تريلوژي ميلک
علی چنگیزی: (روزنامه اعتماد) «عروس بيد» سومين مجموعه داستان «يوسف عليخاني» است که پس از دو مجموعه داستان قبلي اش يعني «قدم به خير مادر بزرگ من بود» و «اژدهاکشان» منتشر شده است. «عروس بيد» را مي شود از نظر فضاسازي جايي که داستان ها در آنجا رخ مي دهد و زبان ادامه دو مجموعه داستان قبلي «يوسف عليخاني» قلمداد کرد. داستان هاي «عليخاني» دست کم در اين سه مجموعه داستاني که از او منتشر شده است، در جايي به نام «ميلک» مي گذرد هرچند «ميلک»ي که «يوسف عليخاني» از آن قصه مي گويد يا قصه آدم هايش را مي گويد مثقالي هفت صنار با «ميلک» واقعي که واقعاً هست تفاوت دارد. «عليخاني» اين فضاي ناشناخته و وهم آلود را براي نقل قصه هايش برگزيده است تا هم فضاي بديعي کارسازي کند و هم از فضاي دستمالي شده شهري و آپارتماني که خواننده را دلزده کرده است، فاصله بگيرد. از اين منظر محيطي که «عليخاني» براي قصه گويي برگزيده در داستان هاي «يوسف عليخاني» جايگاه خاصي دارند و درست به همين دليل مي شود گفت اين داستان ها به شدت تصويري هستند که مشخصاً حاصل زندگي نويسنده در محيط هايي اينچنين است. خواننده هر بار که قصه يي از «يوسف عليخاني» مي خواند انگار سفري مي کند انتزاعي به جايي ناشناخته و بديع. پرواضح است در اينچنين محيطي با آدم هايي روبه رو هستيم که جور ديگري به دنيا نگاه مي کنند و چه بسا هنوز با باورها و خرافاتي زندگي مي کنند که دير زماني است در دنياي مدرن از رنگ و لعاب افتاده است. گو اينکه اين مردمان انگار بي توجه هستند به اتفاقاتي که احتمالاً آن طرف کوه، چند فرسخ آن طرف ترک، مي افتد و چيز دلچسبي هم نيست. داستان هاي «عليخاني» به طور کلي چند ويژگي دارند که به گمان من در حال حاضر که بيشتر نويسنده ها شهرنشين شده اند و از شهر و جر و منجرهاي ملال آور شهر مي نويسند خاص خودش است که در تمام قصه هايش از اولين کتابش ردي از آن به چشم مي خورد و گاهي و در بعضي قصه ها پررنگ تر شده است و گاهي در بعضي قصه ها کمرنگ تر. اولين چيزي که در همان صفحات آغازين داستان هاي «عليخاني» خواننده با آن روبه رو مي شود لحن کتاب است. «عليخاني» با لحن خاصي مي نويسد و در ابتدا مي شود گفت به گويش ديلمي مي نوشت اما خوشبختانه کم کمک از آن گويش فاصله گرفت و از زبان ديلمي به لحني که در «عروس بيد» پررنگ تر شده، رسيده است. نويسنده در «عروس بيد» حداکثر سعي اش را کرده است تا خواننده با داستان ها از طريق اين لحن ارتباط بيشتري برقرار کند. يکي از دلايلي که ارتباط برقرار کردن با مجموعه داستان اول «عليخاني» يعني «قدم به خير مادر بزرگ من بود» - با وجود تازگي بيشتري که فضايش در آن روزها داشت- مشکل است همين زبان ديلمي است که انگار نويسنده آن روزها تاکيد زيادي روي به کار بردنش داشت. «عليخاني» به مرور اين توجه و تعصب در به کارگيري زبان ديلمي را در داستان ها به کناري گذاشته و به يک لحن رسيده. در عين حال «يوسف عليخاني» با کاربرد اصطلاحات عاميانه و عاميانه نويسي فضاي بانمکي را هم براي داستان هايش کارسازي کرده است. ديالوگ هاي کتاب از اين نظر يعني استفاده مناسب از اصطلاحات کوچه بازاري واقعاً خواندني هستند درست بر عکس ديالوگ هاي داستان هاي آپارتماني که ملال آور و خشک و رسمي هستند. «عليخاني» توانسته است آن طراوت و حس و حالي را که اغلب گفت وگو هاي عاميانه و کوچه بازاري دارند به خواننده منتقل کند. مشخص است «عليخاني» سعي کرده در هر داستان زبان خاصي را براي روايت انتخاب کند که به گمان من بعضي جاها موفق هم بوده است گو اينکه بعضي جاها هم زبان به شدت شاعرانه شده است که شايسته داستان نيست و به کار همان شعر مي آيد. دومين موضوعي که از مشخصه هاي داستان هاي «عليخاني» است توجه نويسنده به محيط و فضاسازي است. عليخاني در همه داستان هايش سعي کرده است بخشي از «ميلک» را نمايش دهد. انگار ارتباط تنگاتنگي بين فضاي «ميلک» و عقايد مردمش وجود دارد گو اينکه در دو مجموعه داستان قبلي اش بيشتر از «ميلک» و فضايش مي خوانيم و در اين مجموعه داستان کمتر. جوري که حتي مي شود گفت چيز زيادي از کوچه ها و امامزاده و قدمگاه و کوه هايش دستگير خواننده نمي شود مگر سرکي بکشد به داستان هاي قبلي اش. انگار نويسنده اعتقاد داشته اين مجموعه داستانش ادامه يي بر آن دو مجموعه داستان ديگرش هستند. گو اينکه «ميلک» در اين مجموعه داستان بيشتر خيالي شده است و کمتر واقعي به نظر مي رسد. از اين نظر فضاي وهمناک در «عروس بيد» غليظ تر شده است و تاثيرگذار تر و کم ندارد داستان هايي که اتفاقات عجيب و غريبي در آن رخ مي دهد که در فضايي که کتاب دارد مناسب به نظر مي رسد و به قولي توذوق زن نشده است. شايد به همين دليل داستان هاي «عليخاني» در «عروس بيد» بيشتر به سوررئال تنه مي زند و فراواقع گرا تر شده اند. هرچند به طور کلي به سختي مي توان داستان هاي «عليخاني» را کلاسيک دانست يا سوررئال قلمدادشان کرد. چيزي بين اينهاست. محيط و «ميلک» تاثير زيادي روي شخصيت هاي داستان هاي «عليخاني» و خود عليخاني گذاشته. به يک معنا مي شود گفت شخصيت هاي «عليخاني» نيستند که محيط را مي سازند يا آن را تغيير مي دهند بلکه اين محيط و «ميلک» همانند يک موجود زنده است که شخصيت ها را دربرگرفته و مي سازد. گذشته و آينده شان را رقم زده و مي زند و انگار کشش مغناطيسي متافيزيکي هم دارد؛ به نحوي که حتي اگر «ميلکي» ها براي مدتي ترکش کنند مجبور مي شوند به سويش برگردند. شخصيت هاي «عليخاني» در تمام داستان هايش گرفتار جبر جغرافيايي عجيب و غريبي هستند. به جاي اينکه خودشان اتفاقات را بسازند منتظر حادثه مي شوند تا اتفاق بيفتد و طومار زندگي شان را در هم بپيچد. ميلکي ها تماماً به اين سرنوشت تن داده اند. من نديده ام در اين سه مجموعه داستان، داستاني باشد از «ميلکي» که عليه اين سرنوشت که غالباً هم شوم است بجنگد يا قبولش نداشته باشد. در داستان هاي «عليخاني» ما با رويدادهايي مواجه هستيم که به صورت فشرده و موجز در يکي دو صفحه نقل مي شوند. تراکم باورها، خرافات و اتفاقات در يک داستان «عليخاني» به حدي است که مي شود دو يا سه داستان از آن استخراج کرد. سومين ويژگي که به نظر من مهم ترين اش هم هست، گريز «عليخاني» از معناگرايي باسمه يي مد روز است که بيش از آنکه معنا باشد بي معنايي و سطحي نگري است؛ معناگريزي عمدي «عليخاني». شايد يک جاهايي خواننده عادت کرده به شعار و کليشه «اين داستان بايد دردي از اجتماع دوا کند» را خوش نيايد اما مفري است براي لذت بردن از ادبيات براي خود ادبيات. نکته يي که مي شود روي آن انگشت گذاشت و به نوعي به «يوسف عليخاني» خرده اش گرفت اين است که «عليخاني» هم مثل تمام شخصيت هاي داستانش تحت تاثير شديد «ميلک» است و يک جورهايي گرفتار همان مغناطيس «ميلک» است. «عليخاني» هنوز نتوانسته از اين تاثير کم کند يا عليه آن بشورد. انتظاري که داشتم و در سومين مجموعه از سه گانه «عليخاني» به دنبالش مي گشتم، انتظار مرگ و افول «ميلک» بود. هرچند اين مرگ و افول حضور کمرنگي در داستان «پيربي بي» که آخرين داستان کتاب هم هست دارد اما انگار نويسنده باز نتوانسته از آن بگذرد و اگر نمادين به اين داستان نگاه کنيم با تولدي ديگر در «ميلک» روبه رو هستيم. زن پابه ماه از شهر به «ميلک» مي آيد تا وضع حمل کند و در يکي از صحنه هاي قشنگ داستان درخت پشت زن را مي گيرد و خنده مي نشيند روي لب هاي تهمينه - خود انتخاب اين اسم هم نوعي نماد است - و براي فرزندش اسمي انتخاب مي کند و بلند مي گويد تا «پيربي بي» بشنود. اين داستان کتاب يکي از بهترين داستان هاي کتاب است که داستان خوب کم ندارد؛ داستان هايي به شدت تصويري که در آنها به معناي واقعي کلمه مرز مشخصي بين واقعيت و خيال نيست و چيزي که وجود دارد سرنوشت محتوم و شوم اهالي «ميلک» است. پيشاني نوشت همه اهالي «ميلک» انگار همان است که براي «کبلايي جان قربان» و برادرانش در داستان فوق العاده «جان قربان» رخ مي دهد، مرگي حتمي و تلخ و اسرار آميز. «عليخاني» نويسنده يي قصه گو است و هميشه قصه يي در آستين براي خواننده دارد اما چشم اسفنديار قصه ها و داستان هايش کاراکترهايش هستند. کاراکترهاي «عليخاني» کمتر قدرت تجزيه و تحليل دارند يعني خواننده چيزي از تجزيه و تحليل شخصيت ها در رفتار يا ديالوگ هايشان نمي خواند. نبايد فراموش کرد که هر شخصي در هر سطح سوادي و موقعيت مکاني که باشد نسبت به محيط اطرافش و اتفاقاتي که مي افتد تحليل خاص خودش را دارد و براساس آن تحليل زندگي مي کند ولو اين تحليل کودکانه باشد. کمتر ديده ام کاراکترهاي «عليخاني» تحليلگر باشند، بيشتر به کنش ها و اتفاقات از سر ناچاري واکنش نشان مي دهند. کمتر کسي در داستان هاي «عليخاني» هست که مثلاً اين تحليل را داشته باشد که به خرافات معتقد نباشد يا جور ديگري به خرافات اعتقاد داشته باشد. اگر اتفاقي مي افتد و مرگي اتفاق مي افتد همه اهالي «ميلک» يکصدا آن را به «وحشيات» و «اوشانان» نسبت مي دهند و از جست وجو و کند و کاو و گشتن به دنبال دليل اصلي مرگ خط و خبري نيست. شايد دليل اين موضوع اعتقاد نويسنده اش باشد به جبر. در هر حال جاي يک شخصيت شورشي، يک کهنه قالتاق يا چيزفهم در داستان هاي «عليخاني» هميشه خالي بوده و در اين مجموعه داستانش هم خالي است. آدم هاي «عليخاني» انگار از يک جاده عبور مي کنند بي دست انداز، بدون پيچ و خم. چيزي که هست جاده دست انداز دارد و پيچ و خم، و گاهي آدم ها براي غلبه بر آنچه نمي دانند به خرافات پناه مي برند و گاهي براساس موقعيت مي انديشند. گو اينکه «عليخاني» با قدرتش در توصيف صحنه و فضاسازي خوب و قصه گويي خوبش هميشه اين تحليلگر نبودن کاراکترهايش را پنهان کرده است هرچند به خودي خود خواندن داستاني که به عمد از فضاي کليشه يي شده آپارتماني و کافه يي و شهري و يک کلام «جريان مد روز» دور است اتفاق خوشايندي است.

منتشر شده در روزنامه اعتماد - چهارشنبه - 5 اسفند 88 صفحه 11 ضمیمه

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment