روزگار «ميلک» زده نويسنده
[حسين خدنگ] در اين چند سال اخير هر جا حرفي از يوسف عليخاني زده شده همواره با نام "ميلک" همراه بوده است. روستايي در نزديکي الموت قزوين که عليخاني آنجا زاده شده و کم کم دارد مانند "بيل" غلامحسين ساعدي و "کليدر" محمود دولت آبادي در ادبيات ايراني هويتي فرازماني- فرامکاني به خود مي گيرد.
عليخاني اعتراف مي کند خودآگاهانه کوشيده است در سه گانه "قدم بخير مادربزرگ من بود"، "اژدهاکشان" و "عروس بيد" ميلک- ميلکي که در واقعيت داشت مي مرد- را- حداقل در دنياي داستان- زنده نگاه دارد.
او مي گويد:" از اول برنامه ريزي داشتم که يک کتابم در فضاي زادگاهم بگذرد، يکي بيايد در فضاي قزوين، و کتاب سوم در فضاي تهران اتفاق بيفتد. اين طور نشد. برنامه ريزي من براي اين بود، اما ديدم سه تا مجموعه در فضاي ميلک شکل گرفت. من هم فکر مي کردم داستان هاي ميلک با اين سه مجموعه تمام شده اما اين طور نيست. حالا ميلک محور طرح دو رمان است که يکي اش در خود ميلک مي گذرد و ديگري درباره ميلکي هايي است که به قزوين آمده اند. طرح يک سه گانه را هم در ذهن دارم که درباره ميلکي هايي است که به تهران کوچ کرده اند. اگر صد بار من را بکشند، قطعه قطعه ام بکنند، آتش ام بزنند، باور کن از توي آن آتش باز يکي درمي آيد و مي گويد ميلک! تمام خواب هايم درباره ميلک است. همه چيز من ميلک است. تا من زنده ام و خواب هايم زنده است، ميلک هم زنده است. ميلک فرهنگ اصيل ايراني ماست که مي توانيم به آن بنازيم، به معني همه ارزش ها و سنت هاي ماست و به همين خاطر است که هرگز نمي ميرد.
ميلک داستان هاي عليخاني اگر چه با واقعيت هاي ميلک الموت تفاوت هاي بسيار دارد اما مرکزيتش در جهان داستاني يوسف عليخاني ناشي از کنکاش و نگاه موشکافانه به آيين و سنن و حتي باورها و خرافه هاي ويژه اقليم هاي روستايي ايران از سيستان گرفته تا ايلام و خراسان و آذربايجان است و مفهومي نه مکان مند بلکه مکانشمول دارد.
يوسف عليخاني که از پس يک دهه کار در مطبوعات دو سال اخير را به صورت حرفه اي به نوشتن روي آورده است، متولد اول فروردين 1354 است و سال 1377 از رشته زبان و ادبيات عرب دانشکده ادبيات دانشگاه تهران فارغ التحصيل شده است.
از او علاوه بر سه مجموعه داستان به نام هاي قدم بخير مادربزرگ من بود، اژدهاکشان و عروس بيد چند کار پژوهشي از جمله داستان زندگي حسن صباح، به دنبال خداوند الموت، نشر ققنوس، 1386، داستان زندگي صائب تبريزي، انتشارات مدرسه، 1386، داستان زندگي ابن بطوطه، انتشارات مدرسه، 1383، عزيز و نگار- بازخواني يک عشقنامه، نشر ققنوس، چاپ اول 1381. چاپ دوم 1385 و مجموعه گفت وگوهاي او با نويسندگان معاصر کشور در قالب نسل سوم داستان نويسي امروز ايران- نشر مرکز، 1380 چاپ شده است.
او که در زمينه عکاسي و فيلمسازي هم فعاليت مي کند ساخت فيلم هاي مستند، عزيز و نگار 1385و نوروزبل 1387 را در کارنامه خود دارد.
تقدير در نخستين دوره جايزه ادبي جلال آل احمد و نامزد نهايي هشتمين دوره جايزه هوشنگ گلشيري، براي مجموعه "اژدهاکشان" نامزد بيست و دومين دوره جايزه کتاب سال جمهوري اسلامي ايران و برنده جايزه ويژه شانزدهمين جشنواره روستا براي مجموعه داستان "قدم بخير مادربزرگ من بود" و همچنين جايزه بهترين فيلم هفتمين جشنواره منطقه اي سينماي جوان ايران براي ساخت فيلم مستند عزيز و نگار از جمله نتايج فعاليت هاي او به عنوان نويسنده و فيلمسازي جوان است.
از او چند کار تحقيقي از جمله بازنويسي قصه هاي تذکره الاوليا: نشر کتاب پارسه(زير چاپ)، به دنبال ناصر خسرو: داستان زندگي حکيم و شاعر قبادياني، نشر ققنوس(زير چاپ)، قصه هاي پرهيزکاران: (گردآوري قصه هاي مراغيان رودبار و الموت), (زير چاپ) و قصه هاي مردم الموت: (الموت پايين و الموت بالا) به همراه افشين نادري, (زير چاپ) در آينده نزديک روي پيشخوان کتابفروشيها قرار مي گيرد.
يوسف عليخاني اين روزها با ارايه مجموعه داستان "عروس بيد" در نمايشگاه کتاب تهران روزهاي شلوغي را مي گذراند. برخي نگران "ميلک زدگي" اش هستند و بسياري نيز اميدوار که "ميلک" نويسنده جوان روزي شناخته شده تر از "ماکوندو" و "بيل" شود. اگر چه عليخاني به صراحت در گفت و گويي با "علي اصغر حسيني خواه" تاکيد مي کند که ميلک تقليد از ساعدي و بيل و ديگران نيست. "هيچ ربطي بين بيل و ميلک وجود ندارد. ساعدي يک فضاي دور از واقعيت و شيک و بازاري از يک روستا مي سازد که روستاها اينگونه نيستند. ميلک را هم من نمي نويسم بلکه کسي است از ميلک بازمانده ذهني ام و اوست که مرا مي نويساند و در واقع او "اوشانان" است برآمده از خاک زميني که روزي در آن گرفتار آمده ام و اين گرفتاري همچنان ادامه دارد."
تجربه روزنامه نگاري يوسف عليخاني که خود روزگاري در هيات گفت وگو کننده مقابل نويسندگان نسل قبلي نشسته است کار گفت وگو با او را آسان مي کند. او، مجموعه کاملي از گفت وگو با نويسندگان (کتاب نسل سوم داستان نويسي امروز، نشر مرکز) را تجربه کرده و شرايط را خوب مي داند.
بعد از انتشار موفق مجموعه داستان هاي "قدم بخير مادر بزرگ من بود" و "اژدها کشان" حالا چند ماهي است مجموعه داستان "عروس بيد" هم به عنوان سومين بخش سه گانه ميلک با نگاه مثبت منتقدان روبه رو شده و در نمايشگاه بيست و سوم هم با اقبال روبه رو شده است. آيا ممکن است روزي يوسف عليخاني از ميلک داستان هايش هجرت کند و بوم زيست داستاني ديگري را انتخاب کند؟
"شايد بله و شايد هم نه! بله چون من نيستم که مي نويسم بلکه اوست که مرا مي نويساند و نه چون اگر راستش را بگويم بسيار به خاک داستان هايم عادت کرده ام و براي همين هم هست که مدت هاست مي ترسم به ميلک واقعي سفر کنم چون همه هراس من از اين است که سنگ و درخت و چوب و آدم آن خاک، نفرين ام کنند که آني که تو نوشته اي، ما نيستيم!"
شما به عنوان نويسنده بيشتر به ميلک ذهني خودتان پابند هستيد يا ميلک واقعي و حقيقي؟ گفته ايد خيلي وقت ها قصه هاي ساير مناطق را برمي داريد و در ميلک بازآفريني مي کنيد. ميلک را بر اساس اين قصه ها تغيير شکل مي دهيد يا قصه ها را براي تطبيق با ويژگي هاي ميلک بازسازي مي کنيد؟
يادم هست دو سال قبل در جمعي گفتم داستاني دارم که برآمده از مناطق کرمانشاه و لرستان در غرب ايران است از رسمي به نام عروس بيد که مدت ها درگيرش بودم. وقتي نوشته شد راضي بودم. فکر کردم يکي از سه چهار داستاني است که بهش ايمان دارم و در مجموعه سومم آمد و حتي اسم کتاب هم شد; عروس بيد. بياييم کمي با هم سرراست باشيم. داستان از کجا مي آيد؟ جز از شنيده ها و ديده ها و خيالات و ... ما؟ من هم زماني، جايي از کسي درباره عروس بيد چيزکي شنيده بودم اما داستان نبود آن گفته. ماند و ماند و ماند و ته نشين شد تا سرانجام يک عده شخصيت را جمع کردم و بردم شان توي قصه داستانم.
باور کنيد دو دوتا چهارتا نيست تا من بتوانم توضيح بدهم. شايد هم باشد که من بلد نيستم. من فقط خطي را در خاطر دارم از زماني که چيزي شنيدم و زماني سفري کرده در ذهن من و با آدم هايي که در جاهاي مختلف ديده ام آشنا شده و بعد شده اند يک داستان; مثلا آدمي از خراسان با مکاني در اصفهان و اتفاقي از لرستان و قالبي به نام الموت; فقط همين. البته همه کارها منحصر به ميلک نبوده اند. عشق نامه عزيز و نگار و کتاب داستان زندگي حسن صباح و گردآوري قصه هاي مردم رودبار و الموت (به همراه افشين نادري (در جغرافياي بزرگتري به نام الموت بوده است. تلاشم براي رمان با وجود چند تجربه مثل نوشتن يک رمان نيمه کاره و حتي بعدتر رماني کامل تا حالا راضيم نکرده که چاپ کنم و متاسفانه باوري در ذهنم قلمبه شده که تا چهل ساله نشوم، نمي توانم رماني بزايم; شايد هم راست باشد. خدا مي داند.
برخي معتقدند بومي نويسي ارزش و اعتباري بيش از ديگر ژانرهاي داستاني دارد و نويسنده مي تواند با اين تکنيک در جذب مخاطب و مساله اي به نام تاثير زمان بر اثر فايق آيد. مصداقشان هم صد سال تنهايي مارکز و جاودانگي آن است و اينکه جريان ادبي ايران آن گونه که بايد به بومي نويسي توجه نشان نداده است. گرايش شما به بومي نويسي نمي تواند متاثر از اين نظريه باشد؟
راهکارها يا معادله زمان شمول و مکان شمول بودن اثر را بايد از آقايان و خانم هاي منتقد و عشق حرف پرسيد. به من بگويند ميلک داستان هاي شما چند تا آدم دارد تا بگويم. نه اينکه از نويسنده بپرسيم خوانندگان هزاره چهارم چه مذاقي خواهند داشت و.... آدم آدم است و قصه قصه. کليت ماجرا خيلي هم دشوار نيست که سختش مي کنيم. يک آدمي است که قصه گفته و بعد رسيده به داستان. عده اي البته بعدش براي اين که دکان شان گرم بماند قصه نويسي را سنگ کرده اند و به سينه خود زده اند و عده اي هم داستان نويسي را کلاه کرده اند و سر من و شما گذاشته اند. فرقي بين شان نيست. فکر هم نمي کنم آقايان و خانم هاي نويسنده قرون هفده و هجده و نوزده ميلادي وقتي نگاهي به ادبيات کهن ما يا به قول شما قصه پردازي هاي کهن مشرق زمين به طور عام و ايران به طور خاص داشتند هيچ وقت فکر نمي کردند لقمه اي را که مي جوند اين طور دردسر ساز شود. اگر داستان نويس هستيد لطفا اين بحث ها را جدي نگيريد و بنشينيد به معماري داستان تان فکر کنيد و قصه را بگوييد.
فکر نکنم پيشينيان ما از قبل برنامه ريزي کرده باشند که شعر جهاني بگويند و بهترين متون ادبي را بنويسند و بعد مشغول به کار شده باشند. آنها کارشان را کرده اند و بعدي ها هم به عرضه خودشان کاري کرده اند.
ما هم کار خودمان را مي کنيم بهتر نبود اين چند سال به جاي بحث هاي نظري جهاني شدن ادبيات ايران و کلي گويي بنشينيم و کار کنيم؟
ترديد نداشته باشيد الان بهترين داستان ايران و بهترين شعر اين خاک را کسي دارد مي گويد که اصلا نام و نشاني ندارد و در پرت افتاده ترين جاي اين کشور هم زندگي مي کند. کاش همه ما مي توانستيم مثل او به کار خودمان برسيم. کاش!
در موارد خاص هم نتوانسته توفيق چنداني به دست بياورد. چون دست من و شما نبوده که بهترين داستان هايمان ديده بشود. با شما هم شرط مي بندم تا قرار سياست بين الملل بر اين نباشد که ايران به دور رسانه اي برسد، هرگز نه شعرمان و نه داستان مان ديده نخواهد شد.
فکر نمي کنيد توجه بيش از حد نويسندگان امروزي به تئوريها و بازي هاي زباني اثرشان را از جوهره قصه خالي کند و چالشي براي ترجمه کارهاي احتمالا خوب اين دستي باشد؟ ترجمه کارهايتان با زبان بينابيني ديلمي و فارسي شخصيت ها چطور پيش مي رود؟
وقتي دوست عزيزي، مساله اي را مطرح کرده بود که برايم دلنشين بود. بحثش اين بود که داستان از دو چيز تشکيل مي شود: زبان و قصه.
اوايل که اين را خواندم کمي مکث کردم. ديدم بد نمي گويد ديده بودم فراوان فراوان داستان هاي هم نسل هايم که گرفتار جرياني به نام پست مدرن شده بودند و چيزک هايي مي نوشتند که همه درگيري شان زبان بود و به اشتباه هم به آنها گفته بودند که مثلا گلشيري نامي، با زبان داستانش را پيش مي برد. اما خودشان هم عقل نگذاشته بودند به کار که مگر ديگران با چي داستان را پيش مي برند؟ جز با زبان؟ اما زبان يکي از عناصر است. اگر فقط زبان باشد که خب مي توانيم برويم هر متني را بخوانيم اما ما دنبال چيز ديگري هم آمده ايم در اين نشست. آمده ايم قصه بشنويم. اين است که داستان بدون قصه، آدم بي قلب است و آدم لال، داستان بي زبان. من سعي کرده ام با انتخاب قصه گيرا از اين خلا» احتمالي بکاهم. در زمينه ترجمه هم قصه جذاب خلا» زبان را مي پوشاند.

منتشر شده در روزنامه «مردم سالاری» یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 صفحه گفتگو

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment