گفتگوی تهران امروز با عبدالرحمن عمادي

مردم، نگاه دارندگان اصلي زبان و فرهنگند
گفتگو: پروانه توكلي

انتشار پنج كتاب از عبدالرحمان عمادي، ايرانشناس و فرهنگ‌پژوه، توسط نشر »آموت» بهانه‌اي بود تا پاي صحبت‌هاي اين نويسنده بنشينيم و درباره موضوع كتاب‌هاي منتشر شده گپ و گفتي داشته باشيم.
پنج کتاب این نویسنده با نام های «دوازده گل بهاري»، «آسمانكت»، «نامه حمزه آذرك به هارون الرشيد»، «خورستان در نامواژه‌هاي آن» و «لامداد»، كه همگي آثاري در زمينه بن‌مايه‌هاي فرهنگ فولكلور و سیر تحول و تطور واژگان در زبان‌هاي مختلف، براساس اصول زبانشناسي و واكاوي در بسياري از ريشه‌ها و علل آداب و رسوم و سنت‌هاي مردم نواحي مختلف ايران، از دوره‌‌هاي باستان، (به ويژه در فرهنگ ديلمي) هستند، به تازگي منتشر شده‌اند.
اين وكيل بازنشسته بهانه نوشتن تمام تحقيقاتش را عشق به ايران و فرهنگ مردم آن مي‌داند و فرهنگ فولكلور را بن مايه اصلي تمدن و فرهنگ ايراني به شمار مي‌آورد. اين گفت‌و‌گو را بخوانيد:

خوشحاليم كه انتشار 5 كتاب شما درباره واژه‌ها و فرهنگ كهن ايراني، بهانه‌اي قرار گرفت كه حرفهاي شمار را درباره انگيزه‌تان از جست‌وجو در فرهنگ و واژه‌‌هاي قديمي ايراني و ايران باستان بدانيم...
اين موضوع به پنج، شش سالگي من و زماني كه به مكتب مي‌رفتم، برمي‌گردد. آن زمان پدرم كه مردي باسواد و قرآن خوان بود، به من طومارهايي را كه شامل ده ها نامه و سند بود، مي‌داد و از من مي‌خواست كه در مكتب، آنها را بخوانم. اين نامه‌ها كه هر كدام دنيايي از مطلب داشت، سبب سوال هاي پي در پي من از معلم مكتبم مي‌شد.
در هر حال انگيزه و زمينه علاقمندي من به موضوعات مختلف درباره فرهنگ و زبان‌هاي ايراني از همين طومارها شروع شد.
از طرف ديگر محل زندگي ما از يك سو با ديلمان خاصه و از سويي ديگر با مازندران و رودبار قزوین ارتباط داشت. من با خواندن اين طومارها حتي به تفاوت چهره‌هاي همسايگان گيلكي يا ديلمي يا مازندراني توجه مي‌كردم.

به اين علاقمندي‌ها كي و چگونه شكل مكتوب داديد؟
بعدها كه به مدرسه رفتم، بواسطه اين تجربه‌ها و پيشينه، جزو شاگرداني بودم كه انشاء و عربيم خوب بود. من از سال 1319 به نوشتن علاقمند شدم و توجهم به مذهب و قرآن و سياست جلب شد. آن زمان رضا شاه خريدن املاك را شروع كرده بود و وقتي به رامسر و رودسر رسيد، من براي مأموراني كه تابستان ها براي گرفتن ماليات و نوشتن شناسنامه‌ها مي‌آمدند، منشي‌گري مي‌كردم، كه اين كار هم علاقمندي مرا به نوشتن درباره مردم و سندهاي تاريخي و اين قبيل موضوعات بيشتر كرد.

«حمزه آذرك» در واقع پايان‌نامه ليسانس شما در سال 1330 بود. اين اولين كار جدي‌تان به شمار مي‌آيد؟
در شهريور 1320، من عضو حزب ايران شدم و بعد از آن كه حزب توده دچار انشعاب شد، من دانشجو بودم و براي روزنامه مردم مقاله مي‌نوشتم. اين روزنامه‌ را احسان طبري اداره مي‌كرد و آن موقع رفتار شايسته‌اي با جواناني مانند ما داشت. در هر حال از سال 1328 و 1327 نويسندگي را شروع كردم و البته نه به شكل ادبي. از رساله حمزه آذرك،استادانم، مرحوم سید محمد مشكاة و علي اكبر شهابي، خوششان آمد و آن را قبول كردند. در اين كتاب، حمزه آذرك، از نيمه خلافت عثمان به بعد، خلافت را فساد دانسته و كاملاً روشن است
كه منظورش از خوارج، امويان و عباسيان هستند و اسمي هم از حضرت علي، نياورده، او با عباسيان جنگيده و همه حرف هايش را هم در اين نامه به آنان زده...

در اين كتاب گفته‌ايد كه قيام حمزه از ابومسلم هم مهم‌تر است...
از اين جهت گفتم كه نتيجه قيام ابومسلم آن بود كه حكومت از بني‌اميه به دست بني‌عباس افتاد. خود ابومسلم واقعاً قهرمان بود و شايد انتقام صدها هزار نفر را از بني‌اميه گرفت؛ ولي اشتباهش در اين بود كه حكومت به دست بنی‌عباس افتاد و بني عباس بدتر از بني‌اميه عمل كرد. آن ها اولين كارشان اين بود كه ابومسلمي‌ها را كشتند، ولي حرف حمزه اين بود كه عباسيان و امويان قرآن و دين را براي منافع خود بكار مي‌برند و به آن ها مي‌گفت شما نه تنها جانشين پيغمبر نيستيد، بلكه فاسديد و گناه مي‌كنيد و حق نداريد از مردم باج و خراج بگيريد. نكته ديگر اين كتاب اين است كه سيستاني‌ها، از خويشاوندان مردم شمال ايران هستند، چون شمال ايران از مراکز «سيس» و محل زندگي خانواده زال و رستم بوده..

مايلم درباره نقش فرهنگ و ادبيات ديلمي و طبري، به لحاظ زباني و واژه‌اي و همچنين اعتقادات ديگر مردم اين نواحي نسبت به ادبيات و فرهنگ ديگر نقاط ايران بدانم... آيا شما غناي منحصر به فردي در زمينه فرهنگ فولكلور و يا ريشه شناختي برخي واژگان در اين بخش از فرهنگ و ادبيات ايران دريافتيد؟
در كتاب هايي مانند «اندر صفت زمین یا حدود العالم» يا «مسالک و ممالک» كه كتاب هاي معتبر جغرافيايي هستند، ديلمان از «طارم» آذربايجان آغاز مي‌شود و تا «جاجرم» خراسان ادامه دارد. در تاريخ طبرستان هم آمده است كه طارم، ديلمان، گيلان، مازندران، طبرستان، ري و دامغان، سمنان و جاجرم تا حد نيشابور، ديلمان كلي بوده است. «عضدالدوله» ديلمي تنها پادشاه تاريخ ايران است كه به سه زبان عربی – فارسی - دیلمی مسلط بوده است.. زبان فارسي هم زبان مشترك همه ملت ايران است كه بايد حفظ شود.

پس بخشي از بن مايه‌ها و بسترهای اصلی زبان فارسي را مي‌توان در زبان ديلمي جست‌و‌جو كرد؟
بله، و برخي از اين ريشه‌‌ها را‌ مي‌توان حتي در بسياري از زبان هاي باستاني پيدا كرد. مثلا كلمه «سلام» را كه امروز برخي كلمه‌اي عربي مي‌دانند، هم با «ث» و هم با «س» در اوستا و فارسي باستان آمده و ريشه لغاتي به معناي آموختن، درس دادن و گفتن است. و سلام، يعني بيان «لام» يعني خدا و بعد ستايش خدا، البته «رام» به معناي سلامتي نيز هست. «سلام» را در همين زبان ديلمي هم «سلام» مي‌گويند، هم «سَلُم» يا كلمه اهورا مزدا كه رام «ازدا»، يعني خدا هستي را داد و «اهو» يعني خوب، در مجموع يعني «خوب خدايي كه هستي را آفريد». شما كلمه‌اي از اين بهتر در وصف خدا پيدا نمي‌كنيد.

اتفاقا این روزها خيلي‌ها فكر مي‌كنند، كلمه «سلام» عربي است و مي‌خواهند عربي‌زدايي كنند و حتي آن را به كار نمي‌برند..
اتفاقا «سلام» در آشوري هم به كار مي‌رود و در فرانسوی Salu یا سلام با (سرو) در سرودن فارسی برای سلام ریشه قدیمی هستند. كلمه «ابراهيم» هم «ابرام» بوده؛ به معناي پدر گله و مردم و «رام» هم از نام هاي خداوند در زبان هاي باستاني ايراني و هند و تبتی است. به طور كلي از 2400 سال پيش از ميلاد مسيح مي‌توانيد اين كلمه را در همه زبان ها پيدا كنيد.

توصيف دوازده گل بهاري در ابتداي كتاب «دوازده گل بهاري»‌تان، براي هر خواننده‌اي لذت‌بخش است؛ اين نوشته غير از بيان برخي جزييات احساسي درباره گل ها، همراه با ريشه‌شناسي نام هاي آنها در زبان ديلمي و زبانهای ديگر ايراني و حتي اروپايي و هندي، دريچه ديگري از دنياي گل ها را به روي ما مي‌گشايد، چه شد كه سراغ دوازده گل بهار رفتيد؟
من اين گل‌ها را با قصه‌هاي مادرم شناختم. هر كدام از آنها داستاني طولاني دارد. بهار، براي مردم شمال ايران، غير از جنبه‌ طبيعت بهاري، فصل قوس و قزح است. قوس و قزح در اين فرهنگ اتفاق مهمي است و نام هاي بسياري دارد. اين اتفاق طبيعي سبب برانگيخته‌شدن احساسات شاعرانه است و به دليل داشتن رنگ متنوع، تصورات و اعتقادات مختلفي درباره آن وجود دارد. روييدن اين گل‌ها هم مربوط به قوس و قزح بعد از طوفان و باران است. آن ها در بهار رشد مي‌كنند. وقتي «آسمانكت»(صاعقه) مي‌زند، حتي قارچ هم از مي‌زند بيرون و به طور كلي، حيات، از آن نيرو مي‌گيرد بهار در ايران، موقع قوس و قزح و آسمانكت است و این بهترين رويداد بهاري است.

به نظر مي‌رسد اين گل ها هر كدام كد خاصي را براي بيان مفهوم و معنا دارند..درست است؟
علت نامگذاري سلسه آل‌بويه، يك دليلش، علاقه آن‌ها به بوي خوش است. در تاريخ آل بويه مي‌بينيم كه اين خانواده‌ به گل‌هاي ريحان و اسپرغم بسيار علاقمندند. ضمنا عبدالله، پدر پيغميبر هم عطر فروش بوده، خود پيغمبر هم هيچگاه از عطر و بوي خوش دست نمي‌كشيد. مسأله عطر و بوي خوش گل ضمن نشان دادن ظرافت‌هاي روح انساني؛ معاني بسياري هم دارند. حتي با رنگ گل‌ها هم از قديم معاني مختلفي ميان آدم ها رد و بدل مي‌شده و گل نوعي زبان و حرف بوده.

در تحقيقات كه به شعرهای ابوشكور بلخي و ناصر خسرو در كتاب «لامداد» داشتيد، خواسته‌آيد كه نوعي خويشاوندي و پيوستگي فرهنگ كهن و عقايد ايراني را در موضوعاتي فلسفي و عرفاني، با تحليل ريشه‌شناسي واژه‌اي در اين بيت نشان دهيد، اين شعر چه نقشي در بازشناساندن منابع انديشه‌اي و فرهنگ مردمان گذشته اين رمز و بوم دارد؟
«شهر من»، به معناي اهرمن و مايه جدایي روح از تن است كه در اين يك بيت شعر به كار رفته.. شما مي‌دانيد كه خراسان زماني مركز مانويت بوده و اين شعر مي‌تواند يك شعر مانوي هم باشد. در اين بيت تنها يك كلمه چندین معني دارد كه تفاسير متعدد آن در مقاله‌اي در كتاب «لامداد» آمده. ماني مي‌گفت روح آدمي در قفس تن زنده است و انسان براي رهايي نور از ظلمت و براي اينكه از زندان تنگ و تاريك تن نجات پيدا كند، بايد تلاش كند. به همين دليل به پیروان خود گفت كه روز مرگش را جشن بگيرند.

در بخشي از گفت‌وگوهايتان با خبرگزاري «ايبنا» به اين نكته اشاره كرديد كه فولكلور، بن مايه فرهنگ و تمدن رسمي كشور ماست و اين بن مايه نه تنها از روح قومي ما جدايي ناپذير است، بلكه آن را داري ارزش و اعتبار خوانديد. مي‌خواستيم در اين باره بيشتر بدانيم...
به اندازه يك كتاب براي اين سؤال مطلب دارم.. زبان و آداب و رسوم و دين و آيين، مال مردم است؛ چون مردم خودشان آن را پذيرفتند و نگه داشتند و صاحبان اصلي زبان و فرهنگ، مردمند. زبان تاريخ‌نويس‌ها و درباري‌ها، زباني مصنوعي بوده كه براي عده‌اي خاص و خوشامد آن دربار يا دستگاه به كار مي‌رفته. شما شايد از نثر «تاريخ وصاف» يا «تاريخ يميني» يا «دره نادري» خنده‌تان بگيرد؛ چرا كه اين نثر، نثري ساختگي است و زبان مردم ايران نيست. زبان مردم ايران متعلق به مردم عادي است، پس اگر مردم چيزي را رواج دادند، پس صاحبان آن هم خود مردمند. تمام شاعران بزرگ ما به دليل آنكه متأثر از مردمند، يك شعر محلي هم دارند.

آيا بر این اساس، همواره در طول تاريخ، بين زباني كه مربوط به مناسبات درباري بوده، با زبان مردم كوچه و بازار، فاصله وجود داشته؟
زبان فارسي را مردم طبقه پايين نگه داشتند در اوستا، مردم به سه طبقه «خواتو»، «آريا من» و «ورزنه» تقسيم مي‌شدند كه خواتو، به معني خدايان بود. آريامن به طبقه جنگي و ژنرال ها مي‌گفتند و «ورزنه» به كساني اطلاق می شد كه با كار و ورز سروكار داشتند؛ از ورزش تا كشاورزي. اين طبقه را «دهقان» هم مي‌گفتند كه ملت نام گرفته كه در عربي «ناس» است و nation انگليسي هم برگرفته از آن است و همه افراد جامعه از سوداگر، نويسنده و صاحبان خرد و حرفه در طبقه ورزنه قرار مي‌گرفتند. تمام وقايع در طول تاريخ مربوط به نقش اين طبقه است. امروز دكتري كه نسخه انگليسي مي‌نويسد و بادمجان دور قاب‌چين دربار سلاطين گذشته، نماينده زبان ملت ايران نيستند. من با اين تحقيقات وظيفه خودم را بيان بخشي از اين ميراث دانستم. گنج ميراث ما همان گنجي است كه كيومرث در اوستا، تعريف مي‌كند و فردوسي هم درباره آن مي‌گويد:
نداني كه دهقان دانا چه گفت
به فرزندگان چون همي خواست گفت
كه ميراث ما را بداريد دوست
كه گنجي ز پيشينيان اندروست
و اين گنج را ملت ايران نگه داشتند.

شما در پايان كتابتان فهرست مقالات مفصلي داشتيد، چرا پيش از اين هيچ كتابي چاپ نكرديد؟
بخشي از اين مقالات مربوط به كنگره‌هاي تحقيقات بود كه با دعوت آقاي ايرج افشار و به هزينه خودمان در آنها شركت مي‌كرديم.

اتفاقا يك عكس در مجله بخارا از شما در كنار مجتبي مينويي شهيدي و محقق چاپ شده اين عكس مربوط به اين كنگره‌ها بوده؟
بله، اين دوستان هم بودند. در اين جلسات هر كس نوشته‌اي داشت كه در برخي نشريات دانشگاه ها و مجلات چاپ مي‌شد.

شما مجموعه كارهاي ديگري هم داريد كه مي‌دانم تعداد آنها است، نمي‌خواهيد آنها را منتشر كنيد؟
البته تعداد زيادي هم شعر دارم. من كتيبه بيستون را به شعر درآوردم. يا مثلاً براي دماوند، بيش از 40 و 30 نام پيدا كردم كه آنها را معنا كردم و به نظم در آوردم. در بخش ديگري از اين گونه كارهايم معاني اسامي شهرهاي ايران را به شعر نوشتم، چون فكر كردم زبان شعر اثرگذارتر است.

كتيبه بيستون چند بيت است؟
فكر مي‌كنم از سي هزار بيت بيشتر است..

پس تصميم چاپ اينها را داريد؟
بله، البته براي تقويم شيعيان ديلم هم مدارك بسياري جمع‌آوري كرده‌ام؛ كتاب لغات ديلمي هم كه 20 دفتر است، تقريباً آماده انتشار است. دفاتر ضرب‌المثل‌هاي ايرانی نیز در برگيرنده 5500 مثل به زبان ديلمي است كه آنها را هم به نظم در آورده‌ام.

شما وكيل بوديد، مي‌توانستيد از راه وكالت هم به شهرت و توانايي‌هاي مالي بهتري برسيد.. چرا وقت خود را براي اين تحقيقات گسترده صرف كرديد؟
من به اين رشته اعتقاد داشتم؛ نه براي نان و نه براي نام و مقام. فقط عشق در اين كار دخيل بوده. من وكالت را حرفه‌اي كه با آن كار كنم می ديدم، البته از سال 1340 تا 1352رييس اداره و حقوقي بانك تهران بودم. در مورد وكالت هم هر موضوعي را مي‌پسنديدم، قبول مي‌كردم.

در حال حاضر چقدر نسبت به بازشناساندن ريشه‌هاي فرهنگي فولكلور با اتكا به ريشه‌شناسي واژگان قديمي و كهن، و همچنين كنكاش در مفاهيمي رازگونه در موضوعات مربوط به فرهنگ و ادبيات اين مرز و بوم احساس نياز مي‌كنيد؟ ما نسبت به آگاهي از گذشته و هويت فرهنگي و ملي خودمان در چه موقعيتي قرار داريم؟
امروزه هم علاقمندان به اين رشته و اين گونه تحقيقات كم نيستند. ولي موضع پژوهش در فرهنگ ما هنوز جا نیفتاده و عمومیت ندارد؛ درحالی که در بسیاری از کشورها، هزینه این پژوهش ها توسط موسسات خصوصی علمی یا دولتی تامین می شود. مساله مهم دیگر آن است که این فرهنگ باید از طریق نسل جوان ماندگار شود و حرف آخر آنکه اگر کسی می خواهد خدمتی بکند که دارای جوهر باشد، باید به میان مردم برود.

منتشر شده در روزنامه «تهران امروز» شنبه 14 فروردین 1389 صفحه 12

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment