با «محمد شریفی» نویسنده «باغ اناری»
روزنامه شرق - سه شنبه 14 اردیبهشت 1389 صفحه 9

هیچگاه بر اساس تئوری داستان ننوشته ام
گفتگو: مهتاب کامرانی

محمد شریفی متولد سی ام خرداد 1340 در بهرمان رفسنجان کرمان از جمله نویسنده هایی است که بیش از آن که کسی از او خبری داشته باشد، خوانندگان در تنهایی هایشان با داستان های این نویسنده خلوت کرده اند. وقتی «باغ اناری» برای اولین بار در سال 1371 به وسیله نشر گردون منتشر شد، موجی از شور و شوق را در میان علاقمندان ادبیات داستانی ایجاد کرد. این مجموعه داستان در آن سال برنده جایزه قلم زرین گردون شد اما به هزار دلیل از جمله نبودن نشر گردون و جمع گریزی نویسنده، کتاب دست به دست چرخید و از روی آن فقط کپی گرفته شد.
تا چند سال قبل کسی از نویسنده ای که محمود دولت آبادی، علی اشرف درویشیان، حسن میرعابدینی، علی اصغر شیرزادی، اسدالله امرایی و ... از او به بزرگی یاد کرده اند و از داستان هایش نمونه آورده اند برای بزرگی ادبیات ایران، خبری نبود. تا اینکه شنیده شد محمد شریفی دو رمان نوشته است. باز بی خبری بود تا مجموعه شعری از شریفی منتشر شد. باز خبری نبود تا اینکه طی یکی دو هفته گذشته نشر «آموت» مجموعه داستان «باغ اناری» را روانه بازار کتاب کرد.
از محمد شریفی به زودی دو رمان «باغ خرفه» و «سرجوخه آمین» به وسیله نشر آموت منتشر می شود.
شریفی حاضر به گفتگو نبوده و نیست اما خودش می گوید این اولین و آخرین گفتگو خواهد بود که او را از تنهایی اش بیرون می کشد.

نام محمد شریفی همیشه همراه داستان ایرانی دهۀ هفتاد شنیده شده است. شریفی از نویسندگانی ست که او را با آثارش می شناسند، نه آثارش را با او. چیزی که در این دوره و زمان کمیاب است.
در 30 شهریور 1340 در روستای بهرمان نوق- واقع در حدود 70 کیلومتری رفسنجان- زاده شدم. دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستان را در همانجا، و سال آخر دبیرستان را در یزد گذراندم. نخست در کرمان علوم آزمایشگاهی خواندم. امّا بعداً در سال 1370 به دنبال جامعه شناسی در دانشگاه شیراز رفتم، که در همان ترم اوّل ، بنا به مشکلاتی که در آن زمان داشتم، آن را رها کردم. از سه سال بعد، زبان و ادبیات انگلیسی را در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد در کرمان و تهران گذراندم ؛ و اکنون هم دانشجوی دکترای همین رشته، و مدرس برخی دانشگاههای رفسنجان هستم.

برای هر نویسندۀ جدّی ، مبدأیی برای شروع کارش وجود دارد؛ یک نقطه. این نقطه برای شما چه زمانی بود؟
از یک روز در 11 سالگی که دو بیت در مورد مزایای علم بر ثروت سرودم. نوشتن داستان هم از دو سال بعد، در 13 سالگی، شروع شد. در آغاز تحت تأثیر کتابهای پلیسی و جنایی، که در آن سالها می خواندم، داستانهای پلیسی می نوشتم. امّا خیلی زود از آنها گذشتم و با خواندن آثار هدایت،دولت آبادی، ساعدی، آل احمد و دیگران، به نوشتن داستانهایی از این دست روی آوردم.

این گذرها چگونه صورت می گرفت؟ آیا کسی بود که کارهای شما را ببیند و در بارۀ آنها صحبت کند؟
خوشبختانه، در آن زمان تک و تایی از معلمان ِ، دست ِ کم، کتابخوان وجود داشتند که برخی از کتابها را به من امانت می دادند. امّا از همان آغاز که شروع کردم بیشترین توجه و نقد از سوی دایی ام رضا صفریان—شاعر مجموعه شعرهای درخشان و بسیار متفاوت ِ "بصیرت سایه ها" و "مراحل" و نویسندۀ مجموعه مقالات "مباحث"—که در تهران نخست دبیرستانی و بعد دانشجو بودند، صورت می گرفت. ایشان در زمینه های گوناگون، مخصوصاً فلسفه و شعر، از مطالعه بسیار گسترده ای برخوردار، و در این زمینه ها صاحب نظر، بودند؛ و هر بار که از تهران می آمدند—آمدنهایی با فاصلۀ دست کم شش ماه—مجموعه کارهایی را که در آن مدّت انجام داده بودم با بی رحمی ای شفیقانه مورد بررسی قرار می دادند؛ و من هم با اشتیاقی غریب آن نقدها را می پذیرفتم. این نقدها گاه چنان بی پروا بود که مثلاً در یک مورد داستانی 60 صفحه ای را—که طیّ چندین شب متوالی با مرارت نوشته بودم—پس از پی بردن به نقائص سبکی و ساختاری آن، بی درنگ کنار گذاشتم. کتابهای روز را هم در آن سالها ایشان و برخی از معلمان برایم می آوردند. آن کتابها—که در آن روزگار نوجوانی می خواندم—همیشه فضایی از تنهایی ای عظیم را به یادم می آورند. چون بیشتر، آنها را همراه گوسفندان در کوچه باغها می خواندم؛ عصرها که از مدرسه برمی گشتم، کتابی بر می داشتم و همراه با چند گوسفندی که داشتیم به کوچه باغها می زدیم. آنها متکی ها، آب آبی ها و ارگ های حاشیۀ جوی ها و کنار دیوارها را می چریدند؛ و من هم گوشه ای به دیوار تکیه می دادم و غرق در کتاب می شدم. و تا گوسفندان با صدایشان وقت بازگشت به خانه را اعلام نمی کردند، من متوجه تاریکی هوا نمی شدم. " بوف کور" را در یکی از همین کوچه باغها خواندم، و بسیاری از کتابهای دیگر از جمله کتابهای آقای دولت آبادی را هم.
آقای شریفی، شعر و داستان از نظر ماهوی با هم تفاوت دارند؛ هم در کیفیّت خلق و هم در شکل زیست و حیاتشان. مسیر حرکت شما در شعر چگونه بوده است؟
چنان که قبلاً گفتم از 11 سالگی با شعر کهن آغاز کردم. در 13 سالگی به شعر نو روی آوردم. در فاصلۀ سالهای 59 تا 65 رویکردی شکلی – زبانی داشتم، که یک گونی پر از دفترهای آن زمان دارم. این رویکرد ، البته با آهنگی کندتر، تاکنون ادامه یافته است، و چون هنوز به نتیجۀ مطلوب نرسیده ام از انتشار آنها خودداری کرده ام. البته نمونه های کمرنگی از آن در مجموعه شعر "سقوط پر در باران" وجود دارند؛ مثلاً شعر بلند ِ" خاطرات دهکورۀ شغال" یا شعرهای " درۀ تنها" ، " در سوگ با کمیل" و چندتایی دیگر. مجموعه شعر "مگر سکوت خداوند" را هم هنوز نمی خواستم منتشر کنم؛ چون به دنبال به ثمر رسیدن آن رویکرد شکلی-زبانی در تعامل با معنا هستم. اما اصرار و مهر رحیمانۀ دوست شاعر و نویسنده ام، مهدی محبّی کرمانی، به انتشار آن منجر شد. بنابر این از گنجاندن شعرهای شکلی-زبانی در این مجموعه پرهیز کردم تا زمانی که سرانجام چیزی بشوند(که شاید هم نشوند).

حالا پرسش من در مورد شریفی داستان نویس است؛ یعنی دینی که او با مجموعه داستان "باغ اناری" بر گردن ادبیات داستانی دارد آدم را به این پرسش وا می دارد. در بارۀ داستانهایتان و اینکه آیا بر اساس تئوری حرکت می کنید یا نه، بگویید.
هیچگاه بر اساس تئوری داستان ننوشته ام. تئوریها بیشتر در مرحلۀ خوانش و نقد داستان و برای تعالی بخشیدن به لذّت خوانش مؤثرند. البته نمی توان انکار کرد که در مرحلۀ قبل از نوشتن هم ، آگاهی از آنها در شکل بخشیدن به زاویۀ دید و وسعت و ژرفا بخشیدن به جهان بینی داستانی نویسنده نقش بسیار مهّمی را بازی می کند. امّا، به هر حال، هیچ نویسندۀ عاقلی تصمیم نمی گیرد که داستان خود را بر مبنای این یا آن تئوری بنویسد. بداعت ها از نوع نگاه ما به هستی و کشف رابطۀ موسیقایی اجزاء آن—نیز از شنیدن سکوتها که اصل هارمونی هستی بر آنها ابتناء دارد—به وجود می آیند.

داستانهای این مجموعه را می توان در چند دسته تقسیم کرد که چشم گیرترین آنها داستانهایی ست که جنبۀ تغزل و جادو در آنها بر سایر جنبه ها غالب است. کمی در بارۀ قصه های مجموعه و چگونگی شکل گرفتن آنها بگویید.
داستانها نیز همانند شعرها گاه چون رگبار باران باریدن گرفته اند؛ و من فقط آنها را نوشته ام ، که نمونۀ آن "کوکبه" است: در سال 59 در کرمان، عصر روزی از اواخر بهار که دانشگاهها دیگر برای مدتی طولانی بسته می شدند و تنها سه چهار روز-تا پایان امتحانات- مجال ماندن در آن فضا بود، ناگهان حرمان رعد آسای دیگری هم برایم پیش آمد. انگار دچار جنونی تنها شده بودم. از دانشکده شتابان به خانه رفتم . در آن خانه تنها زندگی می کردم. خانه ای که در آن ، تنها، یک اتاق ساخته شده بود. کلاغی بال شکسته—که آن را از سنگ های کودکان ِ کوچه نجات داده بودم—در پنجرۀ اتاقم نشسته بود و به من نگاه می کرد. قلم را برداشتم و تا چهار شب بعد، پیاپی، نوشتم. پس از نوشتن ِ آن بود که آن حرمان رعدآسا به صورت ِ دُرد درآمد و در جانم نشست. یا " زن سورچی" و " وضعیت"، سالها بعد ، پس از اولین دیدارم از تخت جمشید، هر دو در یک "آن" و با هم نوشته شدند. برخی اوقات نیز یک صدا یک داستان را به وجود آورده است. مثلاً داستان "حیوونکی بارون" با یک صدا نوشته شد: شبی مهتابی همراه با پدر برای دیدار پیرمردی باغ نشین رفتیم. پدر در باغستان جلو جلو می رفت و من از پی ِ او. ناگهان در دوردست ِ باغستان، در میان نالۀ قورباغه ها و روباه های وحشی، صدایی محو شنیدم. کسی صدا می زد: ممد عباس هوی ی ی ! ممد عباس هوی ی ی!
یا "روزگار لیلی" از نگاه یک دخترک مجنونۀ تنها در یک کوچۀ خالی در عصری تموز در دهکده ام شکل گرفت. تا به آن کوچۀ دراز، با آن سکوت دیو وارش، وارد شدم دخترک را دیدم که تنها ایستاده بود و به هیچ نگاه می کرد. ناگهان نگاه او و من، سرد، با هم تلاقی کرد؛ و من احساس گمشدگی کردم. آن دخترک در کار دیگری هم آمده است: او را روزی دیگر جلوی خانه شان دیدم که داشت به کاه های غروب بر آسمان نگاه می کرد، و می دانستم که پدرش در خانه در بستر مرگ است؛ که همان شب هم مرد.

چیزی که در مجموعۀ " باغ اناری" ذهن آدم را درگیر می کند دیدار با نوعی قصۀ ایرانی و بومی ست که جدای از جنبه های توریستی و نمایش فرهنگ و اقلیم، بستری برای طرح مباحث فلسفی و تاریخی، همراه با فضاهایی غریب و وهمناک، به دست می دهد. سرچشمۀ این غرابت و وهمناکی در فضای داستانهای شما در کجا و چیست؟
در واقعیت انسان و در خود ِ واقعیت. منتها واقعیتی که از این نگاه دیده می شود؛ و البته در سکوت های میان اجزاء واقعیت. هیچ چیز از بیرون واقعیت نیست. دبستان ما کنار خانه مان بود: از عمارت های قدیمی با سقف هایی شکسته و با حیاطی وسیع و درندشت. در تعطیلات تابستان، گاه و بیگاه، پشت بام خانه می رفتم ، و از آنجا به سکوت موحش غیبت های داخل کلاس ها—که بعضاً شیشه هایشان شکسته بود—گوش می دادم. غیبت های غریبی بود. گاه فقط گربه ای آشنا جلوی یک کلاس خواب رفته بود، که ناگهان بیدار می شد، به من نگاه می کرد و باز به خواب می رفت. و میلۀ پرچم در میان حیاط—که پرچمی مندرس و شل از آن آویزان بود—رمز و راز مهیبی داشت. در همان دوران گربه ها نیز ماجرایی غریب داشتند. گاه که تعداد آنها در خانه زیاد می شد، آنها را در کارتن یا گونی می کردیم، بر ترک دوچرخه می گذاشتیم، رکاب زنان تا کوچه باغ ِ جنّی در بالای صحرا می راندیم، و در آنجا رهایشان می کردیم. گاه حتّی فرسنگها از خانه دورشان می کردیم. امّا صبح یک روز یا دو روز بعد که از خواب بر می خاستیم، آنها را می دیدیم که گوشۀ سالن یا کنار باغچه روی دو پا نشسته اند و با چشمانی سرشار از مهر و شماتت به ما می نگرند.
وجهی دیگر از این غرابت در شخصیت دو مادر بزرگم بود. مادر بزرگ پدری ام مکتب قرآن داشت. در راهروی باریکی که به مطبخی محقّر ختم می شد، کودکان ِ دختر و پسر را کنار دیوار می نشاند و به آنها قرآن می آموخت. من نیز، که سه چهار ساله بودم، غالباً همپای خواهرانم، که شاگرد مکتب بودند، به آنجا می رفتم. رابطۀ رحیمانۀ او –با ترکه ای بسیار نازک در دست چپ که اگر بر پشت آب مماس می شد می شکست و کتاب عظیم در دست راست—با کودکان، و آن هماوایی کودکان—که ذهن هر کودک کنجکاو و غربتی ای را جز دو جا نمی توانست برد: کوه طور و غار حرا؛ یعنی دو جایی که خداوند در آنها، مستقیم و غیر مستقیم ، سخن گفته بود—چیزی در خود داشت که نمی شد نامی بر آن نهاد. مادر بزرگ مادری نیز دائماً در نماز بود؛ که همیشه لباس حضور بر تن داشت—که چون لباس احرام برف گون بود—و یا بر سجاده بود—حریمی که مادر نیز تا پایان عمر پای از آن بیرون نگذاشت—و یا در گوشه ای از همان نماز خانۀ کوچک و عظیم با ذره بینی در حال خواندن کتابی از تلنباری از کتاب هایی که در کنار خود داشت؛ و یا در باغچۀ معصوم ختمی هایش سرگرم چیدن گل ختمی. اولین کتابها را—"زینب قهرمان کربلا"، "قصص الانبیاء"—مادر بزرگ پدری به من داد؛ و کتاب های دیگر را— "پارتیزانها" ، "جامع التمثیل"، "گلستان سعدی"، "انسان موجود ناشناخته" و ...—مادر بزرگ مادری.

مهمترین دغدغۀ شما در نوشتن چیست؟
- همه چیز، و البته بیشترین چیز، وجه کاذب و مضحک جلال انسان؛ مثلاً در "اشباح بی عشق" و یا در "سرجوخه آمین". و البته، عشق، مرگ و حضور ِ غیبت های ناگزیر.

منتشر شده در روزنامه «شرق» دوشنبه 14 اردیبهشت 1389 صفحه 9

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment