گفتگوی «ولایت» با ابراهیم میرقاسمی

روزنامه «ولایت» قزوین، دوشنبه 10 خرداد 1389 صفحه 5

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
میلیونرهای زاغه‌نشین!
فرشاد سروش (رادیو زمانه): همه‌ی دست‌اندرکاران کتاب روی این موضوع توافق دارند که در سال‌های اخیر تیراژ آثار به‌اصطلاح جدی در حوزه‌ی ادبیات داستانی روز به روز رو به کاهش گذاشته و مخاطبان این دسته از نوشته‌ها محدودتر شده‌اند. این معضل تا آن‌جا پیش رفت که در آخرین سال‌های دهه‌ای که در آن به سر می‌بریم، یعنی دهه‌ی هشتاد، در کشور هفتاد میلیونی ایران تعدادی از بهترین کتاب‌های ادبی در پانصد تا هفتصد نسخه به بازار عرضه شدند!
درواقع، شاید گزافه نباشد، اگر ادعا کنیم جامعه‌ی ادبی روشنفکری ایران به جامعه‌ای تقریباً «خودبسنده» بدل شده است. به این معنا که این جامعه شامل چند هزار نفر نویسنده، روزنامه‌نگار، مترجم، منتقد و ناشر است که تولید «متن» و مصرف آن را به‌صورت درون‌گروهی انجام می‌دهند و فاقد تاثیرگذاری اجتماعی ملموس هستند.
همه‌ی این اتفاقات در شرایطی رخ می‌دهد که آثاری که با برچسب «عامه‌پسند» منتشر می‌شوند مخاطبان چند ده هزارتایی دارند و بخش عمده‌ی بار اقتصاد نشر را به دوش می‌کشند. نویسندگان عامه‌پسند، محبوب و معروف‌اند و آثارشان را، به قول سعدی، چون کاغذ زر می‌خرند و می‌برند و تنها قشری از قلم به دستان هستند که هیچ‌گاه «بحران مخاطب» را احساس نکرده‌اند.
این موضوع نیاز به یک آسیب‌شناسی عمیق دارد، اما در همه‌ی این سال‌ها مشمول نادیده‌انگاشتن شده و هیچ‌کس مایل نبوده یا جرات نکرده به این حوزه نزدیک شود. نویسندگان عامه‌پسند در بیش از نیم قرنی که از پیدایش داستان‌های پالپ در ایران می‌گذرد هرگز جدی گرفته نشده‌اند و تریبونی جز رمان‌های‌شان در اختیار نداشته‌اند. فرصتی به آن‌ها داده نشده تا سخن بگویند. فقط با انگ «عامه‌پسند» از محافل رسمی ادبیات، اعم از مجامع آکادمیک یا روشنفکری، رانده شده‌‌اند.
این در حالی است که، از سال‌ها پیش، «مطالعات فرهنگی،» یک رهیافت میان‌رشته‌ای مطرح در دنیا و مهجور در ایران، تمایز قایل شدن بین آثار ادبی و دسته‌بندی مطلق آن‌‌ها را رد کرده است. مطالعات فرهنگی متضمن دیدگاه جدیدی درباره‌ی آثاری است که به نام عامه‌پسند شناخته می‌شوند: «در جامعه‌ی مردم‌سالار و چندصدایی نمی‌توان هیچ گفتمانی را به بهانه‌ی نامتعالی بودن از حوزه‌ی نقد ادبی اخراج کرد و به ویژه نباید از یاد برد که ادبیات عامه‌پسند اتفاقاً گفتمانی متعلق به اکثریت مردم است و نه اقلیتی ناچیز.»1
در این رهیافت همچنین مطرح می‌شود که «قایل شدن به تمایزی اکید بین آثار معتبر و ادبیات عامه‌پسند از این فرض متعارف ناشی می‌شود که فرهنگ را باید به دو حوزه‌ی فرهنگ متعالی و فرهنگ عامیانه تقسیم کرد.»2 ین دیدگاه مربوط به اواخر قرن نوزدهم است که ادبیات برای تبدیل شدن به یک رشته‌ی مستقل آکادمیک نیاز به هویت تخصصی داشت.
بنا به آنچه گفته شد ضرورت بازنگری در برخورد با ادبیات عامه‌پسند احساس می‌شود. یکی از ساده‌ترین راه‌ها برای آغاز تغییر دیدگاه نسبت به این نوع از آفرینش‌های ادبی جدی گرفتن این دسته از آثار و نقد و بررسی و گفت‌وگوهای انتقادی درباره‌ی آنهاست.

«یوسف علیخانی،» داستان‌نویس شناخته‌شده، اخیراً گام مهمی در این زمینه برداشته و آن انتشار یک کتاب شامل گفت‌وگوهایی با ۱۴ نویسنده‌ی عامه‌پسند است: ر. اعتمادی، فهیمه رحیمی، امیر عشیری، پرینوش صنعتی، نازی صفوی، مریم ریاحی، حسن کریم‌پور، تکین حمزه‌لو، مریم جعفری، فریده شجاعی، سیمین شیردل، مژگان مظفری، مهرنوش صفایی، نرگس جورابچیان.
اغلب این نویسندگان را می‌توان، بی‌اغراق، از مهم‌ترین نویسندگان تاریخ ادبیات عامه‌پسند ایران به شمار آورد. علیخانی تلاش کرده با سخن گفتن از موضوعات مختلف پرتره‌ای کامل از اینان به دست دهد. این چنین است که خواننده با مطالعه‌ی «معجون عشق» می‌تواند به یک شناخت نسبی از ادبیات موسوم به عامه‌پسند و نویسندگان آن، که پیش از این همیشه در سایه بوده‌اند، دست یابد. شاید حتا او پس از خواندن کتاب به سخنی که تکین حمزه‌لو مطرح می‌کند برسد:این‌ نویسندگان «عامه‌پسند»ند نه «عوام‌پسند.»
گفت‌وگوکننده البته در دو جا به خطا رفته است. اول آن‌که گاهی به زندگی خصوصی و مسائل حاشیه‌ای این افراد توجهی بیش از اندازه نشان می‌دهد و دیگر، در پاره‌ای موارد تلاش می‌کند آن‌ها را در موقعیتی قرار دهد که بی‌دانشی خود نسبت به موضوعات مختلف را بروز دهند. مثلاً، «سیمین شیردل،» که جایی کتاب‌های‌اش را به داستان «هزار و یک شب» تشبیه می‌کند، در موقعیتی قرار می‌گیرد که اعتراف می‌کند این کتاب را نخوانده.
یا مریم جعفری عیان می‌کند حتا نمی‌داند که هوشنگ گلشیری مرده: «خیلی دوست دارم ببینم‌شان چون کارهای‌شان را دوست دارم.» با وجود این، «معجون عشق» منبعی است دست اول برای بررسی جهان فکری و داستانی شماری از پرطرفدارترین رمان‌نویسان ایرانی.
از دیگر جنبه‌های مهم که همواره در بررسی ادبیات عامه‌پسند در حاشیه قرار داشته و شاید عامه‌ی مخاطبان، که با بازار کتاب ایران و صنعت نشر آشنایی ندارند، از آن بی‌اطلاع باشند بحث تجاری انتشار این دسته از کتاب‌هاست.
اگر متوسط سود خالص ناشر از هر جلد کتاب را در کمترین حالت ۴۰ درصد قیمت پشت جلد بدانیم، آن‌گاه کتابی که در ۵۰۰۰ نسخه ـ تیراژ معمول آثار عامه‌پسند ـ و قیمت ۷۰۰۰ تومان ـ بهای معمول این دسته از آثار ـ منتشر شده شده در هر چاپ دست‌کم ۱۴ میلیون تومان سود خالص برای ناشر در بر دارد. چنانچه این مبلغ را در تعداد چاپ‌های هر کتاب ـ مثلاً «سهم من» پرینوش صنعتی بیش از بیست چاپ و «دالان بهشت» نازی صفوی بیش از سی بار تجدید چاپ شده‌اند ـ و تعداد عناوین هر ناشر ـ مثلاً، نشر چکاوک، ناشر آثار فهیمه رحیمی ـ ضرب کنیم، به سادگی درمی‌یابیم که انتشار چنین آثاری چه صنعت سودآوری است.
درواقع، ناشران و نویسندگان ادبیات عامه‌پسند میلیونرهایی هستند زاغه‌نشین! درست است که روزنامه‌ها خبر چاپ آثار آن‌ها را پوشش نمی‌دهند، با آن‌ها گفت‌وگوهای فاضلانه نمی‌کنند، آثارشان را در معرض نقد و نظر قرار نمی‌‌گذارند، و حتا بعضی از اهالی کتاب از مطالعه یا اقرار به مطالعه‌ی نوشته‌های آن‌ها اکراه دارند، اما همین زاغه‌نشینان ادبی حجم گسترده‌ای از مخاطب و پول در بازار ادبیات ایران را در چنته گرفته‌اند.
بر این اساس، انتشار «معجون عشق» همچنین برای اهالی ادبیات فرصت مغتنمی است تا بیشتر در چند و چون دلایل پرفروش شدن آثار به‌اصطلاح عامه‌پسند قرار بگیرند و نیز منبع بی‌نظیر و بی‌واسطه‌ای است برای منتقدان و پژوهشگران ادبی تا به بررسی زمینه‌های شکل‌گیری و موفقیت این آثار بپردازند.
«معجون عشق» را نشر نوپای «آموت،» که خود یوسف علیخانی آن را مدیریت می‌‌کند، در روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب تهران، به بازار عرضه کرد. این کتاب ۳۴۰ صفحه حجم و ۷۵۰۰ تومان قیمت دارد. از نکات جالب توجه «معجون عشق» یکی هم این است که تصویری از تمام نویسندگانی که با آن‌ها گفت‌وگو شده ضمیمه‌ی متن‌هاست. اهمیت موضوع در این است که نویسندگان عامه‌پسند معمولاً تمایلی به چاپ عکس‌های‌‌شان ندارند و «معجون عشق» از معدود دفعاتی است که در قاب تصویر دیده می‌شوند.
پانوشت‌ها:
۱. گفتمان نقد، حسین پاینده، نشر روزنگار، ۱۳۸۲
۲. همان.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
معرفی کتاب

روزنامه ایران، پنجشنبه 6 خرداد 1389 صفحه 21

پنجشنبه بازار کتاب: «معجون عشق» مجموعه گفت‌وگوهاي يوسف عليخاني است با چهارده تن از نويسندگان رمان‌هاي پرفروش. رماني كه مخاطبانش غالباً اقشار متوسط جامعه و زنان خانه‌دار هستند. كساني كه رمان را صرفاً به قصد سرگرمي و لذت مي‌خوانند. عليخاني در اين كتاب هم نويسندگان نسل قبل، هم نويسندگان نسل امروز اعم از زن و مرد را به پرسش مي‌گيرد. ديدگاه‌هاي متفاوت و گاه متضاد اين نويسندگان و هدفشان از نوشتن و چگونگي نويسنده شدن هر يك از منظر گوناگون چون مخاطب‌شناسي، جامعه‌شناسي آثار قابل تأمل و تعمق است بويژه آن كه عليخاني به عنوان نويسنده و پژوهشگر ادبيات بومي با برنامه‌ريزي قبلي سؤالات خود را حساب شده طرح مي‌كند. ناشر اين كتاب نشر آموت است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
به مد روز كاري ندارد
مریم حسینیان: مجموعه داستان " عروس بيد" از آن دست كتابهايي است كه وقتي تمام مي شود و اگر داستان نويس باشيد در ذهنتان مي توانيد هزار داستان بنويسيد. يوسف عليخاني در سه گانه اش ( قدم بخير مادربزرگ من بود،‌اژدهاكشان و عروس بيد) نشان داد كه به اصولي پايبند است كه به مد روز كاري ندارد و مي تواند پايش را هم محكم به زمين داستان هايش بكوبد. نويسنده موفق شده در اين كتاب جهان آدم هايي را كه دوستشان دارد بيشتر گسترش بدهد. ديگر با روستايي خالي از سكنه و آدم هايي منفعل و خرافاتي روبه رو نيستيم،‌بلكه حالا ماورا و متافيزيك است كه چنگ مي اندازد به بدنه ي داستان. تعليق و صحنه پردازي مناسب به فراواقعيت داستان ها كمك كرده اند تا بيشتر ذهن خواننده را درگير كنند و لذت داستاني را به همراه مي آورند. " پناه برخدا" ،‌" عروس بيد" و " هراسانه" داستان هاي خوب كتابند كه با نشانه هايي ظريف مي توان دريافت در چند نشست جدا نوشته شده اند. به گمانم حالا وقت اين است كه يوسف عليخاني دست آدم هاي ميلك را بگيرد و در فضايي ديگر قصه شان را بنويسد. ميلك بايد كمي تنها باشد،‌كمي نفس بكشد و كمي خودش باشد تا وقتي ديگر، براي مجموعه اي ديگر،‌رماني ديگر كه به همين زودي ها نبايد منتشر شود. گاهي بايد فضا را به ضرورتي ترك كرد. اين ضرورت به منزله ي تمام شدن سوژه نيست، بلكه چيزي شبيه حفظ حرمت تكيه گاهي ( ميلك) است كه نياز دارد چندي دور از چشم باشد.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
چاپ دوم «عروس بید» رسید
مجموعه‌ي داستان «عروس بيد» يوسف عليخاني به چاپ دوم رسيد.

به گزارش بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، چاپ دوم اين كتاب كه نامزد دوازدهمين دوره‌ي جايزه‌ي کتاب فصل شده، با شمارگان 1500 نسخه در بازار کتاب توزيع شده است.

«عروس بيد» كه سومين مجموعه‌ي داستان عليخاني است، در عرض دو ماه و نيم از سوي نشر آموت به چاپ دوم رسيده است.

داستان‌هاي اين کتاب نيز مانند دو مجموعه‌ي داستان اول اين نويسنده در فضايي جادويي و وهم‌آلود اتفاق مي‌افتند.

اين داستان‌نويس پيش‌تر براي نوشتن مجموعه‌ي داستان «قدم‌بخير مادربزرگ من بود» نامزد کتاب سال و براي نوشتن مجموعه‌ي داستان «اژدهاکشان» برنده‌ي جايزه‌ي جلال ‌آل ‌احمد و نامزد جايزه‌ي هوشنگ گلشيري شده است.
***
این خبر در ایسنا ، ایبنا ، جام‌جم‌آنلاین ، کتاب‌نیوز و مهر
روزنامه
فرهیختگان - ندای هرمزگان، روزنامه ایران، روزنامه دنیای اقتصاد

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
دختری به نام ترلان که تا 7 سالگی خواب خدا را می‌بیند
خبرآنلاین - داستان «به وقت بهشت» روایت‌های دختری به نام ترلان از زندگی است و آنچه اطرافش می‌گذرد...خدا به او می‌گوید در تو رازی پنهان کردم، رازی که فاش نمی‌شود و او تا 7 سالگی خواب خدا را می‌بیند...

به گزارش خبرآنلاین، رمان «به وقت بهشت» نوشته نرگس جورابچیان چند ماه پس از انتشار نخست از سوی نشر آموت به چاپ دوم رسید. اولین بخش کتاب با روایتی خواندنی شروع می‌شود. راوی از روزی می گوید که قرار است به این دنیا بیاد او تنها نیست. 3 نفر هستند. اولی بی معطلی به دینا می‌آید. دومی از آمدن منصرف می‌شود و سومی که او باشد نمی‌خواهد از پناه و آغوش خدا دور شود. خدا به او می‌گوید در تو رازی پنهان کردم. رازی که فاش نمی‌شود و او تا 7 سالگی خواب خدا را می‌بیند...

«به وقت بهشت» اولین رمان جورابچیان دارای چهار فصل است که هر کدام از آنها به نام یکی از فصلهای سال خوانده شده است. ترلان شخصیت اصلی این رمان دختری است که در آغاز زندگی زناشویی دچار وضعیت جدیدی می‌شود که بر کل زندگی‌اش تاثیر می‌گذارد.

در بخشی از این کتاب می خوانیم: «تلفن چند بار زنگ می‌خورد. دو شاخه را از پریز می‌کشم و به سفره روبه‌رویم نگاه می‌کنم. سیب و ساعت و آینه و قرآن. سرکه و سماق هم داشتم اما بو می‌داد. به حافظ توی کتابخانه نگاه می‌کنم و از یوسف گمگشته و باز آمدنش حرصم می‌گیرد. زل می‌زنم به تلویزیون که شمارش معکوس می‌دهد و از جایم جم نمی‌خورم. توپ می‌ترکانند و سال جدید آغاز می‌شود. روی گونه‌هایم دو جاده گرم باز می‌شود. سال گذشته مثل فیلم جلو چشمم می‌آید. آمدنت. خندیدنت. نگاه کردنت».

داستان این کتاب با نگاهی به مضامین اجتماعی و ‌عاطفی پیرامون شخصیت اصلی همراه است و دغدغه‌های زندگی دختری به نام ترلان را با نگاه به وقایع پیرامونش نشان می‌دهد.

جورابچیان درباره این رمان می گوید: «به وقت بهشت» برشی از زندگی ترلان است. ترلانی که ما با آن آشنا می‌شویم، دختری بیست و شش ساله است اما گاهی که دچار آشفتگی و کابوس می‌شود، ما رد پای تلخی های دوران کودکی را در او می‌بینیم. ریشه‌یابی دنیای گذشته ترلان، در هذیانهایش امکان پذیر است یعنی درست زمان هایی که احساس می‌کنیم ذهنش هشیار نیست، از پدرش، دوران دبستانش، همکلاسی هاش، جثه ضعیفش و خیلی از مسایلی که از کودکی آزارش داده و همیشه خواسته نادیده بگیرد، می‌گوید. علاوه بر این زنهای خانواده ترلان هیچ تناسب فکری با او ندارند. تا حدی که او بیشتر خودش را به پدر نزدیک می‌داند تا مادر. به هر حال تلخیها و سردرگمیهای ترلان دلایل زیادی دارد.

جورابچیان با اشاره به اینکه همه داستان از زبان راوی اول شخص است، ولی بخشی از آن از زبان شخصی در یک نامه دنبال می‌شود و زمان رخ دادن آن نیز سال‌های اخیر و در شهر تهران است، ادامه می دهد: برای من این قصه یک آغاز است، ‌آغاز ورود جدی من به ادبیات ولی شاید چون احساس می‌کنم که همه چیز در قصه من توانسته سرجای خود قرار بگیرد برای من و بالطبع خوانندگان یک اتفاق به شمار بیاید. اما بیشتر از اینکه بخواهم با دید یک اتفاق آن را ببینم برای خودم این قصه یک آغاز است. مگر اینکه شما اصراری به این موضوع داشته باشید.

نرگس جورابچیان فارغ‌التحصیل رشته مترجمی زبان روسی است. از وی تاکنون چند داستان کوتاه و شعر در چند نشریات ادبی به چاپ رسیده است. جورابچیان هم‌اکنون در حال به پایان رساندن نگارش رمان دوم خود است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
به زودی در نشر آموت ...
ابراهيم ميرقاسمي رمان «تاوان بي‌پايان عشق» را به زودی در نشر «آموت» منتشر مي‌كند.

اين داستان‌نويس در گفت‌وگو با خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، از نگارش رمان تازه‌اي به قلم خود خبر داد و افزود: اين رمان به جنبه‌ي جديد و نامتعارفي از عشق مي‌پردازد. داستان زماني نزديك به زمان معاصر و به نوعي تعليق در زمان و مكان دارد و تقريبا خيالي است.

او شخصيت‌هاي رمان جديدش را آدم‌هاي بسيار ساده‌اي معرفي كرد كه به زندگي خود عادت كرده‌اند و زماني كه با يك داستان عشقي مواجه مي‌شوند، تحت تأثير قرار مي‌گيرند.

به گفته‌ي ميرقاسمي، اين داستان سه بخش دارد و در آن از ديدگاه سه نفر از شخصيت‌هاي داستان به وقايع نگاه مي‌شود.

اين نويسنده شيوه‌ي روايت اين رمان را راوي كل دانست و افزود: «تاوان بي‌پايان عشق» در حجمي حدود 400 صفحه نگاشته شده است و توسط نشر آموت به چاپ مي‌رسد.

او اين كتاب را با رمان پيشين خود - «ديدا» - متفاوت دانست و آن را تجربه‌اي متفاوت و نو براي خود خواند.

چندي پيش، رمان «ديدا» از ابراهيم ميرقاسمي از سوي نشر يادشده منتشر شد كه شرح عشق «طاهر ذواليمينين» به دختري به نام ديداست.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
راز و رمز کتاب های پر تیراژ
[هاتف جلیل زاه] برخي كتاب‌ها پرتيراژ مي‌شوند، بعضي ديگر بعدها به تيراژ بالا مي‌رسند و برخي همراه با تيراژ خود بر تيراژ ديگر آثار هم تأثير مي‌گذارند. كتاب «معجون عشق» نمونه‌اي از گزينه چهارم است. درباره تيراژ كتاب در كشورمان ذكر يك نكته حائز اهميت است؛ «ذائقه مخاطب برآورد ناشدني».
همين نكته يكي از مهمترين معادلاتي است كه همواره نويسنده، ناشر و چرخه نشر را در تعامل با مؤلفه سوم و اصلي اين حوزه (مخاطب) بر سر دو راهي ترديد، شانس و ريسك قرار مي‌دهد؛ گاهي يك رمان عام تا مرز تيراژ حافظ و سعدي و مولانا مي‌رود و گاهي يك كتاب روانشناسي، همين نقش را بازي مي‌كند. اما آنچه در رابطه با حوزه نشر قابل اشاره است؛ تنوع ژانرهاي گوناگون است؛ عموماً ايرانيان را مخاطبان شعر قلمداد مي‌كنند، اما گاهي استقبال از رمان،‌خاطره‌نگاري، كتاب‌هاي روانشناسي يا جامعه‌شناسي بر اين نظر كلي پيشي مي‌گيرد و باز مخاطب را به صورت نيروي فعال با ظرفيت‌هاي فراوان برآورد ناشدني در ذهن مطرح مي‌كند. كتاب معجون عشق از توليدات نشر آموت و اثري است كه دو عامل خواندني بودن و سرگرم‌كنندگي را در خود نهفته است. از سوي ديگر كاري ژورناليستي به شمار رفته و نويسنده آن همچون بسياري از اصحاب رسانه در پي گفت‌وگوهايي ساده و خواندني با نويسندگان كتاب‌هاي پرتيراژ، نحوه قرارداد و دستمزد اين صنف، وضعيت نوشتن، دستمايه‌‌هاي قصه اعم از واقعيت و تخيل، واقعي بودن شخصيت‌ها يا خيالي بودن آنها و... بوده است.
يوسف عليخاني كه بيشتر به عنوان يكي از نويسندگان دنباله‌رو جريان بومي‌نويسي معاصر و به طور اخص ساده‌نويسي و اقليمي‌نويسي شناخته مي‌شود، اين بار در كتاب معجون عشق همچون خبرنگاري به راز و رمز كتاب‌هاي پرتيراژ در روند نشر امروز پرداخته است. در اين كتاب با نويسندگان آثار پرتيراژ كه به قول دست‌اندركاران از تيراژهاي نجومي برخوردارند گفت‌وگو كرده و از زبان آنها تعريف‌هايي از قصه‌نويسي، موقعيت، شخصيت‌پردازي و در كل حس نوشتن و صاحب كتاب شدن ارائه كرده است؛ به راستي چرا نويسنده‌اي بايد تنها با يك رمان نزديك به 300 و يا يكي ديگر با مجموعه‌اي نزديك به 500 هزار نسخه تيراژ داشته باشد؟ تيراژ كتاب‌هاي حافظ طي يك دهه اخير مرز يك ميليون نسخه در سال داشته و مولوي نيز در چند سال اخير از اين تعداد گامي فراتر نهاده است؛ اين استاندارد قله‌هاي ادبي است.
شاعراني همچون سهراب سپهري در مجموع سي سال گذشته از مرز تيراژ 500 هزار نسخه گذشته‌اند و باز با توجه به استاندارد مطالعه ادبي و تيراژ شمارگان غول‌هاي ادبي تنها مي‌توان مصطلح خوب را به كار برد. اين در حالي است كه في‌المثل يك رمان ممكن است طي دو سال با چاپ نزديك به سي‌ام خود شمارگان 5 تا 7 هزار نسخه مرز 100 هزار نسخه را طي كند و حتي از شاعر بي‌بديلي همچون سهراب سپهري جلو بزند؛ آن هم شاعري كه اشعارش تا روي شيشه اتوبوس و اشياي تزئيني روي داشبورد تاكسي و بيلبوردهاي سطح شهر آمده و به ضرب‌المثل افراد تبديل شده است؛ شايد پرداختن به اين مقوله نيز تنها در بحث‌هاي رسانه‌اي و ژورناليستي ميسر باشد زيرا پرداختن به ذائقه مخاطب و يا نحوه مطالعه او براساس وقت و زمان، نحوه زندگي و كار و فعاليت‌اش حتي با مطالعه ميداني و پژوهش‌هاي آماري هم ميسر نيست.
شايد نويسنده كتاب «معجون عشق» با همين تكنيک به سراغ برخي از نويسندگان پرتيراژ و نحوه نوشتن و دنياي فردي آنها رفته است. نويسندگاني همچون نازي صفوي، پرينوش صنیعي، مريم رياحي، فهيمه رحيمي، تكين حمزه‌لو، مريم جعفري، مژگان مظفري، سيمين شيرال، مهرنوش صفايي، نرگس جواربچيان،‌امير عشيري، حسن كريمپور و... در كتاب «معجون عشق» درباره نوشتن، واقعي يا خيالي بودن شخصيت‌ها، نحوه نوشتن، احساس خود از كتاب، نوشتن و مخاطب سخن گفته‌اند.
اين نكته كه چرا اين نويسندگان توانسته‌اند به شمارگان بالاي كتاب دست يابند، يك بحث است و بحث دوم تخصصي يا غيرتخصصي بودن كار آنهاست. عده‌اي كار آنها را غيرتخصصي خوانده‌اند و عده‌اي ديگر بر اين باورند كه برخي از آثار پرتيراژ جنبه‌اي عام نداشته و ردپاي برخي از تكنيك‌هاي داستاني از جمله طرح، پلات، شخصيت‌پردازي، تعليق، موقعيت، فضاسازي و... همواره در برخي از اين آثار وجود دارد و اين مؤلفه‌ها چنين كتاب‌هايي را از حالت رمان‌هاي عامه‌پسند نجات مي‌دهد. كتاب معجون عشق در واقع ‌نقبي به دنياي ذهني اين نويسندگان و بازكاوي همين موارد ياد شده است. اما نكته ديگري كه حتي برخي از نويسندگان رمان‌هاي مذكور در نمايشگاه بين‌المللي تهران هم به آن اشاره داشتند، تأثيري بود كه كتاب مذكور بر آثار آنها داشته است؛ به طوري كه آشنايي مخاطبان با شيوه نوشتن فلان رمان در «معجون عشق» باعث شده است كه كتاب‌شان از سوي مردم با استقبال روبه‌رو شود. به طوري كه مخاطب براساس كنجكاوي خود پس از مطالعه معجون عشق به سراغ كتاب آنان رفته و به خواندن كتابشان پرداخته است.

منتشر شده در روزنامه «ایران» سه شنبه چهارم خرداد 1389 صفحه 21

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
رويكرد ‌نويسندگان به رمان‌نويسي
خارج شدن نويسنده از سياره ذهن خود
حميد نورشمسي
روزنامه جوان - دوشنبه 20 اردیبهشت 1389 صفحه 11


شمار نويسندگان جوان کشور که ورود خود را به ادبيات داستاني با خلق رمان در حال رقم زدن هستند، اين روزها رو به افزايش گذاشته است. حتي در آثار ترجمه و منتشر شده در کشور ما نيز اين روزها، رمان‌هاي نويسندگان جوان و نوقلم بر ساير قالب‌هاي داستاني منتشر شده در حال غلبه کردن است. هنوز خيلي از روزهايي که نويسندگان و منتقدان داخلي فرياد فرا رسيدن مرگ رمان را سر مي‌دادند، دور نشده‌ايم. روزگاري که مخاطب ايراني رمان ايراني و رمان ترجمه شده به جرم اينکه صنعت زده و کم حوصله شده است، به زعم منتقدان و حتي نويسندگان، راهي جز رجوع به مقوله داستان کوتاه و حتي قالب‌هاي ميني ماليستي پيش روي خود نمي‌ديد، اما اقبال دوباره ادبيات داستاني ايران به رمان و سمت و سو يافتن نويسندگان جوان آن به رمان نويسي و حتي خلق مجموعه داستان‌هايي با عنوان «مجموعه داستان پيوسته» که چيزي جز يک داستان بلند مقطع در قد و قواره رمان و با شخصيت‌هاي ثابت و مرتبط با هم نيست که به صورت مقطع و به همراه فصل بندي خاص به مخاطب ارائه شده است. نشانه چه مي‌تواند باشد؟ آيا بايد جريان جديد رمان نويسي در ادبيات داستاني‌مان را يک موج زودگذر بدانيم يا مي‌توان آن را نشانه‌هايي از حرکت هدفمند ادبيات داستاني توأم با شناخت حقيقي از خواست و فضاي ذهني مخاطبان خود دانست؟

نرگس جورابچيان نويسنده رمان «به وقت بهشت» که از جمله رمان‌هاي قابل توجه منتشر شده در سال گذشته بود و در عين حال نخستين اثر نويسنده، با اشاره به اينکه نبايد با ديده ترديد به اين رخداد نگاه کرد، مي‌گويد: به نظر مي‌رسد كه تا مدت‌هاي زيادي نويسندگان ما اسير فرم بودند. اين در حالي است كه خواننده وقت خواندن رمان دنبال فرم نيست. دلش مي‌خواهد كه لذت ببرد، تفريح كند، سرگرم شود، خصوصاً خواننده رمان. گاهي خواننده بعد از يک روز پرتنش دلش نمي‌خواهد داستان را بخواند که جز بازي فرم و تکنيک نيست. دلش مي‌خواهد قصه‌ بخواند. گاهي همزاد ‌پنداري کند و حتي گاهي خيال‌پردازي.

وي ادامه مي‌دهد: کافي است به وضعيت شعر در 10 سال گذشته نگاهي بيندازيد. به دليل عدم توجه شاعران به خوانندگان، كتاب‌هاي شعر در سال‌هاي قبل نه فروش خوبي داشتند و نه مورد استقبال قرار مي‌گرفتند. اما در اين سال‌ها شاعران سعي كردند سليقه مخاطب را هم مورد نظر قرار بدهند. تفکر اينکه ما براي عام نمي‌نويسيم و قشر روشنفکر خواننده ما هستند و داستان‌ها بيشتر از قبل اسير فرم و پيچيدگي شد و يادمان رفت که اين «عام» همان مردمي هستند که هر روز در کنارشان کار و زندگي مي‌کنيم. ما مي‌نويسيم با ذوق اينكه خوانده شويم. پس خيلي خوب است كه ياد گرفته‌ايم به مخاطب احترام بگذاريم و برايش بنويسيم. پس اينکه نويسندگان جوان به نوشتن رمان گرايش پيدا کرده‌اند، نشانه اين است که از سياره خودشان خارج شده‌اند و پنجره ذهنشان را روي خوانندگان باز کرده‌اند.

حقيقت جويي و حقيقت گويي ادبيات نيز از جمله مواردي است که متمايل شدن نويسندگان به آن در اين روزها، بسترهاي فراواني را براي خلق آثار ادبي متفاوت گشوده است که به نظر مي‌رسد با ادامه يافتن اين خصيصه در درون خالقان اثر و نيز بستر ذاتي رمان براي پروراندن آن، مي‌توان بر ادامه داشتن آن اميدوار بود. نرگس جورابچيان در اين باره مي‌گويد: نويسندگان جواني که شما موردنظرتان هستند، مردان و زناني هستند که هرکدامشان براساس شرايط اجتماعي و خانوادگي، دنيايي وسيع‌تر از نسل‌هاي قبل و بعد خود داشته‌اند. فکر مي‌کنم اين هم دليل مهمي است که نويسندگان اين نسل احساس مي‌کنند بايد عميق‌تر و بيشتر به شرايط هم‌نسلان خود بپردازند. نويسندگان به اين باور رسيده‌اند که اين عصر ماشيني نياز به شهرزاد قصه‌گويي دارد که با حوصله و بسيار ساده براي مردم قصه بگويد.

وي با قاطعيت اظهار مي‌كند كه رمان نويسي از سوي نويسندگان جوان در كشور يك موج و تب زودگذر نيست و معتقد است اين ماجرا مي‌تواند ادامه‌دار باشد. جورابچيان دو دليل را براي نظر خود بر مي‌شمرد و مي‌گويد: رمان فارسي اين روزها دوباره از سوي مخاطبانش با استقبال روبه‌رو شده و نويسندگان به نوشتن رمان ترغيب شده‌اند و اين يعني پديده رخ داده پيرامون رمان اين روزها يك موج و يا تب زودگذر نيست و دوم به دليل علاقه و کشش ذاتي اين نسل به نوشتن و تعريف آنچه بر روح و ذهنشان گذشته است. لذا باز هم مي‌گويم جداي از اينکه از چنين اتفاقي مي‌توان بسيار شاد بود اما بايد اميدوارباشيم که نويسندگان ما به ويژه جوانان نويسنده با حوصله و علاقه به خلق شخصيت‌ها و قصه‌ها بپردازند و هميشه به خواننده احترام بگذارند. البته ترس و اميدي در دل تمام اهالي ادبيات باقي مي‌ماند. ترس اينکه عکس سال‌هاي قبل که داستان اسير فرم مي‌شد، اين بار فرم فداي قصه‌گويي شود. و با اين اميد که اين شروع موفق باعث نشود هرکس با هر نوع دانش و هر نوع نوشتاري، فقط به اميد موفقيت و مطرح شدن در ادبيات پا به اين عرصه بگذارد.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
سه كتاب تازه از نشر آموت
خبرگزاری ایلنا: نشر آموت سه كتاب تازه كه يك مجموعه گفتگو، يك رمان و يك مجموعه داستان است را روانه بازار كرده است.

* معجون ِ عشق
«معجون عشق» مجموعه‌ای از گفتگوهای «یوسف علیخانی» با نویسندگان موسوم به عامه‌پسند و پرمخاطب است.
علیخانی در این کتاب با (ر. اعتمادی، فهیمه رحیمی، امیر عشیری، پری‌نوش صنیعی، نازی صفوی، مریم ریاحی، حسن کریم‌پور، تکین حمزه لو، مریم جعفری، فریده شجاعی، مژگان مظفری، سیمین شیردل، مهرنوش صفایی و نرگس جورابچیان) گفتگو کرده است.
محور این گفتگوها درباره شیوه‌های نوشتن آثار پرمخاطب سال‌های گذشته و بررسی دلایل پرفروش شدن کتاب‌هایی چون (کفش‌های غمگین عشق، اتوبوس، جاسوسه چشم آبی، سهم من، دالان بهشت، همخونه، باغ مارشال، افسون سبز، گل‌های شب بو، پروین، آرام، ماهک، عشقه و به وقت بهشت) است.
علیخانی در مقدمه کوتاه آغاز کتاب «معجون عشق» نوشته است: «به تیراژهای اندک بسیاری از رمان‌ها و مجموعه داستان‌ها فکر می‌کردم و بعد تیراژهای فراوان و تجدید چاپ‌های خیره کننده کتاب‌هایی که به دستم می‌رسید. برایم جالب بود که چطور می‌توان این اندازه بی‌انصاف بود که اصطلاح «ادبیات عامه‌پسند» را برابر کرد با «ادبیات مبتذل» بدون توجه به مغز کلمات که «عامه‌پسند» یعنی «مردم‌پسند» و ادبیات عامه‌پسند مساوی می‌شود با ادبیات مردم‌پسند.»
كتاب «معجون عشق» 342 صفحه است و با قيمت 7500 تومان به وسيله نشر «آموت» منتشر شده است.

* باغ ِ اناری
«باغ اناری» مجموعه داستان «محمد شریفی» است که شامل 10 داستان کوتاه است.
داستان‌های وضعیت، باغ اناری، پاسگاه، شور زندگی، کودکان ابری، زن سورچی، عاشقانه، حیوونکی بارون، کوکبه، حیاط خلوت و آخرین شعر، داستان‌های این کتاب هستند.
اغلب داستان کوتاه‌های محمد شریفی به زبان‌های مختلف ترجمه شده‌اند.
«محمود دولت آبادی» درباره داستان «وضعیت» از داستان‌های این کتاب می گوید: «داستان وضعیت یکی از دل‌نشین‌ترین داستان‌های کوتاه و یکی از عمیق‌ترین داستان‌های رئالیستی‌ست که می شناسم» (کتاب آینه‌ها-جلد دوم)
از محمد شریفی پیش از این دو مجموعه شعر «سقوط پر در باران) و «مگر سکوت خداوند» منتشر شده است.
از این نویسنده در آینده‌ای نزدیک دو رمان «سرجوخه آمین» و «باغ خُرفه» توسط نشر آموت منتشر می‌شود.
كتاب «باغ اناری» 120 صفحه است و با قيمت 3000 تومان به وسيله نشر «آموت» منتشر شده است.

* دیدا
«دیدا» رمان تاریخی نوشته «ابراهیم میرقاسمی» درباره ماجراي دلدادگي طاهر ‌ذواليمينين، سردار معروف تاریخ ایران به زني با نام«ديدا» است.
ابراهيم ميرقاسمي در رمان تاریخی «ديدا» كه براساس زندگي طاهر ذواليمينين، سردار ايراني است، به ماجرايي واقعي و عاطفي در زندگي اين سردار ايراني نظر داشته و آن را در بستر وقايع و رويدادهاي تاريخي خلق كرده است.
موضوع اصلي داستان اين كتاب، عشق است و اينكه اين عشق بر چنين شخصيتي با آن همه دل‌مشغولي چقدر تاثير‌گذار بوده است و چه رد پايي در زندگي او بر جاي گذاشته است.
توجه خاص به قصه و تعلیق به همراه زبانی پاکیزه از ویژگی‌های رمان «دیدا» به شمار می‌رود. این ویژگی‌ها باعث می شوند خواننده بدون کوچکترین مکثی، این رمان 256 صفحه ای را دنبال کند.
میرقاسمی به جای اصل قرار دادن تاریخ و زندگی طاهر ذوالیمینین، موضوعی که برای تاریخ نویسان، فرعی بوده، اصل قرار داده و خواننده را با «دیدا» آشنا می کند؛ دختری که طاهر او را نجات می‌دهد و بعد ....
رمان «دیدا» 256 صفحه است و با قيمت 5500 تومان به وسيله نشر «آموت» منتشر شده است.

Labels: , ,

aamout[at]gmail[dot]Com
مرحله دوم داوري‌هاي کتاب فصل
دبيرخانه جايزه كتاب فصل، اسامي آثاري را كه به مرحله دوم داوري‌هاي اين جايزه در بخش ادبيات داستاني رسيده‌اند، اعلام كرد. دوازدهمين دوره جايزه فصل به بررسي آثاري مي‌پردازد كه در زمستان سال گذشته منتشر شده‌اند.

به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، بر اساس اعلام دبيرخانه دوازدهمين دوره جايزه كتاب فصل، در بخش ادبيات داستاني 10 اثر تاليفي جواز حضور در مرحله دوم داوري‌ها را كسب كردند.

كتاب‌هاي «عروس بيد» نوشته «يوسف عليخاني»، «در ستايش دشت ارغوان» نوشته «پوروين محسني آزاد»، «ما يك سر و گردن از تفنگ‌ها بلندتريم» نوشته «شاهرخ تندرو صالح»، «پرسه زير درختان تاغ» نوشته «علي‌چنگيزي»، «هيچ‌كس مقصر نيست» اثري از «سارا حسن زاده»، «به هادس خوش آمديد» نوشته «بلقيس سليماني»، «آدم‌ها در پايان راه» نوشته «اكبر تقي‌نژاد»،‌«روباه و لحظه‌هاي عربي» نوشته «مرتضي كربلايي لو»،‌ «فراموش شدگان» نوشته «رضا جوان» و در نهايت «دويدن به‌ميان زندگان» آثاري هستند كه به مرحله دوم داروي‌هاي رسيده‌اند.

اين جايزه، شامل يازده حوزه، كليات، فلسفه و روان‌شناسي، دين، علوم اجتماعي، علوم خالص، علوم كاربردي، هنر، ادبيات،تاريخ و كودك و نوجوان است.

جايزه كتاب فصل با هدف حمايت از كتاب‌هاي برتر و تشويق محققان، مولفان، مترجمان و مصححان با هدف ارتقاي فرهنگ و دانش و پيشبرد فرهنگ كتابخواني، به همت موسسه خانه كتاب برگزار مي‌شود.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
نمايشگاه كتاب؛ راه نجات ناشران
يوسف عليخاني، داستان‌نويس و مدير نشر «آموت»، با بيان اينكه نمايشگاه كتاب مجالي براي تقويت ناشران است، برپايي اين نمايشگاه عظيم را اتفاقي عجيب و بزرگ دانست و گفت: رودررويي مخاطبان عام و ناشران، اتفاق مهم نمايشگاه به شمار مي‌آيد.

به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، عليخاني كه درباره استقبال شوق‌برانگير مردم از نمايشگاه، حرف‌هاي زيادي داشت، گفت: روز اول نمايشگاه شبكه چهار با من مصاحبه‌اي داشت. در اين گفت‌و‌گو، من اعلام كردم هر نويسنده‌اي كه رمان آماده انتشاري دارد، نشر آموت از او استقبال مي‌كند.

وي افزود: جالب است كه چند روز بعد، من با تعداد بسياري از داستان‌نويسان جوان مقابل غرفه آموت مواجه بودم كه پرينت آثارشان را در دست داشتند و اين براي من واقعا خاطره‌انگيز شد.

نويسنده «عروس بيد» خاطرنشان كرد: رويداد مهم ديگر نمايشگاه براي من اين بود كه برخي از مخاطبان، كتاب‌هاي اين انتشارات را با دانستن نامشان جست‌و‌جو مي‌كردند و جالب است كه رمان «به وقت بهشت» در سه روز اول نمايشگاه تمام شد و از اواسط نمايشگاه چاپ دوم آن فروش رفت.

عليخاني همچنين از تجربه رودررويي مخاطبان كتاب با ناشران نيز سخن گفت و توضيح داد: در نمايشگاه كتاب ناشران، رودرروشدن با مخاطب عام را تجربه مي‌كنند كه اين براي خود من واقعا لذت‌بخش بود و از هر رويدادي به ياد ماندني‌تر.

وي همچنين اضافه كرد: نمايشگاه كتاب از سويي ديگر فرصتي است براي ناشران كوچك و شهرستاني و من هر جا كه ممكن بود گوشزد و يادآوري مي‌كردم كه به دنبال ناشران كوچك و شهرستاني بگرديد.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
چاپ دوم «به وقت بهشت» رسید
رمان "به وقت بهشت" نوشته نرگس جورابچیان دو ماه پس از انتشار از سوی نشر آموت به چاپ دوم رسید ... اینجا

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
گفتگو با مجله «مثلث»
یوسف علیخانی: داستان هایم را روشنفکران می خوانند؛ متاسفم

[مهیار زاهد] در حال حاضر تقریبا نزدیک به 1900 نسخه از مجموعه داستان "عروس بید" فروش رفته و به چاپ دوم رسیده است.

به نظرت کدام بخش از جامعه بیشتر به عنوان مخاطب جذب این اثر شده اند؟
متاسفانه بخش عمده ای از مخاطبان "عروس بید" روشنفکران بوده اند. به این دلیل می گویم متاسفانه که روشنفکر ما کتاب را برای لذت نمی خواند. او کتاب می خواند تا مچ بگیرد. فکر می کند عرصه رقابتی است که در آن باید حتما از دیگران جلوتر باشد. غافل از این که دیگری در یک دنیای دیگر می نویسد که کاملا متفاوت از دیگران است و دنیای هر نویسنده هیچ ربطی به نویسنده دیگر ندارد و تنها تابلوی بزرگ ادبیات را زیبا تر می کند. روشنفکر ما نمی پذیرد که علیخانی هم دنیای خودش را معرفی می کند.

یعنی به امید جذب مخاطب عام می نویسی؟
بله اما در این امر موفق نبوده ام . فکر می کنم مردم هنوز با داستان های من ارتباط نگرفته اند شاید به این دلیل که همچنان آلوده فضای روشنفکری هستم. هنوز آلوده ام و نمی توانم یک قصه را فارغ از عنصر زبان سر راست روایت کنم. به هر حال ما حاصل جریانی هستیم که زبان برایش اهمیت زیادی داشته است و زمان نوشتن ناخودآگاه دوست نداریم سر راست موضوع را بیان کنیم و فکر می کنیم هر چه قدر مطلب را پیچ تاب داده و نشان دهیم که چقدر نویسنده ایم نویسنده ترمی شویم.

در بیشتر داستان های "عروس بید" دیالوگ ها با گویش خاص و منحصر به فردی به کار رفته اند. این گویش بخشی از ادبیات توست یا اینکه سعی کردی از آن در کارت استفاده کنی؟ به عبارت دیگر آیا با این زبان و لحن فکر می کنی؟
با این حرف در مورد قدم به خیر موافق هستم . در آن کتاب دیالوگ ها گویش مردم الموت است. گویش دیلمی و الموتی است. در اژدها کشان این امر کمرنگ تر شده و به سمت زبانی می رود که دیگر دیلمی نیست. در عروس بید واقعا یک زبان ساختگی و من در آوردی است. حتی می توان گفت ساختگی و ترجمه ای است. به عنوان مثال می گویم : دخترم بیامده زنت بشود. در فارسی این گونه حرف نمی زنیم در دیلمی هم همین طور. من در واقع از فارسی و دیلمی به زبان دیگری رسیدم که البته این سیرآگاهانه بوده و واقعا این سبک در من جا افتاده است تا حدی که گاهی به اشتباه از آن در گفتار روزانه استفاده می کنم.

جدای از این گویش من درآوردی از چه ظرفیت هایی در زبان دیلمی سود جستی؟
زبان دیلمی در واقع همان زبان فارسی است اما زبان فارسی کنونی است. کلمات در لهجه ها خلاصه و فشرده می شوند اگر لهجه یک الموتی را برداریم همان فارسی دری است. رد این را در سفرنامه ناصرخسرو هم می توانید ببینید در همان ابتدای سفرنامه هنگامی که ناصر خسرو می رود تا با استاد علی دامغانی دیدار کند می گوید: با او سخن گفتم او به فارسی دیلمی به من پاسخ داد.
همه ما برای رشد زبان و ادبیات فارسی تلاش می کنیم و کاری که من در داستان نویسی می کنم این است که کلماتی را که در زبان محلی دیلمستان پنهان مانده و فارسی است استخراج کرده و استفاده کنم. به جای آن که بگویم "ازما بهتران" می گویم " اوشانان" و یا به جای "مترسک" از "هراسانه" استفاده می کنم. همین طور به جای خیلی از اصطلاحات رایج از معادلهای زیبا تر استفاده می کنم به عنوان مثال به جای "پاورچین پاورچین" از "پاترس پا ترس" استفاده می کنم . کاربرد این لغات و اصطلاحات برای من و تویی که کارمان قصه است ضروری است.
این واژه ها دقیقا دیلمی است و من آنها را به زبان معیار نزدیک می کنم اما در عین حال این اصرار را دارم که با زبان معیار یکی نشوند و آن تشخص خودشان را حفظ کنند. با این وجود در "عروس بید" کلمه ای پیدا نمی شود که مخاطب نفهمد.

این واژه های بدیع تبدیل به دایره لغات یوسف علیخانی شده اند یا این که صرفا با نوعی انتخاب و چینش ادبی عمل کردی؟
حالا که زمان گذشته این چیزها را برای تو رو می کنم. همیشه کاغذهای آچهاری بود که کنار تلفن به دیوار زده بودم و وقتی که با خانواده ام صحبت می کردم و آنها از اصطلاحات جدید استفاده می کردند آن را یادداشت می کردم.
کلمات کاملا فارسی که دست نخورده باقی مانده اند و اینها را ما باید کشف بکنیم. اینها برای ما بار داستانی دارند. این کلمات امروز بخشی از دایره لغات من شده اند. البته تنها در داستان هایی استفاده می شوند که در فضای روستای میلک و الموت نوشته می شوند.

علاقه عجیب تو به قصه های کهن ایرانی و باورهای سنتی که میان عامه مردم وجود دارد از کجا می آید؟
دقیقا یادم هست که اولین داستانی را که به عنوان یک کاتب نوشتم داستان "تقدیر زن" بود. این داستان را زمانی که پنجم ابتدایی بودم پدرم برای من تعریف می کرد. مردی که فکر می کند شانسش خوابیده و راه می افتد تا شانس خود را پیدا کند. این داستان را آنقدر دوست داشتم که روی کاغذ خط دار بارها پاک نویسش کردم. به زودی کتابی از قصه های میلکی چاپ می کنم به اسم "گوته ها" که دو تا از راویان اصلی آن قصه ها پدر و مادر خودم هستند. نزدیک سی قصه را از پدرم در این اثر مکتوب کرده ام. ماجراهایی که در این قصه هاست برای من جذاب است و شیفته جادوی آنها هستم.

تبدیل این قصه ها به داستان دغدغه اصلی توست؟
شاید همان سحر آنها من را هم جادو کرده است و من از آن جادو سواستفاده می کنم. اینها قصه های قدیمی نیستند بلکه باورند. این باورها وارد داستان های من شده است. باور "آقای غار"، باور"عروس بید" یا "جان قربان" که سه تا برادر در یک کوه می میرند و مرگهایشان هم طبیعی است و در نظرانسان شهری امروز چنین مرگی غیرعادی نیست. اما یک روستایی وقتی می بیند که سه نفر در یک جا مرده اند و آن جا هم برای او مقدس است خود به خود وارد دنیای خیال شده و دیگر دوست ندارد آن را عادی روایت کند.

در کل شخصیت چندان برجسته ای در میان آدمهای داستان های "عروس بید" دیده نمی شود. در این مجموعه کمتر می بینیم شخصیت هایی را که پرداخت شده باشند . عدم تمایل علیخانی به شخصیت پردازی ناشی از چیست؟
به جز داستان "هراسانه" در هیچ یک از داستانهایم شخصیت اصلی ندارم. بیشتر موضوع محور و اتفاق محو هستم بدین معنی که آدم ها فقط تا این اندازه نقش دارند که جمعی را برای توضیح دادن یک اتفاق تشکیل بدهند. آدمها بیشتر همراه داستان هستند. شاید برای همین امر است که بارها از نبود شخصیت های منفی در کارهای من ایراد گرفته اند. به نظر من همه آدمها خوب هستند و بهتر است که بدی آدمها را ننویسیم. خوبی ها را روایت کنیم تا بیشتر بشوند. به اشتباه فکر می کنند که داستان یوسف علیخانی باید بر اساس شخصیت "پناه برخدا" و "جان قربان" پیش برود. آدمهای داستان های من در خدمت ماجرا هستند. همان ماجرایی که من را وادار به نوشتن کرده است.

با این وصف مخاطبان نه چندان کمی که به شخصیت های داستان اهمیت زیادی می دهند چه خواهند شد؟
بخشی از آن چیزی که باعث می شود اکراه داشته باشم تا در تقسیم بندی ها جزو روشنفکران قرار بگیرم به برخورد سلیقه ای این قشر بازمی گردد. به شدت جامعه منتقدان ما سلیقه مند هستند به این معنی که برای ادبیات ایران بر اساس سلیقه تعیین تکلیف می شود. من اگر از داستانی خوشم می آید می گویم شاهکار این مجموعه همین داستان است غافل از اینکه این سلیقه من است. نمی توانیم منکر سلیقه بشویم. اما وقتی که در جایگاه نظر دهنده و منتقد قرار می گیریم سعی می کنیم اثبات کنیم که سلیقه شخصی ما بی شک بهترین است. باید به این دقت کرد که ما بسته به نوع کتاب هایی که در سالهای پیشین خواندیم هر کدام سلیقه متفاوتی داریم. یا به عنوان مثال وقتی من شخصا شیفته زبان هستم ناخود آگاه جذب داستانهایی می شوم که در این یک مقوله خاص قوی تر هستند.

یعنی به برخورد شخصی منتقدان معترضی؟ این گلایه از نقدهایی که به "عروس بید" شده برمی آید؟
ترجیح می دهم چیزی را که آزارام می دهد بیان کنم. این موضوع فقط درباره "عروس بید" نبود. زمان "اژدهاکشان" و "قدم به خیر" هم همین بساط بود. برخوردهای سلیقه ای به هیچ کار نویسنده نمی آید. خیلی ها می گویند که برای ما مهم نیست چه نقدی بر اثر ما می نویسند و اصلا هم نقدهایشان را نمی خوانیم. اما من که هیچ استادی نداشتم سعی می کنم تا از این فرصت استفاده کنم و نقد برای من حکم کلاس قصه نویسی را پیدا می کند. اما وقتی در بلند مدت حس می کنم بر این فضا سلیقه حاکم شده است دیگر نمی توانم نقدها را باور کنم.

یک بار برای همیشه به این ابهام پایان بدهیم که یوسف علیخانی شاگرد گلشیری هست یا نیست؟
شهرنوش پارسی پور در مطلبی نوشته بود که یوسف علیخانی از شاگردان گلشیری است و همین امر باعث شد تا خیلی ها اعتراض کنند چرا که گمان می کردند من چنین ادعایی کرده ام. اما واقعیت این است که من هرگز شاگرد گلشیری نبوده ام. هیچ وقت شاگرد او نبودم اما از همه شاگردهایش بیشتر شاگردی او را کردم. دوره دانشجویی من زمانی بود که به سختی زندگی می کردم و به علت مشکلات مالی به سختی می توانستم کتاب بخرم . از طرفی دوست داشتم تا کتاب های خوب را تهیه کنم. اما حتی قدرت خرید آنها را در حراجی ها هم نداشتم از این رو کتاب های مهم را از کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران می گرفتم و از روی آنها می نوشتم. هنوز هم نسخه های دست نویس کتابهایی چون "نمازخانه کوچک من"، "مثل همیشه" و "شازده احتجاب" را دارم. بارها و بارها آثار او را خوانده ام. با این حال آرزو دارم که شاگردی کسی مثل احمد محمود را می کردم. من احمد محمود را با لذت می خوانم؛ درست مثل یک خواننده عادی. اما گلشیری را به عنوان یک معلم می خوانم و از او یاد می گیرم. در کار محمود قصه مهم است اما در کار گلشیری زبان و تکنیک اولویت دارد.

یوسف علیخانی روزنامه نگار کهنه کاری است. سال های کار در رسانه چه تاثیری بر روند داستان نویسی او گذاشت؟
دوره روزنامه نگاری من دوره برزخ بود. به دلیل آنکه نمی دانستم بهشتی هستم یا جهنمی. از طرفی می شنیدیم که روزنامه نگاری نثر نویسنده را ژورنالیستی می کند و نویسنده از فضای داستان نویسی دورمی شود. از طرف دیگر تصور ما از روزنامه نگاری تصوری خارج از این مرزها بود. فکر می کردیم که خبرنگار دیوانه وار به دنبال موضوعات خاص و جنجالی می رود و گزارشهای داغ می نویسد. اما در روزنامه های ما از این خبرها نیست. دوره روزنامه نگاری دوره بسیار بدی برای من بود و به هیچ عنوان تجربه خوبی به حساب نمی آید هرچند که فضای تحریریه روزنامه و حتی بوی کاغذ را دوست داشتم. متاسفانه به دلیل ایده آل نگری خود اشتباه کردم چراکه فضای روزنامه های ما فضای کارمندی است.

طی چند روز گذشته کتاب گفتگو با نویسندگان عامه پسند را با عنوان "معجون عشق" روانه بازار کتاب کردی. چه شد که جذب گفتگو با نویسندگانی شدی که پیش از این چندان در ادبیات ما جدی گرفته نشده اند؟
بعد از سالها که در گفتگوهایم به فهمیه رحیمی، ر.اعتمادی و... بی احترامی کردم با خواندن چند کتاب از آنها خجالت کشیدم چراکه تا به حال کارهای آنها را نخوانده بودم با این وجود درباره کتاب هایشان نظر می دادم . حین خواندن "دالان بهشت" نازی صفوی واقعا او را تحسین کردم و با مرگ خانم جون گریه کردم. همین طور وقتی که کار پرینوش صنیعی را خواندم خجالت کشیدم از این که چرا همه را با یک چوب می زنیم و دنبال آن هستیم که همه مثل ما بنویسند. از این رو برای آنکه خودم را تنبیه کنم در یک دوره هشت ماهه شروع کردم به گفتگو کردن با این دسته از نویسندگان که البته تنبیه خوشایندی برای من بود.

منتشر شده در مجله «مثلث» سال اول شماره سی و دوم 19 اردیبهشت صفحات 78 و 79

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
عکس هایی از محمد شریفی










اختصاصی نشر آموت

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
روزگار «ميلک» زده نويسنده
[حسين خدنگ] در اين چند سال اخير هر جا حرفي از يوسف عليخاني زده شده همواره با نام "ميلک" همراه بوده است. روستايي در نزديکي الموت قزوين که عليخاني آنجا زاده شده و کم کم دارد مانند "بيل" غلامحسين ساعدي و "کليدر" محمود دولت آبادي در ادبيات ايراني هويتي فرازماني- فرامکاني به خود مي گيرد.
عليخاني اعتراف مي کند خودآگاهانه کوشيده است در سه گانه "قدم بخير مادربزرگ من بود"، "اژدهاکشان" و "عروس بيد" ميلک- ميلکي که در واقعيت داشت مي مرد- را- حداقل در دنياي داستان- زنده نگاه دارد.
او مي گويد:" از اول برنامه ريزي داشتم که يک کتابم در فضاي زادگاهم بگذرد، يکي بيايد در فضاي قزوين، و کتاب سوم در فضاي تهران اتفاق بيفتد. اين طور نشد. برنامه ريزي من براي اين بود، اما ديدم سه تا مجموعه در فضاي ميلک شکل گرفت. من هم فکر مي کردم داستان هاي ميلک با اين سه مجموعه تمام شده اما اين طور نيست. حالا ميلک محور طرح دو رمان است که يکي اش در خود ميلک مي گذرد و ديگري درباره ميلکي هايي است که به قزوين آمده اند. طرح يک سه گانه را هم در ذهن دارم که درباره ميلکي هايي است که به تهران کوچ کرده اند. اگر صد بار من را بکشند، قطعه قطعه ام بکنند، آتش ام بزنند، باور کن از توي آن آتش باز يکي درمي آيد و مي گويد ميلک! تمام خواب هايم درباره ميلک است. همه چيز من ميلک است. تا من زنده ام و خواب هايم زنده است، ميلک هم زنده است. ميلک فرهنگ اصيل ايراني ماست که مي توانيم به آن بنازيم، به معني همه ارزش ها و سنت هاي ماست و به همين خاطر است که هرگز نمي ميرد.
ميلک داستان هاي عليخاني اگر چه با واقعيت هاي ميلک الموت تفاوت هاي بسيار دارد اما مرکزيتش در جهان داستاني يوسف عليخاني ناشي از کنکاش و نگاه موشکافانه به آيين و سنن و حتي باورها و خرافه هاي ويژه اقليم هاي روستايي ايران از سيستان گرفته تا ايلام و خراسان و آذربايجان است و مفهومي نه مکان مند بلکه مکانشمول دارد.
يوسف عليخاني که از پس يک دهه کار در مطبوعات دو سال اخير را به صورت حرفه اي به نوشتن روي آورده است، متولد اول فروردين 1354 است و سال 1377 از رشته زبان و ادبيات عرب دانشکده ادبيات دانشگاه تهران فارغ التحصيل شده است.
از او علاوه بر سه مجموعه داستان به نام هاي قدم بخير مادربزرگ من بود، اژدهاکشان و عروس بيد چند کار پژوهشي از جمله داستان زندگي حسن صباح، به دنبال خداوند الموت، نشر ققنوس، 1386، داستان زندگي صائب تبريزي، انتشارات مدرسه، 1386، داستان زندگي ابن بطوطه، انتشارات مدرسه، 1383، عزيز و نگار- بازخواني يک عشقنامه، نشر ققنوس، چاپ اول 1381. چاپ دوم 1385 و مجموعه گفت وگوهاي او با نويسندگان معاصر کشور در قالب نسل سوم داستان نويسي امروز ايران- نشر مرکز، 1380 چاپ شده است.
او که در زمينه عکاسي و فيلمسازي هم فعاليت مي کند ساخت فيلم هاي مستند، عزيز و نگار 1385و نوروزبل 1387 را در کارنامه خود دارد.
تقدير در نخستين دوره جايزه ادبي جلال آل احمد و نامزد نهايي هشتمين دوره جايزه هوشنگ گلشيري، براي مجموعه "اژدهاکشان" نامزد بيست و دومين دوره جايزه کتاب سال جمهوري اسلامي ايران و برنده جايزه ويژه شانزدهمين جشنواره روستا براي مجموعه داستان "قدم بخير مادربزرگ من بود" و همچنين جايزه بهترين فيلم هفتمين جشنواره منطقه اي سينماي جوان ايران براي ساخت فيلم مستند عزيز و نگار از جمله نتايج فعاليت هاي او به عنوان نويسنده و فيلمسازي جوان است.
از او چند کار تحقيقي از جمله بازنويسي قصه هاي تذکره الاوليا: نشر کتاب پارسه(زير چاپ)، به دنبال ناصر خسرو: داستان زندگي حکيم و شاعر قبادياني، نشر ققنوس(زير چاپ)، قصه هاي پرهيزکاران: (گردآوري قصه هاي مراغيان رودبار و الموت), (زير چاپ) و قصه هاي مردم الموت: (الموت پايين و الموت بالا) به همراه افشين نادري, (زير چاپ) در آينده نزديک روي پيشخوان کتابفروشيها قرار مي گيرد.
يوسف عليخاني اين روزها با ارايه مجموعه داستان "عروس بيد" در نمايشگاه کتاب تهران روزهاي شلوغي را مي گذراند. برخي نگران "ميلک زدگي" اش هستند و بسياري نيز اميدوار که "ميلک" نويسنده جوان روزي شناخته شده تر از "ماکوندو" و "بيل" شود. اگر چه عليخاني به صراحت در گفت و گويي با "علي اصغر حسيني خواه" تاکيد مي کند که ميلک تقليد از ساعدي و بيل و ديگران نيست. "هيچ ربطي بين بيل و ميلک وجود ندارد. ساعدي يک فضاي دور از واقعيت و شيک و بازاري از يک روستا مي سازد که روستاها اينگونه نيستند. ميلک را هم من نمي نويسم بلکه کسي است از ميلک بازمانده ذهني ام و اوست که مرا مي نويساند و در واقع او "اوشانان" است برآمده از خاک زميني که روزي در آن گرفتار آمده ام و اين گرفتاري همچنان ادامه دارد."
تجربه روزنامه نگاري يوسف عليخاني که خود روزگاري در هيات گفت وگو کننده مقابل نويسندگان نسل قبلي نشسته است کار گفت وگو با او را آسان مي کند. او، مجموعه کاملي از گفت وگو با نويسندگان (کتاب نسل سوم داستان نويسي امروز، نشر مرکز) را تجربه کرده و شرايط را خوب مي داند.
بعد از انتشار موفق مجموعه داستان هاي "قدم بخير مادر بزرگ من بود" و "اژدها کشان" حالا چند ماهي است مجموعه داستان "عروس بيد" هم به عنوان سومين بخش سه گانه ميلک با نگاه مثبت منتقدان روبه رو شده و در نمايشگاه بيست و سوم هم با اقبال روبه رو شده است. آيا ممکن است روزي يوسف عليخاني از ميلک داستان هايش هجرت کند و بوم زيست داستاني ديگري را انتخاب کند؟
"شايد بله و شايد هم نه! بله چون من نيستم که مي نويسم بلکه اوست که مرا مي نويساند و نه چون اگر راستش را بگويم بسيار به خاک داستان هايم عادت کرده ام و براي همين هم هست که مدت هاست مي ترسم به ميلک واقعي سفر کنم چون همه هراس من از اين است که سنگ و درخت و چوب و آدم آن خاک، نفرين ام کنند که آني که تو نوشته اي، ما نيستيم!"
شما به عنوان نويسنده بيشتر به ميلک ذهني خودتان پابند هستيد يا ميلک واقعي و حقيقي؟ گفته ايد خيلي وقت ها قصه هاي ساير مناطق را برمي داريد و در ميلک بازآفريني مي کنيد. ميلک را بر اساس اين قصه ها تغيير شکل مي دهيد يا قصه ها را براي تطبيق با ويژگي هاي ميلک بازسازي مي کنيد؟
يادم هست دو سال قبل در جمعي گفتم داستاني دارم که برآمده از مناطق کرمانشاه و لرستان در غرب ايران است از رسمي به نام عروس بيد که مدت ها درگيرش بودم. وقتي نوشته شد راضي بودم. فکر کردم يکي از سه چهار داستاني است که بهش ايمان دارم و در مجموعه سومم آمد و حتي اسم کتاب هم شد; عروس بيد. بياييم کمي با هم سرراست باشيم. داستان از کجا مي آيد؟ جز از شنيده ها و ديده ها و خيالات و ... ما؟ من هم زماني، جايي از کسي درباره عروس بيد چيزکي شنيده بودم اما داستان نبود آن گفته. ماند و ماند و ماند و ته نشين شد تا سرانجام يک عده شخصيت را جمع کردم و بردم شان توي قصه داستانم.
باور کنيد دو دوتا چهارتا نيست تا من بتوانم توضيح بدهم. شايد هم باشد که من بلد نيستم. من فقط خطي را در خاطر دارم از زماني که چيزي شنيدم و زماني سفري کرده در ذهن من و با آدم هايي که در جاهاي مختلف ديده ام آشنا شده و بعد شده اند يک داستان; مثلا آدمي از خراسان با مکاني در اصفهان و اتفاقي از لرستان و قالبي به نام الموت; فقط همين. البته همه کارها منحصر به ميلک نبوده اند. عشق نامه عزيز و نگار و کتاب داستان زندگي حسن صباح و گردآوري قصه هاي مردم رودبار و الموت (به همراه افشين نادري (در جغرافياي بزرگتري به نام الموت بوده است. تلاشم براي رمان با وجود چند تجربه مثل نوشتن يک رمان نيمه کاره و حتي بعدتر رماني کامل تا حالا راضيم نکرده که چاپ کنم و متاسفانه باوري در ذهنم قلمبه شده که تا چهل ساله نشوم، نمي توانم رماني بزايم; شايد هم راست باشد. خدا مي داند.
برخي معتقدند بومي نويسي ارزش و اعتباري بيش از ديگر ژانرهاي داستاني دارد و نويسنده مي تواند با اين تکنيک در جذب مخاطب و مساله اي به نام تاثير زمان بر اثر فايق آيد. مصداقشان هم صد سال تنهايي مارکز و جاودانگي آن است و اينکه جريان ادبي ايران آن گونه که بايد به بومي نويسي توجه نشان نداده است. گرايش شما به بومي نويسي نمي تواند متاثر از اين نظريه باشد؟
راهکارها يا معادله زمان شمول و مکان شمول بودن اثر را بايد از آقايان و خانم هاي منتقد و عشق حرف پرسيد. به من بگويند ميلک داستان هاي شما چند تا آدم دارد تا بگويم. نه اينکه از نويسنده بپرسيم خوانندگان هزاره چهارم چه مذاقي خواهند داشت و.... آدم آدم است و قصه قصه. کليت ماجرا خيلي هم دشوار نيست که سختش مي کنيم. يک آدمي است که قصه گفته و بعد رسيده به داستان. عده اي البته بعدش براي اين که دکان شان گرم بماند قصه نويسي را سنگ کرده اند و به سينه خود زده اند و عده اي هم داستان نويسي را کلاه کرده اند و سر من و شما گذاشته اند. فرقي بين شان نيست. فکر هم نمي کنم آقايان و خانم هاي نويسنده قرون هفده و هجده و نوزده ميلادي وقتي نگاهي به ادبيات کهن ما يا به قول شما قصه پردازي هاي کهن مشرق زمين به طور عام و ايران به طور خاص داشتند هيچ وقت فکر نمي کردند لقمه اي را که مي جوند اين طور دردسر ساز شود. اگر داستان نويس هستيد لطفا اين بحث ها را جدي نگيريد و بنشينيد به معماري داستان تان فکر کنيد و قصه را بگوييد.
فکر نکنم پيشينيان ما از قبل برنامه ريزي کرده باشند که شعر جهاني بگويند و بهترين متون ادبي را بنويسند و بعد مشغول به کار شده باشند. آنها کارشان را کرده اند و بعدي ها هم به عرضه خودشان کاري کرده اند.
ما هم کار خودمان را مي کنيم بهتر نبود اين چند سال به جاي بحث هاي نظري جهاني شدن ادبيات ايران و کلي گويي بنشينيم و کار کنيم؟
ترديد نداشته باشيد الان بهترين داستان ايران و بهترين شعر اين خاک را کسي دارد مي گويد که اصلا نام و نشاني ندارد و در پرت افتاده ترين جاي اين کشور هم زندگي مي کند. کاش همه ما مي توانستيم مثل او به کار خودمان برسيم. کاش!
در موارد خاص هم نتوانسته توفيق چنداني به دست بياورد. چون دست من و شما نبوده که بهترين داستان هايمان ديده بشود. با شما هم شرط مي بندم تا قرار سياست بين الملل بر اين نباشد که ايران به دور رسانه اي برسد، هرگز نه شعرمان و نه داستان مان ديده نخواهد شد.
فکر نمي کنيد توجه بيش از حد نويسندگان امروزي به تئوريها و بازي هاي زباني اثرشان را از جوهره قصه خالي کند و چالشي براي ترجمه کارهاي احتمالا خوب اين دستي باشد؟ ترجمه کارهايتان با زبان بينابيني ديلمي و فارسي شخصيت ها چطور پيش مي رود؟
وقتي دوست عزيزي، مساله اي را مطرح کرده بود که برايم دلنشين بود. بحثش اين بود که داستان از دو چيز تشکيل مي شود: زبان و قصه.
اوايل که اين را خواندم کمي مکث کردم. ديدم بد نمي گويد ديده بودم فراوان فراوان داستان هاي هم نسل هايم که گرفتار جرياني به نام پست مدرن شده بودند و چيزک هايي مي نوشتند که همه درگيري شان زبان بود و به اشتباه هم به آنها گفته بودند که مثلا گلشيري نامي، با زبان داستانش را پيش مي برد. اما خودشان هم عقل نگذاشته بودند به کار که مگر ديگران با چي داستان را پيش مي برند؟ جز با زبان؟ اما زبان يکي از عناصر است. اگر فقط زبان باشد که خب مي توانيم برويم هر متني را بخوانيم اما ما دنبال چيز ديگري هم آمده ايم در اين نشست. آمده ايم قصه بشنويم. اين است که داستان بدون قصه، آدم بي قلب است و آدم لال، داستان بي زبان. من سعي کرده ام با انتخاب قصه گيرا از اين خلا» احتمالي بکاهم. در زمينه ترجمه هم قصه جذاب خلا» زبان را مي پوشاند.

منتشر شده در روزنامه «مردم سالاری» یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 صفحه گفتگو

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
تا نمایشگاه بعدی ...
aamout[at]gmail[dot]Com
نوستالژی داستان ناب
[فرشاد سروش] باغ اناری» مجموعه‌داستانی ا‌ست از «محمد شریفی» (متولد ۱۳۴۰) که اولین‌بار در سال ۷۱ منتشر شد و بسیار مورد توجه قرار گرفت. این کتاب در همان سال‌ها جایزه‌ی قلم زرین گردون را برد و به کتاب مورد علاقه‌ی نسلی از دوست‌داران داستان، که بسیاری از آ‌ن‌ها امروز نویسنده‌های معروفی هستند، بدل شد. ناشر «باغ اناری» نشر «گردون» بود و تیراژ آن ۲۲۰۰ نسخه.
به‌رغم آن‌که شریفی با همین یک کتاب راه صد ساله را یک‌شبه پیموده بود و اکثر منتقدان و صاحب‌نظران ـ از جمله محمود دولت‌آبادی ـ داستان‌های‌اش را پسندیدند و ستودند، «باغ اناری» دیگر تجدیدچاپ نشد و با گذشت زمان کم‌کم فقط خاطره‌ای خوش از آن به یادگار ماند.
این کتاب ۱۸ سال کم‌یاب و بعد نایاب بود اما همچنان، این‌جا و آن‌جا، از آن یاد می‌شد و به‌عنوان اثری مهم در ادبیات داستانی معاصر ایران هرگز به‌طور کامل از یاد نرفت. اخیراً، نشر نوپای «آموت» ـ که یوسف علیخانی، داستان‌نویس شناخته‌شده، آن‌را مدیریت می‌کند ـ «باغ اناری» را تجدیدچاپ کرده و این امکان را فراهم آورده که نسل جدید و جوان کتاب‌خوان ایرانی فرصت لذت‌بردن از داستان‌های ناب و درخشان محمد شریفی را پیدا کنند.
حقیقت این است که، با وجود همه‌ی آن‌چه گفته شد، چاپ اول «باغ اناری» در زمانه‌ی مناسبی انجام نشده بود. جنگ تازه پایان یافته بود و با دوره‌ی طلایی رونق کتاب فاصله داشتیم. انتشار مجدد «باغ اناری» شانس تازه‌ای است برای این کتاب و نویسنده‌اش تا به آن‌چه استحقاق‌اش را دارند برسند.
«باغ اناری» یازده داستان کوتاه دارد: «وضعیت،» «باغ اناری،» «پاسگاه،» «شور زندگی،» «کودکان ابری،» «زن سورچی،» «عاشقانه،» «حیوونکی بارون،» «کوکبه،» «حیاط خلوت،» و «آخرین شعر.» آن‌چه به این مجموعه اعتبار بخشیده این است که داستان ضعیفی بین داستان‌های کتاب دیده نمی‌شود. هر یازده داستان کتاب نوشته‌هایی پخته، پرورده و قوی‌اند و مجموعه یک‌دست و بدون نوسان است.
بارزترین ویژگی داستان‌های شریفی سوژه‌های بکر و پلات‌های خاص آن‌هاست یا درواقع آن چیزی که «ایتالو کالوینو،» نویسنده‌ی نامدار ایتالیایی، «تصویر مرکزی داستان» می‌نامید. شریفی در یک بستر رئالیستی – سورئالیستی و در یک فضای وهم‌آلود و تیره ماجراهایی را روایت می‌کند که فراموش‌ناشدنی‌اند و احتمالاً سال‌های سال در جایی از ذهن خواننده باقی خواهند ماند. پلا‌ت‌های او اغلب پلات‌هایی با موضوعات عادت‌گریز و حتا عجیب هستند ـ مثل پلات «شور زندگی،» «زن سورچی،» و «حیوونکی بارون» ـ و گاهی که پلات داستان ماجرایی عادی و نه‌چندان نو را دست‌مایه دارد نویسنده با کمک غریبه‌سازی موقعیت خواننده نسبت به متن قرائتی متفاوت و آشنایی‌زدا از آن ارائه می‌‌کند، مثلاً در داستان‌ «کودکان ابری» - که بازگوکننده‌ی رابطه‌ی کودکانه‌ی دو پسربچه و شیطنت‌ها و کشمکش‌های آن‌هاست.
«وضعیت» ماجرای معلم پیری است که در کلاس درس با شاگرد مرده‌اش مواجه می‌شود، «باغ اناری» یک روایت عاشقانه‌ی غیررئالیستی است که با تمام داستان‌های اسطوره‌ای عشق پیوند بینامتنی دارد، «پاسگاه» در فضایی مه‌آلود و بارانی بطالت و پوچی را بازسازی می‌کند، «شور زندگی» روایتی است شاعرانه و سورئال از تقابل زندگی و مرگ، دیدن چند اسکلت در یک کاروانسرای قدیمی در داستان «زن سورچی» دریچه‌ای است برای خیال‌پردازی درباره‌ی سرنوشت آن‌ها، «عاشقانه» یک خواستگاری را تصویر می‌کند که بیش از بوی حیات رنگ نیستی دارد، دو زن مرده در «حیوونکی بارون» به روستای خود بازمی‌گردند و در پی راهی برای فرار از فراموش‌شدگی‌اند، و مردن یک گوساله‌ در «حیاط خلوت» بهانه‌ای است برای بیان روایتی شاعرانه از رنج.
قدرت شریفی در فضاسازی و تصویرپردازی و پیوند ذهنیت با عینیت یکی از مهم‌ترین عناصری است که به داستان‌های او استحکام و جذابیت می‌بخشد. او اتمسفری آفریده که به‌صورت یک المان تکرارشونده در همه‌ی داستان‌ها حضور دارد و مثل یک نیروی نامریی آن‌ها را در فضایی آخرالزمانی گرد هم می‌آورد. در کنار تکنیک‌هایی مثل «تکرار،» که در بیش‌تر داستان‌ها دیده می‌شود، آن‌چه نقشی مهم در شکل‌دادن به این فضا دارد زبان است. شریفی زبانی بسیار خاص و نو دارد که به شعر طعنه می‌زند. روایت‌ها و دیالوگ‌ها فخیم‌ و دلنشین‌اند و انگار با ریتم یک آهنگ درونی هارمونی یافته‌اند. اوج این زبان‌آوری در داستان «کوکبه» دیده می‌شود که زبان‌اش به زبان متون کلاسیک فارسی طعنه می‌زند.
نکته‌ی جالب این‌جاست که به رغم نقش مهم زبان در داستان‌های «باغ اناری» این مجموعه فقط در زبان خلاصه نشده و غیرقابل ترجمه نیست. داستان‌های کتاب، به‌واسطه‌ی پلات‌های بدیع و جذابی که پیش از این به آن‌ها اشاره شد، داستان‌هایی هستند که می‌توان آن‌ها را به هر زبانی برگردان کرد. قطعاً در فرآیند ترجمه عنصر زبان از دست خواهد رفت، اما فقط به عنوان یک عنصر، نه فنداسیونی که با از دست رفتن‌اش داستان فرو بریزد. زبان همه‌چیز «باغ اناری» نیست.
واپسین داستان کتاب قطعه‌‌ی کوتاهی ا‌ست به نام «آخرین شعر.» در این قطعه روباهی افسرده و عبوس، روباهی که «دل‌اش به اندازه‌ی همه‌ی ابرهای زمستان گرفته است،» آخرین شعری را که سروده، و درواقع وصفی است از دلیل غمباری‌‌اش، می‌خواند: «دل‌ام از تکرار این همه خروس گرفته است!» «باغ اناری» در نقطه‌ی مقابل این داستان قرار دارد. شریفی نویسنده‌ای است قصه‌گو با قصه‌های ناب و غیرتکراری که از روی دست هیچ نویسنده‌ی خارجی یا ایرانی گرته‌برداری نشده‌اند و سبک ویژه‌ای دارند. «باغ اناری» را می‌توان یکی از خاص‌ترین کتاب‌های داستانی چاپ شده پس از انقلاب دانست.
تجدید چاپ «باغ اناری» و بازخوانی آن بار دیگر یادآوری می‌کند که ادبیات داستانی ایران در دهه‌ی هشتاد، به‌خصوص در نوشتن داستان کوتاه، پیشرفت چشم‌گیری نداشته و تولید انبوه داستان کوتاه در این دهه باعث افت کیفی آثار شده است. این کتاب ۱۲۰ صفحه دارد و نشر آموت آن را در سال ۱۳۸۹ چاپ کرده است. این ناشر دو رمان «باغ خرفه» و «سرجوخه آمین» از محمد شریفی را هم در دست نشر دارد، آثاری که انتشار آن‌ها ـ پس از سکوت طولانی‌مدت شریفی ـ می‌تواند اتفاقی مهم در داستان‌نویسی معاصر تلقی شود.

منتشر شده در «رادیو زمانه» ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
گزارش تصویری | نمایشگاه کتاب

محمد محمدعلی، نویسنده - تکین حمزه لو - ایرنا محی الدین


یاسر نوروزی، منتقد - رضا امیرخانی، نویسنده


اسدالله امرایی، مترجم
ادامه مطلب را بخوانید

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
ملخ هاي ميلك و خيابان هاي نيويورك


روزنامه کیهان - شنبه 25 اردیبهشت 1389 - صفحه 10

[محمد صرفي] اگر كسي از شما بپرسد شباهت ساكنان نيويورك و ميلك چيست، به احتمال زياد گمان مي كنيد با يك سؤال انحرافي طرف شده ايد و به احتمال زيادتر مي پرسيد، اصلا ميلك كجاست؟
ميلك يكي از هزاران هزار روستاي ايران است و تنها شانسش اين بوده كه يكي از اهالي اش- البته با پسوند «سابق»- مجموعه داستان درباره آن نگاشته است.
هفت سال پيش، يوسف عليخاني اولين مجموعه داستان كوتاه خود را با عنوان «قدم بخير مادربزرگ من بود» منتشر كرد. سه سال بعد با «اژدهاكشان» سراغ روستاي آباء و اجدادي اش رفت و چند ماه پيش هم با انتشار «عروس بيد»، سه گانه ميلك كامل شد. روستاي «ميلك»- در استان قزوين و در دامنه الموت- همانند نخ تسبيحي، 37داستان كوتاه اين سه گانه را كنار هم قطار مي كند.
در عالم هنر- به ويژه در ادبيات و سينما- سه گانه هاي بسياري وجود دارد. يكي از اين سه گانه ها كه براي اهالي ادبيات ايران نامي آشناست، «نيويورك» اثر نويسنده معاصر آمريكا، «پل استر» است. از استر آثار زيادي در ايران ترجمه با استقبال خوبي از سوي مخاطبان مواجه شده است. سه رمان و ارواح، شهر شيشه اي و اتاق دربسته، سه گانه نيويورك را مي سازند.
سه گانه نيويورك و ميلك را از چند جهت مي توان با يكديگر مقايسه كرد. اولين محور مشترك ميان اين دو، عنصر مكان است. نيويورك براي استر و ميلك براي عليخاني تنها يك مكان معمولي براي جاري شدن داستان در بستر آنها نيستند. نيويورك و ميلك به طرزي ظريف و نامحسوس از مرزهاي مكاني فراتر رفته و خود تبديل به شخصيت مي شوند. شخصيت هايي كه جدا كردن داستان و روايت از آنها ناممكن بنظر مي رسد.
اگر شخصيت ميلك از داستان هاي عليخاني گرفته شود، چيزي از آنها باقي نمي ماند. ميلك براي ا و حكم تاري را دارد كه تمام عناصر ديگر- اعم از زبان، فرم، محتوا، شخصيت ها و... مانند پود بر آن سوار مي شود و چهل تكه ميلك را تشكيل مي دهد. ميلك براي عليخاني همانقدر حياتي است كه نيويورك براي استر.
منتقدين ادبي سه گانه نيويورك را پست مدرن مي دانند. سه رمان استر، چه در فرم و چه در پيام پست مدرن هستند. در هر سه داستان، روايت ها گسسته، اتفاقات بدون دليل، شخصيت ها كاريكاتوري اند و بي رحمانه هجو مي شوند.
نكته جالب نظر خود استر در اين زمينه است. او در مصاحبه اي در پاسخ به اين سوال كه آيا نويسنده اي پست مدرن است مي گويد: «مشكل اينجاست كه من اصلا نمي دانم چه هستم. اهل برچسب زدن به خودم نيستم و از اين كه مرا در قالب اين مفاهيم تعريف كنند، خوشم نمي آيد. اگر ديگران دلشان مي خواهد كه اين طور خطابم كنند، خب، شكايتي ندارم. وقتي قدم مي زنم تنها به آن چيزي كه واقعا هستم فكر مي كنم و نه چيز ديگري.
ممكن است اين طور باشد. من هميشه فكر كرده ام كه پست مدرنيسم يك نوع تبعيض طبقاتي است. چون نويسندگاني همچون جيمز جويس، مارسل پروست، فرانتس كافكا، ويليام فاكنر و تمام نويسندگان خارق العاده اي از اين دست همه در دوره مدرن جريان سازي كرده اند اما من متوجه فرق مدرنيسم و پست مدرنيسم نمي شوم. خودم را مثل يك قصه گو مي بينم، اين دقيقا هماني است كه حس مي كنم. من داستان مي گويم و از هر روشي كه براي گفتنش مناسب باشد، استفاده مي كنم. در هر كتابي به يك روش اين كار را كرده ام. گاهي اوقات روايت هم به ناچار سنتي مي شود، گاهي اوقات هم پيچيده مي شود و ممكن است شما آن را پست مدرن خطاب كنيد، اما براي من مفهوم مهم تر از فرم است و خود داستان است كه فرمش را برايم مي سازد.»
اما در سه گانه ميلك اوضاع از اين هم پيچيده تر به نظر مي رسد. عليخاني در زبان سنتي است، در محتوا مدرن است و در فرم پست مدرن!
زبان در داستان هاي او چنان سنتي و بومي است كه در اولين مجموعه، خيلي جاها مجبور است معني لغات را به صورت پاورقي به خواننده بگويد. براي نمونه او در اولين داستانش (مرگي ناره از مجموعه قدم بخير مادربزرگ من بود، 19 لغت و عبارت را در پاورقي توضيح مي دهد! كه شايد بتوان از آن به عنوان يك ركورد نام برد.) اين زبان واكنش هاي بسياري را ميان مخاطبين و منتقدين برانگيخت. هرچه بود، عليخاني در دو اثر بعدي خود زبانش را براي مخاطب آشناتر و راحت تر كرد.
اما درباره محتوا. داستايوفسكي از زبان راسكولنيكف- اگر بتوان او را قهرمان خواند، قهرمان رمان جنايت و مكافات- مي گويد: «آن چه مردم بيش از هرچيز از آن مي ترسند برداشتن گامي نو و يا گفتن كلامي تازه است.» ارائه تعريفي از مدرنيسم، كه بتواند همگان را راضي كند، اگر محال نباشد بسيار سخت است. در داستان هاي عليخاني نشانه هاي زندگي مدرن تقريبا وجود ندارد اما اين باعث نمي شود محتوا و پيام آنها هم مدرن نباشد. اين ادعا دو دليل دارد. اول اينكه در دوره آپارتمان نشيني و آپارتمان نويسي، نقب زدن به روستايي غريب بدون شك «گامي نو» و «كلامي تازه» است. (فارغ از ميزان موفقيت عليخاني در اين راه جديد) دوم آنكه گرچه ظاهرا داستان در روستا در جريان است اما ماشين ويرانگر مدرنيسم تا پشت دروازه هاي روستا آمده و آثار مخرب خود را برجاي گذاشته است. در حقيقت ميلك به لحاظ محتوايي در آستانه مدرنيسم است. قزوين در اين آثار، در مقايسه با ميلك نقش كلان شهر مدرن را بازي مي كند. آدم ها به قزوين مي روند. رفتني كه بيشتر شبيه تبعيد است و ميلك كوچك تر از آن است كه ياراي ايستادگي در برابر آن را داشته باشد. به اين نمونه ها دقت كنيد.
- ميلك ديگه ميلك قديم نيست.
- آها. همه برفتن قزبين. اين دوسه تا كور وكچل هم اگه بماندن، منتظرن برف بباره (هراسانه/ عروس بيد)
¤
- كاش بفروشم و برم قزوين. كلفتي ره كه از من نگرفتن.
- چه حرفان زني عمه. اين جور باشه كه تمام باغستان ره بايد ميلكي يان همين جوري بفروشند و بشوند قزوين كه كلفتي بكنن.
- بايد بفروشن. اين كه نشد زندگي... (آب ميلك سنگين است/ اژدهاكشان)
¤
چهار سيخ تمام لاي سنگك پيچيدند و كلپري گفت: «آدم اينجا (شهر) يك سنگك سق بزنه، مي ارزه به ميلك.»
كت براي ارسلان تنگ بود، يك تكاني به سرشانه هايش داده و گفته بود: «اون همه راه را مي كوبي مي روي سر گلچال كه چي؟ يك مشربه آن بياوريو اين جا شير آب هست، فقط بايد...» (يه لنگ/ قدم بخير مادربزرگ من بود)
از اين دست مثال ها بسيار است. فعلا ميلكي ها رها مي كنيم و به سراغ فرم داستان ها مي رويم. فرم كلي داستان هاي عليخاني پست مدرن است. داستان هاي او پر از اتفاقات بدون دليل است. اتفاقاتي كه او خود را ملزم به پاسخگويي در برابر آنها نمي بيند و تقريبا در تمام داستان ها وجود دارد. نمونه هاي بارز آن را مي توان در جنگ حضرتقلي قاطرسوار با اژدها در داستان اژدهاكشان، بيلي كه بعد از يك قتل، صاحب خود را دنبال مي كند (بيل سرآقا/ عروس بيد) و يا مردي كه تبديل به درخت بيد مي شود (عروس بيد) مشاهده كرد.
داستان ها در روايت نيز از منطق خاصي پيروي نمي كنند. از هرجا دلشان مي خواهد شروع مي شوند، به هرجا دلشان بخواهد مي روند و در هرجا دلشان بخواهد تمام مي شوند و خيلي وقت ها اصلا تمام نمي شوند. تكنيك «جريان سيال ذهن» در شكل گيري اين داستان ها كاملا مشهود است. داستان مرگي ناره و پنجه (عروس بيد) نمونه بارز اين شيوه است.
نشانه شناسي داستان هاي ميلك خود مي تواند موضوع مطلبي مستقل و قابل تامل باشد. امام زاده در اين سه گانه، عنصري اساسي است. عليخاني هوشمندانه از اين عنصر استفاده مي كند. امام زاده به روستا مشرف است. اين استعاره ظاهراً فيزيكي، نشان از جايگاه امام زاده در روستا دارد. امام زاده تنها معرف يك مكان مذهبي نيست و در اينجا نماينده مذهب، باورها و اعتقادات اهالي است. تصور ميلك بدون امام زاده اش مانند قلم بدون جوهر است.
در اغلب داستان ها زمان پيچيده است، قهرماني وجود ندارد، حماسه اي نيست. مجازها در داستان موج مي زنند. تصور روستا بدون آب، زمين، بيل، درخت و اينگونه نشانه ها ناممكن است اما اين نشانه ها خيلي وقت ها از نقش خود خارج شده و شخصيت مي يابند.
از توضيح بيشتر درباره فرم داستان ها صرف نظر مي كنم. شايد عده اي با اين نگاه به سه گانه ميلك (زبن سنتي، محتواي مدرن و فرم پست مدرن) مخالف باشند و دلايل قابل توجهي هم ارائه كنند اما اينها هيچكدام مهم نيست. سنتي و مدرن و پست مدرن تقسيم بندي هاي ماست. هر كسي ممكن است تعريفي از آن داشته باشد. اين تقسيم بندي هاي ترديدآميز دردي از مخاطب و البته ميلكي ها دوا نمي كند. مگر درد ميلكي ها چيست؟
شايد پاسخ هويت است. اما اين جواب اوضاع را بدتر مي كند. هويت آنها چيست؟ بنظر مي رسد اين سوال اصلي ترين و شايد تنها سوال اين سه گانه باشد. نويسنده به اين سوال جوابي نمي دهد. او در اينجا با خواننده تفاوتي ندارد. تنها مزيت او طرح سوال است. جواب پيش او هم نيست. درد آدم هاي ميلك جدا از خودشان نيست. دلهره اي كه در اغلب داستان ها موج مي زند و بخوبي به مخاطب هم منتقل مي شود از عوارض اين درد است.
نقطه مشترك آدم هاي ميلك و نيويورك همين است؛ هويت. در داستان هاي استر اين موضوع تبديل به بحران هويت شده اما در ميلك درد هويت است. در رمان ارواح بحران هويت مانند پتكي صفحه به صفحه بر سر خواننده كوبيده مي شود. اين بحران چنان سنگين است كه شخصيت ها حتي نام هم ندارند. هيچكدامشان. آنها با رنگ هايشان شناخته مي شوند هويت شده اما در ميلك درد هويت است. در رمان ارواح بحران هويت مانند پتكي صفحه به صفحه بر سر خواننده كوبيده مي شود. اين بحران چنان سنگين است كه شخصيت ها حتي نام هم ندارند. هيچكدامشان. آنها با رنگ هايشان شناخته مي شوند؛ آقاي آبي، آقاي سفيد، آقاي سياه، خانم سبز و... حتي اين هويت رنگي هم تا پايان حفظ نمي شود. رنگ ها در هم آميخته مي شود و آدم ها غيب مي شوند.
البته ممكن است اينجا يك سوء برداشت رخ دهد. گمان كنيم اوضاع ميلكي ها از نيويوركي ها بهتر است، چون آنها درد دارند اما نيويوركي ها دچار بحران هستند. اما اوضاع اينگونه نيست. آدم هاي استر به وضعيت تنهايي عادت دارند و بحران براي پوست كلفت آنها كشنده نيست. آنها با توطئه و تعقيب زندگي مي كنند و خيلي راحت هويت يكديگر را مي ربايند. اما ميلكي ها ظريف تر از آن هستند كه بتوانند اين درد را تحمل كنند. شهر براي آنها كشنده است. حتي وقتي براي معالجه به آنجا مي روند! (مانند مرگ طوبي در بيمارستان قزوين وقتي كه گفتند خوب شده است! / داستان آقاي غار/ عروسي بيد)
فرم پست مدرن آثار براي مخاطب ايراني كه ميان سنت و مدرنيته دست و پا مي زند، چندان دلنشين نيست. در واقع نمي توان تخمه كدو خورد، تلويزيون تماشا كرد، جواب اس ام اس داد و اين داستان ها را هم خواند. زبان خاص داستان ها نيز مي تواند عاملي بازدارنده باشد. با اين وصف علت استقبال از آثار عليخاني چيست؟
براي مخاطباني كه در آپارتمان هاي چند ده متري زندگي مي كنند، هميشه خسته اند، از روزمرگي و تكرار مي نالند و به خواندن داستان هاي آپارتماني و شهري- كه كپي برابر اصل از زندگي جاري خودشان است- عادت كرده اند، خواندن داستان هايي كه جن و پري و اژدها در آنان جولان مي دهند مي تواند جذاب باشد و حداقل براي ساعاتي آنها را از فضاي خاكستري و بدون هيجان زندگي خود دور سازد. در زندگي هاي مدرن شهري، جايي براي راز و رمز نيست. انسان هميشه به راز نياز داشته است. وقتي مردم از پيامبر درباره روح مي پرسند، جواب خدا به پيامبر براي ارائه به مردم اين است؛ اين يك راز است! (يسئولونك عن الروح قل الروح من امر ربي/ اي پيامبر مردم از تو درباره روح مي پرسند، به آنها بگو روح از امور پروردگار من است، سوره اسراء/ آيه 85) يا وجود موجوداتي ديگر مانند جن و فرشته كه بر اساس اعتقادات ديني وجودشان را باور داريم اما سرعت زندگي شهري و مختصات به ظاهر علمي و تجربي آن جايي براي خلوت كردن با اين رازهاي مرموز و البته جذاب نمي گذارد. سه گانه ميلك روزنه اي است به دنياي رازها و رمزها. براي شهروندي كه چندين كارت شناسايي دارد، تنها هنرش حساب و كتاب دقيق دخل و خرجش براي رساندن خود به سر برج است و تنها راز و رمز زندگي اش، رمز كارت هاي پلاستيكي اعتباري است، پرسه زدن در چنين روستايي كه در آن ارواح، اجنه و آدميزاد در كنار هم زندگي مي كنند جالب است، هرچند خيلي چيزها را نفهمد. البته قرار به فهميدن هم نيست كه اگر اينگونه بود ديگر چه راز و رمزي؟
درد ميلكي ها و نيويوركي ها، درد انسان معاصر است. فرقي نمي كند اين درد را با زبان الموتي ناله كنند يا با زبان آنگلوساكسوني فرياد بزنند. عليخاني و استر براي اين درد نسخه نمي پيچند. قلم آنها فقط حنجره اي براي ابراز اين درد است. البته بدون شك انسان غربي و شرقي تفاوت هاي خاص خود را دارند.
نيويوركي ها بي هدف در خيابان پرسه مي زنند و درگيرتر از آن هستند كه به دلايل مصايب خود فكر كنند اما در ميلك به شكلي استعاري به علت درد اشاره مي شود. در داستان ملخ هاي ميلك (از مجموعه اژدهاكشان) اهالي معتقدند معصيت باعث اين مصيبت شده است. فرد معصيت كار بايد از روستا برود تا بلا دور شود. گناه كار در اين داستان خود نويسنده و گناه او مدرنيته يا همان شهري شدن است. پس برعكس سوار الاغي بدون پالان مي شود و به ناكجاآباد مي رود. در ساير داستان ها هم كم و بيش به اين معصيت وسوسه آميز (شهري شدن) و البته عقوبت انگيز اشاره مي شود.
مهم ترين تفاوت شايد در پايان بندي باشد. استر سه گانه اش را اينگونه به پايان مي رساند؛ مردي كه ورق هاي يك دفترچه قرمز (نماد هويت) را يكي يكي پاره مي كند و در سطل آشغال مي اندازد و در راه بازگشت به نيويورك است.
و پايان سه گانه ميلك با داستان «پير بي بي» است. زني از قزوين، تنهايي به ميلك باز مي گردد تا بچه اش را در سرزمين خود بدنيا آورد. مخاطب با توجه به حال و هواي 36 داستان قبلي منتظر اتفاقي عجيب و غريب و خارج از محاسبه است اما در كمال ناباوري بچه بدنيا مي آيد و زن اسمش را مي گذارد برازنده.

منتشر شده در روزنامه «کیهان» شنبه 25 اردیبهشت 1389 صفحه 10

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
گفتگو با «ایران صدا»

ایران صدا: تا پایان بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران که در مصلی امام خمینی (ره) برگزار می شود هر روز به مدت تقریبی دو ساعت و نیم در خدمت شما عزیزان خواهیم بود. با ما همراه باشید. در هشتمین برنامه از سری برنامه های جشن کتاب که در محل برگزاری بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب مصلی بزرگ امام خمینی (ره) تولید می شود با موضوع ارتباط ناشر، نویسنده و خواننده به خدمت شما آمده ایم. در ابتدای برنامه امروز با حضور یوسف علیخانی داستان نویس و مسئول انتشارات آموت درباره موضوع اصلی برنامه و فعالیت های انتشارات آموت به بحث و گفتگو نشستیم ... برای شنیدن این برنامه اینجا را کلیک کنید

یاسر نوروزی


مريم مه نگار و یوسف علیخانی


سعيد اسلام زاده

Labels: , ,

aamout[at]gmail[dot]Com
خاطراتی در باغ اناری هنوز
[رضا شمسی] به گمان خودم بهتر است بحث پیرامون "باغ اناری" را با نقبی به خاطره ها و یادآوری سالهای دور شروع کنم؛ چرا که آن سالها با شروع خوانش من از مجموعه قصه های محمد شریفی در "باغ اناری"، پیوند و تقارنی ملموس دارد. به همین دلیل است که دوست دارم شما نیز، در این اولین خوانش لذت بخش، شریکم باشید.
گفتم: خوانش لذت بخش، و ناچارم قید لذت بخش بودن را در ارتباط با فعل خوانش مورد نظرم توضیح دهم. برای ادای این توضیح، بر می گردم به سال 1372 ، یعنی سالی که کتاب "باغ اناری" به زیور طبع آراسته شد! به همین دلیل ، یعنی به اعتبار همین زیور طبع! سال 1372 را می توان از طرفی ، سال هزار و سیصد و شصت و دوازده، و از طرفی سال هزار و سیصد و هفتاد و دو نامید. یعنی یک سال نقطه عطف، نقطه عطفی در نمودار تاریخ ادبیات داستانی معاصر، سالی که دهه شصت را پایان می بخشید و دهه هفتاد را نوید شروع می داد.
دهه هفتاد ، نوید بخش دمیدن نفسی تازه در کالبدی رو به موت بود.
اوایل سال 1372 بود و من( که کرمانی ساده دل مدرنی بودم) به همراه جمعی دیگر، در مکتب و کارگاه شعر و قصه رضا براهنی، ادبیات را به گونه و شکلی دیگر، می آموختیم. بد نیست اضافه کنم؛ رضا براهنی، هر چند با چاپ " کیمیا و خاک" در سالهای پایانی دهه شصت، نظرگاه متفاوتی از ادبیات را ارائه کرده بود و با اتکا به اندیشه های فرمالیستهای روسی چالشی نو را پی افکنده بود، با شروع کلاسها و کارگاهش در سال 1372، تئوریهای نقد ادبی را به شکلی بسیار جدی تر و گسترده تر دنبال می کرد. براهنی در آن سری بحثهایی که نزدیک به سه، چهار سال طول کشید و شرحش در جاهای دیگر هم آمده، سخنش را از توضیح و بررسی فرمالیستهای روس شروع کرد و با شرح متفکران برگزیده پست مدرن و فمینیست به پایان رساند. اکنون و به هیچ وجه، قصد گزارش از آن(مکان-فضا) و یا نقد و بررسی آنجا را ندارم، بلکه نیّتم همچنان، توضیح خوانشم از متن قصه های باغ اناری است. به همین منظور اضافه می کنم: از گفتمان برآمده از تئوری ادبیات متفاوتی که براهنی شرحش می داد، حداقل گزاره ها، یا گزاره های حداقلی ای که می شد استنباط کرد، چنین بود: ] دیگر بر فضای حاکم بر ادبیات، زمان خطی و بوطیقای ارسطویی حاکم نیست[ ؛] خلق کاراکترها ، نه بر اساس معلومات برآمده از روانشناسی مدرن که تحت تأثیر پدیدار شناسی در معنای هوسرلی و هایدگری آن و یا توضیح انسان در موقعیتهای متفاوت است[؛ ] زبان، ابزار رساندن هیچ چیز دیگر، حتی معنا نبوده و رسالتی جز به رخ کشیدن خود را بر عهده ندارد[ ؛ ] هنگامه شنیده شدن یک صدای واحد سرآمده و آهنگ یک سمفونی جدید با صداهای مختلف به گوش می رسد[ و ...
گزاره هایی که بر شمردم، هر چند گزاره هایی حداقلی بود اما از این جهت مهم است که موقعیت قصه های "باغ اناری" را به لحاظ فاصله ای که با جوّ حاکم بر ادبیات در دهه شصت گرفته بود ، یاد آور می شود.
به استثنای یکی دو اثر ، که آنها هم شامل اعتراضات موضوعی و موضعی نظیر" زنان بدون مردان، اثر فمینیستی شهرنوش پارسی پور" بودند، خلق متون قصوی و داستانی در دهه شصت تنها از دو منظر صورت می گرفت: نخست ملهم از تئوریهای ادبی رئالیستی و اجتماعی سالها و دهه های قبل تر؛ دیگری، منبعث از اندیشه های مذهبی برآمده از انقلاب اسلامی پنجاه و هفت؛ که هر دوی اینها حداقل در پیروی از بوطیقای ارسطویی و منطق خطی مشترک بوده و به تعبیری سلبی، وجه اشتراکشان، در نظر نداشتن گزاره هایی بود که تحت عنوان گزاره های حداقلی برشمردم. باید اضافه کنم دهه شصت، هر گونه تصوری از فرم و یا عبور از تعریف فرم را نیز فاقد بود.
حال برگردیم به "باغ اناری" و محمد شریفی اش. هر چند این نویسنده با چاپ یکی دو قصه در مطبوعات آن وقت ، نوید بخش نوع دیگری از روایت بود؛ مخصوصاً قصه " زن سورچی" از همان مجموعه که در نشریه گردون چاپ شد و گرد و خاکی هم به پا کرد، اما "باغ اناری " برگۀ آسی بود که رو شد و بیشتر از همه، حتی بیشتر از خود شریفی، ما سه نفر کرمانی همشهری اش ، یعنی بنده و علی ربیعی وزیری و جعفر جعفری اولیاء-- که در عین ساده دلی در کارگاه شعر و قصه براهنی هم حضور داشتیم!-- ، را به وجد و شعف واداشت؛ که اگر دلیلش را بگویم ، بدون شک توی خواننده هم به همراه من، می خندی؟!
عرض می کنم: مثلاً براهنی داشت باختین و منطق گفتگویش را درس می گفت و به دنبال نمونه ای می گشت که توضیح بیشتری بدهد، ما سه نفر ساده دل، می گفتیم: " حیوونکی بارون"1
صحبت از چند صدایی بود، می گفتیم: " کودکان ابری" 2
بحث داغی از موقعیت پست مدرن به میان آمده بود، ذوق زده به میان می پریدیم که: قصۀ "وضعیت"3 که محمود دولت آبادی هم در مصاحبه با " بی بی سی" بدان اشاره نموده!
خلاصه ، خداوند به محمد شریفی ( که خود ساده دلی اصیل است) خیر بسیار دهاد که بساط ما کرمانیهای ساده دل پست مدرن! را رونق و نَقل و نُقل خاصی بخشیده بود.
بگذریم، از آن سالهای دور حدود یک و نیمی دهه گذشته و رفته، و با اجازۀ بیهقی " از این قوم که من سخن خواهم راند، یک دو تن زنده اند، در گوشه ای افتاده، و خواجه فلان، چند سال است تا گذشته است و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار و مرا با آن کار نیست و در تاریخی که می کنم سخنی نرانم که به تعصبی و تزیدی کشد". و در باب معایب و محاسن پیامدها و نتایجی که رضا براهنی و شاگردانش! در جامعه ادبی بر جای گذاشته اند و می گذارند هم، سخنهای بسیاری رفته ، شاید بد نباشد به حضور تو خوانشگر عزیز! هم عرض کنم: که اینجانب ، خود سالهای زیادی را (یک دهه) به این دلیل که فضای ادبی باب میلم نبود به صنعت چاپ و نشر! بی رغبت شده بودم. می پرسی چرا باب میلت نبود؟ می گویم زیرا از لوث شدن و بی مزه شدن اندیشه ها و آموزه هایی که دل در گرو آنها بسته بودم، آزرده و حزین بودم و " کی چاپ تر! انگیزد، خاطر که حزین باشد." اما اکنون سرخوشم ، چرا که گذشت زمان، واقعیت غربال را به رخم کشیده! بگذریم! می خواهم بگویم: هنوز هم که " باغ اناری" را می خوانم به وجد می آیم، و هنوز هم با لذت خوانشش درگیرم؛ چرا که ، روایت انسان در یک موقعیت متفاوت در متن قصه های "باغ اناری" است که جلوه گر است و خود را به رخ می کشد. هنوز هم " باغ اناری" بهترین نمایش را از گسلی که مابین جغرافیای ادبی دهه شصت و هفتاد واقع است، در حال اجرا دارد.

----------------------------------------
1-نام قصه ای از باغ اناری.
2- همان منبع.
3-همان منبع .


منتشر شده در روزنامه «فرهیختگان» 23 اردیبهشت 1389 صفحه 7

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
«نرگس جورابچیان» در نمایشگاه کتاب

نرگس جورابچیان نویسنده رمان «به وقت بهشت» در حال امضای کتابش

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
یا مردی شبیه مارکز
[یوسف انصاری] چند سال پیش، زمانی که تبریز زندگی می‌کردم با مردی آشنا شدم که شبیه «مارکز» بود؛ اگر کسی از وی زمانی که پشت میزش نشسته و کتاب می‌خواند عکس می‌گرفت، می‌توانست به‌جای عکس مارکز آن را منتشر کند و بگوید با مارکز دیداری داشته. مردی که کتابخانه‌ی شخصی خودش را منتقل کرده بود به مغازه‌ای کوچکی در یکی از خیابان‌های نسبتن شلوغ تبریز تا امثال من که نمی‌توانست کتاب‌هایی را که دوست داشت با پول خودش بخرد و بخواند، کتاب‌های نایابی را که هر کدام شاید چند برابر قیمت‌شان در کتاب‌فروشی‌ها فروخته می‌شدند، به امانت بگیرد و بخواند. همان‌جا بود که اولین‌بار «صد سال داستان‌نویسی» «حسن عابدینی» را به امانت گرفتم و خواندم و هر جا به اسمی برخوردم، که تا به‌ آن‌روز به گوشم نخورده بود، از همین مردی که شبیه مارکز بود و آن‌قدر کتاب خوانده بود که اغلب نویسندگان گم‌نام و صاحب‌نام را بشناسد، کمک می‌گرفتم و او توضیح می‌داد این کیست و آن کیست و چه کتاب‌هایی چاپ کرده و کدام داستانش خوب یا بد است. اولین داستان‌هایی که از «بهمن فرسی» خواندم همان‌جا بود. مجموعه‌داستان «دوازدهمی» و «زیر دندان سگ» و بعدها با پیگیری‌های خودم یکی از موفق‌ترین رمان‌های فارسی یعنی رمان «شب یک شب دو»‌اش را، که با فرم نامه نوشته شده و هنوز هم جزو محبوب‌ترین رمان‌های‌ست که خوانده‌ام را خواندم. داستان‌های «اکبر سردوزامی» را هم از همان‌جا به امانت گرفتم و خواندم و با داستان‌نویسان زیادی در این کتاب‌فروشی آشنا شدم که هنوز هم داستان‌هایشان را دوست‌ دارم و گاهی دلم می‌خواهد مثلن تک داستان «ناگهان عبدالحسین خان...» نوشته‌ی «محمد کلباسی» از مجموعه‌داستان «سرباز کوچک» را دوباره بخوانم و یا تک داستان‌های زیادی که یک بار در مجلدی چاپ شده‌اند و شاید خیلی‌ها از نسل من حتا نمی‌دانند چنین نویسنده‌ای وجود دارد.

داستان «وضعیت» نوشته‌ی «محمد شریفی» هم از همان تک داستان‌هاست. شریفی را هم به همان روش که گفتم شناختم. اما مجموعه‌داستان‌اش را نخوانده بودم. تنها داستانی که از او خوانده بودم داستان کوتاه «وضعیت» بود. تک داستانی که در یکی از شماره‌های «گردون» چاپ شده بود و در کتابخانه مردی که شبیه مارکز بود و هست و هنوز هم بیشتر نویسنده‌گان تبریز اغلب کتاب‌هایی که می‌خوانند از طریق همین آدم استثنایی می‌توانند به این کتاب‌ها دسترسی پیدا کنند، موجود بود. تک داستانی که کافی بود تو را مجاب کند تا بروی دنبال دیگر آثار همین نویسنده بگردی. ولی نمی‌دانم چرا قضیه به همین جا ختم شد و من هیچ‌وقت داستان دومی از محمد شریفی نخواندم. شاید به دلیل اینکه محمد شریفی تنها همین مجموعه داستان «باغ اناری» را منتشر کرده بود و دیگر اثری از او چاپ نشده بود. تا اینکه نشر آموت مجموعه‌داستان «باغ اناری» را منتشر کرد و چند روز قبل در نمایشگاه کتاب، این مجموعه‌داستان را خریدم و داستان وضعیت را دوباره خواندم. داستانی که دوست داشتم دوباره بخوانمش و همان حس خوشایندی را که در خوانش اول داشتم دوباره تجربه کنم. قرض از نوشتن این یادداشت مختصر هم همین است. معرفی مجموعه‌داستان «باغ اناری» به محدود مخاطبان این وبلاگ در روزهایی‌ست که نمایشگاه کتاب تهران برپاست. برای همین خلاصه‌ای از داستان وضعیت را می‌آورم تا مخاطب با فضای داستان‌های شریفی آشنا بشود.

داستان «وضیعت» روایتگر پوچی و روزمرگی آموزگار پیری در روستایی دور افتاده است. آموزگار پیر وارد کلاس می‌شود و شاگردی که به تنهایی در کلاس خوابیده، می‌گوید: «برپا» و بعد خودش می‌گوید: «برجا» و می‌نشیند.

شروع داستان مواجهه خواننده داستان، با موقعیتی سؤال‌برانگیز است. مخاطب در همین چند سطر اول از خودش می‌پرسد: چرا در کلاس تنها یک شاگرد حضور دارد؟ و از رفتار عجیب شاگرد متعجب است. با این همه آموزگار پیر دفتر حضور غیاب را باز می‌کند و یکی‌یکی نام دانش‌آموزها را صدا می‌زند. همه غایب هستند و این را تنها دانش‌آموزی می‌گوید که در کلاس نشسته: (آقا از جلال‌الدوله‌ای تا آخر همه غایبن.) آموزگار پیر می‌پرسد: (کجا رفته‌ان؟!) و چون جوابی به این سوال داده نمی‌شود همین سوال را مخاطب نیز از خودش می‌پرسد. داستان همین‌طور جلو می‌رود و آموزگار که با صدای بلند فکر می‌کند و دانش‌آموز که دیالوگ‌های آموزگار را به جای دیکته می‌نویسد و تکرارهای عمدی از طرف نویسنده، فضایی غیر طعبیی ایجاد می‌کند که مخاطب باید منتظر بماند تا در پایان داستان به جواب سوال‌های خود برسد. آموزگار پیر که حوصله‌اش سر رفته کلاس را ترک می‌کند و هنگامی که می‌خواهد از در مدرسه بیرون برود، مستخدمه‌ی مدرسه وارد می‌شود و با دیدن آموزگار می‌گوید: «جمعه‌ها که مدرسه تعطیله آقا!) و آموزگار پیر هاج و واج می‌پرسد: (مگه امروز دوشنبه نیست؟!) و می‌پرسد: پس چرا «علی براتیانی» همان تک شاگرد توی کلاس، آمده؟ مستخدمه هاج و واج می‌گوید: (علی براتیانی که دو هفته‌ی پبیش عمرش را داد به شما!) و تازه همین‌جاست که وحشت آموزگار پیر با شگردی منحصربه‌فرد به مخاطب القا می‌شود.

شریفی نویسنده‌ای است که با شگردهای کلاسیک داستان‌نویسی آشنایی خوبی دارد. گاه نثر و فضای داستان‌هایش لحنی شاعرانه به خود می‌گیرند و در اغلب داستان‌هایش مخاطب در فضای وهم‌‌آلودی قرار می‌گیرد که شگرد او در این مجموعه‌داستان است.

مجموعه داستان «باغ اناری» شاهکار نیست، ولی برای کسی که دغدغه ادبیات جدی دارد، یکی از آثاری است که اگر نخوانی‌اش حتمن یک مجموعه‌داستان خوب را که در نسلی قبل از تو نوشته شده، از دست خواهی داد. شریفی نویسنده‌ای است که اگر قرار باشد در دانشگاه‌های ایران درسی به عنوان داستان‌نویسی تدریس شود، حتمن به خاطر داستان کوتاه «وضعیت» از او و داستان‌هایش نام خواهند برد.

منتشر شده در وبلاگ «پاراگراف» سه شنبه 21 اردیبهشت 1389

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
«ابراهیم میرقاسمی» در نمایشگاه کتاب

ابراهیم میرقاسمی نویسنده رمان «دیدا» در حال امضای کتابش


نشر آموت - شبستان - ردیف 17 - غرفه 17
بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
نوشته‌اي از جنس ابر و باران
[آزاده گلمحمدي] نويسندگان حوزه ادبيات را از لحاظ علاقه‌مندي به بحث نشانه مي‌توان به دو گروه تقسيم بندي كرد. دسته اول كساني هستند كه به مبحث «نشانه» به طور عام اشاره دارند و در جاي جاي آثارشان نكات نشانه‌شناختي ديده مي‌شود. اما دسته دوم كساني هستندكه به «ارزش نشانه» اهميت مي‌دهند و هر نشانه را مورد بحث قرار نمي‌دهند. حالا اين مسئله كه معيار آنها براي ارزش نشانه چيست؟ بحثي خارج از مقوله ما است. به تازگي مجموعه داستاني تحت عنوان «باغ اناري» در نشر آموت به چاپ رسيده كه محمد شريفي آن را به رشته تحرير درآورده است. شريفي را مي‌توان يك نويسنده علاقه‌مند به نشانه دانست كه در گروه اول بحث ما جاي مي‌گيرد. مجموعه باغ اناري كه از يازده داستان كوتاه تشكيل شده كتابي است كه در آن نشانه‌هاي مختلف وجود دارد و نويسنده اين نشانه‌ها را به وفور در داستان‌هايش به كار برده است. داستان «وضعيت» برخلاف تعريف و تمجيد نويسندگان و منتقدين (كه در انتهاي كتاب هم اسامي آنها ذكر شده) نه داستان دلنشيني است و نه يك داستان ليستي اما اگر منصف باشيم؛ داستان عمق زيادي دارد. به اين معنا كه نويسنده با نگرشي عميق و ژرف قلم به دست گرفته و مي‌نويسند، حالا اين طرز فكر چيست و تابع چه انديشه‌‌اي است مسئله محوري نيست. هر چند انديشه نويسنده جزو مسائل مورد بحث در نقد ادبي به حساب مي‌آيد و چون به متن و محتواي داستان ارتباط پيدا مي‌كند؛ مسئله بي‌ربطي نيست. زبان در داستان «وضعيت» از لحن استعاري و كنايي برخوردار است و اين مسئله تا حدودي در داستان‌هاي ديگر او مثلاً داستان «باغ اناري» به وضوح مشاهده مي‌شود. شايد بتوان گفت كه محمد شريفي در داستان‌هايش به دنبال نوعي حقيقت مي‌گردد و حقيقت در متن داستان‌هايش حضور دارد.
ساختار داستان‌هاي محمد شريفي طرح ساده داستاني ندارند و از مشخصه اين داستان‌ها مي‌توان به گنگ بودن، فضاي غريب و كدر و غمناك، رازآلود شدن مبالغه‌آميز فضاي داستان، نشانه‌ها و ارجاع‌هاي بيگانه با فضاي امروزي ادبيات اشاره كرد. نويسنده از شخصيت‌هاي داستانش آدم‌هاي غيرقابل تصور ساخته است كه بيشتر انتزاعي و ذهني هستند تا اينكه رئال و عيني باشند. البته اين امر به خودي خود ايرادي ندارد. اما در داستان‌هاي او نظامي از عناصر قراردادي وجود دارد كه ارتباطي ميان اين عناصر و دنياي واقعيت از ديدگاه تشابه و همبستگي دروني نمي‌توان يافت. همخواني نشانه‌هاي زندگي واقعي، فهم و ارتباط مخاطب را ساده‌تر مي‌كند و اين اتفاقي است كه در داستان‌هاي محمد شريفي نمي‌افتد. اغلب آدم ها بسياري از نشانه‌ها را در زندگي هر روز طبيعي تلقي مي‌كنند، چرا كه به آنها عات كرده‌اند. به باور برخي از نشانه‌شناسي‌ها متن، داراي معناي نهايي نيست و تلاش ناقد و نظريه‌پرداز ادبي نبايد جست‌وجوي معنا باشد زيرا آنها فقط به آفرينش تازه‌اي دست مي‌زنند. همين قضيه دقيقاً وجه تمايز نويسنده كتاب باغ اناري با ديگر داستان‌نويس‌هاي هم‌عصر او است. وي سعي مي‌كند تا به نوعي آفرينش تازه در داستان برسد. فضايي كه هرازگاهي واقعي است اما تمام واقعيت نيست و از اين جهت نمي‌توان او را يك نويسنده رئاليست ناميد. تلفيق تخيل و نشانه‌ها در داستان‌هاي اين نويسنده براي مخاطب جلوه‌اي رمزآلود ساخته است. به همين دليل مي‌توان محمد شريفي را نويسنده داستان‌هاي متفاوت دانست. نثر وي از حالتي آرماني سرچشمه مي‌گيرد اما اين حالت به اندازه ذهنيت حاكم بر داستان‌ها دوام دارد و خيلي زود به دست فراموشي سپرده مي‌شود. مخاطب بعد از خواندن داستان به دنبال چرايي و چگونگي داستان نمي‌گردد و در حين خواندن متأثر مي‌شود. به نظر مي‌رسد اثرماندگاري داستان در حين خواندن يعني از شروع تا انتها ادامه دارد و بعد از ذهن دور مي‌شود.

منتشر شده در روزنامه «ایران» یکشنبه 19 اردیبهشت 1389 صفحه 17

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com