دانلود گفتگوی «کتاب چهار» با عمادی

برای دانلود گفت و گوی «کتاب چهار» با «عبدالرحمان عمادی» ... اینجا را کلیک کنید

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
سفر به سرزمين خرافات
حسین جاوید: در آخرين ماه‌هاي سال گذشته، نشر «آموت» کتاب جديد دوست عزيز من «يوسف علي‌خاني» را به بازار فرستاد که «عروس بيد» نام دارد و شامل ۱۰ داستان کوتاه است. در هم‌اين ابتداي يادداشت، بايد بگويم که «عروس بيد» يکي از به‌ترين مجموعه‌داستان‌هاي ايراني بود که پارسال خواندم. «عروس بيد» در ادامه‌ي داستان‌هاي مجموعه‌هاي قبلي نويسنده، يعني «قدم‌ به خير مادربزرگ من بود» (۱۳۸۲) و «اژدهاکشان،» (۱۳۸۶) نوشته شده و مي‌توان گفت سه کتاب اخير به‌نوعي يک تريلوژي را شکل مي‌دهند، تريلوژي‌اي که در روستاي خرافه‌زده‌ و وهم‌آلود «ميلک» مي‌گذرد. جالب اين‌جاست که انگار مخاطبان هم از داستان‌هاي ـ به اصطلاح ـ «آپارتماني» دل‌زده‌اند و فضاهاي اين‌چون‌ايني را بيش‌تر دوست مي‌دارند. در حالي که اکثر مجموعه‌داستان‌هاي سال‌هاي اخير در چاپ اول در جا زده‌اند، و يا به زحمت تجديدچاپ شده‌اند، کارهاي يوسف علي‌خاني از استقبال خوبي برخوردار بوده و «اژدهاکشان» به چاپ چهارم و «قدم به خير» به چاپ سوم رسيده است.

در هر داستان «عروس بيد» ما با ماجرايي مربوط به يکي از اهالي ميلک مواجه مي‌شويم. اين ماجراها رنگ و بويي از خيال و وهم دارند و در عين آن‌که فراواقعي به نظر مي‌رسند عريان‌ترين واقعيات زنده‌گي گروهي از مردم يک منطقه‌ي دورافتاده را به نمايش مي‌گذارند. خرافات مهم‌ترين عنصر شکل‌دهنده‌ي اين داستان‌هاست. مردم ميلک باورها و آيين‌هايي خرافي دارند که به شدت به آن‌ها پاي‌بندند. بعضي چيزها را مقدس و بعضي را نحس مي‌دانند. به امام‌زاده‌اي که در روستاي کوچک‌شان واقع است نيز احترام خاصي مي‌گذارند و به او معجزات و قدرت‌هاي خاصي نسبت مي‌دهند. اين امام‌زاده در اکثر داستان‌ها نقش ايفا مي‌کند، گاه يک مکان بسيار مهم براي رخ‌دادن پلات داستان است و گاه کارکردي بنيادي‌تر از يک مکان صرف دارد. هم‌اين خرافات هستند که اتمسفر ويژه‌ي داستان‌هاي يوسف علي‌خاني را شکل داده‌اند. اين داستان‌ها غالبن المان‌هاي فراواقعي، مانند آن‌چه در داستان‌هاي رئاليسم جادويي امريکاي لاتين مي‌بينيم، ندارند. با اين حال، بر اثر تسلط فضاي خرافه و باورهاي غيرواقعي، پس‌زمينه‌اي از وهم و خيال مي‌گيرند و خواننده را بين واقعيت و دروغ در نوسان نگه مي‌دارند. داستان‌هاي «پنجه،» «رتيل،» و «جان‌قربان» از به‌ترين نمونه‌هاي اين نوع روي‌کرد هستند. در اين داستان‌ها کسي با ملحفه به آسمان نمي‌رود و زنده‌گي جريان طبيعي خودش را طي مي‌کند. اين تصورات غيرواقعي ميلکي‌هاست که يک اتفاق طبيعي را از جادويي‌ترين و دورترين جنبه‌ي ممکن تفسير مي‌کند. مثلن، در داستان «جان قربان» سقوط طبيعي جان‌قربان، که بر اثر بي‌احتياطي‌اش در بالارفتن از درخت توت براي چيدن برگ‌هاي آن رخ داده، به مقدس بودن درخت و انتقام اما‌م‌زاده از کسي که حرمت درخت نظرکرده را حفظ نمي‌کند ربط داده مي‌شود. فقط خود داستان «عروس بيد» است که کاملن ماوراطبيعي‌ست و مي‌توان آن‌را در رديف داستان‌هاي رئاليسم جادويي قرار داد.

بسياري از کساني که درباره‌ي داستان‌هاي يوسف علي‌خاني نوشته‌اند از اين داستان‌ها به‌عنوان (داستان‌هاي اقليمي نام برده‌اند، اما به گمان من آن‌ها کاملن به خطا رفته‌اند. آثار علي‌خاني ارزش اقليمي ندارند يا اگر دارند، اين ارزش در مقابل ارزش‌هاي تکنيکي و داستاني آن‌ها بسيار کم‌رنگ است. ميلک ـ با اين‌که نام يک روستاي واقعي در نزديکي قروين است ـ يک شهر خيالي‌ست، ناکجاآباد است. وقايعي که در آن مي‌گذرند هم سرشارند از تخيلات نويسنده. پس نمي‌توان اين داستان‌ها را اقليمي دانست و براي‌شان ارزش جامعه‌شناختي يا فولکلوريک قائل شد. حتا زبان اين داستان‌ها يک زبان جعلي‌ست که نويسنده با استفاده از زبان ويژه‌ي آن منطقه آفريده و زباني‌ نيست که گويش‌ور واقعي و بيروني داشته باشد.

مرگ و مير و کوچ اهالي روستا که در «قدم به خير...» و «اژدهاکشان» هم ديده مي‌شد در «عروس بيد» بسيار بيش‌تر است. در اکثر داستان‌ها روايتي از مرگ يا کوچ يکي از اهالي ميلک را شاهد هستيم و در «پير بي‌بي،» آخرين داستان کتاب، مي‌بينيم که ميلک ديگر تقريبن خالي از سکنه شده است. البته نگران نباشيد! قرار نيست داستان‌هاي ميلکي‌ها تمام شود. آن‌طور که يوسف به من گفت، داستان‌هاي بعدي او به سرگذشت ميلکي‌هايي که به قزوين و تهران کوچ کرده‌اند خواهد پرداخت!

داستان‌هاي يوسف علي‌خاني من را به ياد داستان‌هاي زنده‌نام «غلام‌حسين ساعدي» و آن شاه‌کار بي‌بديل‌اش «عزاداران بيل» مي‌اندازد. اميدوارم روزي يوسف بتواند کتابي بنويسد که تا اين پايه ماندگار، خواندني و بي‌نقص باشد.

درباره‌ي مجموعه‌داستان «عروس بيد» گفت‌وگويي با «يوسف علي‌خاني» انجام داده‌ام که پس از تعطيلات نوروزي در روزنامه‌ي بهار منتشر خواهد شد. در اين گفت‌وگو جزيي‌تر به مسائل مطرح‌شده در يادداشت حاضر پرداخته شده است.

کتابلاگ؛ حسین جاوید - دوشنبه - ۲ فروردين ۱۳۸۹

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
دغدغه قصه‌گویی داشتم
ايليا آريايي‌نژاد (روزنامه ایران): «عروس بيد» سومين مجموعه داستان يوسف عليخاني طي روزهاي اخير توسط نشر آموت چاپ و منتشر شده است. عليخاني در داستان‌هايش به فضاي روستايي و جغرافياي بومي علاقه خاصي نشان داده است. «عروس بيد» در واقع در دنباله دومجموعه داستاني ديگر اين نويسنده «قدم‌بخير مادر بزرگ من بود» و «اژدهاكشان» قرار گرفته و به لحاظ نوشتاري بي‌شباهت به دواثر قبلي نيست. عليخاني پيش از اين با كتاب «اژدهاكشان» جايزه جلال آل احمد را به خود اختصاص داده است.

مجموعه داستان «عروس بيد» سومين مجموعه داستان شماست.
«عروس بيد» پس از دو مجموعه داستان «قدم‌بخير مادربزرگ من بود» و «اژدهاكشان» سومين مجموعه داستان من است كه داستان‌هاي هر سه مجموعه در فضاي يك روستا روايت مي‌شوند. «پناه برخدا»، «آقاي نجار»، «جان قربان»، «پنجه»، «رتيل»، «هراسانه»، «عروس بيد»، «مرده گیر»، «بيل سر آقا» و «پير بي‌بي» 10 داستان اين مجموعه هستند.

«عروس بيد» چه تفاوت‌هايي با دو مجموعه «قدم بخير مادربزرگ من بود» و «اژدهاكشان» دارد؟
در «عروس بيد» بيش از هر چيز دغدغه داشتم تا قصه بگويم. زماني كه 12 داستان مجموعه اولم «قدم بخير...» را مي‌نوشتم، بيش از هر چيز شيفته اين بودم كه فضاي روستايي را وارد داستان‌ها بكنم تا به وسيله آدم‌هاي داستاني، بنويسم. براي ساختن اين روستا خيلي به خلق روستايي با شاخصه‌هاي يك روستاي واقعي وفادار بودم. آن زمان تأكيد داشتم با استفاده از گويش ديلمي (الموتي) و فرهنگ بومي يك منطقه خاص جغرافيايي و اسامي روستايي، داستان‌ها را پيش ببرم.
گمان آن زمانم اين بود كه به قول منتقدان، گاهي به شيفتگي بومي رسيده بود. بسياري از خواننده‌ها هم به دنبال روستاي ميلك واقعي بودند كه در كجاي الموت قرار دارد و شايد هم حق داشتند.
به همين دليل وقتي 15 داستان مجموعه «اژدهاكشان» را مي‌نوشتم سعي كردم از آن بومي‌گرايي صرف كه گاهي ديالوگي چند خطي به گويش ديلمي باشد، دوري كنم به لحن نزديك شدم و از ساختار زباني الموتي استفاده كردم.
اژدهاكشان ميانه راه بود تا گويي به 10 داستان مجموعه عروس بيد برسم كه تلاش كردم نه گويش ديلمي (الموتي) شاخص باشد و نه يك روستا كه مابه‌ازاي بيروني داشته باشد. داستان‌ها قصه‌گو هستند و بيش از نيمي از داستان‌ها در هر روستايي امكان بروز دارند.

توجه به فرهنگ مردم، ويژگي هر سه مجموعه شماست. اين فرهنگ همچنان الموتي است؟
به هر حال، من در روستايي به دنيا آمدم كه حالا ديگر اگر نگويم آن روستا در الموت غربي نيست، بايد بگويم لااقل روستاي كودكي‌هاي من نيست. روستايي كه تا دوم ابتدايي در آنجا نفس كشيدم. مردم آن روستا، مردمي ذاتاً قصه‌گو بودند كه براي اتفاقي، داستاني براي گفتن داشتند و عجيب اين‌كه قصه‌هايشان، قصه‌هايي ماورايي و اعجازي بود.
آمدم اينها را بنويسم ديدم نمي‌توانم تابلويي از آنها ترسيم كردم كه به دروغ سعي دارم به خواننده غالب كنم.
فرهنگ داستان‌هايم برگرفته از فرهنگ مردم ايران است و نه فرهنگ مردم و آداب و رسوم مردم الموتِ قزوين. به طور مثال برايتان بگويم ماجرايي كه باعث نوشته شدن داستان «عروس بيد» يكي از داستان‌هاي اين مجموعه شد، باوري بود كه در جوانرود كرمانشاه رواج دارد. زني كه سر سه شوهر را خورده باشد، اجازه ندارد ديگر ازدواج كند مگر اين‌كه به عقد درخت بيد درآيد.
اين باور را به روستاي قصه‌هايم بردم تا آن را با شخصيت‌هاي خودم اجرا كنم. بعد از نوشتن در حين تحقيق فهميدم اين رسم در الموت و طالقان و خراسان و خوزستان و... هم به گونه‌هاي ديگر رواج دارد.


عروس بيد و دو مجموعه داستان ديگرتان را با هم در نشر آموت منتشر كرده‌ايد. دليل خاصي داشت؟
هميشه آرزو داشتم، داستان‌هايم در كنار هم و در يك نشر منتشر و به دست خواننده‌ها برسند. وقتي عروس بيد مجوز انتشار گرفت، با همكاري ناشران قبلي اژدهاكشان و قدم‌بخير، مجوز آنها را پس گرفتم و با طرح جلد يكسان و يونيفرم همشكل اين سه مجموعه داستان را منتشر كردم. در واقع اژدهاكشان چاپ چهارم شده. قدم بخير مادربزرگ من بود، چاپ سوم و عروس بيد، چاپ اول.

منتشر شده در روزنامه ایران پنجشنبه 27 اسفند 1388 صفحه 17

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
سلامی دوباره به پیوند معنا و بیان
رئوف موسوی: آنچه این روزها به واسطه گذر زمان توقع ما را از رمان به عنوان مادر متون کلاسیک ادبیات داستانی بالا برده است، ظهور این تفکر و تصور است که رمان و یا یک قالب ادبی باید همزمان با رشد تفکر و اقتضائات زندگی امروزی ما خود را در هزار شکل و صورت رنگارنگ مجزا ریخته و به ما ارائه شود، به زبان ساده تر تصور ما این است که رمان باید سیر تحولی همانند سیر تحول زندگی بشر در جامعه پیرامونش داشته باشد، این موضوع البته به طور کلی قابل نفی‌شدن نیست اما جوهره نگارش متنی مثل رمان جدای از قالب و زبانی که رمان به واسطه آن در حال خلق شدن است باید مورد توجه مخاطب و نویسنده قرار بگیرد که از قضای روزگار درست هم که نگاه کنیم می‌بینیم همین موضوع بوده است که در طول سال‌های متمادی موجب شده است سبک‌های مختلف نوشتاری خود را در قالب رمان به مخاطب ایرانی ارائه کند. رمان در ادبیات فارسی فرودی به مراتب سریع‌تر از فراز سال‌های نخستین شکل‌گیری خود طی کرده است.اگر به شیوه‌ای بسیار ساده و قابل دسترس به حافظه جمعی مخاطبان رمان ایرانی در سال‌های اخیر مراجعه کنیم به راستی چند رمان را می‌توانیم به عنوان فصل مشترک یاد و ذهن آن‌ها در میان خود مشاهده کنیم که از قضای روزگار به جوهره رمان‌نویسی جدای از زبان و سبک ادبی خود که به اعتقاد نگارنده بازنمایی هویت انسان به اوست، نیز نزدیک باشد؟ در میان سبک‌های زبانی و بیانی رمان در ادبیات فارسی، رمان‌های عامه‌پسند مقوله ای به شمار می‌آیند که به رغم نگاه همواره سیاه منتقدان و گاه ناشران به آن‌ها در میان مخاطبان ادبیات داستانی با استقبال خوبی روبه‌رو شده است و حتی گاه به واسطه وجود همین آثار است که مسوولان نیز توانسته‌اند به آمارهای بالای مطالعه در میان بخش‌های مختلف اجتماع ببالند و آن را مایه افتخار خود نیز به شمار بیاورند. بی‌اغراق باید گفت که در میان بسیاری از این آثار گاهی می‌توان به سیری داستانی دست یافت که جدای از پرداخت یک نویسنده و تنها از نظر داستانی در نوع خود بی‌نظیر است. البته نباید از نظر دور داشت که عدم شخصیت‌پردازی و فضاسازی و نیز ناتوانی نویسنده در خلق دیالوگ‌های کارا از جمله مواردی است که در بیشتر موارد نویسندگان این گونه رمان‌ها از آن رنج برده و به‌تبع آن رمان آن‌ها نیز با برچسبی چون عامه‌پسند و زرد به مخاطبان معرفی می‌شود. شاید بتوان گفت که این موضوع با کمی ملاطفت و رافت نویسندگان به اصطلاح حرفه ای‌تر و کسانی که عرصه رمان را برای مسائل ایدئولوژیک‌تری نیست به داستان مورد توجه خود داشته‌اند و نیز خلق یک جریان صحیح نقد در میان اهالی ادبیات داستانی می‌توانست شکل و صورتی به مراتب قابل قبول‌تر به خود بگیرد که به هزار دلیل گفته و ناگفته تا به امروز این موضوع محقق نشده و هرکس تنها بر طبل خود می‌کوبد، در روزهای پایان سال جاری، مخاطبان ادبیات داستانی کشور، شاهد حضور رمانی بودند با نام «به وقت بهشت» نوشته نرگس جورابچیان که نشر آموت آن را روانه بازار کرده است. اثری که نخستین رمان نویسنده آن به شمار می‌رود و در شکل و شمایل نخستین خود به نظر در زمره داستان‌های عامه‌پسند جای می‌گیرد اما این تصور تنها به خواندن نخستین جملات و پاراگراف‌های این رمان به روشنی رنگ می‌بازد و نویسنده را با اثری به غایت هدفمند و حرفه ای از نظر نگارش روبه رو می‌کند. به وقت بهشت روایت واگویه‌های درونی دختری است به نام «ترلان» در مسیر ترسیم سیر زندگی خود از پیش از تولد (که از قضا یکی از تاثیرگذارترین بخش‌های داستان نیز هست) تا دوران تاهل خود و حضور در بازی‌های مختلف زندگی پیرامون خود روایت جورابچیان برخلاف آنچه این نوع ازداستان‌ها را به آن منسوب می‌کنند نه تنها در پی بیان صرف یک داستان احساس‌گرایانه و بی‌مغز نیست بلکه به نوعی ساده و کاربردی به واکاوی حضور امروزین معنویت در زندگی انسانی توجه ویژه و ظریفی داشته است. معنویتی که ریشه آن در سرشت الهی خلق انسان نهفته است. این رمان در روایت خود با فصول متمادی و کوتاه زیادی همراه شده است. نویسنده در طول آن پرگویی نمی‌کند، جملات کوتاه و زبان به شدت یک‌دست شده است. فضاسازی‌های داستانی نیز به اندازه‌ای هوشمندانه برای خواننده ترسیم می‌شود که او در میان متن به هیچ عنوان احساس برخورد با زوایدی که به نوعی در سیر تطور داستانی برای او کاربردی نداشته باشد، برخورد نمی‌کند. جورابچیان با وجود اینکه نخستین تجربه داستانی خود را از سر می‌گذراند اما شیوه‌ای برخورد هدفمند او در طول داستان با مخاطب خود به گونه‌ای است که آنجا که باید نویسنده و آنجا که لازم است شخصیت‌های داستان به خواننده تلنگر خود را وارد می‌کنند و حتی در بخش‌هایی از داستان، نویسنده در مقام شاعر و از زبان شخصیت داستان به جای متن به شعرخوانی روی می‌آورد و داستان را به پیش می‌برد. شاید در میان تمامی متون انتشار یافته داستانی در سال جاری «به وقت بهشت» داعیه روشنفکرانه نداشته باشد اما متن داستانی آن را باید متنی به شدت معناگرا و معنویت‌گرا دانست که از قضا بسیار بیشتر از دغدغه‌ها و نگاه‌های از بالا به پایین نویسندگان و منتقدان این روزگاران ما به مخاطب خود توجه داشته، سلیقه او را کاهش نمی‌دهد و او را تا پایان با احساس رضایت با خود همراه می‌کند. آیا از رمان باید توقعی جز این داشت؟

منتشر شده در روزنامه جوان - سه شنبه 18 اسفند 1388 صفحه 11

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
گفتگوی «چلچراغ» با نرگس جورابچیان

گفتگو با نویسنده ای که با اولین رمان‌اش در فهرست پرفروش‌ها قرار گرفت
داستان‌های اتوبوسی
سجاد صاحبان زند
مجله چلچراغ - ویژه نامه نوروزی 1389


کشف یک استعداد تازه، دقیقا شبیه آن است که یک روز از خواب بیدار شوی و ببینی به‌جای تختی که همیشه روی آن می‌خوابیده‌ای، مثلا در تخت کوروش کبیر خوابیده‌ای. خیلی خوب است که حس کنی هنوز آدم‌های دو و برت زنده‌اند و کتاب می‌‌نویسند و نوشتن کتاب برایشان جدی است و عده‌ای هم هستند که دوست دارند کتاب بخوانند. «نرگس جورابچیان» با کتابی که حدود 3 هفته قبل نشر «آموت» از او منتشر کرد، یکی از این استعداد‌هاست. کتاب او یعنی «به وقت بهشت» در طور دو هفته قبل، در فهرست پرفروش‌های ادبیات داستانی قرار داشت و خبرش را هم چند سایت خبری و روزنامه اعلام کردند. داستان‌های او را با زویا پیرزاد مقایسه می‌کنند. گفتگوی ما با او را بخوانید.


نرگس جورابچیان، نویسنده رمان «به وقت بهشت» - عکس: مجله چلچراغ

اسم‌های کتاب شما هم‌قافیه‌اند، اما خودشان خیلی هم‌قافیه نیستند. چطور شد این اسم‌ها را انتخاب کردید؟
هر کدام از این شخصیت‌ها اسم‌های خودشان را داشتند. یعنی با اسم به دنیا آمده‌اند. حتی اسم پدر و مادر ترلان و باران، خواهر و برادرشان و خلاصه خیلی از چیزهایشان از قبل معلوم بود. معمولا وقتی بچه‌ها به دنیا می‌آیند برایشان اسم می‌گذارند، اما ترلان و باران قبل از به دنیا آمدن هم اسم داشتند.

به هر حال از یک جا شروع شدند...از کجا؟
قرار بود دختری در داستان من به دنیا بیاید که درگیری‌های روحی با خودش دارد. قرار بود با خودش مشکل داشته باشد. من به اسم‌اش فکر نکردم، چون از لحظه‌ای که در ذهن من شکل گرفت، اسم داشت. بعد شوهرش پیدا شد. او هم اسم داشت: باران.

یعنی شما کل شجره‌اش را روی کاغذ کشیده بودی؟
نه. چون آن‌ها کاملا توی ذهن من وجود داشتند. فصل اول کتاب را به آدم‌هایی که اطراف ترلان حضور داشتند اختصاص داده بودم. مثلا اسم خواهر ترلان، رویا بود. من هیچ تلاشی نکردم. بعد هم داستان ادامه پیدا کرد.

پس شما اسم‌ها را کشف می‌کردی؟
بله. مثلا از او می‌پرسیدم که اسمش چیست و او می‌گفت: رویا. من برایش اسم نگذاشتم.

شما می‌توانی مخاطب‌هایت را هم کشف کنی؟ به هر حال کتاب شما در طول دو هفته گذشته جز پرفروش‌ترین‌‌ها بوده است...
همه می‌توا‌نند مخاطب من باشند، از نوجوان پانزده ساله تا افراد 70 ساله.

فکر نمی‌کنید این مساله کمی خطرناک باشد؟
نه. من همه تلاشم این بود که از خواندن کتابم همه لذت ببرند. ممکن است کسی که سن‌اش بیشتر و تجربه‌اش بیشتر است، برداشت متفاوتی از کتاب داشته باشد، اما من سعی کرده‌ام که او هم مخاطب من باشد. خواننده کم سن و سال هم می‌تواند با خواندن کتاب به کسب تجربه بپردازد.

نترسیدید که به شما لقب عامه پسند و سطحی بدهند؟
نه، چون من اصلا این طبقه‌بندی‌ها را قبول ندارم. من فکر می‌کنم که همه رمان‌ها را نمی توان در دو شاخه روشنفکری و عامه‌پسند طبقه‌بندی کرد. در نتیچه اصلا فکر نمی‌کردم که رمانم را چه‌جوری طبقه‌بندی می‌کنند. اگر رمان روشنفکری به معنای آن است که کتابت سخت باشد و قابل‌نخواندن،‌ من ترجیح می‌دهم عامه‌پسند باشم و خوانده شوم.

شاید این تقسیم‌ها عامه‌پسند و روشنفکری، خیلی مربوط به ایران می‌شود...
بله و این خیلی بد. باید همه قشرها بتوانند کتاب بخوانند. اصلا چه اشکالی دارد شما کتابی بنویسی که آدم‌های زیادی از خواندنش لذت ببرند. اگر شما جوری بنویسی که عده زیادی نوشته‌ات را نخوانند، خیلی ناراحت کننده است. مثلا خانم زویا پیرزاد، سه کتاب منتشر کرد که فروش معمولی داشت، اما بعد کتاب "چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم" را نوشت که از نظر فروش با "بامداد خمار رقابت" و "دالان بهشت" می‌کرد. اما کتابش جایزه گرفت و مهم هم بود.


چقدر طول کشید تا این رمان را بنویسی؟
حدود 9 ماه، البته یکی دو ماه میانی‌اش را تقریبا ننوشتم. البته در همان مدتی هم نمی‌نوشتم، مدام در حال فکر کردن روی آن بودم که داستان را چطوری ادامه دهم. البته بعد از این 9 ماه، کلی روی کار وقت گذاشتم و آن‌را بازنویسی کردم. تا روز که کتاب آماده انتشار شد، رویش کار می‌کردم. مثلا دو فصل،‌ همان اوایل حذف شد.

کجای داستان stop کردید؟
در موردش حرف نمی‌زنم. بگذارید از اسرار بماند.

برگردیم به ترلان و باران که اسم‌های نرم و دخترانه‌اند، مثل باران کوثری...
بله. اما باران صالح اعلا هم داریم. یک جورهایی این اسم را روی دختر و پسر می‌گذارند. اما شخصیت‌های من چون خوب و دوستداشتنی بودند، اسم‌هایشان هم نرم و شاعرانه شد.

چرا این آدم‌های خوب با هم مشکل پیدا کردند؟
همه آدم‌های خوب شبیه هم نیستند، به همین دلیل ممکن است به مشکل هم بخورند. شاید هم از خوبی زیادشان باشد...

پس این بخش روشنفکری کتاب است، چون در رمان‌های عامه‌پسند آدم‌ها یا خیلی خوبند و یا خیلی بد...؟
بله. این‌جا آدم‌هایی که خوبند با هم مشکل دارند.

کدام نویسنده ایرانی و غیر ایرانی را دوست داری و فکر می‌کنی رویت تاثیر گذاشته‌اند؟
اولا این‌که من همه جور کتاب می‌خوانم، چون یک نویسنده باید همه این‌چیزها را بداند. اما من در بین نویسندگان ایرانی معاصر، من کارهای خانمها فریبا وفی و زویا پیرزاد را خیلی دوست دارم. در میان کارهای خارجی هم همه چیزی می‌خوانم، از عامه‌پسندهایی مثل دانیل استیل گرفته تا "ژان کریستف" رومن رولان.

هر فضایی یک حسی برای آدم دارد. آیا فضایی بوده که بگوید:" من را بنویس" ؟ اتفاق‌های روزمره؟
خلی زیاد. مقداری زیادی از شخصیت ترلان در اتوبوس شکل گرفت. یعنی آدم‌هایی که توی اتوبوس می‌دیدم، کم کم وارد شخصیت ترلان می‌شدند.


یعنی توی اتوبوس می‌نوشتی؟
نه. روی داستانم فکر می‌کردم. وقتی به چشم تک تک آدم‌ها نگاه می‌کردند، به من ایده نوشتن می‌دادند. اتوبوس تاثیر زیادی در من داشت.

پس ترلان خیلی شبیه شما نیست؟
نه. اصلا. به همین دلیل است که یک خانم با چادر عربی را وارد داستان کردم. او را وارد داستان کردم،‌ چون می‌خواستم بگویم که من شبیه ترلان نیستم. من بیشتر شبیه این خانم چادری‌ام که ترلان او را مدام می‌بیند. او مدام آن خانم را در کوچه "ترلان – باران" می‌دید...

مثل آلفرد هیچکاک که معمولا در فیلم‌هایش، یک جایی راه می‌رود...ما همچین کوچه‌ای در تهران داریم؟
بله داریم. من اسم‌اش را گذاشته‌ام. فکر می‌کنم لازم بود که من توی داستان باشم، چون ممکن بود خیلی‌ها من را با ترلان اشتباه کنند.

می‌دانید که هفته گذشته کتاب شما جز پرفروش‌ها بوده، به گواهی اطلاعات شهرکتاب‌ها و چند روزنامه؟
نه. من از خواننده‌هایم ممنونم که کتابم را می خوانند. امیدوارم از آن لذت هم ببرند.

حس مسولیت هم می‌کنید که پرخواننده می‌شوید؟
بله، خیلی. اما در کارهای بعدی‌ام تاثیری ندارد.

منتشر شده در مجله چلچراغ - شنبه 22 اسفند 1388

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
«میلک» و نویسنده اش

یوسف انصاری (روزنامه بهار): اولین چیزی که باید به آن اشاره کرد این است که علیخانی در مجموعه داستان «عروس بید» از چند منظر از «اژدهاکشان» فاصله گرفته است که این را باید به فال نیک گرفت. در «اژدهاکشان» داستان ها گاهی طعنه به حکایت و قصه های پریان و افسانه ها می زد و زبان داستان ها باعث سختی خوانش مخاطب می شد و به عقیده نگارنده این سطور علیخانی نتوانسته بود در آن داستان ها از شیفتگی به سوژه هایی که پیدا کرده بود، خود را خلاص کند و به عنوان نویسنده ای که در هزاره سوم زندگی می کند، نظرگاه خود را نسبت به خرافاتی که در هر روستایی می توان نمونه ای از آنها را رفت و دید و شنید مشخص کند. و هنوز هم علیخانی به نویسنده ای که مد نظر این قلم است تبدیل نشده است؛ اما در چند داستان این مجموعه رگه هایی از فاصله ای که گفته شد، دیده می شود که از مهم ترین این رگه ها می توان به صمیمیت داستان هایی مانند «پناه برخدا»، «آقای غار»، «هراسانه»، «عروس بید» و داستان آخر کتاب یعنی «پیربیبی» اشاره کرد و گفت علیخانی داستان «پناه برخدا» را با آن سوژه ناب حرام کرده است. و اما چرا علیخانی هنوز با یک داستان نویس ایده آل فاصله دارد؟ سوالی است که می توان در این مقال اندک به گوشه هایی از آن اشاره کرد.
«میلک» مکان اصلی و زادگاه اغلب شخصیت های داستان های علیخانی است. یعنی از منظر (مکان در داستان) مکان به اعتبار شخصیت هایی که علیخانی خلق می کند برجسته نمی شود، بلکه شخصیت ها به اعتبار مکانی که در آن زندگی می کنند، برجسته می شوند و گاه شخصیت ها (که علیخانی در اژدهاکشان بیشتر این رویکرد را داشت) بدون وجود این مکان خاص هیچ ویژگی بارزی ندارند که این می تواند زنگ خطری برای علیخانی باشد.
برای مثال در داستان های به هم پیوسته «عزاداران بیل» شخصیت های منحصربه فرد و زنده ای که زنده یاد «غلامحسین ساعدی» خلق کرده است، به مکان داستان هایش یعنی «بیل» وجه ای خاص می دهند، ولی «بیل» را می توان به جامعه بسته ای تشبیه کرد که در هر جا و مکانی که این جامعه بسته وجود دارد، می تواند «بیل» نامی یا هر نام دیگری نیز وجود داشته باشد. جالب اینجاست که «بیل» هم مانند «میلک» وجود خارجی دارد. ولی این موجودیت خارجی در «عزاداران بیل» کارکرد چنان تاثیرگذاری ندارد و مکان مانند دیگر عناصر داستانی تنها در خدمت اندیشه ای است که به مخاطب منتقل می شود. ولی در «میلک» به دلیل جذابیت این مکان واقعی برای خود نویسنده کتاب و گاه تمرکز شخصیت های شبیه به هم در این مکان (این مساله در اژدهاکشان بیشتر نمود پیدا می کرد تا در عروس بید) به نوعی باعث می شود داستان کارکردی مانند تک نگاری پیدا کند. با اینکه در داستان های «عزاداران بیل» شخصیت هایی مانند «مشدحسن» یا «موسرخه» یا «اسلام» هستند و وجود همین شخصیت هاست که در کل مکانی به نام «بیل» را به سمتی می برد که در یادها بماند. (همانگونه که در فیلم «گاو» ساخته داریوش مهرجویی نیز که از روی داستانی از همین مجموعه ساخته شده است شخصیت «مشدحسن» و رابطه اش با گاو و رابطه گاو و زمین مهم ترین مساله مطرح شده در داستان است) ولی در اغلب داستان های «علیخانی» عکس این مثال دیده می شود و مکان بر دیگر عناصر داستانی می چربد. ولی ناگفته نماند که در «عروس بید» رگه هایی از این شخصیت ها دیده می شود که مخاطب در سیر خوانش داستان ها «میلک» را برای دقایقی فراموش می کند و با شخصیتی خلق شده و داستانی که تعریف می شود همزادپنداری می کند. علیخانی روستا و روستایی و روابط این آدم ها را خوب می شناسد ولی در پی کشف روابط پیچیده روستا نشینان نیست، برای همین در گروه نویسندگان روستایی نویس قرار نمی گیرد. در داستان «پناه برخدا» که از سوژه ای ناب برخوردار است، نویسنده با استفاده از این موقعیت خاص یعنی روستایی به نام «اسیر» که اغلب اوقات در مه فرورفته است و شخصیت اصلی که برای به دست آوردن دختری از این روستا باید اسیر این روستا بشود و برای همیشه در آنجا بماند و زندگی کند، داستان را به بیراهه می کشد. زن شخصیت اصلی در اواسط داستان قبل از مرگ خود به او توصیه می کند دیگر در روستا اسیر نماند و همین که او مرد روستا را ترک کند. شخصیت نیز همین کار را می کند و همراه دختری مرموز که همراه مادر پیرش در بیرون از روستا با آنها برخورد می کند و زن از او می خواهد دخترش را بردارد و از اسیر فرار کنند، فرار می کند و جالب اینجاست که موفق نیز می شود و داستان در «میلک» با خورده شدن دختر به دست سگ ها تمام می شود.
علیخانی از جایی که شخصیت اصلی داستان به زن و دختری مرموز برخورد می کند، داستان را به بیراهه کشانده است. به یاد بیاورید رمان «زنی در ریگ روان» نوشته «کوبه آبه» نویسنده ژاپنی را و آن موقعیت منحصربه فردی که بی شباهت به این داستان علیخانی نیست. یا داستان «زنبورک خانه» ساعدی که آن داستان هم شباهت هایی به این داستان دارد. ولی در دو نمونه ای که از آنها یاد شد، هیچ گاه شخصیت ها یکی از دهی که کم کم در ریگ روان مدفون می شود و دیگری در زنبورکخانه نمی توانند از این موقعیت فرار کنند و داستان در گیرودار همین موقعیت به اوج و فرود خود می رسد و در پایان مخاطب را در جای خود میخکوب می کند. ولی علیخانی به جای اینکه از این موقعیت استفاده کند، شخصیت را به هر طریقی که شد باز به «میلک» برمی گرداند، تا به این نکته اشاره کند که «میلکی» هر جایی که برود، بالاخره روزی باز خواهد گشت. چنان که در آخرین داستان کتاب نیز ما با همین رویکرد برخورد می کنیم و زنی میلکی که در قزوین زندگی می کند برای به دنیا آوردن کودک خود بار سنگینش را به میلکی می کشاند که دیگر کمتر کسی در آنجا زندگی می کند. در «عروس بید» اتفاق دیگری که افتاده است، حرکت شخصیت ها به سمت شهر است. در موفق ترین داستان کتاب «هراسانه» که معنی مترسک می دهد، حرکت شخصیت اصلی داستان به سمت شهر و پرداخت موفق علیخانی از فضای شهر در این داستان نشانگر این نکته است که علیخانی می تواند از شهر نیز بنویسد. در این داستان استفاده از سه زاویه دید متفاوت نیز از رویکردهایی است که کمتر از علیخانی دیده بودیم. اگر علیخانی می توانست تمام داستان هایش را هم از منظر زبان و هم از منظر روایت و دیگر عناصر در حد این داستان و چند داستانی که از آنها نام برده شد بنویسد و از دادن پیام اخلاقی که شاخصه حکایت و قصه های قدیم است پرهیز کند، حال ما با داستان های متفاوت تری روبه رو بودیم؛ داستان هایی که تاثیرگذاری آنها بیش از داستان هایی بود که پیشتر در «اژدهاکشان» خوانده بودیم و هنوز رگه هایی از نویسنده «اژدهاکشان» در این مجموعه داستان نیز وجود دارد.
گاه نثر علیخانی در اوج است و گاه نثر و به ویژه بومی کردن دیالوگ ها مخاطب را پس می زند. اگر قرار باشد این داستان ها به زبانی دیگر ترجمه شوند آیا چیزی از نثر علیخانی در ترجمه باقی خواهد ماند؟ بی شک در ترجمه این اتفاق نخواهد افتاد، چنان که در آثاری که به زبان فارسی ترجمه شده است همین اتفاق افتاده است؛ چون تنها چیزی که در ترجمه داستانی از زبان مبدأ به زبان مقصد از نثر نویسنده باقی می ماند تنها لحن آن است. پس نثر نیز یک عنصر داستانی است و هیچ برتری خاصی بین دیگر عناصر داستان ندارد؛ ولی اولین شاخصه داستان های علیخانی و به ویژه مجموعه داستان «عروس بید» نثر آن است.
اگر علیخانی می خواهد داستان هایی بنویسد که در آنها تنها به یک اقلیم خاص اشاره کند - چنان که در «اژدهاکشان» و «عروس بید» همین رویکرد را دارد- باید این نکته را بداند که تاکید بیش از حد به یک مکان و اقلیم خاص در اغلب آثار یک نویسنده ممکن است باعث شود داستان ها رو به تکرار گذارند. البته در «عروس بید» ما با این تکرار روبه رو نمی شویم و در چند داستانی که در بالا از آنها یاد شد ما فضای متفاوت تری از داستان های «اژدهاکشان» می بینیم. علیخانی در «عروس بید» چهره ای دگرگون شده از داستان هایش را به نمایش می گذارد و چه بسا این تغییر رویکرد باعث شود آثار او مخاطبان بیشتری را به خود جلب کند. ما در این داستان ها نویسنده ای را می بینیم که به خوبی به چارچوب داستان آشناست ولی در این مجال اندک فرصت این نیست که درباره داستان های علیخانی آنطور که باید حرف زد.

منتشر شده در روزنامه بهار - شنبه 22 اسفند 1388 صفحه 8

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
جدي‌نويسي شوخي
نقدي بر رمان به وقت بهشت

هاتف جليل زاده (روزنامه ایران): «صداي زنگ تلفن كه بلند مي‌شود، مي‌فهمم كه 6 صبح است اما دوباره خوابم مي‌برد، زنگ دوم اخطار ساعت 6:15 دقيقه است و مي‌دانم كه اگر بيدار نشوم، اخطار سوم هم در راه است» اين جملات بخشي از متن رمان «به وقت بهشت» است، رماني به ظاهر جدي كه اثري از ساختار جدي در آن وجود ندارد يا به عبارتي فرم آن جدي است ولي محتواي آن از عناصر و مواد يك رمان بازاري خبر مي‌دهد. نرگس جورابچيان همان مسيري را مي‌رود كه ديگر رمان‌نويسان حال حاضر جامعه ما در آن قدم نهاده‌اند. طرح مسائل كليشه‌اي در جاي‌جاي رمان فرم آن را از يك ساختار جدي خارج مي‌كند و به ساختار آن خدشه وارد مي‌كند. در سال‌هاي اخير رمان‌نويساني همچون فهيمه رحيمي، نازي صفوي، سيمين شيردل و فتانه حاج سيدجوادي رمان‌هايي را به ادبيات ما عرضه كرده‌اند كه از همين ساختار غيرجدي پيروي كرده است.
سبك نوشتاري نرگس جورابچيان مخاطب را به ياد اين دسته از رمان‌نويسان مي‌اندازد كه به نوعي فرم‌شكني ادبي دست زده‌اند و محتوا را فداي ساختار شكلي رمان نموده‌اند. اين ژانر ادبي در بخش رمان از مسير جدي خود خارج شده است و اين پروسه اگر ادامه پيدا كند ادبيات ما دچار نوعي پس‌رفت و سيكل باطل خواهد شد. توانمندي‌ها و پتانسيل‌هايي كه مي‌تواند ادبيات را به مسيري هدايت كند كه رمان‌هاي در قد و قواره نويسندگان فرانسه عرضه كنيم. انگار نه انگار جامعه ايران دو و نيم ميليون دانشجو دارد و اين تنها يك مثال از جمعيت مخاطبان خاص ما است كه مي‌توانيم به آن اشاره كنيم. صدها قشر فرهيخته وجود دارد كه در رمان‌هاي امروزي ادبيات جايي ندارند. «به وقت بهشت» نوشته نرگس جورابچيان است كه تازگي‌ها در نشر آموت به چاپ رسيده است.

روزنامه ایران - پنجشنبه 20 اسفند 1388 صفحه 17

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
پنجشنبه بازار کتاب

سایر محمدی - پنجشنبه بازار کتاب (روزنامه ایران): عروس بيد» سومين مجموعه داستان يوسف عليخاني است كه از سوي نشر آموت منتشر شده است. عروس بيد شامل ده داستان كوتاه است كه در يك فضاي بومي مي‌گذرد. عليخاني جهان داستان ويژه خودش را خلق كرده و در اين فضا از عناصر بومي و نگاه جهانشمول بهره مي‌گيرد تا دغدغه‌هاي هميشگي انسان را فارغ از تقويم و تاريخ به ياد ما بياورد. «اژدها كشان» كتاب ديگر يوسف عليخاني نيز توسط نشر آموت به چاپ چهارم رسيد. اژدهاكشان كه شامل پانزده داستان كوتاه در همان سبك و سياق مألوف نويسنده است، در سال86 برنده جايزه معتبر جلال آل احمد شد.
دومين مجموعه داستان عليخاني «قدم بخير مادربزرگ من» مشتمل بر دوازده داستان كوتاه است كه در فاصله دو سال پس از چاپ اول، اكنون نشر آموت چاپ سوم آن را به بازار فرستاد. اين كتاب نيز نامزد جايزه كتاب سال شده بود.

روزنامه ایران - پنجشنبه 20 اسفند 1388 صفحه 17

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
کتاب های پرفروش هفته
تادانه: تا امروز سعی کردم از رمان «به وقت بهشت» نوشته «نرگس جورابچیان» که کمتر از یک ماه قبل به وسیله نشر «آموت» منتشر شد حرف نزنم و متاسفانه دیدم کسی درباره او حرفی نمی زند. آیا باور کنم که کتابش آنقدر طولانی است (352 ص) که کسی رغبت نکرده بخواندش؟ چرا این همه اس ام اس متعجبانه برایم آمده درباره اش که مثلا «عالیه این به وقت بهشت» یا «نویسنده اش نویسنده است» یا «فکر کرده بودم کتاب بازاری است اما عجیب رام است زبان نویسنده اش» و ... متاسفانه تا امروز درباره این کتاب چیزی نوشته نشده جز معرفی اش در ایسنا و گفتگوی کوتاه خبرگزاری کتاب با نویسنده اش.
در واقع بی واسطه در جریان فروش کتاب بودم اما دلم نمی آمد خودم بگویم که فروش کتاب «به وقت بهشت» تمام معادلات بازار کتاب را بر هم زده و در سه هفته گذشته همیشه در راس پرفروش ها بوده تا این که هفته قبل حسن محمودی از روزنامه فرهیختگان تماس گرفت و گفت که باور می کنی «به وقت بهشت» پرفروش هفته بوده؟ منتظر ماندم حرفش در روزنامه منتشر شود و به عنوان سند رو کنم اما ندیدم خب.
گذشت تا دوستی امروز زنگ زد و مقایسه کرد این رمان را با رمان های «زویا پیرزاد» هم به جهت تکنیک و هم به دلیل زبان و هم روانی و هم رمان بودنش. بعد هم نوید داد که این کتاب سال آینده جایزه های ادبی را درو خواهد کرد.
هنوز چند ساعتی از حرفش نگذشته بود که از «میثم اسماعیلی» شنیدم که دیروز در روزنامه بهار این کتاب در راس پرفروش های هفته قرار گرفته و منتشر شده.
دیگر دریغ نکردم از معرفی این اثر خوش خوان و خوب و باز هم البته اکتفا می کنم به باز نشر فهرست کتاب های پرفروش هفته به روایتِ روزنامه بهار:

١- به وقت بهشت
رمان، نويسنده: نرگس جورابچيان
ناشر: آموت، چاپ اول، قيمت: ٧٠٠٠ تومان
٢- تو مشغول مردنت بودى
مجموعه شعر جهان، ترجمه: محمدرضا فرزاد
ناشر: حرف هنرمند، چاپ دوم، قيمت: ٨٥٠٠ تومان
٣ - سايه سار پربرگ
مجموعه شعر، سروده: اسماعيل خويى
ناشر: نگاه، چاپ اول، قيمت: ٣٥٠٠ تومان
٤- سطرها در تاريكى جا عوض مى كنند
مجموعه شعر، سروده: گروس عبدالملكيان
ناشر: مرواريد، چاپ چهارم، قيمت: ٢٢٠٠ تومان
٥- سلام مترسك
رمان، نويسنده: منيرالدين بيروتى
ناشر: نيلوفر، چاپ اول، قيمت: ٧٠٠٠ تومان
٦- كبريت خيس
مجموعه شعر، سروده: عباس صفارى
ناشر: مرواريد، چاپ چهارم، قيمت: ٢١٠٠ تومان
٧- مجموعه كامل اشعار قيصر امين پور
ناشر: مرواريد، چاپ سوم، قيمت: ٨٥٠٠ تومان
٨- مرگ غم انگيز پسر صدفى
داستان بلند، نويسنده: تيم برتون، ترجمه: احسان نوروزى
ناشر: حرفه هنرمند، چاپ دوم، قيمت: ٤٥٠٠ تومان
٩- من زنده ام هنوز غزل فكر مى كنم
مجموعه شعر، سروده: محمدعلى بهمنى
اول، قيمت: ٢٢٠٠ تومان _ ناشر: فصل پنجم، چاپ
١٠ - نماد گمشده
رمان، نويسنده: دن براون، ترجمه: شبنم سعادت
ناشر: افراز، چاپ دوم، قيمت: ١٢٨٠٠ تومان
١١ - همخونه
رمان، نويسنده: مريم رياحى
ناشر: پرسمان، چاپ بيست و چهارم، قيمت: ٧٣٠٠ تومان
١٢ - همنوايى شبانه اركستر چوب ها
رمان، نويسنده: رضا قاسمى
ناشر: نيلوفر، چاپ نهم، قيمت: ٤٠٠٠ تومان

به نقل از روزنامه بهار سه شنبه 18 اسفند 1388 صفحه 6

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
نظر «شیرزادی» درباره عروس بید
علي اصغر شيرزادي، نويسنده به خبرنگار فارس گفت: يوسف عليخاني نيز از جمله نويسندگان جواني است كه در چند كتابي كه تا امروز منتشر كرده، خوش درخشيده است.

وي با اشاره به دو كتاب «اژدهاكشان» و «عروس بيد» متذكر شد: او در اين كتاب‌ها ديدگاه و نگارش متفاوتي از خود به نمايش گذاشته و به گمان من كاملاً در عرصه متعلق به خودش قلم مي‌زند و هستي‌شناسي خاص خودش را دارد و اين بسيار مغتنم است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
در واکنش به منتقدان
حسن محمودی (روزنامه فرهیختگان): داستان‌هاي «عروس بيد» سومين مجموعه داستان يوسف عليخاني در نگاه نخست از مولفه‌هايي مشترك برخوردار است كه به‌زعم نگارنده، نشان از تاثيرپذيري نويسنده‌اش از واكنش‌هاي صورت گرفته نسبت به دو مجموعه پيشين او يعني؛ «قدم بخير مادر بزرگ من بود» و « اژدهاكشان» دارد.

هر دو مجموعه داستان، در زمان انتشار خود، واكنش‌هاي مثبت و منفي قابل‌تاملي را درپي داشت. در اينجا طبعا منظور نگارنده، تاثيرپذيري نويسنده «عروس بيد» از هر دودسته واكنش است. طرح بوم ميلك در داستان‌هاي دو مجموعه قبلي علیخاني، عده‌اي از مخاطبان داستان‌هاي او را برسر ذوق آورد و بخش عمده‌اي از نقدها و ستايش‌ها نيز متوجه همين مولفه‌ها بود. اينان سرمست بودند از محيطي كه از طريق داستان‌هاي «اژدهاكشان» و« قدم بخير مادر بزرگ من بود» با آن آشنا شده بودند. عمده اشاره‌هاي ستايش‌آميز منتقدان، ناشي از همين مواجهه با دنياي شگفت داستان‌هاي عليخاني بود. نويسنده در اين دو مجموعه، اصرار بر بومي‌نويسي داشت. در پس مساله تاكيد عليخاني بر بومي‌نويسي، بسياري از ارزش‌هاي داستاني كارهاي او در چشم منتقدان كارهايش نيامد. نقدهاي انجام شده بر داستان‌هاي عليخاني، چالشي را درانداخت و طرح پرسش‌هايي را موجب شد كه بار ديگر بحث درباره بومي‌نويسي، مزايا و معايب آن را دامن زد و بومي‌نويسان را در برابر شهري‌نويسان قرار داد. انتشار مجموعه داستان «عروس بيد» حكايت از تاثير بحث‌ها و نقد و نظرها و جدل‌ها، لااقل بر داستان‌هاي خود عليخاني داشت.
نويسنده «اژدهاكشان» در سومين مجموعه خود، با پرهيز از هر آنچه داستان‌هايش را در خواندن دشوار كند و خواننده را پس بزند، تاكيد بيشتري بر آدم‌ها، باورها و جزئيات زندگي‌شان و جغرافياي زيستي‌شان دارد. او با تمركز بيشتر بر جزئيات، تاكيد دارد اقليم داستان‌هايش را برجسته‌تر كند. اين بار از اتفاق ميلك او بيشتر به ياد مي‌ماند. در اين داستان‌ها، ميلك، جايي كاملا دست‌يافتني است. تصويري كه از ميلك در ذهن مخاطب شكل مي‌گيرد، او را بي‌نياز از كندوكاو در مابه‌ازاي واقعي آن مي‌كند. نويسنده از شيوه‌ها و شگردهايي در اين راه بهره مي‌گيرد كه نشان از ته‌نشين شدن و روستاگردي‌هاي او دارد. حالا او با فاصله از روستاي كودكي خود، جهاني را خلق مي‌كند كه قابل درك و باور است. آدم‌ها از مكاني به مكان ديگر در حركت‌ هستند. در «عروس بيد» داستان‌ها، اغلب با حركت آدميان از بومي به بوم همجوار آغاز مي‌شود.
شروع داستان «پناه برخدا»؛ داستان نخست اين مجموعه را نگاه كنيد:
« سنگ برداشته و دنبال مه كرده بودم كه تمام «اسير» را زير پرو بال خودش گرفته بود و نه «ظالم كوه» ديده مي‌شد و نه «كافركوه». ظالم كوه، راه اسيري‌ها را بسته بود سمت اشكورات و كافركوه، سد شده بود بين‌الموتي‌ها و اسيري‌ها. مه كه مي‌بست، جماعت يكسان كور مي‌شدند در ديدن دو قدمي‌شان. نمدمال بودم وقتي از «ميلك» قاطر سوار شدم و راه افتادم طرف اسير كه مي‌گفتند 24 ساعت خدا، مه‌گير است.»
داستان «مرده‌گير» با آمدن دو نفر به ميلك شروع مي‌شود و اين شروع بهانه‌اي است براي رنگ و بو دادن به اقليم ميلك.
به شروع اين داستان توجه كنيد:
« آفتاب غرب بود كه الاغ‌سواري با افسار بگيري، پيش و دنبال از سياه كوه به ديد آمدند. الاغ سوار، زني بود كه با سر سفيد و تن سرخ و سياه و سبز و آبي و افساربگير، مردي بود كه قدم‌هايش با سم‌هاي الاغ، همسان مي‌آمدند سمت ميلك»
يا شروع داستان «عروس بيد»:
«يك آقاي نوراني با موهاي افشان بر دو شانه‌اش مثل شاخه‌هاي سبز درخت بيد و عبايي قهوه‌اي خاك‌خورده مثل تنه درخت بيد عصازنان از قزوين راه افتاده بود به طرف كوهستان» و همچنين شروع داستان «آقاي غار»:
«پسرمشدي خالق برگشته بود ميلك؛ پاي پياده. كيفي و كوله‌پشتي‌اي همراهش بود. از گردنه سياه كوه كه ديدار آمد، چند نفر از ميلكي‌ها راه‌گذري ديدند كه از سمت رودخانه بالا مي‌آيد.»
شخصيت‌پردازي در اين دسته از داستان‌ها در تفاوت اقليم‌ها، رنگ مي‌گيرد. اقليم‌هايي كه همجوارند و تفاوت‌شان، عمدتا از باورها و خودي و غيرخودي بودن آدم‌هايشان شكل مي‌گيرد. در همان سطرهاي نخست اينگونه داستان‌ها، بي‌مقدمه و به ناگهان، آدمي وارد ميلك مي‌شود كه يا غريبه است و بيل پس‌گردنش مي‌خورد تا در گذر زمان و باورميلكي‌ها، مجرب شود و بزرگش دارند.
يا آدمي از خود ميلكي‌هاست كه مثلا داستان «آقاي غار» را مي‌توان مثال زد. يا اينكه آدمي از ميلك خارج مي‌شود يا سال‌ها است ديگر در ميلك نيست و ذهنش گير ميلك است. مي‌توان اشاره به زني ميلكي كرد كه در قزوين ساكن است و براي به دنيا آمدن بچه‌اش مي‌خواهد كه در ميلك باشد. ورود اين آدم به ميلك، دستاوردي مي‌شود براي شكل دادن به داستان «پير بي‌بي». حركت تهمينه به سمت ميلك براي به دنيا آوردن بچه‌اش، با جزئياتي همراه مي‌شود كه بعدي ديگر از ميلك داستان‌هاي عليخاني را به پي دارد.
داستان‌هاي عليخاني رنگ‌آميزي شگفتي از اقليم آثارش دارد. توجه داشته باشيم رنگ‌آميزي، تنها و صرفا ناشي از توصيف بوم داستان‌ها نيست و تمام عناصر و مولفه‌هاي داستاني را در خدمت خود مي‌گيرد. زبان به طرز غبطه‌برانگيزي فضاي داستان‌هاي مجموعه را خاص و منحصربه‌فرد مي‌كند. من بخشي از اين رويكرد و دستاوردهاي مجموعه اخير عليخاني را پاي تاثيرپذيري از واكنش منفي برخي از مخاطبان و منتقدان دو مجموعه داستان قبلي او، نسبت به استفاده به كرات از واژه‌هاي نامأنوس و ناآشناي ديلمي مي‌دانم.
در داستان‌هاي «عروس بيد» ديگر خبري از لغات غريب و مهجور نيست. بافت كلمات و بهره‌گيري از نحوه گويش زباني بوم آدم‌ها، تشخص خاصي به داستان‌ها مي‌بخشد. نه زبان، به اندازه داستان‌هاي دو مجموعه قبلي، غريب و مهجور است و نه شاهد روايت نيمه مستند از آدم‌ها در حد افراط‌شده‌‌اش هستيم. برعكس در «عروس بيد» زبان، تبديل به نقطه قوت داستان‌ها مي‌شود؛ اتفاقي كه در دو مجموعه پيشين نويسنده‌اش، نمودهاي آن قابل درك بود.
«عروس بيد» تنها داستان بوم و اقليم و جغرافياي خاصي نيست، بلكه داستان‌هايي است كه باورهايشان، براي مردم آبادي‌هاي بالادست و فرودست، هيچ دشوار نيست و براي مخاطباني كه اين دنيا را از نزديك درك نكرده باشند، داستان‌هايي درك‌شدني است.
داستان‌هاي عليخاني در«عروس بيد» اينگونه نيست كه با شخصيت‌هايي محوري پيش‌برنده عمل داستاني صرف مواجه باشيم، بلكه مانند آن است كه وارد بوم و اقليمي شويم و اتفاق صورت گرفته را به شكل دسته‌جمعي نظاره‌گر باشيم. آدم‌هاي زيادي حول‌وحوش يك اتفاق در داستان چنبره مي‌زنند و به فراخور ميزانسن داده شده، نقش ايفا مي‌كنند. از آنجا كه ميلك عليخاني تقريبا خالي از سكنه است، چند نفري كه مانده‌اند، در اغلب داستان‌ها رويت مي‌شوند. «عروس بيد»، «بيل آقا سر»، «مرده‌گير» و «پناه بر خدا» داستان‌هايي بودند كه برايم خواندن‌شان با لذت همراه بود و دلم مي‌خواهد كه با داستان‌هاي بعدي عليخاني، اين لذت را دوباره و چندباره تجربه كنم.
نكته آخر اينكه پيش‌بيني مي‌كنم يوسف عليخاني، در داستان‌هاي بعدي‌اش، آدم‌هاي داستان‌هايش را از قزوين اين طرف‌تر مي‌آورد و اگر پايشان به تهران بازشود و باز دلتنگ ميلك‌شان باشند، تجربه جديدي براي نويسنده‌اش به همراه خواهد داشت كه به شهادت برخي از داستان‌هاي « عروس بيد»، مخاطبان بيشتري را خواهد يافت.
و در آخر دلم نمي‌آيد كه نگويم عليخاني و شكل دادن داستان‌هايش در ميلك، بي‌شباهت با شخصيت تهمينه داستان «پير بي‌بي» نيست كه براي وضع حمل بچه‌اش از شهر با امكانات وافرش به روستاي خالي از سكنه ميلك مي‌رود تا بچه‌اش بر خاك ميلك به دنيا بيايد.

منتشر شده در روزنامه فرهیختگان یکشنبه 16 اسفند 1388 صفحه 7

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
بند بازي در آسمان داستان
حمید نورشمسی (روزنامه تهران امروز): مجموعه داستان «عروس بيد» نوشته يوسف عليخاني را نمي‌توان از آن دست مجموعه داستان‌ها دانست كه پس از خواندن مي‌توان آن را به كناري گذاشت، لبخندي زد و آفريني گفت و احيانا اگر اهل نوشتن باشي؛ چه از نوع كاغذي و چه از نوع مجازي، چند خطي را براي آن بنويسي و ديگر هيچ.
عروس بيد بيشتر از آنكه مجموعه‌اي از داستان‌هاي كوتاهي باشد كه در اولين نگاه، به‌نظر در يك جغرافياي محدود شكل گرفته است، نماينده يك نياز است، يك مكاشفه در جريان داستان‌نويسي معاصر كه شايد در ميان تمامي انواع و اقسام نگاه ما به روايت‌هاي داستاني اين روزهايمان به فراموشي سپرده شده است.
عليخاني در سومين مجموعه داستان خود، از زبان روايي كه با آن شناخته شده است، دوري نمي‌جويد و آگاهانه و هدفمند به كمك زبان روايي منحصر به فرد خود (لااقل به‌زعم خود او) با مخاطبان خود برخورد مي‌كند. او ساده مي‌گويد و ساده‌تر از آن به انعكاس واگويه‌هاي دروني ذهن خود مي‌پردازد.
عنصر سادگي جغرافيايي و نيز بي‌حاشيه بودن شخصيت‌ها را در داستان‌هاي مجموعه عروس بيد مي‌توان از دو زاويه مورد توجه قرار داد؛ نخست آنكه مخاطب داستان‌هاي عليخاني در پس برخورد با او، چيزي جز حقيقت واقعي انسان به معني حقيقي آن را كشف نمي‌كند، انساني كه در مختصات مخاطبان عليخاني، مدت‌هاي مديدي است كه شخصيت واقعي خود را به فراموشي سپرده است و اين داستان‌ها به واقع روايتي است آرمانگرايانه از انواع و اقسام انسان‌هاي ساده و خالص كه به دست خود او در مقام مخاطب، كشف مي‌شوند و از همين زاويه به روايت لطيفي از معنويت در بطن زندگي انسان، آن هم به زبان چند روايت معتبر و فولكلور «ميلكي» مي‌پردازد.
اين ويژگي داستان‌هاي عليخاني موضوعي است كه مخاطب او را به راحتي با آن درگير مي‌كند و ذهن او را جداي از خط سير مفهومي داستان، اسير هيچ حاشيه‌اي نمي‌كند. به عنوان مثال در داستان «آقاي غار» شخصيت پسر مشدي‌خالق در نقش نخستين كنشگر داستان، عهده‌دار بازگويي مفهوم ساده‌اي چون توسل و تفكر به آن در فضايي مبهم و مملو از پرسش‌هاي دروني كه گاه بر زبان او نيز جاري است، مي‌شود. زبان داستاني عليخاني در اينجا با وجود خلق شخصيت‌هاي حاشيه‌اي چون مشدي عاتقه و حتي مشدي خالق و بيان برخي از ويژگي‌هاي شخصيتي آنان در طول داستان، حكايت از آن دارد كه وي نگاهي تك‌ساحتي به ساختار داستان ندارد اما با پيشروي ماجرا و در نهايت با پايان‌بندي آن به روشني مي‌توان اين موضوع را دريافت كه نويسنده براي مفاهيم مورد نظر خود، تمام عناصر شخصيت‌پردازي داستاني و نيز توصيف‌هاي جانبي را به استخدام مفهوم درآورده است و روايت او در واقع به سمت و سوي نوعي تيپ‌سازي از انسان‌هايي حركت مي‌كند كه در داستان‌هاي مختلف اين مجموعه به روايت از خود مي‌پردازند. نكته دومي كه مخاطب روايت داستاني عليخاني با آن روبه‌روست، سادگي جغرافياي داستاني حكايت‌هاي اين مجموعه است. اين موضوع بي‌شك بر ذهن و دل بسياري از مخاطبان اين مجموعه حتي به صورت ناخودآگاه تاثير مي‌گذارد و اين موضوع حتي تا جايي پيش مي‌رود كه زماني نيز كه نويسنده با روايت تودرتو وتوام با تكرار جملات داستان«مرده‌گير» نيز با مخاطب خود روبه‌رو مي‌شود، هرگز از فضاي جغرافياي ساده داستان كه مهم‌ترين عامل پيوند مخاطب با داستان‌هاي او است، كاسته نمي‌شود.
با اين وجود بزرگ‌ترين ضعف داستان‌هاي عليخاني را در ارتباط‌گيري با مخاطبان خود بايد در زبان داستاني جست‌وجو كرد. زبان قصه‌گويي عليخاني بي‌اغراق، خاص خود اوست. زباني برگرفته از درون ساليان سال اصالت، اما مخاطبان داستان‌هاي مجموعه عروس بيد در مواجهه با آن در مرحله درست، با مشكل حاد عدم درك جملات داستاني روبه‌رو هستند. شايد بتوان گفت كه زبان روايي عليخاني زباني شيرين و دلچسب است كه با كمي طمانينه مي‌توان از پس آن برآمد، اما بدون تعارف بايد اعتراف كرد كه مخاطب امروز داستان (به‌ويژه از نوع مدرن يا مدعي مدرن بودن) كمتر اهل چنين تاويل‌هايي باشد. انتخاب اين زبان روايي از سوي عليخاني بي‌شك زاييده يك نياز است و نويسنده‌اي در مقام وي نيز بي‌اغراق با تصوري قابل درك از مخاطبان خود به اين نوع از نگارش دست زده است، اما مختصات روايي او براي بسياري از مخاطبان او قابل هضم نيست لذا سادگي و زيبايي روايت او در بازنمايي مفاهيم انساني داستان‌هاي او در پس حجاب روايت او بيش از پيش مخفي مي‌ماند و داستان‌هاي او را به نوعي براي مخاطبان عمومي داستان به متني ناخوانا مبدل مي‌سازد.
از سوي ديگر به نظر مي‌رسد داستان‌هاي مجموعه عروس بيد از نظر شكل جملات و نيز به‌كارگيري عبارات داستاني در مرز ميان روايت و تكنيك در حال دست و پا زدن است. عليخاني در گوشه‌هايي از روايت خود نشان مي‌دهد كه نسبت به ارائه تكنيكي متن به مخاطب خود چندان بي‌رغبت نيست، اما انتخاب اين استراتژي در برخورد با مخاطب زماني كه با مساله ناخوانا بودن داستان‌هاي او براي مخاطبان عمومي داستان با يكديگر پيوند مي‌خورند، ايده‌ها و متن‌هاي داستاني او را از منظر خوانش و بهره‌برداري از متن دور مي‌كند. شايد بهتر اين بود كه وي در قامت خلق اين روايات، تكليف خود و مخاطبانش را از ابتدا با نحوه برخورد خود با اين موضوع به روشني مشخص مي‌كرد تا داستان‌هاي او از اين منظر همچون حركات موزون بندبازي كه از ارتفاع چندين‌متري ملزم به رعايت تعادل خود براي دوري از سقوط آزاد است، به نظر نيايد. شايد حالا بتوانيم بار ديگر اين جملات را تكرار كنيم كه مجموعه داستان عروس بيد نوشته يوسف عليخاني را نمي‌توان از آن دست مجموعه داستان‌ها دانست كه پس از خواندن مي‌توان آن را به كناري گذاشت، لبخندي زد و آفريني گفت و احيانا اگر اهل نوشتن باشي؛ چه از نوع كاغذي و چه از نوع مجازي، چند خطي را براي آن بنويسي و ديگر هيچ. اين كتاب و داستان‌هاي آن بي‌شك براي بيش از يك بار خوانده شدن نوشته شده‌اند و اين نيز خود نكته‌اي است ظريف كه جز با تامل در عبارت متن داستان‌هاي اين مجموعه نمي‌توان به آن پي‌برد.

منتشر شده در روزنامه «تهران امروز» روز شنبه 15 اسفند 1388 صفحه 11

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com