خاطراتی در باغ اناری هنوز
[رضا شمسی] به گمان خودم بهتر است بحث پیرامون "باغ اناری" را با نقبی به خاطره ها و یادآوری سالهای دور شروع کنم؛ چرا که آن سالها با شروع خوانش من از مجموعه قصه های محمد شریفی در "باغ اناری"، پیوند و تقارنی ملموس دارد. به همین دلیل است که دوست دارم شما نیز، در این اولین خوانش لذت بخش، شریکم باشید.
گفتم: خوانش لذت بخش، و ناچارم قید لذت بخش بودن را در ارتباط با فعل خوانش مورد نظرم توضیح دهم. برای ادای این توضیح، بر می گردم به سال 1372 ، یعنی سالی که کتاب "باغ اناری" به زیور طبع آراسته شد! به همین دلیل ، یعنی به اعتبار همین زیور طبع! سال 1372 را می توان از طرفی ، سال هزار و سیصد و شصت و دوازده، و از طرفی سال هزار و سیصد و هفتاد و دو نامید. یعنی یک سال نقطه عطف، نقطه عطفی در نمودار تاریخ ادبیات داستانی معاصر، سالی که دهه شصت را پایان می بخشید و دهه هفتاد را نوید شروع می داد.
دهه هفتاد ، نوید بخش دمیدن نفسی تازه در کالبدی رو به موت بود.
اوایل سال 1372 بود و من( که کرمانی ساده دل مدرنی بودم) به همراه جمعی دیگر، در مکتب و کارگاه شعر و قصه رضا براهنی، ادبیات را به گونه و شکلی دیگر، می آموختیم. بد نیست اضافه کنم؛ رضا براهنی، هر چند با چاپ " کیمیا و خاک" در سالهای پایانی دهه شصت، نظرگاه متفاوتی از ادبیات را ارائه کرده بود و با اتکا به اندیشه های فرمالیستهای روسی چالشی نو را پی افکنده بود، با شروع کلاسها و کارگاهش در سال 1372، تئوریهای نقد ادبی را به شکلی بسیار جدی تر و گسترده تر دنبال می کرد. براهنی در آن سری بحثهایی که نزدیک به سه، چهار سال طول کشید و شرحش در جاهای دیگر هم آمده، سخنش را از توضیح و بررسی فرمالیستهای روس شروع کرد و با شرح متفکران برگزیده پست مدرن و فمینیست به پایان رساند. اکنون و به هیچ وجه، قصد گزارش از آن(مکان-فضا) و یا نقد و بررسی آنجا را ندارم، بلکه نیّتم همچنان، توضیح خوانشم از متن قصه های باغ اناری است. به همین منظور اضافه می کنم: از گفتمان برآمده از تئوری ادبیات متفاوتی که براهنی شرحش می داد، حداقل گزاره ها، یا گزاره های حداقلی ای که می شد استنباط کرد، چنین بود: ] دیگر بر فضای حاکم بر ادبیات، زمان خطی و بوطیقای ارسطویی حاکم نیست[ ؛] خلق کاراکترها ، نه بر اساس معلومات برآمده از روانشناسی مدرن که تحت تأثیر پدیدار شناسی در معنای هوسرلی و هایدگری آن و یا توضیح انسان در موقعیتهای متفاوت است[؛ ] زبان، ابزار رساندن هیچ چیز دیگر، حتی معنا نبوده و رسالتی جز به رخ کشیدن خود را بر عهده ندارد[ ؛ ] هنگامه شنیده شدن یک صدای واحد سرآمده و آهنگ یک سمفونی جدید با صداهای مختلف به گوش می رسد[ و ...
گزاره هایی که بر شمردم، هر چند گزاره هایی حداقلی بود اما از این جهت مهم است که موقعیت قصه های "باغ اناری" را به لحاظ فاصله ای که با جوّ حاکم بر ادبیات در دهه شصت گرفته بود ، یاد آور می شود.
به استثنای یکی دو اثر ، که آنها هم شامل اعتراضات موضوعی و موضعی نظیر" زنان بدون مردان، اثر فمینیستی شهرنوش پارسی پور" بودند، خلق متون قصوی و داستانی در دهه شصت تنها از دو منظر صورت می گرفت: نخست ملهم از تئوریهای ادبی رئالیستی و اجتماعی سالها و دهه های قبل تر؛ دیگری، منبعث از اندیشه های مذهبی برآمده از انقلاب اسلامی پنجاه و هفت؛ که هر دوی اینها حداقل در پیروی از بوطیقای ارسطویی و منطق خطی مشترک بوده و به تعبیری سلبی، وجه اشتراکشان، در نظر نداشتن گزاره هایی بود که تحت عنوان گزاره های حداقلی برشمردم. باید اضافه کنم دهه شصت، هر گونه تصوری از فرم و یا عبور از تعریف فرم را نیز فاقد بود.
حال برگردیم به "باغ اناری" و محمد شریفی اش. هر چند این نویسنده با چاپ یکی دو قصه در مطبوعات آن وقت ، نوید بخش نوع دیگری از روایت بود؛ مخصوصاً قصه " زن سورچی" از همان مجموعه که در نشریه گردون چاپ شد و گرد و خاکی هم به پا کرد، اما "باغ اناری " برگۀ آسی بود که رو شد و بیشتر از همه، حتی بیشتر از خود شریفی، ما سه نفر کرمانی همشهری اش ، یعنی بنده و علی ربیعی وزیری و جعفر جعفری اولیاء-- که در عین ساده دلی در کارگاه شعر و قصه براهنی هم حضور داشتیم!-- ، را به وجد و شعف واداشت؛ که اگر دلیلش را بگویم ، بدون شک توی خواننده هم به همراه من، می خندی؟!
عرض می کنم: مثلاً براهنی داشت باختین و منطق گفتگویش را درس می گفت و به دنبال نمونه ای می گشت که توضیح بیشتری بدهد، ما سه نفر ساده دل، می گفتیم: " حیوونکی بارون"1
صحبت از چند صدایی بود، می گفتیم: " کودکان ابری" 2
بحث داغی از موقعیت پست مدرن به میان آمده بود، ذوق زده به میان می پریدیم که: قصۀ "وضعیت"3 که محمود دولت آبادی هم در مصاحبه با " بی بی سی" بدان اشاره نموده!
خلاصه ، خداوند به محمد شریفی ( که خود ساده دلی اصیل است) خیر بسیار دهاد که بساط ما کرمانیهای ساده دل پست مدرن! را رونق و نَقل و نُقل خاصی بخشیده بود.
بگذریم، از آن سالهای دور حدود یک و نیمی دهه گذشته و رفته، و با اجازۀ بیهقی " از این قوم که من سخن خواهم راند، یک دو تن زنده اند، در گوشه ای افتاده، و خواجه فلان، چند سال است تا گذشته است و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار و مرا با آن کار نیست و در تاریخی که می کنم سخنی نرانم که به تعصبی و تزیدی کشد". و در باب معایب و محاسن پیامدها و نتایجی که رضا براهنی و شاگردانش! در جامعه ادبی بر جای گذاشته اند و می گذارند هم، سخنهای بسیاری رفته ، شاید بد نباشد به حضور تو خوانشگر عزیز! هم عرض کنم: که اینجانب ، خود سالهای زیادی را (یک دهه) به این دلیل که فضای ادبی باب میلم نبود به صنعت چاپ و نشر! بی رغبت شده بودم. می پرسی چرا باب میلت نبود؟ می گویم زیرا از لوث شدن و بی مزه شدن اندیشه ها و آموزه هایی که دل در گرو آنها بسته بودم، آزرده و حزین بودم و " کی چاپ تر! انگیزد، خاطر که حزین باشد." اما اکنون سرخوشم ، چرا که گذشت زمان، واقعیت غربال را به رخم کشیده! بگذریم! می خواهم بگویم: هنوز هم که " باغ اناری" را می خوانم به وجد می آیم، و هنوز هم با لذت خوانشش درگیرم؛ چرا که ، روایت انسان در یک موقعیت متفاوت در متن قصه های "باغ اناری" است که جلوه گر است و خود را به رخ می کشد. هنوز هم " باغ اناری" بهترین نمایش را از گسلی که مابین جغرافیای ادبی دهه شصت و هفتاد واقع است، در حال اجرا دارد.

----------------------------------------
1-نام قصه ای از باغ اناری.
2- همان منبع.
3-همان منبع .


منتشر شده در روزنامه «فرهیختگان» 23 اردیبهشت 1389 صفحه 7

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment