاكردن آن به شيوه گذشته رها شده است. نوروزبل كه نام آيين سال نو در گاه‌شمارى ديلمى در ميانه تابستان در ماه تموز يا مرداد خورشيدى است، در واقع (نوروز شير و خورشيدى) است. زيرا ماه مرداد تابستانى برج شير و خورشيد است و همه ويژگي‌هاى نجومى اين ماه را در اخترشمارى باستان دارا بوده و هست و بسيارى از ملت‌هاى باستانى در همين هنگام آن را بر پا مي‌دارند. در مجله گيله‌وا، شماره 105 مرداد و شهريور 1388 در مصاحبه‌اى در اين باره توضيح بيشترى داده‌ام.

نام ديلم - ديلمى و ديلميان در كتاب‌هاى شما فراوان ديده مي‌شود. ديلم به كدام منطقه كنونى ايران گفته مي‌شود؟
ديلم كه ديلمى منسوب به آن است نام‌ها و معناهاى زيادى دارد: پيش از زردشتيگرى - در زمان هخامنشيان و اشكانيان - در زمان ساسانيان - در زمان اسلام ايران در سده‌هاى پيش از صفويان - از صفويان تاكنون.
در هريك از اين دوره‌ها نامواژه‌هاى مربوط به ديلم و ديلميان، قلمرو ويژه خود را دارند كه يادآورى آن‌ها كتابى جدا مي‌خواهد.در سده‌هاى نخستين پس از اسلام تا زمان بويهيان (=آل‌بويه) ديلمستان كه ديلم و ديلمى مربوط به آن سرزمين مي‌شود، سرزمين بوده كه در كتاب‌هاى معتبر جغرافيايى قديم و نوشته‌هاى آن زمان خوانده و ديده مي‌شود. براى نمونه: نقشه‌هاى جغرافيايى كتاب‌هاى مسالك و ممالك ابراهيم استخرى و صوره‌الارض ابن‌حوقل را اگر نگاه كنيم مي‌بينيم رشته كوهستان البرز از آذربايجان تا حدود نيشابور و گرگان، مانند قوس و كمان در زير درياى خزر يكسره و تنها به نام ديلم ياد شده كه كناره‌هاى دريا از گيلان و مازندران و گرگان در شمال و كناره‌هاى كوهستان در جلگه سمنان و دامغان و رى و قزوين و زنجان را كه به كوه پيوسته‌اند دربرمي‌گرفته. در همين كتاب «لامداد» در پشت جلد، نقشه رنگى آن گواه اين مطلب است.
در نوشته‌هاى كتاب استخرى و كتاب (اندر صفت زمين) كه ندانستم چرا و چه كسى نام (حدود العالم من المشرق الى المغرب) را بر آن نهاد و مشهور شده و بسيار باارزش است و در سال 372 هجرى قمرى نوشته شده: در هر دو كتاب، ديلم و ديلمستان يك قلمر كلى داشته و دارد و يك قلمرو خاص و ويژه. قلمرو كلى: به نوشته (اندر صفت زمين) از خاور به خراسان، از جنوب به شهرهاى جبال و از باختر آذربادگان و از شمال درياى خزر، دربردارنده (: گرگان - دهستان - فراو - استراباد - آبسكن - طبرستان - تميشه - لمراسك - سارى - مامطير - ترجى - ميله - آمل - الهم - ناتل - كومش - دامغان - بسطام - سمنان - ويمه و شلنبه - كوه قارن - پريم - سامار - ديلمان - گيلان) است. ديلمان خاص: (ميان طبرستان و جبال و گيلان و درياى خزران) بوده و دو جا و دو گروه از مردم را دربرمي‌گرفته: يك گروه كنار دريا و گروهى در كوه‌ها. گروهى كه در كنار دريا بوده‌اند: ده ناحيه و گروهى كه در كوه‌ها بوده‌اند سه ناحيه بودند كه نام‌هايشان ياد شده. گيلان: ناحيه جدا ميان ديلمان و جبال و آذربادگان و درياى خزر بوده كه سپيدرود آن را دو بخش مي‌كرده، سوى غرب سپيدرود يازده ناحيه و سوى خاور سپيدرود هفت ناحيه بوده كه نام‌هايشان را نوشته‌اند. همه ديلمان عام و كلى با گيلان و طبرستان و سرزمين‌هاى جنوب كوهستان البرز چون رودبار كنار شاهرود از بالا تا پايين و كوهستان رى و دامغان به نوشته كتاب ياد شده «ناحيتى بسيار با زبان‌ها و صورت‌هاى مختلف بوده كه به ناحيه ديالم بازخوانده مي‌شده» در نوشته‌هاى من نه همه ديلم به صورت عام بلكه از ناحيه جغرافيايى : دربردارنده ناحيه كوهستانى ميان منجيل تا كلارآباد چالوس، در هر دو سو يعنى: فاراب - ديلمان - اشكور بالا و پايين - الموت - طالقان - سيارستاق و تنكابن و بخشى از گيلان خاورى چون جنوب لاهيجان و لنگرود و رودسر و رامسر كه نزديك كوه رانكوه است. از ديدگاه فرهنگى و تاريخى بيسشتر نواحى ديلم قديم با هم انبازى دارند كه در كتاب‌ها گاهى به نام گيلان و گاهى به نام ديلمان و امروزه يكسره به نام گيلان و مازندران و طبرستان شهرت دارد. اما امروز: امروز ديلم و ديلمان محدود به قصبه‌اى از ديلمان قديم است و بس كه غير از كتاب‌خواندگان، ديگران همين ديلمان را مي‌شناسند و از ديدگاه استاندارى گيلان، ديلمان و فرهنگ و جغرافيا و تاريخ آن همين ناحيه ديلمان و اسپيلى است كه به اندازه دهستان كوچكى است. چند نفرى از فرهنگيان گيلان هم تا حدودى همين‌گونه برآورد دارند و از زبان و فرهنگ ديلمى به آن معنايى كه از نوشته‌هاى من دريافت مي‌شود خشنود نيستند و دلشان مي‌خواهد من به جاى ديلم و ديلمى، گيلك و گيلانى به كار ببرم كه چنين ديدى با حقيقت تاريخى سازگار نيست.

در كتاب «خوزستان در نامواژه‌هاى آن» شما بر آنيد كه براى به دست آوردن شناسنامه تاريخى نقاط مختلف ايران مي‌توان بر نامواژه‌هاى آن‌ها تكيه كرد. اين كتاب شناسنامه تاريخى خوزستان است يا شناسنامه تاريخى ايران بزرگ از زبان نامواژگان؟
آرى. اين پرسشى بزرگ است. همه ويژگى راه فرهنگى من همين است. راهى دشوار و بسيار دشوار! زيرا نامواژگان آموزگاران و دانايان خاموش روزگارند كه تنها بينندگان آن‌ها بايد درس آن‌ها را بيابند و بگويند و بياموزند؛ تا بينندگان كه باشند و چه باشند. مردم ايران از سپيده‌دم تمدن خود كه راه درازى را پيموده و بارها چون شاخه و تنه درخت بر اثر تاخت و تازها بريده و افتاده اما دوباره از ريشه سر برآورده، براى بازماندگان خود مرده‌ريگ‌هاى گوناگون به جا گذاشته‌اند تا شناسنامه آن‌ها يكسره از ميان نرود. آنها: زبان سكايى، مادى و اوستايى و هخامنشى و ايلامى و ده‌ها زبان ديگر را كه به ناروا لهجه و گويش مي‌گوييم براى فرزندان رنگ‌وارنگ خود به يادگار گذاشته‌اند كه ما تنها از اوستايى و پهلوى (خيلى كم) و فارسى كنونى استفاده مي‌كنيم. زبان ديگرى كه نياكان دورانديش، نه بر كاغذ و سنگ و چرم و خشت، بلكه در ذهن ايرانيان جا دادند (نام‌هاى جغرافيايى و نام‌هاى كسان) است كه از آن زبان (خاموش و گويا) تنها واژگان آن به صورت نام‌ها براى ما به يادگار مانده - دستور (گرامر) آن و تركيب واژه‌اى آن‌ها در جملات و عبارات در دست نيست. تك درختانى تنها در بيابان يا سربازان نگهبان خاموشى بدون گُرده و فرمانده و سازمان هستند كه بايد آن‌ها را به حرف آورد. اما چگونه؟ هر روستا در ايران كنونى به رسم قديم براى دره‌ها و كشت‌زارها- كوه‌ها - چشمه‌ها - رودها - جنگل‌ها و... نام‌هاى جدا دارد. در ايران حدود شصت هزار آبادى هست با اين حساب ما دست‌كم ششصد هزار نام ايرانى دارم. اگر نام‌هاى مشترك و نام‌هايى را كه معناهايشان را مي‌دانيم، كنار بگذاريم، دست‌كم زبانى داريم با صد، صد و پنجاه هزار واژه. زبانى كه برادر يا خواهر قديمى زبان اوستايى و مادى و هخامنشى و ايلامى و پهلوى و سوريانى، اما يكى ديگر از آن‌ها بوده كه گنجينه آن‌ها را پربارتر مي‌كرده كه مردم ايران، بويژه در روستاها در صفحه و اوراق ذهن و جان خود آن را نگه داشته‌اند. ما از اين زبان در هيچ كتاب و مدرسه‌اى درسى نمي‌بينيم. در حالى كه آن‌ها شناسنامه جايى هستند كه آن نام را دارد. شما اگر مي‌خواهيد كسى را بشناسيد از او از شناسنامه‌اش جويا مي‌شويد. اما كسى در ايران به طور رسمى و همگانى از تهران نمي‌پرسد نام تو چه معنايى و چه سرگذشتى دارد! حتى معناى «رى» را هم نمي‌پرسند و نمي‌دانند! من اين راه دشوار را برگزيدم و از خوزستان آغاز كردم كه در خود آن كتاب در آغازش نوشته‌ام.شناخت خوزستان شناخت همه ايران‌زمين است. زيرا خوزستان مانند هر استان ديگر پاره‌اى از تن يك پيكرى است كه از هزارها سال شكل گرفته است. اگر هر جاى ديگر ايران را از زبان خود آن جا بشنويد بهتر مي‌شناسيد تا ديگر برايش خيالبافى كند.
البته اين راهى است دشوار اما ايرانيان بايد اين زبان را بشناسند چون زبانِ موجوديت آنهاست. نبايد بگذارند نادانان و دشمنان فرهنگ ايران آن را تغيير بدهند.

آيا درباره نامواژه‌هاى نقاط ديگر ايران، تحقيق ديگرى انجام داده‌ايد؟
چندين سال است روى كتيبه بيستون از داريوش اول هخامنشى و هخامنشيان پس از او كار مي‌كنم. من آن‌ها را پس از اوستا سند بزرگ فرهنگ ارزشمند ايران قديم مي‌دانم. آن‌ها را به شعر درآورده‌ام و كوشيده‌ام از روى معانى نامواژه آن‌ها، سرگذشت آن‌ها را بازگويى كنم. در شعر من به نام (بدو و خليج پارس و جزيره‌هايش) كه جزء كتاب خوزستان در پايان آن چاپ شده، نمونه‌اى كوچك از اين شيوه را مي‌يابيد. براى معانى (ابوموسى) و (تنب) از همين روش استفاده كرده‌ام. البته بايد معناهاى يافته شده با واژه‌هاى ايرانى و داده‌هاى جغرافيايى و تاريخى و پيوند با همسايگانش طورى گويا باشد كه خواننده در ذهن آن را منطقى بداند. خواننده‌اى كه به دور از غرض باشد. اين كه نوشتم اين كارى است دشوار، از همين جهت است. ديگران هم بايد روى آن‌ها كار كنند چون كار يك نفر به تنهايى همه مساله را پاسخ نمي‌دهد.

از يادداشت آغاز يكى از كتاب‌هايتان اينطور برداشت مي‌شود كه در آغاز جوانى وارد عرصه سياست شديد اما بعد، به طور كامل از آن دست برداشته و يكسره وقف ادبيات ايران كرديد. آيا مايليد در اين باره چيزى بفرماييد؟
اين گفتگوى كوتاه درباره فرهنگ و كتاب است. پرسش شما موضوع را به گستره ديگرى مي‌كشاند. در پرسش شما پاسخ كافى براى اين گفتگو وجود دارد. پس از كودتاى 28 مرداد 1332 و پس از آزادى از زندان در سال 1335 براى هميشه سياست را ترك كرده و در كنار وكالت به كار پژوهش فرهنگى پرداختم. سرگذشت سياسى من از شهريور 1320 تا آن زمان خود كتابى جداگانه مي‌شود.

در شناسنامه پشت جلد كتاب‌هايتان شما به عنوان حقوقدان و شاعر و پژوهشگر معرفى شده‌ايد اما جز يك شعر در پايان كتاب خوزستان، شعر ديگرى از شما نديده‌ايم.
چنانكه در پاسخ شماره 11 آمده، شعرهاى زيادى دارم كه چاپ نشده‌اند و در دنباله پاسخ شماره 1 هم درباره چاپ نشدن برخى از آثارم توضيحى وجود دارد. از اين‌ها گذشته، چاپ آثارم تازه آغاز شده و اگر عمرى ماند، چند برابر آن‌ها آماده چاپ هستند كه بخش بيشترشان شعر خواهد بود.

حوزه فرهنگ مردم دلبستگى اصلى شماست كه با جستجوى ريشه آن‌ها در متون كهن، اسناد مختلف به دست مي‌دهند و يك موضوع را معرفى مي‌كنند. آيا فرهنگ مردم ايران در حال حاضر ادامه منطقى فرهنگ باستانى ايرانيان است؟
همه آن‌چه را كه در هر كشورى فرهنگ ملى آن جا مي‌دانند و مي‌نامند در واقع فرهنگ مردم آن‌جاست كه چون درختى با شاخ و بال‌هاى گوناگون و رنگارنگ به يك تنه و ريشه مي‌انجامد. فرهنگ مردم ايران نيز چنين است. ايران كه در چهارراه جغرافيايى و تاريخ آسيا قرار گرفته و از هر سو بارها شاخ و بال‌هايش بريده شده، چون ريشه‌اى ژرف داشته، از نو جوانه‌ها زده. از اين رو فرهنگ مردم ايران با همه گوناگوني‌هايش يك ساختار با ريشه چندهزار ساله دارد و آنچه كه به ظاهر با دين‌هاى گوناگون ديده مي‌شود در مايه و پايه و خميره، از يك بنيان است و ناگزير آنچه كه امروز به آن نام مي‌يابيم ادامه دربايست و ناگزير همان درون‌مايه است. همان حال است با گوناگونى قال. چنانكه جلال‌الدين بلخى ارومى گفته است: ما درون را بنگريم و حال را/ ما برون را ننگريم و قال را.
از اين رو همه پژوهندگان فرهنگ ايران بايد شادمان باشند هرآنچه را كه از دل فرهنگ مردم به دست مي‌آورند داراى جوهره همان حال است، اگرچه در ظاهر و برون چيز ديگرى نموده شود و قال ديگرى باشد و براى كمك به اين آرزوى خدمت شايسته به فرهنگ ملى ايران از راه پژوهش در فرهنگ مردم به جا مي‌دانم آنچه را كه سى و پنج سال پيش برنامه و راهكار من بوده و در آغاز كتاب (خوزستان در نامواژه‌هاى آن) نوشته‌ام، بى كم و زياد در اين جا بازگويى كنم كه به گمانم برنامه درستى بوده و خواهد بود؛ برنامه‌اى كه همواره راهكار من بوده :
«بى گفتگو است هرگاه واژه‌ها و ترانه‌ها و داستان‌ها و نام‌هاى جغرافيايى و تاريخى جاها و عقايد به ظاهر خرافى و هنرها و عادات و رسوم گوناگون عامه مردم همه جاى ايران، خوب گردآورى شده و درست تحليل شوند و نجوم باستان كه كليد گشودن بسيارى از رازهاى ناگشوده است دانسته شود و باستان‌شناسى نوين با كاوش‌هاى بارآور خود مدارك تازه‌تر و بيشترى فراهم آورد، و مراجعه به كتاب‌ها و متون كهن خطى و چاپى با ديد و دقت تازه‌ترى صورت گيرد، و مدارك مربوط به ايران‌شناسى در كشورهاى خارج به دقت بررسى شوند، و در جمع‌بندى دستاوردهاى فوق امعان نظر در روايات اوستايى و پهلوى و پيوند فرهنگ كهن اقوام قديم همسايه با آن‌ها فراموش نشوند، آن روز مي‌توان گفت كه به شناخت درست ژرفاى درياى بيكران زبان و تاريخ و فرهنگ اقوام ايرانى از سپيده‌دم تاريخ تاكنون، بسى نزديك شده‌ايم. روشن است كه اين كار جز با كوشش همه‌جانبه همه دوستدارن اين رشته‌ها شدنى نيست. از اين رو تا فرا رسيدن آن زمان، اگر هركس در هرباره هرگامى كه هرچند نارسا هم باشد، در اين راه بردارد، سهمى پرداخته است.» (خوزستان در نامواژه‌هاى آن / صفحه 20 / چاپ /1388 / نشر آموت)

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com