«میلک» و نویسنده اش

یوسف انصاری (روزنامه بهار): اولین چیزی که باید به آن اشاره کرد این است که علیخانی در مجموعه داستان «عروس بید» از چند منظر از «اژدهاکشان» فاصله گرفته است که این را باید به فال نیک گرفت. در «اژدهاکشان» داستان ها گاهی طعنه به حکایت و قصه های پریان و افسانه ها می زد و زبان داستان ها باعث سختی خوانش مخاطب می شد و به عقیده نگارنده این سطور علیخانی نتوانسته بود در آن داستان ها از شیفتگی به سوژه هایی که پیدا کرده بود، خود را خلاص کند و به عنوان نویسنده ای که در هزاره سوم زندگی می کند، نظرگاه خود را نسبت به خرافاتی که در هر روستایی می توان نمونه ای از آنها را رفت و دید و شنید مشخص کند. و هنوز هم علیخانی به نویسنده ای که مد نظر این قلم است تبدیل نشده است؛ اما در چند داستان این مجموعه رگه هایی از فاصله ای که گفته شد، دیده می شود که از مهم ترین این رگه ها می توان به صمیمیت داستان هایی مانند «پناه برخدا»، «آقای غار»، «هراسانه»، «عروس بید» و داستان آخر کتاب یعنی «پیربیبی» اشاره کرد و گفت علیخانی داستان «پناه برخدا» را با آن سوژه ناب حرام کرده است. و اما چرا علیخانی هنوز با یک داستان نویس ایده آل فاصله دارد؟ سوالی است که می توان در این مقال اندک به گوشه هایی از آن اشاره کرد.
«میلک» مکان اصلی و زادگاه اغلب شخصیت های داستان های علیخانی است. یعنی از منظر (مکان در داستان) مکان به اعتبار شخصیت هایی که علیخانی خلق می کند برجسته نمی شود، بلکه شخصیت ها به اعتبار مکانی که در آن زندگی می کنند، برجسته می شوند و گاه شخصیت ها (که علیخانی در اژدهاکشان بیشتر این رویکرد را داشت) بدون وجود این مکان خاص هیچ ویژگی بارزی ندارند که این می تواند زنگ خطری برای علیخانی باشد.
برای مثال در داستان های به هم پیوسته «عزاداران بیل» شخصیت های منحصربه فرد و زنده ای که زنده یاد «غلامحسین ساعدی» خلق کرده است، به مکان داستان هایش یعنی «بیل» وجه ای خاص می دهند، ولی «بیل» را می توان به جامعه بسته ای تشبیه کرد که در هر جا و مکانی که این جامعه بسته وجود دارد، می تواند «بیل» نامی یا هر نام دیگری نیز وجود داشته باشد. جالب اینجاست که «بیل» هم مانند «میلک» وجود خارجی دارد. ولی این موجودیت خارجی در «عزاداران بیل» کارکرد چنان تاثیرگذاری ندارد و مکان مانند دیگر عناصر داستانی تنها در خدمت اندیشه ای است که به مخاطب منتقل می شود. ولی در «میلک» به دلیل جذابیت این مکان واقعی برای خود نویسنده کتاب و گاه تمرکز شخصیت های شبیه به هم در این مکان (این مساله در اژدهاکشان بیشتر نمود پیدا می کرد تا در عروس بید) به نوعی باعث می شود داستان کارکردی مانند تک نگاری پیدا کند. با اینکه در داستان های «عزاداران بیل» شخصیت هایی مانند «مشدحسن» یا «موسرخه» یا «اسلام» هستند و وجود همین شخصیت هاست که در کل مکانی به نام «بیل» را به سمتی می برد که در یادها بماند. (همانگونه که در فیلم «گاو» ساخته داریوش مهرجویی نیز که از روی داستانی از همین مجموعه ساخته شده است شخصیت «مشدحسن» و رابطه اش با گاو و رابطه گاو و زمین مهم ترین مساله مطرح شده در داستان است) ولی در اغلب داستان های «علیخانی» عکس این مثال دیده می شود و مکان بر دیگر عناصر داستانی می چربد. ولی ناگفته نماند که در «عروس بید» رگه هایی از این شخصیت ها دیده می شود که مخاطب در سیر خوانش داستان ها «میلک» را برای دقایقی فراموش می کند و با شخصیتی خلق شده و داستانی که تعریف می شود همزادپنداری می کند. علیخانی روستا و روستایی و روابط این آدم ها را خوب می شناسد ولی در پی کشف روابط پیچیده روستا نشینان نیست، برای همین در گروه نویسندگان روستایی نویس قرار نمی گیرد. در داستان «پناه برخدا» که از سوژه ای ناب برخوردار است، نویسنده با استفاده از این موقعیت خاص یعنی روستایی به نام «اسیر» که اغلب اوقات در مه فرورفته است و شخصیت اصلی که برای به دست آوردن دختری از این روستا باید اسیر این روستا بشود و برای همیشه در آنجا بماند و زندگی کند، داستان را به بیراهه می کشد. زن شخصیت اصلی در اواسط داستان قبل از مرگ خود به او توصیه می کند دیگر در روستا اسیر نماند و همین که او مرد روستا را ترک کند. شخصیت نیز همین کار را می کند و همراه دختری مرموز که همراه مادر پیرش در بیرون از روستا با آنها برخورد می کند و زن از او می خواهد دخترش را بردارد و از اسیر فرار کنند، فرار می کند و جالب اینجاست که موفق نیز می شود و داستان در «میلک» با خورده شدن دختر به دست سگ ها تمام می شود.
علیخانی از جایی که شخصیت اصلی داستان به زن و دختری مرموز برخورد می کند، داستان را به بیراهه کشانده است. به یاد بیاورید رمان «زنی در ریگ روان» نوشته «کوبه آبه» نویسنده ژاپنی را و آن موقعیت منحصربه فردی که بی شباهت به این داستان علیخانی نیست. یا داستان «زنبورک خانه» ساعدی که آن داستان هم شباهت هایی به این داستان دارد. ولی در دو نمونه ای که از آنها یاد شد، هیچ گاه شخصیت ها یکی از دهی که کم کم در ریگ روان مدفون می شود و دیگری در زنبورکخانه نمی توانند از این موقعیت فرار کنند و داستان در گیرودار همین موقعیت به اوج و فرود خود می رسد و در پایان مخاطب را در جای خود میخکوب می کند. ولی علیخانی به جای اینکه از این موقعیت استفاده کند، شخصیت را به هر طریقی که شد باز به «میلک» برمی گرداند، تا به این نکته اشاره کند که «میلکی» هر جایی که برود، بالاخره روزی باز خواهد گشت. چنان که در آخرین داستان کتاب نیز ما با همین رویکرد برخورد می کنیم و زنی میلکی که در قزوین زندگی می کند برای به دنیا آوردن کودک خود بار سنگینش را به میلکی می کشاند که دیگر کمتر کسی در آنجا زندگی می کند. در «عروس بید» اتفاق دیگری که افتاده است، حرکت شخصیت ها به سمت شهر است. در موفق ترین داستان کتاب «هراسانه» که معنی مترسک می دهد، حرکت شخصیت اصلی داستان به سمت شهر و پرداخت موفق علیخانی از فضای شهر در این داستان نشانگر این نکته است که علیخانی می تواند از شهر نیز بنویسد. در این داستان استفاده از سه زاویه دید متفاوت نیز از رویکردهایی است که کمتر از علیخانی دیده بودیم. اگر علیخانی می توانست تمام داستان هایش را هم از منظر زبان و هم از منظر روایت و دیگر عناصر در حد این داستان و چند داستانی که از آنها نام برده شد بنویسد و از دادن پیام اخلاقی که شاخصه حکایت و قصه های قدیم است پرهیز کند، حال ما با داستان های متفاوت تری روبه رو بودیم؛ داستان هایی که تاثیرگذاری آنها بیش از داستان هایی بود که پیشتر در «اژدهاکشان» خوانده بودیم و هنوز رگه هایی از نویسنده «اژدهاکشان» در این مجموعه داستان نیز وجود دارد.
گاه نثر علیخانی در اوج است و گاه نثر و به ویژه بومی کردن دیالوگ ها مخاطب را پس می زند. اگر قرار باشد این داستان ها به زبانی دیگر ترجمه شوند آیا چیزی از نثر علیخانی در ترجمه باقی خواهد ماند؟ بی شک در ترجمه این اتفاق نخواهد افتاد، چنان که در آثاری که به زبان فارسی ترجمه شده است همین اتفاق افتاده است؛ چون تنها چیزی که در ترجمه داستانی از زبان مبدأ به زبان مقصد از نثر نویسنده باقی می ماند تنها لحن آن است. پس نثر نیز یک عنصر داستانی است و هیچ برتری خاصی بین دیگر عناصر داستان ندارد؛ ولی اولین شاخصه داستان های علیخانی و به ویژه مجموعه داستان «عروس بید» نثر آن است.
اگر علیخانی می خواهد داستان هایی بنویسد که در آنها تنها به یک اقلیم خاص اشاره کند - چنان که در «اژدهاکشان» و «عروس بید» همین رویکرد را دارد- باید این نکته را بداند که تاکید بیش از حد به یک مکان و اقلیم خاص در اغلب آثار یک نویسنده ممکن است باعث شود داستان ها رو به تکرار گذارند. البته در «عروس بید» ما با این تکرار روبه رو نمی شویم و در چند داستانی که در بالا از آنها یاد شد ما فضای متفاوت تری از داستان های «اژدهاکشان» می بینیم. علیخانی در «عروس بید» چهره ای دگرگون شده از داستان هایش را به نمایش می گذارد و چه بسا این تغییر رویکرد باعث شود آثار او مخاطبان بیشتری را به خود جلب کند. ما در این داستان ها نویسنده ای را می بینیم که به خوبی به چارچوب داستان آشناست ولی در این مجال اندک فرصت این نیست که درباره داستان های علیخانی آنطور که باید حرف زد.

منتشر شده در روزنامه بهار - شنبه 22 اسفند 1388 صفحه 8

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment