با معجون عشق
خدیجه زمانیان: چند روز پيش کتاب «معجون عشق» را خواندم. کتابي که نه يک داستان، بلکه گفتگوهايي راجع به داستان است. خبر چاپش را توي خبرگزاري هاي مختلف خوانده بودم. به نظرم کتاب خوبي مي آمد. اينکه نويسنده اي مثل يوسف عليخاني که خودش براي مخاطبي خاص کتاب مي نويسد حالا مقابل نويسنده هايي نشسته که کتابهاي هر کدامشان به چاپ بيست و سي رسيده است و مي خواهد درباره کتابهايشان با آنها گفتگو کند. احساس مي کردم گفتگوها، گفتگوهايي چالشي از آب درآمده که اولاً يک خبرنگار از خواندن آن لذت مي برد و دوم اينکه قرار است توي اين سوال و جوابها، مساله ادبيات عامه پسند و علت رشد اين ادبيات (البته از لحاظ فروش نه محتوا) واکاوي شود. اما خب هيچ کدام از اين اتفاقها نيفتاده بود!
***
«معجون عشق» حاصل گفتگوي عليخاني با 14 نويسنده است. عکس 14 نويسنده همراه با نامهايشان، طرح جلد کتاب است. با طرح جلدي که گفتگو گيرنده روي اثرش زده به نظر مي رسد خودش هم بدش نمي آمده کتاب پرفروشي را روانه بازار کند. بالاخره هر کس ببيند عکس فهيمه رحيمي و ر.اعتمادي روي جلد يک کتاب است و کسي هم با آنها گفتگو کرده حتما وسوسه مي شود، دست به جيب مي برد و کتاب را مي خواند.
فهيمه رحيمي، ر.اعتمادي، امير عشيري، پرينوش صنيعي، نازي صفوي، مريم رياحي، حسن کريم پور، تکين حمزه لو، مريم جعفري، فريده شجاعي، سيمين شيردل، مژگان مظفري، مهرنوش صفايي و نرگس جورابچيان نويسندگاني هستند که عليخاني مقابل هر يک نشسته و در خصوص کتابهايشان با آنها گفتگو کرده است.
***
کتاب معجون عشق را هر دو گروه مخاطب عام و خاص بايد بخوانند. هم گروهي که منتظر مي نشينند تا ببينند هر کدام از نويسندگان کتابهاي پرفروش (همانهايي که آقاي عليخاني با آنها گفتگو گرفته) چه کتابي به بازارکتاب فرستاده اند و بدون معطلي دست به جيب مي برند تا کتاب را بخرند و بخوانند و به اين صورت به چاپهاي متعدد کتاب کمک مي کنند. چون عليخاني از اين نويسندگان پرسيده مثلا فلان داستان را چه طور نوشته و فلان شخصيت داستاني را چه طور خلق کرده و اين سوالات براي مخاطبي که آثار يک نويسنده را دنبال مي کند و با خريدن اثرش کمکش مي کند که آثارش به چاپهاي سي و چهل برسد هم سوالات جذابي خواهد بود. چنين کتابي براي مخاطبي که اين کتابها را اصلا ورق هم نمي زند اما آثاري را مي خواند که ماهها توي وزارت ارشاد مي ماند تا مجوز بگيرد و براي گرفتن مجوز اين قدر از سر و ته کتاب زده مي شود که خود نويسندگان از چاپ آن منصرف مي شوند و گوشه خانه شان مي نشينند و به فروش کتابهاي پرفروش خيره مي شوند و هميشه از خودشان مي پرسند چرا اين کتابها پرفروشند هم جالب توجه است. البته به اين سوال جوابي مطلق داده نمي شود چون عليخاني براي رسيدن به اين پاسخ پافشاري نکرده و شايد دوست نداشته پاسخ مطلقي هم در اختيار اين گروه از مخاطبانش قرار دهد.
***
«معجون عشق» را به يک علت مهم ديگر هم بايد خواند و آن اين است که اطلاعات خوبي را راجع به نويسندگاني که با آنها گفتگو کرده به ما مي دهد. مثلا اينکه ر.اعتمادي پاورقي نويس و خبرنگار روزنامه اطلاعات بوده و اولين بار با نوشتن يک مجموعه داستان کوتاه وارد عرصه نويسندگي شده است. و يا در مورد فهيمه رحيمي مي فهميم اين نويسنده امتياز همه کتابهايش را به ناشر واگذار کرده و يا اينکه اين نويسنده آنقدر محبوب بوده که نامه هايي که به آدرس ناشر، براي او پست مي کردند را با گوني برايش مي بردند و ناشر مجبور بوده براي پاسخ به نامه ها دو نفر را هم استخدام کند تا به خانم رحيمي کمک کنند.
به نظر من خواندن اين مطالب جالب است و اطلاعات نويي را حداقل راجع به اين چند نويسنده به ما مي دهد. اگرچه که بالاخره نمي فهمي چرا توي جامعه ما اينقدر اين کتابهاي عاشقانه پرفروشند و چرا اين طيف نويسندگان فقط در يک موضوع داستان پردازي مي کنند؟!

منتشر شده در روزنامه «قدس» روز سه شنبه 8 تیر 89

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
دمي با خالقان ادبيات عامه‎پسند!
حمیدرضا امیدی سرور: حكايت اين چند روز تعطيل، با به دست گرفتن كتاب «معجون عشق»، سير و سفري بود به دنياي داستان‎هاي عامه پسند و روزگار خوش نوجواني. داستان‎هايي كه سال‎هاي سال همدم امثال من بودند و ما را با خود به دنياي قصه‎ها بردند، عشق كتاب‎خواندن را دل ما كاشتند و مهمتر از آن عادت خواندن را در ما به وجود آوردند.

فراموش نمي‎كنم كه آن سال‎ها، شب‎هاي امتحان كه مي‎شد از ترس بزرگترها كه مدام مي‎گفتند: چرا به جاي درس مدرسه، اين كتاب‎ها را مي‎خواني؟ و يكي دوبار هم آنها را از دستم گرفته و پاره كرده بودند؛ مخفيانه در گوشه دنجي مشغول خواندن مي‎شدم. وقتي بخش‎هاي حساس و پرهيجان كتاب‎ها مي‎رسيد كه واقعا زمين گذاشتن آنها سخت بود، از ترس اينكه مبادا كسي سر برسد - كتابها را كه خوشبختانه اغلب جيبي بودند و راحت مي‎شد پنهان كرد- آنها رامي‎زدم زير پيراهنم و در دستشويي خانه مي‎خواندم!

تا اواخر دهه‎ي شصت در پياده‎روي راسته‎ي كتابفروشي‎هاي انقلاب پر بود از بساط دستفروش‎هايي كه كتابهاي جيبي عامه‎پسند مي‎فروختند. توي لاله‎زار سر كوچه ملي دكه‎ي كتابفروشي بود كه اين كتابها را كرايه هم مي‎داد و من بيشتر مشتري آنجا بودم. پول توجيبي‎ دوران نوجواني‎ام كفاف خريد كتاب نمي‎داد؛ هم اينكه هفته‎اي حداقل سه تا كتاب مي‎خواندم و هم اينكه تازه انقلاب شده بود و اين كتابها ديگر چاپ نمي‎شدند و به همين خاطر بازار سياه پيدا كرده و قيمت‎هاي بالايي داشتند. البته بودند كتابها كه بسيار دوست داشتم و فكر خريدن آنها دست از سرم برنمي‎داشت و هرطور بود با سر زدن به جيب پدر و كيف مادر پول خريدشان را جور مي‎كردم! كه هنوز هم تعدادي از آنها را دارم و تعدادي را هم در يكي از اسباب‎كشي‎ها، كسي كه براي نقاشي خانه آمده بود كتاب‎خوان از كار در آمد و كف رفت. جالب اينكه طرف سراغ سري كتابها گلشيري، ساعدي و گلستان كه بسياري از آنها چاپ اول و قديمي آنها بود، نرفته و به جاي آنها كتابهاي ر.اعتمادي و امير عشيري، حسينقلي مستعان و جوادفاضل را برده بود. اين هم نشانه‎اي براي اينكه چنين كتابهايي چقدر مخاطب دارند!

بگذريم در دوره نوجواني روال عادي براي من كرايه كتاب بود و البته دست به دست كردن با دوستاني كه از قضا همين كتابها باعث دوستي ما شده بود. ر.اعتمادي، امير عشيري، ميكي اسپلين، جيمز هادلي چيز و... نامهاي دوست داشتني ما در آن سالها بودند كه چه روزهايي را با آنها شب كرديم و چه شب‎هايي را با قصه‎هاي‎شان به صبح رسانديم.

اگر چه مدتهاست كه اين كتابها ديگر پاسخگوي انتظارم از ادبيات نيست، اما اين مسئله در نظرم چيزي از ارزش و ضرورت وجودي چنين آثاري كم نمي‎كند. چه بسا كه اگر اين كتابها نبودند هيچ بعيد نبود امروز همچون بسياري با كتاب بيگانه بودم و حتي دوخط روزنامه كه مي‎خواندم حوصله‎ام سرمي‎رفت و يا خوابم مي‎گرفت.

حقيقت اينكه ادبيات عامه‎پسند گذرگاه بسيار خوبي‎ست هرچند كه در عين حال، توقفگاه بسيار بدي هم مي‎تواند باشد. بايد از آنها بهره‎‎ي لازم را گرفت و پس از مدتي از آنها گذر كرد. در ادبيات هر كشوري چنين آثاري ضرورت دارد، درست مثل ادبيات ميانه كه هم مخاطب خاص مي‎خواند و هم مخاطب عام و البته ادبيات جدي كه بايد پله‎ي بعدي اين حركت رو به جلو باشد.

با اين حساب نهايت كم لطفي‎ست كه چنين آثاري و تلاش نويسندگان‎شان را بي قدر منزلت بدانيم، كه ادبيات داستاني بدن آنها بي‎شك چيزي كم خواهد داشت. رويكرد يوسف عليخاني در توجه به ادبيات عامه پسند و تلاش براي شناساندن درست نويسندگانش حركتي به جا و در خور تقدير است، به خصوص اين كه در تمام اين سالها اغلب صاحب‎نظران با بي‎توجهي از كنارشان گذشته‎اند و حتي پرداختن به آنها را كسر شأن به حساب آورده‎اند. هركدام از اين طيف‎ها مخاطبان خاص خودشان را دارند و نويسندگان‎شان هم جاي يكديگر را تنگ نمي‎كنند. نه نويسنده آثار جدي ادبيات مي‎تواند مخاطبان پاورقي‎ها را از دستشان بگيرد و نه پاورقي‎نويسان مخاطبان حرفه‎اي ادبيات را مي‎توانند جذب كنند. با اين اوصاف اين همه واكنش منفي از سوي برخي دوستان نويسنده نسبت به ادبيات عامه‎پسند، جز اينكه به پاي حسادت به خواننده داشتن آثارآنها گذاشته شود، هيچ تصور ديگري را نمي‎تواند به وجود بياورد.

ظاهرا عليخاني هم براي اين كتاب كم از سوي دوستان به اصطلاح روشنفكر(!) فحش نخورده است، اما چه باك كه راه را درست آمده و اين هم جزو ادبيات ماست. در اينجا بايد از «علي رضا محمودي» نيزياد كرد كه در سالهاي اخير جسته گريخته درباره ادبيات عامه‎پسند نوشته است، اما با اين حال همچنان خلائي جدي در بررسي و شناخت اين جريان ادبي كه در طول اين سالها بسيار پر رنگ بوده و بيشترين سهم را نيز در ميان خوانندگان آثار داستاني داشته، احساس مي‎شود. في‎المثل «حسن ميرعابديني» در اثر ارزشمندش «صدسال داستانويسي» به گونه‎اي از كنار پاورقي‎ها و پاورقي نويسان عبور كرده كه گويي اصلا وجود ندارند.

كار عليخاني در معجون عشق خواندني و واجد نكات جذاب بسياري‎ست كه تصميم دارم همين روزها يادداشتي در ضعف‎ها و قوت‎هايش بنويسم و همچنين نوشته‎اي درباره ابعاد ادبيات عامه‎پسند و صورتبندي آن، به خصوص براي رخي دوستان بدون درك درست از اين نوع ادبيات و كاركردهايش، در برابر آن گارد گرفته و بي‎دليل به آن فحش مي‎دهند؛ تا لااقل بدانند به چه چيز دارند فحش مي‎دهند!

درست است كه امروز يكي از ملزومات پز سواد و روشنفكري، فحش دادن به نويسندگان ادبيات عامه‎پسند شده؛ اما من يكي همين جا داد مي‎زنم كه از خوانندگان و علاقه‎مندان اين آثار بوده‎ام!

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
جسارت در ورود به ادبیات خیانت
رمان «به وقت بهشت» زمستان 88 برای اولین بار توسط «نشر آموت» منتشر می شود و بعد از ایام نمایشگاه با پایان چاپ اول ،این روزها به چاپ دوم رسیده است .
نویسنده اش نرگس جورابچیان با این رمان برای اولین بار پا به عرصه نویسندگی گذاشته و آنطور که در مصاحبه ها خوانده ام به زودی آثار دیگری را هم از او شاهد خواهیم بود .
جورابچیان در مصاحبه هایش سعی می کند سبک و سیاق کاریش را خارج از تقسیم بندی های متعارف و معمول در بازار کتاب قرار دهد و نوع نوشتار خود را در میانه دو سیک عامیانه و نخبه گرا معرفی می کند .
این میانداری چیزی است که به باور بسیاری از منتقدان زویا پیرزاد نیز در شروع به آت تاسی جست اما اندک اندک با اقبال عمومی خوانندگانش سبک و سیاق کاریش را از میانه به سمت ادبیات نخبه گرا نزدیک تر کرد .
«به وقت بهشت» را در دو روز خواندم . کتابی است در 350صفحه و بسیار سهل خوان . مدت ها بود که اینطور کتاب نخوانده بودم .حسی که از خواندن این کتاب به ذهنم رسید یک جور منظم کردن تکه های ذهنم بود یک چیزی مثل defrag کردن در کامپیوتر . به نظرم این جور کتاب ها می تواند ذهن خسته را برای خواندن کتاب های عمیق تمیز و آماده کند .
در عین سرعت زیاد خواندن ،جای جای کتاب نشانه گذاری ها و علامتگذاری هایی کرده ام تا اگر فرصتی دست داد حضورا به نویسنده نشان دهم .

درباره جورابچیان
جورابچیان فارغ التحصیل ادبیات روسی است و علاوه بر این رمان یکی دو اثر دیگر را آماده انتشار دارد و گویا یک کتاب روسی را نیز در دست ترجمه دارد.
نکته جالب اینکه شخصیت اصلی رمانش نیز مترجم زبان روسی است . او بعد از پایان نوشتن به وقت بهشت از موفقیت آن اطمینان داشته و تا مدت ها بعد از نوشتن کتاب با شخصیت اصلی قهرمان داستان یعنی ترلان در کش و قوس بوده است .برای نوشتن این کتاب مطالعات زیادی را در حوزه های روانشناسی و بویژه روانشناسی خیانت انجام داده است و سعی کرده است رمانش بر اساس منطق های علمی پیش رود .

نیت نگارنده
شاید تا به اینجای کار این نوشته نوعی نوشته تبلیغی برای این کتاب به نظر برسد .نگارنده بر این کتاب انتقادات جدی و اساسی را وارد می داند و بدون هیچگونه تعارف یک به یک آنها را در خلال این یادداشت مطرح خواهد کرد اما تلاش دارد در بررسی این کتاب با در نظر گرفتن همه جوانب قضاوتی عادلانه و بدون جانبداری خاص را صورت دهد و اطلاعات مناسبی را به خوانندگان ارائه دهد . از همین روست که مصاحبه مفصل جورابچیان در کتاب معجون عشق را بصورت کامل مطالعه کرده و این کتاب را بر مبنای تحلیل شخصیت نویسنده مورد نقد و بررسی قرار می دهد .شاید چنین نقدی متفاوت و تازه باشد . من اینجا سعی خواهم کرد با توجه به شخصیت و ساختار فکری نویسنده قضاوت کنم و بیشتر روی موضوع و محتوای رمان تمرکز کنم و البته در انتها از نظر سبک نوشتاری نیز نظرات و انتقاداتم را مطرح می کنم .


به وقت بهشت
«تَرلان» پرنده ای است وحشی که در آذربایجان دیده می شود و نامی است که آذری ها برای فرزندان دختر خود برمی گزینند. ترلان قهرمان اصلی به وقت بهشت و راوی این کتاب است .
او در شرکتی به عنوان مترجم مشغول به کار است و در یک اتفاق سنتی به نام خواستگاری با همسر آینده اش باران آشنا می شود و با هم ازدواج کرده و زندگی عاشقانه ای را آغاز می کنند .
حضور سایه وار شخصیتی به نام شهاب به صورت ناخودآگاه و نامحسوس بر این پیوند سایه افکنده اما ورود شخص سومی به نام رضا ساختار معمول زندگی این زوج را برهم می زند و باعث حوادث ناخوشایندی می شود که در نهایت به قهر باران از خانه و ترک ترلان منجر می شود . در ادامه ترلان در انزوایی خودخواسته با عذاب وجدان به خاطر خیانت دست و پنجه نرم می کند و همزمان تلاش می کند بدون اتکا به اطرافیان زندگی عادی خود را پیش ببرد.
ادامه داستان را تعریف نمی کنم که خودتان بخوانید . این کتاب به موضوع خیانت می پردازد .نگارنده زنی است برخاسته از قشر سنتی جامعه . چادر به سر می کند . از خانواده ای مذهبی است و با اتوبوس رفت و آمد می کند .
وقتی چنین کسی با این پیشینه درباره موضوع خیانت می نویسد باید جالب توجه باشد و از این منظر به نظرم جورابچیان در بین زنان هم صنف خود و حتی زنانی که داعیه روشنفکری دارند پیشگام بوده است و برای اولین کار جسارت زیادی برای پرداختن به موضوع خیانت و ورود به حیطه ادبیات خیانت داشته است .
پدیده خیانت در زندگی زناشویی چند سالی هست که به موضوعی جالب توجه برای نویسندگان و روشنفکران تبدیل شده است و در این چند سال اغلب حاصل کار نویسندگان در قالب فیلمنامه و در نهایت فیلم عرضه شده است و جالب آنکه تمام نویسندگان نیز مرد بوده اند . اینجا ناچارم نقبی به سینما بزنم . چهارشنبه سوری نوشته مانی حقیقی و اصغر فرهادی و به کارگردانی اصغرفرهادی در باب خیانت در قشر متوسط جامعه است .
کنعان نوشته اصغر فرهادی و با کارگردانی مانی حقیقی به نوعی همین مساله را در لایه های پنهانی در قشر تازه به دوران رسیده امروزی نشان می دهد .اصغر فرهادی در ادامه این دغدغه در فیلم درباره الی نیز باز منظر دیگر خیانت را روایت می کند . فیلم هفت دقیقه تا پاییز نوشته محسن طنابنده و با کارگردانی علیرضا امینی که این روزها روی پرده سینماست ،نیز این موضوع را با شکلی هنرمندانه در قشر سنتی جامعه نشان می دهد .
به نظر می رسد در دهه اخیر خیانت دغدغه خیلی از روشنفکران شده و این دغدغه آنقدر جدی است که سینماگران پیشرو ما به نوشتن فیلمنامه هایی اینچنینی مبادرت می کنند و محصول تصویری این فیلمنامه ها نیز با استقبال زیاد تماشاگران مواجه می شود .
پرداختن به بحث شیوع خیانت به عنوان یکی از تهدیدهای جدی کانون خانواده در یک دهه اخیر در این مجال نمی گنجد و اصولا موضوع بحث ما نیست و فرصت دیگری را می طلبد.
بعد از آن نقب زدن به سینما دوباره برگردیم به کتاب . در رمان به وقت بهشت ما شاهد هستیم که زنی از موضوع خیانت صحبت می کند و از این منظر این رمان خواندنی و جالب توجه است و ایرادهای فنی و مواردی که به عنوان نقد در سطور پایین مطرح خواهم کرد قابل چشم پوشی است .
به نظرم خواندن این رمان با این توضیح جالب است و از این روست که خسته کننده نیست و خواندنش با سرعت همراه است . در تمامی مثال هایی که در بالا زدم روای یا دانای کل است یا یک مرد اما اینجا راوی زنی است که خود خیانت می کند .


کمی هم انتقاد
رمان در چهار فصل با نام های تابستان /پاییز /زمستان و بهار نوشته شده است . رواوی یک زن بیست و شش ساله است که شرح زندگی خود را در طول نزدیک به یک سال روایت می کند .
روایت در زمان حال است و ما گام به گام همراه با نویسنده وارد برش های زمانی که او تجربه می کند، می شویم . بی تعارف لحن داستان به شدت زنانه است .راوی زنی است بسیار احساساتی و شاید کمی لوس که به نظر من در مرز بین سنت و مدرنیته گرفتار آمده است . از سویی از خانواده ای سنتی سر بر آورده اما از سوی دیگر در ورود به یک فضای مدرن مثل کلاس داستان نویسی رفتاری متعلق به فضای مدرن را از خود نشان می دهد .
از این منظر راوی جدا از لوس بازی های معمول که می تواند جزئی از شخصیتش باشد (و نویسنده هوشمندانه مبادرت به این کار کرده) از منظر زندگی برزخی بین سنت و مدرنیته به شخصیت طاهره در فیلم به همین سادگی ساخته رضا میر کریمی با بازی هنگامه قاضیانی نزدیک است .
طاهره نیز چون ترلان به نوعی تعارض به خاطر زیستن بین این دو دنیا می رسد .اما ترلان به نظرم بر خلاف طاهره خیلی زود مقهور دنیای مدرن رضا می شود . به راحتی با رضا آشنا می شود . با او ارتباط می گیرد . به خانه اش می رود و سرانجام او را در خانه اش پذیرا می شود و... .
اینکه می گویم ترلان یا همان راوی کمی لوس است شاید تعبیر بدی پیدا کند .برای توضیح بیشتر چند جمله راوی(ترلان)را می آورم :
• باران می خندد .هنوز چشم هایش کمی سیاه است . در حال بستن در است که دوان دوان سمت در می روم تا سهم بوسه ام را از او بگیرم .
• ازکجا معلوم که دوستم داشته یا دارد.آدم ها بازیگرهای خوبی هستند .پس چرا برگشته ؟شاید می خواهد رضایت مرا برای همسر دوم جلب کند .
• ...
چند نمونه دیگر هم دارم
.شخصیت باران بسیار منفعل و به نظر برای یک خواننده مرد ،ناملموس ،خننثی و بیش از حد معمول احساساتی و غیر قابل باور می آید .
نویسنده اذعان کرده است که شخصیت باران را همانند مردی که در ذهن تصور می کند ساخته و پرداخته است و از این منظر باید گفت چنین مردی در دنیای معاصر امروز در کلان شهری مثل تهران تقریبا یافت نمی شود . رفتار باران به کسی که در فضای تهران امروز زندگی می کند شبیه نیست و حتی در بسیاری موارد رفتار و جملات او نچسب و غیر قابل باور از کار درآمده است . به این جملات توجه کنید :
باراان به ترلان :«عروس خانوم خجالتی من !چایت هم که مثل همیشه خوش رنگه .خوشگل من وقت ندارم باید زود برگردم . »
باران به ترلان :«برام قصه می گی ؟می خوام بخوابم . از همون قصه هایی که برای این کرم شیطون می گفتی .»
و در این جمله آخر شخصیت اصلی خود را بیشتر بروز می دهد:
«منم باید یادم بیاد که مَردم نه پسربچه دماغویی که تا بهش گفتن پخ !بذاره بره .....»
از این نظر شخصیت باران بیشتر شبیه شخصیت های مرد خنثی در فیلم های دهه 60 شده است . مرد دنیای معاصر تغییرات رفتاری زیادی پیدا کرده است که با بسیاری از رفتارهای باران در تعارض اساسی است .
می خواستم تصویر سازی های بین زن و مرد در محیط خصوصی هم چیزی بنویسم که در لحظه آخر ترجیح دادم در این مورد چیزی ننویسم .
شاه کلید خیانت موضوعی خوبی برای این رمان بوده و از این منظر جسارت و هوش جورابچیان ستودنی است اما به نظرم نویسنده در طرح موضوع در بستر زمان کمی تعجیل به خرج داده است . اتفاقات اینجا به سرعت و بدون پیش زمینه قبلی می افتد. ما ه های اول زندگی زناشویی بصورت معمول ماه هایی آرام و کم تنش است .مسائل و مشکلات بین زن و مرد و نیز طرح دغدغه های زنانه معمولا از سال دوم به بعد بروز می کند . تصورم بر است است که طول مقطع زمانی رمان باید کمی بیشتر می شد ومثلا ما سه سال مقطع زندگی این زورج را می دیدیم .
بعضی از شخصیت ها خوب پرداخته نشده و ورود و خروجشان به خط اصلی داستان هر دو ناگهانی است .به نظرم نویسنده می توانست روی شخصیت مهم و کلیدی رضا بیشتر تمرکز کند . اشتراک بین رضا و شهاب نیز مناسب توضیح داده نشده است.شاید اگر شهاب و رضا به خوبی توصیف می شدند خواننده خود می توانست برای سئوال های ذهنی خودش پاسخ مناسبی بیابد. کاش نویسنده به جای توصیفات و جملات بسیاری که از راوی نقل می کند و حذفشان نیز هیچ تاثیری در خط اصلی داستان نمی گذارد بیشتر روی این دو شخصیت اصلی و مهم می پرداخت . در کنار این ها شخصیت مهم پدر ِ ترلان نیز کمرنگ و نامحسوس پرداخته شده است . در جای جای داستان حضور او به عنوان کسی که از آثار و نشانه های روحی متوجه وضع روحی دخترش شده ،حس می شود اما او تا آخرین لحظه برای رفع دغدغه خود هیچ عکس العملی انجام نمی دهد و به گونه ای خنثی فقط نقش یک شاهد را ایفا می کند .

نتیجه گیری و پایان
تصورم بر این است که جورابچیان در کارهای آتی باید روی لحن وقت و تمرکز بیشتری بگذارد و برای هر کدام از شخصیت ها متناسب با ویژگی هایشان لحن مناسبی را بیابد . تصورم بر این است که در کارهای آتی جورابچیان باید روی شخصیت های فرعی ماجرا نیز وقت کافی بگذارد و آنها را متناسب با نقششان در خط اصلی داستان،خوب پرداخته و وارد داستان کند .
در نهایت با همه این ها حضور این نویسنده تحصیل کرده ،با جسارت و باهوش را در فضای رمان نویسی امروز را به فال نیک می گیرم و بر این باورم که جورابچیان حتی اگر بخواهد نمی تواند در نوشتن کارهای بعدی به ادبیات عامه پسند نزدیک شود و قطعا روز به روز سعی خواهد کرد خود را به ادبیات نخبه گرا اما پرمخاطب نزدیک کند . چیزی که مدت هاست دغدغه ذهنی خیلی از نویسندگان به زعم خود نخبه گرا اما با مخاطب کم شده است !

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
دستورالعمل تهیه«معجون عشق»
فرزاد حسنی: معجون عشق کتابی است حاصل گفتگوی یوسف علیخانی با نویسندگان کتاب های پرفروش ، عامه پسند یا مردم پسند که ظاهرا هنوز سر عنوان دقیق این ژانر بین مخاطبان و نویسندگان این ژانر ونیز نویسندگان آثار جدی و نیز منتقدان اختلاف نظر اساسی وجود دارد ।
بدیهی است که نویسندگان این ژانر از عنوان آثار پرفروش بیشتر لذت می برند و نویسندگان و منتقدان و ناشران آثار ادبی جدی تر نیز از بکاربردن عبارت ادبیات مبتذل به این ژانر ابایی از خود نشان نمی دهند .
علیخانی آنطور که خودش در یادداشت ابتدای کتاب نوشته برای این کتاب یک مقدمه 35صفحه ای نوشته بود اما بعد برای اینکه هر نوع پیشداروی یا قضاوتی را به خواننده تحمیل نکند و از اثر گذاری مستقیم روی خواننده پرهیز کند ،این مقدمه را حذف کرده و به همین دلیل هر نوع تاویل و تفسیری از طرف مخاطب به ناچار فقط از متن گفتگوها میسر است.
بدیهی است که به این شیوه نویسنده ،که خود تازه به جرگه ناشران نیز پیوسته است و طبعا نوع نگاهش به این نوع ادبیات برای همه ما تا حدودی مشخص و قابل پیش بینی است ،این کتاب و ساختار آن را طوری طراحی کرده است که برای بازه بزرگی شامل محققان ،دانشجویان ادبیان ، نویسندگان و منتقدان ادبیات جدی تا خوانندگان و دوستدارن این نویسندگان و نیز کسانی که سودای این سبک و سیاق نئشتن را دارند ،قابل استفاده باشد .
به نظرم جای این کتاب در فضای کنونی کتاب خالی بود . در فضای کنونی بازار کتاب تیراژ اولیه یک کتاب اغلب 1100نسخه است و در شناسنامه اغلب کتاب ها نیز این عدد یا اعدادی نزدیک به آن را بارها دیده ام . خبر دارم که در بسیاری از موارد تیراژ از این عدد ثبت شده رسمی هم کمتر است و ناشرین چون به فروش کتاب هایشان اطمینان ندارند ،کتاب ها را نه بصورت چاپی که بصورت دیجیتالی و در تیراژهای 500تا700نسخه منتشر می کنند.

تلاش برای یافتن یک پاسخ
در چنین فضایی که ناشرین کتاب ها را با وسواس انتخاب می کنند و در تیراژ اندکی منتشر می کنند چگونه می شود که بعضی از کتاب ها با استقبال بسیار وسیع و در تیراژهای نرمال و استاندارد دور چاپ یعنی 5000نسخه منتشر می شوند ؟
علیخانی برای یافتن پاسخ این سئوال در فضای ادبیات امروز سراغ کتاب های پرفروش رفته و سعی کرده نویسندگان چنین کتاب هایی را بیابد و با آنها به گفتگو بنشیند.
نگاه کنید در یاداشت کوچک اول کتابش چه نگاشته است :
«به تیراژهای اندک بسیاری از رمان ها و مجموعه داستان ها فکر می کردم و بعد تیراژهای فراوان و خیره کننده تجدید چاپ این کتاب ها . »
خواننده با خواندن این چند سطر تصور می کند که نویسنده (علیخانی)قصد دارد در قالب این مصاحبه ها و لابه لای آن از این سئوال رمز گشایی کند و به تدریج پاسخی منطقی برای این سئوال پیدا کند .اما علیخانی زیرکانه از پاسخگویی به این سئوال طفره می رود و ساختار مصاحبه ها را جوری طراحی می کند که خواننده با استنتاج های ذهنی خود برای این سئوال مهم خودش پاسخ مناسب را پیدا کند .پس بدیهی و طبیعی است که برای این سئوال پاسخ های متعددی از جانب خوانندگان با دیدگاه های مختلف ارائه خواهد شد.

معرفی ساختار کتاب
از سال ها پیش و حتی قبل از انقلاب ژانری در ادبیات به نام ادبیات عامه پسند داشتیم که در گذر زمان برای مدتی در نزد خیلی از صاحبنظران و نیز مسئولان با عنوان ادبیات مبتذل نیز نامگذاری شد اما ظاهرا در یک تغییر رویکرد این ژانر دوباره با عنوان قبلی خودش خوانده می شود و جالب اینکه به تدریج موضوع آن وارد حوزه تحقیق و پزوهش در ادبیات نیز می شود .
ادبیات عامه پسند از طرف اغلب ناشرین و نویسندگان جدی و حرفه ای ادبیات همیشه تحقیر شده و در فضای نقد و مطبوعات نیز کمتر فرصت ظهور و بروز پیدا کرده و از این منظر معجون عشق را تا این لحظه باید دقیق ترین و کامل ترین منبع در باره این نوع ادبیات محسوب کرد .
کتاب حاصل 14گفتگو با نویسندگان زیر است : ر.اعتمادی/امیر عشیری/پری نوش صنیعی/نازی صفوی/مریم ریاحی/حسن کریم پور/تکین حمزه لو/مریم جعفری/فریده شجاعی/سیمین شیردل/مژگان مظفری/ مهرنوش صفایی و نرگس جورابچیان
در مورد فهرست افراد منتخب برای مصاحبه باید بگویم که حس می کنم جای افرادی چون م.مودب پور و نسرین ثامنی ،فتانه حاج سید جوادی و حتی احمد محققی جنایی نویس سال های نه چندان دور خالی باشد.مشخص است که علیخانی در باره فقدان حضور هر کدام از این اسامی حتما توضیحات قانع کننده ای دارد و مطمئنا سلیقه ای آنها را حذف نکرده . در مورد یکی (م.مودب پور)مثلا می دانم که راضی کردنش به مصاحبه بسیار دشوار واغلب ناممکن است و در باره دیگران نیز لابد مشکلاتی وجود داشته است اما در مقابل حضور کسی مثل نرگس جورابچیان که اولین کارش در نمایشگاه امسال با نام «به وقت بهشت» توسط نشر آموت عرضه شد در این فهرست کمی توی ذوق می زد چون به نظر می رسد حضور جورابچیان در این لیست زود باشد و در واقع قرار گرفتن او در این لیت نوعی پیشداوری کردن درباره موفقیت او در این ژانر است در حالیکه تاریخچه این نوع ادبیان نشان می دهد که موفقیت در این ژانر صرفا با تبلیغ سینه به سینه خوانندگانش میسر است و طبیعی است که جورابچیان هنوز این سیر تبلیغ را برای معرفی خود و آثارش طی نکرده است . هر چند شنیدم که گویا«به وقت بهشت» به چاپ دوم رسیده ،اما به هر حال فکر می کنم حضور او در این لیست با دیگر نویسندگانی که حداقل چهار کتاب پرفروش داشته اند همخوانی نداشت .

درباره کیفیت مصاحبه ها
کیفیت گفتگوهای این کتاب به یک اندازه نیست . کاملا مشخص است که یوسف علیخانی برای برخی از گفتگوها با دست پر و مطالعه کامل به سراغ نویسنده رفته و سئوالاتی را بصورت دقیق از قبل تنظیم کرده است .
گفتگوی ر.اعتمادی از این دست مصاحبه ها است . در مواردی هم شاهدیم که او بدون پیش زمینه با نویسنده به گفتگو نشسته و مصاحبه را به فراخور موضوعات مطرح شده پیش برده است .در چنین مواردی در خلال مصاحبه می بینیم که مستقیم و بی محابا در برابر ادعاهای عجیب و غریب برخی از این نویسندگان صریحا واکنش نشان می دهد و تا حد مجادله کلامی نیز پیش می رود که در نوع خود فضایی جالب و خواندنی را برای خواننده مصاحبه ها فراهم می کند .
به نظرم گفتگوی ر.اعتمادی یکی از بهترین بخش های کتاب است . در این گفتگو می فهمیم که ر.اعتمادی نسبت به دیگر نویسندگان هم ژانر خود از مطالعات خوبی برخوردار است و به نظر کاملا اگاهانه و عامدانه فعالیت در این ژانر را برگزیده است و از خلال گفتگوها بر می آید که توانایی فعالیت در حوزه ادبیات جدی را نیز دارد اما بخاطر اینکه دغدغه مخاطب بیشتر را دارد حضور در این حوزه را ترجیح داده است و به این شیوه کار کاملا حرفه ای و جدی نگاه می کند .

برداشت ها
در همین گفتگو می فهمیم که عامه پسند نویسی برخاسته از پاورقی نویسی مطبوعاتی بوده و در واقع منبع و منشا پیدایش چنین رمان هایی پاورقی های مطبوعاتی بوده که دهه های قبل در مجلات منتشر شده بود و با استقبال مردم مواجه شده بود .
در مابقی گفتگوها بخصوص با نویسندگان زن می بینیم که متاسفانه اغلب آنها از مطالعه زیادی برخوردار نیستند و حجم مطالعه آثار مهم ادبیات ایران و جهان در سبدشان کم و بسیار ناچیز است . نکته بسیار جالب اینکه اغلب مدعی هستند در کودکی خوب انشا می نوشتند و جالب اینکه اکثر قریب به اتفاق این نویسنگان روی کاغذ مطلب می نویسند و بعد از پاکنویس مطلب را به تایپیست و ناشر می سپارند .از خلال توصیفاتشان درباره انشا نویسی در دوران مدرسه خواننده به این باور می رسد که این نویسندگان در ادامه همان انشا نویسی مدرسه بدون توجه به لحن و ساختار و تکنیک و صرفا با تکیه بر توصیف از یک واقعیت یا رویداد اتفاق افتاده با چاشنی کردن کمی تخیل ،می توانند رمان های حجیمی را در کمترین زمان ممکن بنویسند.
از گفته ها چنین بر می آید که بسیاری از آنها خط روایتشان را از ماجرایی واقعی الهام گرفته اند و سعی کرده اند با استفاده از قوه ی تخیل به آن پر و بال بدهند .
اغلب به حجم رمانشان توجه دقیق داشته اند و جوری نوشته اند که رمانشان بین 400تا 450صفحه تمام شود و این یعنی اینکه حجم مطلب بدون توجه به موضوع برای آنها قابلیت انعطاف داشته و از این جهت شبیه نویسندگان سریال های تلوزیونی هستند که گاهی مواقع برای افزایش دقایق مجبور می شوند سکانس ها و پلان های بی ربط و زائدی را بنویسند .
اغلب نویسندگان این ژانر از خاستگاهی کاملا سنتی برخاسته اند . برایم جالب بود که تقریبا همه زنان نویسنده این ژانر در مصاحبه به جای واژه همسر از واژه شوهر استفاده می کردند و در اغلب موارد نیز شوهرانشان به هیچ عنوان نوشته های آنها را نخوانده بودند .
90 درصد موضوعات منتخب چنین نویسندگانی درباب عشق یا در پیرامون عشق است و از این منظر عنوان کتاب یوسف علیخانی یعنی معجون عشق عنوان بامسمایی است .همچنین در اغلب گفتار نویسندگان می توان به نوعی خودشیفتگی مذمن رسید .این خودشیفتگی در اغلب موارد مستتر و پنهان است اما در برخی موارد مثل مصاحبه با مهرنوش صفایی در حدی است که خود علیخانی نیز در مصاحبه تاب نمی آورد و با نویسنده در بعضی موارد وارد مجادله می شود .
علیخانی در گفتگو با من می گفت یکی از این نویسندگان گرفتن جایزه نوبل را حق مسلم خود می داند و می گوید اغلب مواقع خواب ِبردن این جایزه را می بیند!!
نکته جالب دیگر در این مصاحبه ها توصیف نویسندگان از کیفیت مطالعاتشان است .علیخانی وقتی از میزان مطالعات این نویسندگان می پرسد آنها اغلب مدعی می شوند که مطالعات وسیعی در روانشناسی ،رفتارشناسی و حتی متافیزیک دارند و جالب آنکه وقتی علیخانی از آنها می خواهد مثلا متافیزیک را تعریف کنند آنها از توصیف درمی مانند از این نظر شاید با این نوع سئوال ها علیخانی به نوعی به این نویسندگان کنایه ای غیر مستقیم زده و یا نه خواسته خوانندگان با این بخش از شخصیت علمی نویسندگان مورد بحث آشنا شوند.
یک چیز جالب دیگر اینکه اغلب چنین نویسندگانی مخاطبانشان را در میان دختران دبیرستانی و زنان خانه دار و عموما در شهرستان ها می جویند و منکر نمی شوند که با توجه به ویژگی های چنین مخاطبی می نویسند .
دیگر اینکه اغلب مدعی هستند با خوانندگانشان از طریق ناشر یا نامه های ارسالی در تعامل دائمی هستند و بسیاری از داستان ها را از روایت های واقعی مخاطبانشان گرفته اند .
درمیان نویسندگان مصاحبه شده به نظرم مورد امیر عشیری جالب بود . او در اغلب موارد داستان هایی می نوشت که موقعیت مکانی داستان در خارج از کشور و عموما اروپا اتفاق می افتاد و در مصاحبه اذعان داشت که اروپا را ندیده و همه چیز زاییده تخیل او و کمی تحقیق از کسانی است که موقعیت های واقعی طرح شده در داستان را دیده اند .

پایان بندی
به هیچ وجه با ادبیات عامه پسند مخالف نیستم ومعتقدم هر نوع نوشتاری که فردی را به مطالعه تشویق کند و او خودخواسته و ازروی علاقه به خواندنش تمایل نشان دهد ،حتما ارزشمند است .
این مصاحبه ها به خوبی نشان می دهد که نویسندگان چنین کتاب هایی جز درموارد استثنایی مدعی تاثیرگذاری بر ادبیات نیستند اما مدعی هستند که چون بصورت ساده و بدون رعایت ساختار و فرم های رایج در داستان و رمان می نویسند و دست روی موضوعات عامی که اغلب جامعه با آن دست و پنجه نرم می کنند می گذارند،توانسته اند مخاطبان زیادی را پیدا کنند و از این منظر شاید در زندگی فردی و اجتماعی خوانندگان خود تاثیر مستقیم گذاشته اند .
بسیاری از طریق نوشتن چنین رمان هایی در طول این سالها پول خوبی کسب کرده اند و در اندازه خود توانسته اند سرانه مطالعه ایرانی جماعت را در قشر متوسط و متوسط به پایین افزایش دهند و رونقی هم به کسب و کار ناشران خود داده اند.
با این توصیف ،به نظرم ادبیات عامه پسند می تواند پلی باشد برای عبور و حرکت به سوی ادبیات جدی و در بسیاری از موارد مشاهده شده خوانندگان چنین آثاری با عبور از این سطح به سطح بالاتری از ادبیات وارد شده اند و مطالعه در این فضاها را تجربه کرده اند و به همین جهت نمی توان ادبیات عامه پسند را بی ارزش یا فاقد ارزش دانست .
در هر حال همانطور که در مقدمه گفتم جای چنین تحقیقی در ادبیات امروز ایران خالی بود و یوسف علیخانی این بار برای چنین کاری پیشقدم شد . کار علیخانی هرچند ممکن است ایرادهایی به لحاظ ساختاری یا کمبود منابع مصاحبه شونده داشته باشد اما چون پیشگام در این بخش بوده حتما ارزشمند است و احتمالا دوستان و محققان دیگر درآینده می توانند کارهای بهتری را در این موضوع ارائه کنند یا تحقیق او را در این مورد تکمیل کنند .

جایزه خوب است یا بد؟
این روزها صحبت هایی برای برگزاری جشنواره ادبیات عامه پسند شنیده می شود که انتقادات زیادی را در بین ناشرین و نویسندگان برانگیخته است .
به نظرم نفس برگزاری جشنواره های ادبی در هر ژانری نه تنها بد نیست بلکه پسندیده و ارزشمند است ،اما شاید یکی از دلایل انتقاد برخی از ناشرین و نویسندگان از چنین جایزه ای ترس از درکانون توجه قرار گرفتن این نوع ژانر و به حاشیه رانده شدن بیشتر ادبیات جدی باشد که این موضوع حتما دغدغه خود علیخانی نیز هست .
عده ای بر این باورند که برگزاری چنین جوایزی منجر به پرو بال دادن بیشتر به این ژانر و کمرنگ تر شدن تدریجی ادبیات جدی و کمتر شدن مخاطب و نیز کاهش حمایت های رسمی و دولتی از این نوع ادبیات می شود .
شخصا معتقدم این موضوع به هیچ عنوان نمی تواند ضربه ای کاری به ادبیات جدی بزند .هرچند فضای امروز ادبیات ایران فضایی نیمه جان و کم رمق است اما به نظر می رسد این فضا متاثر از فضای عمومی باشد و در نوسان سینوسی در فضایی مناسب، دوباره رشد و نمو خواهد کرد .
هنوز فراموش نکرده ایم تیراژ60هزارنسخه ای کتاب شازده احتجاب نوشته هوشنگ گلشیری را در سال 83و84 .این نکته نشان می دهد که همه چیز بستگی به هوا و فضا و نیز شور و حال مخاطب و خواننده دارد .

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
این کتاب عامه پسند است یا خوش خوان؟
امین فقیری:نرگس جورابچیان در یک مصاحبه می گوید: «عامه پسند می شود کلاس پایین و نوگراها بادی به غبغب می اندازند। من ترجیح می دهم همه اقشار جامعه از رمانم سر دربیاورند و لذت ببرند. به قول شما می شوم عامه پسند اما این طوری بهتر است. من می نویسم تا خوانده شوم. نمی نویسم تا عده ای خاص مرا بخوانند و از تکنیک نوشتارم تعریف کنند و ...»
انگار نرگس جورابچیان تکلیفش را با خود و خوانندگانش روشن کرده است، اما کار هم این چنین که می گویند سهل و راحت نیست. اغلب شاهکارهای مهم ادبی دنیا ظاهری ساده دارند. همه فهم نه بدین معنی که راحت الحلقوم باشد. بلکه نویسنده آن توانسته است لایه های ذهنی افکار و عقاید مختلف را کنار بزند و در آن وارد شود. مثل فردوسی، حافظ و سعدی. اگر هر کس به اندازه فرهنگ خود توانست با یک اثر ارتباط پیدا کند آن اثر مقبولیت عامه پیدا می کند. فروغ و شاملو همینگونه اند، بدون اینکه انگ عامه پسند بودن بر آن ها بخورد.
کتاب «به وقت بهشت» کتاب راحتی است. خوش خوان است. نثر نویسنده همانند آب روان دلپذیر و گواراست. این ها همه حسن کتاب است که آنرا خواندنی کند و از حیطه کتاب های عامه پسند بیرون بیاورد. عیب کتاب های عامه پسند این است که خواننده را به فکر فرو نمی برد و هیچ گاه در مورد سرنوشت کاراکترهای کتاب نگرانی به خود راه نمی دهد. اگر جای مقایسه ای باشد آن کتاب ها به انبوه فیلم های هندی شبیه اند. چرا که وقتی انسان از سینما بیرون می آید و پایش را از جوی خیابان به این طرف می گذارد دیگر چیزی از فیلم به یاد نمی آرود و دیگر اینکه در کتاب های عامه پسند چرا و چگونه! و در نتیجه منطق مهم زندگی جایی ندارند. خوانندگی که به این کتاب ها رو می کنند از الفبای منطق ادبیات بی بهره اند. اصلا از خود نمی پرسند این آسمان و ریسمان ها چیست که نویسنده به هم بافته است اما کتاب «به وقت بهشت» نوشته نرگس جورابچیان در این ژانر قرار نمی گیرد. هرچند که به نویسنده آن تلقین کرده باشند که به نوعی نویسنده عامه پسند هستید. اینگونه نیست. کتاب از نثری زیبا بهره می برد. قسمت بندی ها فکورانه و زیباست. و از همه مهم تر دست در جایی گذاشته است که مبتلا به نیمی از جامعه است. آن هم مساله ازدواج و نگرانی های مربوط به آن و امر محتوم بارداری و داشتن بچه است. به این تک گویی نگاه کنید:
« - آخه تو یهو چت شد دخترم! چرا بداخلاق شدی؟ ما که الان هفت ماهه با همیم. بعضی وقتا تو لگد زدی. بعضی وقت ها من کج خلقی کردم. اما اینطوری نبوده که با هم قهر کنیم. چرا یهو این همه عصبانی شدی؟ فکر کردی نمی خوامت؟ تو چه کرم باشی و بعدا پروانه بشی، چه یه دختر ناز و کوچولو باشی که دم به ساعت جیغ بزنی و از من یه چیزی بخوای، باز هم دوستت دارم اما قرار نبود یهو از اومدن پشیمون بشی. اصلا مگه قرار نبود جنگیدنت خوب باشه و با همه بجنگی؟ ...» (صفحه 321)

نثر راحت و زیبا به این تک گویی شکل هنری می دهد و نوشتن مطالبی که در ذهن اکثر دختران این مرز و بوم هست و نمایاندن آرزوهای آن ها در قالب دلواپسی قبل و بعد از ازدواج. و پیش آمدن عشق یا عشق های ممنوع که باز هم برای خیلی ها چه دوست داشته باشیم یا نه، تجربه شده است. نویسنده بارها حرف از نقاب زده است. خیلی مهم است. تمام ما آدم های بانقابی هستیم. یکی هر روزه آن را به چهره دارد و خلق و خوی خود را پشت آن استتار می کند و دیگری اجبارا برای مواردی خاص آن را به چهره می زند:

«با من هم چیزی از آن روزها نگفته، اما نقاب روی صورتش را می بینم. نقاب را می بینم، اما پشت نقاب را نه.» (صفحه 57)

زندگی کردن در چنین جامعه ای هنر می خواهد. حرف ها با دلشان یکی نیست. عملشان خلاف گفتارشان هست و همین را نویسنده به خوبی نشان می دهد.
رمان دو شخصیت اصلی دارد به نام «ترلان» و «باران» (فکر نمی کنید این ها اسامی ایلی باشند در جامعه شهری کمتر اسمی به نام باران دیده ام. شاید چون اسم شخصیت اصلی رمان رقصندگان من باران است و ایلی است و چنین تصوری دارم. و حتما ترلان هم مد است مثل مارال که مدتی تابلو کله پزی هم بود!) نویسنده محترم به دل نگیرد. شوخی بود. و دیگر شخصیت ها به نوعی وابسته به این دو شخصیت اند. پدر و مادر باران و خواهرش شبنم – پدر و مادر ترلان و خواهرش رویا و شوهرش مانی. دوستان ترلان، شهاب پسر عمه مادر ترلان و رضا، معشوق ترلان. چند نفر هم به تناوب می آیند و می روند و چفت و بستی به رمان می افزایند!
فکر می کنم شخصیت کاراکتر اول داستان پر از تضاد است. آن گونه که امکان زیاد دارد خواننده باهوش و حرفه ای او را در حیطه آن نوع زندگی نوعی «ضد قهرمان» بداند. کارهایش پسامدرن است. اندیشه اش و عقایدش نسبت به زندگی و افراد هیچگونه پایداری ندارد و از نظر روانی موجودیست خودخور – خودآزار و تلخ اندیش و گویی نسبت به آبادی و آرامش کینه ای ابدی و ازلی دارد و دو دل.

«با این که کم گریه می کنم، اما همه زمان هایی را که گریه کرده ام از یاد برده ام. و با اینکه زیاد غصه می خورم، تک تک مسایلی که برایش غصه خورده ام به یاد دارم.» (صفحه 25)
«چرا باید جمله آخر را از بیست سال قبل نگه داشته باشد تا امشب برایم تکرار کند؟ از خودم بدم می آید؛ از تمام شب هایی که بابا بی صدا به اتاق من می آمد. مرا می بوسید و من فرصت نگاه کردن به چشمان خسته اش را نداشتم.» (صفحه 28)
«هرچه سعی می کنم این بغض لعنتی را فرو بدهم، نمی توانم. دستم را روی صورتم می گذارم و به گریه می افتم.» (صفحه 27)
«به خودم در آینه نگاه می کنم. شبیه زن های هرزه هر لحظه با کسی هستم و همیشه هم نقابی از دروغ روی صورتم است. به آینه پشت می کنم. در چشم هایم خیره می شود. از خودم بدم می آید. از منی که هیچ شباهتی به ترلانی ندارم که باران صدایش می کند.» (صفحه 127)
«برنگرد. دیگر برنگرد. از نگاهی که در آن عشق نباشد می ترسم.» (صفحه 159)
«از صدای رعد بی اختیار به گریه می افتم. تمام تنم می لرزد. آدم های توی کوچه را دزد و قاتل می بینم. فکر می کنم من و بچه ام بی پناه ترین و آسیب پذیرترین موجودات روی زمین هستیم. همه دنیا هم مثل دایناسورهای خطرناک قصد خوردن ما را کرده اند.» (صفحه 237)

در صفحه های 247، 277، 282، 289، 294 و 296 هم این مشکلات و تضادها را در روحیه قهرمان رمان می بینیم. این ها یکی از شگردها و خوبی های پست مدرن است اما نویسنده در مورد کاراکتر اولش در اغلب قسمت ها چنین اعتقادی ندارد. او را تطهیر کرده و ما را ریشخند می کند. مثلا در مورد رضا (که شخصیتی است ناقص در رمان که می توانست بهتر از این که هست پرداخته شود) به درستی عمل نمی کند. خواننده رابطه او را همان گونه می بیند که نویسنده می خواهد، اما در قسمت های بعد پس از طی ماجراها یادش می آید که ای وای خانه رضا هم رفته است. نه یکبار بلکه چندین بار. آیا این اهمال نویسنده است یا شخصیت پریشان ترلان که باز هم ساخته دست و قلم نویسنده است.
چیزی که جورابچیان سعی دارد به ما بقبولاند یکی این است که ترلان شخصیتی درون گرا دارد و در چند مورد از پیله ای که او مرتب به دور خود می تند صحبت می کند اما از نیمه های کتاب دیگر این پیله تنیدن ها به امان خدا رها می شود. این پیله گاهی توسط باران به دور اندام ترلان تنیده می شود:

«بی هدف با انگشتانم بازی می کنم و خوب می دانم پیله ای در حال تنیده شدن است.» (صفحه 34)
«دلم می خواهد شور بزند، اما آنقدر غرق تنیدن پیله است که مجالی پیدا نمی کند.» (صفحه 39)
«گرمای دستش پوست تنم را می سوزاند اما به داخل پیله ام نفوذ نمی کند.» (صفحه 65)
«آغوشش پناهگاه امنی برای تلخی های زمانه است اما پیله درون من ... » (صفحه 71)
«پیله درونم، مثل پرده نازکی می ماند که مرا از همه دنیا جدا کرده است.» (صفحه 117)

متاسفانه علی رغم اینکه نویسنده اعتقادی به شعار ندارد در چند جای کتاب آمده است و هم چنین نتیجه گیری:

«تفاهم ... از این کلمه خوشم نمیاد. از هر کلمه ای که آدما به لجن کشیده باشن خوشم نمی آد. تفاهم، آزادی، عشق.» (صفحه 74)
«وقتی که آدم در ساحل آرامی نشسته باشد، رهبری آدم هایی که در موج دریا گرفتار شده اند، آسان است.» (صفحه 102)
«می ترسم بازویم را بگیرد و برای بلند شدن کمکم کند. از اینکه مردی به من دست بزند، بدم می آید. (یادمان باشد همین عفیفه مکرمه چندین بار از پله های خانه رضا بالا رفته است!)» (صفحه 203)
«غصه نخور کوچولوی من. مامان واسه تو زنده می مونه. نفس می کشه. واسه تو زندگی رو همه جا پراکنده می کنه.» (صفحه 204)
«اعتماد چیز خوبی است. انگار تنها چیزی است که در یک ارتباط لازم است. حالا چه دوستی باشد، چه شراکت، چه ازدواج. وقتی که نباشد هیچ وقت آرامش هم نخواهد بود....» (صفحه 340)

شخصیت شهاب همانند پیر – قطب عمل می کند که دست آخر آدم را به سوی قضا و قدری بودن و خرافه رهبری می کند. نمونه عالی آن در کتاب «طوبا و معنای شب» شهرنوش پارسی پور. این کاراکتر انتخاب شده است که هرگاه نویسنده هوس کرد یادی هم از او بکند. و اما رضا می توانست شخصت منفی – مثبت کتاب باشد. ما هرچه از رضا می دانیم «رو» است. نویسنده یا نمی تواند یا نمی خواهد نقبی به عمق درون رضا بزند. چنین آدم هایی پلاچ – پر رو هستند و به آسانی دست برنمی دارند. از هزار راه وارد می شوند تا به مقصود خود برسند. «رویا» خوب ساخته و پرداخته شده. گوشت و خون دارد و بعضی اوقات هم مانی. اما حتی باران هم اکثر اوقات کاریکاتور است یا بهتر بگوییم زاییده ذهن عروس ساز ترلان = نویسنده. احساس خوبی خواننده پیدا نمی کند از این که ترلان وقت و بی وقت موجود معصوم درون رحمش را کرم خطاب می کند. هرچند در جایی جمله پروانه شدن هم می آید.
زمان تنهایی ترلان و دل مشغولی های او نمی توانند چفت و بست راست و درستی برای رمان باشد. عبور دختری با چادر عربی از کوچه چه چیز را در رمان حل کرده یا می کند؟ فکر می کنم تا زمانی که نویسندگی وجود دارد این جمله چخوف که هرگاه نویسنده به تفنگی اشاره کرد که از دیوار آویزان است باید تا آخر داستان تیری از این تفنگ شلیک شود، در مرود دختری عربی پوش وجود یا عدمش در این صورت هیچ چیز از رمان کم نمی کند. و دیگر جمله پایانی کتاب «سُر می خورم» پایان بندی را بی مزه و حرام کرده است که چی؟ متوجه نشدم!
به قول معروف عیب گرفتیم و اما حسن ها را نیز بشماریم.
الف: نثر زیبا و خوشخوان است. نویسنده روان می نویسد. زور نمی زند و در نتیجه خواننده روی سنگلاخ راه نمی رود. جاده نرم و مناسب است و گاهی اوقات این نثر به شعر پهلو می زند بدون اینکه احتیاجی باشد پلکانی نوشته شود:

«باران که می آید/ همه دنیا زیبا می شود/ شاید عاشقش شده باشم/ بعد به خاطر می آورم/ که / عشق/ برای دل من/ بسیار کوچک است.» (صفحه 17)
«یعنی / کنار هم / توی یه جاده راه بریم/ وقتی تو خسته شدی/ من تکیه گاهت/ باشم/ و وقتی من بریدم/ تو امید من باشی.» (صفحه 53)
«رویا صاحب یک پسر زشت قرمز شده است. از همان هایی که عاشقش هستم. شبیه بچه گربه است. آنقدر ظریف است که انگار از غضروف و ژله دست شده.» (صفحه 234)
«در روز به اسم هایی که دیشب انتخاب کرده ایم فکر می کنم و هرچند دقیقه یک بار با یک اسم صدایش می کنم. به هیچ یک جوابی نمی دهد. خودش را کج می کند. زیر دلم بیشتر تیر می کشد. یک بار دعوایش کردم که چرا این قدر اذیتم می کند. خب جایش را توی شکمم درست کند.» (صفحه 316)

بازی با اشیاء و نگاه سوررئال به آن ها:

«کم کم دست هایش را به آب می زنم و وقتی خیالم راحت می شود که ترسش ریخته، داخل ماشین لباس شویی می اندازمش. جوراب ها هیچ وقت نمی ترسند اما بلوز یاسی رنگی که تو برایم خریده ای، خیلی ترسو است. مانتوام فقط وقتی دیر به دیر می شویمش، می ترسد. لباس های تو هیچ وقت نمی ترسیدند مثل خودت.» (صفحه 177)

ب: قسمت های 32 از فصل پاییز و 63 از فصل زمستان بسیار موثر نوشته شده است. اعتراف ترلان و بازگشت باران پس از چند ماه همانی باشد که باید باشند. انگار نویسنده از جان مایه گذاشته است و مخصوصا اهمیتی که به فولکلور داده است.
کتاب «به وقت بهشت» خواندنی است. زیبا نوشته شده و به هیچ وجه در ژانر کتاب های عامه پسند و بی منطق زندگی قرار نمی گیرد. منتظر کارهای بعدیش هستیم که با وسواس بیشتری می نویسد.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
دست نيافتني و افسانه اي
علی رشوند: بي هيچ مقدمه‌اي داستان ديدا شروع خوب و هيجان انگيزي دارد. نويسنده درتوصيف فضا‌ي عاطفي و نوع روابط انساني بين شخصيت‌هاي داستان بسيار خوب عمل كرده است و حتي بايد گفت توانسته است تخيل با واقعيت خوب درکنارهم چيده شده‌اند.

بخش اول اين داستان بلند كه باورپذيري‌اش مشکل به نظر مي‌‌رسد، به لحاظ بعد زماني مصادف با دوره خلافت عباسيان وکشمکش‌هاي سياسي مأمون و امين است. ديدا زني از مرو براي رهايي خود از دام يکي مردان هوسباز خلفاي عباسي - ابن عباس – سوار براسب خويش اسير امواج خروشان رودي مي‌‌شود که توسط طاهر ذواليمينين ازغرق شدن نجات مي‌‌يابد. همين اتفاق، نقطه آغاز رابطه‌اي محبت آميز ميان آن دو مي‌‌شود.

(زن آهسته آهسته، هوشيار‌ي کامل خودرا به دست آورد ابتدا مانند افرادي که از دنياي ديگري بازگشته‌اند. باترديد اطراف خود را نگاه کرد وقتي خود را ميان چند مرد غريبه‌يكه که و تنها يافت نزديک بود دوباره بيهوش شود اما چشمان گيراي طاهر تنها چيزي بود که قبل از بيهوشي به خاطر داشت. ص43)

بيشتر حجم داستان (از صفحه 64الي 209) شرح حال زندگي طاهر با فتوحاتش را در برمي‌گيرد. طاهر به عنوان فرمانده لشكر مأمون عباسي بر فرماندهان لشكر امين از جمله عيسي بن ماهان در نزديکي‌هاي شهر ري و عبدالرحمن در همدان پيروز مي‌‌شود. دست آخر طاهر خوش اقبال شهر بغداد را تصرف کرده و امين- برادر مأمون - را مي‌‌کشد و امپراطوري عباسيان را جاني دوباره مي‌‌بخشد.

از اين منظر در داستان اطلاعات ذيقيمتي درباره تاريخ آن روز ايران زمين داده مي‌‌شود. طاهر به واسطه بيعت با مأمون و امام رضا (ع) لقب طاهر ذواليمينين مي‌‌گيرد كه نهايتاً به انگيزه خونخواهي برادرش و عصيان طاهر در حذف نام مأمون در خطبه نماز جمعه طاهر مسموم وکشته مي‌‌شود.

در دومين بخش از اين داستان و فاصله گرفتن از آشنايي طاهر و ديدا نويسنده به طاهر به عنوان يکه تاز و پيروز نبرد نگاه مي‌‌‌كند. جنگ آوري سرمست از پيروزي كه ديدا را به فراموشي سپرده است. هيچ رد و نشانه اي بين آن دو نمي بينيم. هردو سرگرم گرفتاري‌هاي خويش هستند. ديدا سرگرم آموختن موسيقي در محله دوران کوش نيشابور و بي‌خبر از طاهر روزگار مي‌‌گذراند و طاهر به امورات لشكر فاتح بغداد مشغول است.

نويسنده دراين بخش دغدغه معرفي طاهر و رويدادهاي آن برهه‌ تاريخ ايران زمين را بيشتر مد نظر دارد و خواننده نيز عملاً تاريخ را بيشتر مي‌‌‌خواند تا سرگذشت عاشقانه ميان طاهر و ديدا را. در واقع نويسنده در اين بخش از كتاب به شكل عامدانه خواننده را به خواندن و همراه شدن با وقايع و اتفاقات دور و بر طاهر و فراموش كردن ديدا وادار مي‌‌‌كند اما مير قاسمي در بخش سوم از داستان خود با رجعتي دوباره به رابطه ميان ديدا و طاهر، ديدا را به تصوير مي‌‌‌كشد كه پيکي را روانه شهربغداد کرده است و از طاهر خواسته است، که يکي از مردان زنداني بغداد را آزاد کند.

عکس العمل طاهر در قبال نامه ديدا و نوع برخورد تند وخشک وسرد وي با آن در اين بخش از داستان با ويژگي‌هايي كه نويسنده از طاهر در طول داستان ارائه داده است، تناسب ندارد و شايد او مي‌‌توانست اين بخش داستان را با پردازش و توصيفي بيشتر از کندي موجود بيرون آورد.

با شايه خبر مرگ طاهر در نيشابور، ديدا سوار بر اسب يکي از جوانمردان درصدد جست‌وجو برمي آيد ناگهان ابن عباس را به دنبال خود و به منظور تصاحب خود مي‌‌بيند. ديدا مي‌‌تازد و به رود خروشاني که طاهر روزگاري نجاتش داده بود، مي‌‌رسد و دست آخر خود را اسير امواج خروشان رود مي‌‌كند.

در يک نگاه کلي بين بخش دوم داستان با بخش اول و سوم داستان مير قاسمي گسست معنايي و پردازشي ديده مي‌‌شود. گويا نويسنده در بيشتر موارد وقايع تاريخي را بر رويدادهاي عاطفي ترجيح داده است. به عنوان مثال، . در رمان الموت، نويسنده ولاديمير بارتول، حسن صباح و فداييان و حوريان باغ بهشتي الموت را چنان ماهرانه به زمان حال آورده که حوادث تاريخي بسيار کمرنگ به نظر مي‌‌رسد، گويي اين اتفاقات درفضاي بريده از زمان تاريخي حسن صباح روي داده است.

ديدا در داستان ميرقاسمي شخصيت دست نيافتني و افسانه اي است هم طاهر و هم ابن عباس به وصالش نمي رسند. از سوي ديگر رود نيز در اين داستان، نشان دهنده‌ تقدير و سرنوشت محتوم است. تقدير اين است که ديدا اسير رود شود. سال‌ها بعد باز رود است که ديدا را درآغوش امواجش مي‌‌کشد بي آنکه طاهر نجات دهنده‌اي در کار باشد.

همچنين بايد به اين مسأله اشاره كرد كه جنگ و طمع ورزي و تصاحب طلبي انسان‌ها در داستان تأکيدي است، براين نکته که همواره در برابر عشق خالصانه و ناب، مانعي به نام جنگ وجود داشته است که همواره بين ديداها و طاهر‌ها‌ي زمان فاصله و جدايي مي‌‌اندازد.

منتشر شده در روزنامه «جوان» دوشنبه 31 خرداد 1389 صفحه 11

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
عروس بید در میلک!
علی عبداللهی: عروس بید ، سومین اثر از سه گانه‌ی میلک است (به تعبیر نگارنده) از یوسف علیخانی ، که مدتی است آن را خوانده‌ام. این روزها نویسندگان ما ، روستانویسی را کمتر جدی می گیرند ، شاید به این باور- نه چندان درست- که برآن است، قصه‌ی مدرن لزوماً از دل مناسبات شهری وشهرنشینان برمی‌آید. ولی همه می دانند آثار زیادی در ادبیات جهان وجود دارد که خلاف این دیدگاه را ثابت می کند و با آنکه روستایی محض اند، اما سخت مدرن‌اند ، مثل پدرو پارامو و... شاید هم بسیاری از نویسندگان و خوانندگان به زبان بی در و پیکر و فقیر و کم جان رسانه ای یا تلویزیونی معتاد شده باشند و زبان چنین آثاری را برنتابند. آن نگاهی در قصه‌نویسی که می خواهد همه‌ی قصه‌ها را در یک زبان تخت و بی بو و خاصیت ببیند. اما من درست به همین دلیل که قصه‌های علیخانی با دیدگاههای رایج برخی همسویی ندارد و البته بنا به دلایلی دیگر از قصه‌های این نویسنده خوشم می آید. زبان آهنگین ، یکدست و جاندار قصه‌ها ، خواننده را محوخود می‌کند. زبانی که از زبان کتاب اول نویسنده " قدم به خیر مادربزرگ من بود " به مراتب سنجیده تر و ورزیافته تر است و حتی در اینجا برای خود تبار ویژه‌ای یافته است. این زبان مخصوص خود نویسنده است و البته زاییده ی فضای مه آلود مناسبات میلکی‌ها .
نکته‌ی دیگر نگاه اصیل علیخانی به روستاست. نگاهی غیرتوریستی که به مناسبات روستائیان، به صرف سادگی رویه‌ی ظاهری آن ، ساده لوحانه نمی نگرد و گاه مانند نویسندگان پیش از انقلاب ، به دور آن هاله‌ای از فضیلتِ ستایش فقر و سادگی نمی تند و گاه از نگاه خرده بورژوازی ، یکسره به آن نمی تازد. مشکلاتی که حتی در کارهای غلامحسین ساعدی هم دیده می شود. علیخانی در قصه‌های میلک، واقعیت و رویا را چنان در هم می آمیزد که کشیدن خطی میان آن‌ها غیر ممکن می شود. مثل نقاشی‌های امپرسیونیستی دهه‌های آغازین قرن بیستم . اما قصه‌ها سخت واقعی‌اند و در استناد به معنای روستایی کلمه ریشه دارند. چون تصور روستائیانی که در کنار طبیعت زندگی می کنند و همیشه خود را جزئی از طبیعت می دانند، با تصور انسان شهرنشین از واقعیت متفاوت است. قصه‌ها در نهایت یک روستای نوعی دور افتاده را در کوههای البرز به ما نشان میدهند، که تاحد زیادی با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هایش قابل تعمیم هم هست.نگاه نویسنده اگر چه درجاهایی ممکن است ، از نگاه عقل ابزاری ، غیرواقعی به نظر بیاید ، اما برای کسی که در دل آن مناسبات زیسته ، بسیار واقعی‌است. درهم آمیختگی امر واقعی و رویا البته که ارزش مردم شناختی مناسبات مردم میلک را در دل قصه‌ها مخدوش نمی کند.از همان قصه‌ی " پناه بر خدا" این خصلت آشکار می شود، قصه‌ای عاشقانه ـ جسورانه و جادویی در دل مناسبات سنتی .فضاسازی قصه بسیار شاعرانه و پایان آن باز است. زرانگیس واقعی ، مثل پری قصه‌ها در مه اسیر ، در مهی از خیال ، شناور است. تا "هراسانه" که روایتی مفصل و چندلایه دارد ، رویا ، رنج و بیماری را با کورسویی از خاطره‌ها و یادها در هم می‌آمیزد . تا "رتیل"ی که خواننده را به موازات آدمهای قصه دنبال خود می کشاند، اما هرگز مشخص نمی‌شود ، در قصه کنش نمادین دارد یا واقعی است. یا قصه‌ی درخشان " عروس بید" .
علیخانی در این کتاب ، دریچه ای نو بر امکانات از یاد رفته‌ی قصه گویی و مصالح ناب آن در جای جای این سرزمین پر از قصه را به روی ما می گشاید. قصه‌هایی که در روستاهای مناطق مختلف ایران چون گنجی پنهان اند و کسی در هیاهوی تکنولوژی زدگی ظاهری و سیاست‌بازی ادبی سراغ شان را نمی گیرد. البته قصه های کتاب فراز و فرود هم دارند و در مواردی گاه وجه داستانی شان کمتر می شود. شاید در آینده در یک رمان میلکی از علیخانی ، مجالی بیابیم شخصیت های کامل تری را ببینیم و نویسنده بتواند عصاره ی این تجربه های گوناگون را در آن بچکاند.اما تا آن روز عروس بید خواندنی است.

منتشر شده در روزنامه «شرق» یکشنبه 30 خرداد 1389 صفحه آخر - پیشنهاد کتاب

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
گريزگاهي براي خيال‌پردازي مخاطب
پريسا چنگيزي و علي چنگيزي:«معجون عشق» مجموعه‌اي است شامل مصاحبه يوسف عليخاني با دو نسل از نويسندگان كتاب‌هاي موسوم به «عامه‌پسند» يا به بيان بهتر «عوام‌پسند» چرا كه آنچنان كه از يكي از گفت‌و‌گوهاي همين كتاب برمي‌آيد «همينگوي» هم نويسنده‌اي «عامه‌پسند» شناخته شده كه به درستي هم همين‌طور است اما مسلما «عوام‌پسند» نيست.

اين گفت‌وگوها كم‌وبيش از پرسش‌هايي دوستانه تشكيل‌ شده‌اند كه به مسائلي از قبيل زندگي شخصي نويسنده، علايق او و ديدگاهش در مورد ادبيات «عوام‌پسند» و تاثير اين ادبيات بر مخاطبان مي‌پردازد. يوسف عليخاني سعي كرده با پرسش‌هايي بي‌طرف و در بعضي موارد حتي چالشي – به معناي «عوام‌پسندش»- ديدگاه نويسنده و نحوه زندگي او را بر خوانندگان آشكار كند. او درصدد است با خارج كردن نويسندگان اين قبيل آثار از سايه كتاب‌هايشان به نوعي ديدي تازه را نسبت به آنها بگشايد كه چه خوش‌مان بيايد چه نيايد بخشي از تاريخ ادبيات‌مان را شامل مي‌شوند ولو همواره آنها را ناديده گرفته باشيم. عليخاني در سوال‌هايش بيش از آنكه به مضمون كتاب‌ها بپردازد، -كه چشم اسفنديار اين قبيل كتاب‌ها است- به نحوه نگارش اين آثار توجه نشان داده لذا روش او در برخورد با آثار اين نويسندگان نقدي «تكويني» است. يعني بيشتر به نحوه پيدايش اين كتاب‌ها از ابتدا توجه نشان داده است و اين موضوع را در نگارش اين آثار با اهميت قلمداد كرده كه اصولا تحت چه تغييراتي و طي چه روندي و تحت‌تاثير چه اثر «عوام‌پسند» ديگري اين آثار شكل گرفته‌اند و به بيان ديگر به چارچوب‌هايي كه منجر به خلق نهايي اثر شده، بيشتر پرداخته‌ و همه توجه خود را به متن نهايي معطوف نكرده است. در كنار اين رويكرد عليخاني سعي كرده ‌با پرسش‌هاي خود نگرش نويسندگان عامه‌پسند را نسبت به ادبيات نشان دهد و واكاوي كند؛ نگرشي كه گاهي اوقات به‌شدت وابسته به فروش كتاب‌ها و «مردمي» بودن نويسنده و چيزهايي از اين قبيل است تا جهان‌بيني‌اي كه از نويسندگان انتظارش مي‌رود.
آنچنان كه از مجموعه گفت‌و‌گوهاي اين كتاب هم برمي‌آيد مي‌توان گفت كتاب‌هاي «عوام‌پسند» غالبا از الگوهاي خاص و شناخته‌‌شده‌اي پيروي مي‌كنند و نگرش نويسندگان‌شان نيز شباهت‌هاي فراواني به يكديگر دارد. از نظر آنان نقطه قوت كتاب‌هايشان اقبال آنها در فروش، تعداد صفحه‌ها، ارتباط مستقيم و بي‌واسطه با مخاطب، شناخت آلام مخاطبان و پي‌جويي و پيگيري خواسته مخاطب و بعضا كندوكاو روانشناسانه در احوالات كاراكترها آن هم از منظر «روانشناسي عوام‌پسند» است. اين نويسندگان انگيزه خود از نوشتن را «نياز مخاطب» مي‌دانند. صرف‌نظر از اينكه ادعاي اين نويسندگان تا چه پايه درست و قابل قبول است، مصاحبه‌گر توانسته با پرسش‌هاي خود جواب قابل‌قبولي براي سوال‌هاي احتمالي مخاطبان اين نوع از ادبيات بيابد.
قدمت ادبيات «عوام‌پسند» تا پيدايش صنعت چاپ و رمان مي‌رسد. اما همزمان با رشد شهرنشيني و نهادينه شدن مدرنيته و تبديل حوزه‌هاي فرهنگي و هنري به عرصه‌اي سودآور براي سرمايه‌گذاران، ادبيات عوام‌پسند نيز وارد مرحله جديدي از هستي خود شد. گرايش مخاطبان به اين آثار از علل و عوامل گوناگوني سرچشمه مي‌گيرد كه كل محدوده هنر عاميانه را نيز دربر مي‌گيرد. داستان‌هاي عوام‌پسند غالبا از الگوهايي شناخته شده پيروي مي‌كنند و پيچيدگي‌ها و درهم‌ريختگي‌هايي كه در بعضي از آنها به چشم مي‌خورد، تاثيري بر بن‌مايه و مضمون اثر ندارد. داستان‌ها به‌صورت قابل فهم و ساده بيان مي‌شوند و طرحي ازپيش پذيرفته‌شده و آشنا دارند. مخاطبان هنگام مطالعه اين آثار با الگوها و تجربياتي آشنا مواجه شده و معناي آنها را از طريق بازشناسي و هم‌ذات‌پنداري درك مي‌كنند. خصوصيت اصلي آثار عوام‌پسند اين است كه آنها غالبا غيرجدي، سرگرم كننده، مفرح و همه‌فهم هستند و گريزگاه آرامش و خيال‌پردازي براي مخاطب ايجاد مي‌كنند. درواقع اين آثار راهكار و تجويزي براي كاهش سختي‌هاي زندگي روزمره به منظور پذيرش شرايط مسلط هستند و به همين دليل نيز متضمن پيدايش ديدي انتقادي نيستند و انتقاداتي كه در آن نيز مطرح مي‌شود، غالبا سطحي است و به قهرمان يا ساير شخصيت‌هاي داستان برمي‌گردد. به‌زعم اين آثار تداوم سعادت انسان در گرو توافق با دنياي درون و بيرون خود است و با دروني و شخصي كردن مشكلات و معضلات پيش‌روي قهرمان، خودآگاهي را تا حد رويكردهاي روانشناختي كاهش مي‌دهند. وعده اين آثار اين است كه اگر فردي به شناخت كامل روحيات خود نائل شود و به توانايي خود ايمان بياورد، در برابر تمام مشكلات پيروز خواهد بود. ايراد اين قبيل فردي‌سازي‌ها اين است كه منشاء تبعيض و ناكارآمدي‌ها كه غالبا اجتماعي و عميق هستند، به امري فردي فروكاسته مي‌شود و جايي براي شكل‌گيري انتقاد صريح از شرايط مسلط اجتماعي باقي نمي‌ماند. توصيه اين آثار پذيرش شرايط اجتماعي، خانوادگي، موقعيت شغلي، سلسله مراتب اجتماعي و نظاير آن است. اين آثار الگويي حاوي تعامل و پيوند ميان نيروهاي عقلاني و غيرعقلاني زندگي ارائه مي‌دهند و عقلاني شدن را تطبيق نيازها و خواسته‌هاي خود با اجتماع و پذيرش بي‌قيد و شرط هنجارها و ارزش‌‌هاي فكري و فرهنگي و روانشناختي مي‌دانند. به همين دليل توصيه‌ها و توجيه‌هاي روان‌شناختي در اين آثار فراوان به چشم مي‌خورد. ادعاي اين آثار اين است كه مخاطبان خود، نيازها و خواست‌هايشان را بهتر از خود ايشان مي‌دانند و براي آن نيز راهكار و جوابي دارند. اين توصيه‌ها غالبا به‌صورت پيام‌هايي كه در طالع‌بيني‌ها نيز نمونه آن به چشم مي‌خورد، ارائه مي‌شود. حتي در بعضي موارد شخصيت‌پردازي‌ها نيز براساس همين الگوها صورت مي‌گيرد. تقابل مضامين و مفاهيمي چون فقر و ثروت، مرگ و زندگي، جواني و پيري، عشق و نفرت، زن و مرد و... مضمون بنيادي اين دست داستان‌ها را مي‌سازد. اين رويكردهاي خير و شري، باعث مي‌شود داستان‌ها لزوما يا داراي پاياني شيرين يا تلخ بشوند يا در مواردي كه پايان تلخ مدنظر است، تقدير و سرنوشت بزرگ‌ترين مقصر شناخته بشود و ديد انتقادي و عميقي نسبت به شرايط اجتماعي‌اي، كه مسبب آن بوده‌، شكل نمي‌گيرد.
گفت‌وگوهاي عليخاني در اين كتاب اگر چه پنجره‌اي است از ديد يك نويسنده جدي ادبيات به ادبيات عوام‌پسند اما دست‌كم نگاه اول از ديدگاه «روشنگرانه» به اين ادبيات تهي است و بيش از آن نگاه انتقادي عليخاني را مي‌بينيم به بخش ديگري از ادبيات، كه او ادبيات «روشنفكري» مي‌خواند و جفايش به ادبيات «عوام‌پسند».
در خواندن اين مصاحبه‌ها گاهي اين حس به خواننده اين گفت‌و‌گوها منتقل مي‌شود كه ادبيات روشنفكري، بعضا، ادبياتي است در حاشيه و لاغر از نظر تعداد مخاطب، سردرگم در مخاطب‌شناسي و غرغرو كه به هر نحوي سعي دارد جنبه ديگر ادبيات را كه فروش بالا دارد و خواننده بيشتر ناديده بگيرد آن هم ناديده گرفتني از سر حسادت و بخل كه «چرا اين ادبيات مي‌فروشد» و ما نه. هر چند به زعم اين قلم ادبيات «عوام‌پسند» مثل هر كالاي «عوام‌پسند» ديگري تبعا بيشتر مورد توجه قرار مي‌گيرد، چراكه مخاطبش را كه بيشتر است، مي‌شناسد و به هيچ‌وجه خودش را درگير بهتر كردن سليقه مخاطبش هم نمي‌كند بلكه الگوهاي خوب در اين ژانر را براي جذب مخاطب تقليد مي‌كند – از نحوه قصه‌گوي گرفته تا حتي تشابه اسمي و طرح جلد و آدم‌ها و... - و چه‌بسا ناخودآگاه تمام هم و غمش اين باشد كه در اين زمينه مخاطبش چندان هم خوش‌سليقه نشود. بنابراين در همين ادبيات «عوام‌پسند» هستند تك‌وتوك نمونه‌هايي كه خواص هم به آن توجه كرده‌اند و به قولي از دل همين ادبيات بوده است كه كتاب كم‌نقصي مثل «بامداد خمار» درآمده كه اگر چه خصوصيات ادبيات «عوام‌پسند» را دارد اما خواص را هم خوش آمده است. در نقد نرمي كه عليخاني گاه در سطور كتاب به ادبيات «روشنفكري» مي‌كند از اين نكته غفلت شده است كه ادبيات روشنفكري و جدي سعي در نقد «هنرمندانه» و گاه «زيبايي شناسانه»‌ي دنياي اطرافش دارد نه اثبات خودش به مخاطبش براساس المان‌هايي كه مخاطب انتظارش را دارد.

منتشر شده در روزنامه «فرهیختگان» 30 خرداد 1389 صفحه 7

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
وصل به رحم
يوسف عليخاني براي شب عزيز و نگار مجله‌ي بخارا يك فيلم كوتاه بيست دقيقه‌اي ساخته. من اين فيلم را تازه ديده‌ام. آن‌طور كه پيداست دوربين به دست يوسف است. يوسف يا داخل ماشين نشسته يا بر قاطر سوار است يا بر پاهاي خودش. در يك صبح بهاري كه مه دره را پُر كرده از يك راه مارپيچ، افتاده سمت رودبار و الموت و از آدم‌هاي روستاها روايت عشق عزيز و نگار را پرسيده. راويان گاهي مي‌زنند زير آواز به فراخور حال نزار نگار يا عزيز. و گاهي ماغ گاوي مي‌رود لاي بيت‌هاي عاشقانه. آن‌جا كه يوسف بر قاطر سوار است گوش قاطر در حاشيه‌ي قاب تصوير با هر گام كه قاطر برمي‌دارد، يك‌بار همچو بادبزني مي‌زند. انگار به ضرباهنگ موسيقي‌اي. يك‌جا سه سگ يك رمه را مشايعت مي‌كنند. و آن طرف‌تر يك دختر با گونه‌هاي سرخ از سرما يا شرم، دنبال بره‌اي مي‌رود و بازو مي‌اندازد زير شكم بره و بلندش مي‌كند مي‌اندازدش دوباره در راه.
در صحنه‌اي از اين فيلم، آقاي دوربين (يعني يوسف) در خانه‌اي روستايي نشسته در جمع سه زن، سه زن شگفت. زن‌ها در پيرامون، نزديك ديوارها نشسته‌اند و آن وسط، سه گربه به نام‌هاي توفان و شاه‌صنم و ملوس دراز كشيده‌اند. توفان كنار متكاها و اين دو موازي هم اين سوتر نزديك چشم دوربين. يكي از زن‌ها براي دوربين شرح مي‌دهد كه اين سه گربه همه ماده‌اند و ملوس دختر شاه‌صنم و شاه‌صنم دختر توفان است. صداي يوسف مي‌آيد «چه اسم‌هاي قشنگي هم دارند.» بعد آن زن كه شرح گربه‌ها را مي‌دهد برمي‌خيزد و ملوس را صدا مي‌زند كه «ملوس بيا شام.» و ملوس و مادر و مادربزرگ كه زبان زن را مي‌فهمند از جا مي‌جهند سمت مطبخ. و شگفت‌زدگي يوسف.
اين صحنه‌ي فيلم ماند در خاطر من. اين سه تا زن توي اتاق و سه گربه‌ي ماده، ذوق حساس به وحدت مرا قلقلك داد. يك وحدتي بود در اين صحنه كه دو جفت «سه» چيده بود جلو دوربين. هردو هم مونث.
شب كه داشتم كتابي را ورق مي‌زدم چند سطري در شرح روايتي از رسول‌اكرم (ص) نخوانده بودم كه باز آن خاطره‌ي ملوسي يك‌جا نوري شد تابيد بر ذهن من تا داستان‌نويسي عليخاني را از يك زاويه‌ي ديگر ببينم با تلألؤي ديگر. و چيزي فهميدم كه سخت شيرين بود و برداشتم قلمي‌اش كردم.
ماجرا اين است: پيوند با رحم.
يوسف عليخاني داستان‌نويسي است كه پيوندش را با زهدان نگسسته است. كدام زهدان و كدام رحم؟ تأويل زهدان همين طبيعت است. همين خاك و گياه و حيواني كه يوسف در آن باليده. همين ميلك، الموت، ديلمستان و ايران. عليخاني شاد است و در پيوند اس با رحمي كه وي را پروريده. مادرش، روستاش، جاده‌ها، گاوها، درخت‌ها، رنگ‌ها، قاطرها، گله‌ها، كوه‌ها و دره‌ها، مه، مردان و دختران. اين‌ها مجموعه‌اي است كه «زهدان يوسف» است. داستان‌هاي يوسف يك آيين صله‌ي رحم است. به همين خاطر سخت اصيل است. و آشناست. يك قرابت نسبي دارد با ما كه زهدان‌مان همان زهدان وي است، همين طبيعت. همين طبيعت شگفت و لطيف. در آن صحنه‌ي فيلم، شش زهدان زنده در رفتارند. اين از شكم آن است و آن از شكم آن‌ديگري. و اين‌ها در كنار هم‌اند. از هم نبريده‌اند. در صله‌اند.
اما افسوس، نويسندگان ما اغلب در قطع رحم‌اند. از جايي مي‌نويسند كه خون از آن نخورده‌اند آن‌هنگام كه مي‌باليدند. آن خون اصيل را نمي‌بينند و در انكارش مي‌كوشند. به چه بهانه؟ به بهانه‌ي مدرن نويسي؟ نمي‌دانم. اما آن خون مثل رودي است كه ته آن دره‌ي مه‌آلود مي‌رود. با اطوار ما سيلانش را ساز نمي‌كند. تا يكي‌مان نطفه‌اش مي‌بندد بر رگ‌هاي ما مي‌كوبد و ما دانسته يا ندانسته با همين خون در زهدان تنگ و تار مي‌باليم و زاده كه مي‌شويم وارد زهداني فراخ‌تر و روشن‌تر و رنگارنگ‌تر مي‌شويم و همين‌طور زهدان به زهدان تا به رشد برسيم.
به گمانم پيوند با رحم يك مكث مي‌خواهد. يك توقف و نگاه به پشت سر. اما اين واژه‌ي «پشت سر» فريب است. در واقع اگر بخواهيم با رحم بپيونديم نگاه‌مان به پيشاروست. چون معرفت و محبت ما را همين كشف رحم و ستايش آن مي‌سازد. اين فرآيند شگفتي است. كشف دوباره‌ي آنچه بر ما رفته است و ما چون غرق در رحم بوديم غافل از آن مانده‌ايم.
نمونه را، اين: يوسف عليخاني «پرده‌»هايي را كه در طبيعت وي بوده‌اند زيسته. و شايد فراموش كرده بوده. اما شرح اين پرده‌ها را تا داستان پناه‌برخدا و جان‌قربان را ننوشته بود نمي‌دانسته و با اين بخشِ رحم‌اش منفصل بود. تا نوشت صله‌ي رحم كرد. يوسف عليخاني آن مهي را كه در دره‌ي زهدانش مي‌نشسته زيسته و فراموشيده. اين‌كه مادرش به مه سنگ مي‌زده تا برود و راه براي رفتن شوهرش سر كار آشكار شود. بريده بوده اما تا پناه‌برخدا را نوشت دوباره با مه پيوست. همين آشتي‌ها را بگير و برو. پاياني بر آن هست؟

مرتضا كربلايي‌لو

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
وقتی باران عاشق می‌شود
علی رشوند: غالبا روال این است، نویسنده‌ها با ارائه و انتشار چند مجموعه داستان کوتاه، بصورت کتاب در فضای داستان نویسی، اعلام حضور می‌کنند. اکثریت نویسندگان بعداز تجربه داستان کوتاه نویسی سراغ نوشتن رمان می‌روند، اما «نرگس جورابچیان» و رمان تازه منتشر شده اش «به وقت بهشت» به وسیله نشر «آموت»، یک نوع سنت شکنی در عرصه نویسندگی محسوب می‌شود چرا که در اولین اثرش، با قلمی توانا، رمان قابل تامل و تعمقی، نوشته است. متن روان و سیال رمان از بار معنایی و راز گونه رمان نمی‌کاهد، رمان با اول شخص مفرد به شرح ماجرا می‌پردازد. درون مایه و تم اصلی آن عشق ورزی صادقانه است. معنویت بر سرتاسر رمان سایه افکنده است طوری که بیشتر اسامی شخصیت‌های داستان رنگ و بوی آسمانی دارند مانند «باران» همسر راوی، «شهاب» رقیب عشقی باران، «شبنم» خواهر باران، «رویا» خواهر ترلان، «مانی» «یگانه» و «پروانه».
وقتی رمان را می‌خوانیم وجه تشابهی با رمان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» خانم زویا پیرزاد به لحاظ نوع روانی متن و مضمون داستان (عشق و تعهد) دیده می‌شود. با این تفاوت که در رمان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» کلاریس بايد مسئوليت بي مبالاتي و سیاسی کاری‌ها و ميهماني‌هاي غير مترقّبه ي همسر و سرزدن‌هاي ناخوانده مادر بيوه و خواهر مجرد و همچنين مسئوليّت تهيه ي خوراك و پوشاك و خواب كردن كودكان و قصّه گفتن آن‌ها را هم بر عهده داشته باشد و آخر شب هم بعد از همه چراغ‌ها را بايد او خاموش كند.
اما در رمان «به وقت بهشت» ترلان، زنی جوان که در پارادوکس عشقی مابین همسرش – باران- و دو رقیبش (رضا و شهاب ) گرفتار است که با شهامت خاص خویش و کلنجار رفتن‌های بسیار، نهایتا باران را انتخاب می‌کند در رمان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» كلاريس زني است پركار و فداكار كه روزمرگي و كار زياد به شدت زندگي او را تحت تأثير قرار داده است. مدار زندگي او هرچند حول و حوش آشپزخانه و گاه رفت و آمدهايي بين منزل آشنايان و دوستان و معدود جلساتي خارج از فضاي خانه مي گردد اما او چنان وابسته به اين نوع زندگي پرمشقّت و لذّت بخش شده كه گاه منفذهايي را هم كه براي رهايي او ايجاد مي شود چندان جدي و مغتنم نمي شمرد. اما در رمان «به وقت بهشت» ترلان، زنی جسور و با شهامتی است که چارچوب های عرف زناشویی را قبول دارد اما عشق به رضا و شهاب را نمی‌تواند کتمان کند و از تظاهر و نقش بازی متنفر است و با اعتراف عشق پنهانی خویش به باران همسرش تمامی عواقب خیانت را به جان و دل قبول می‌کند. در اینجا به بررسی رمان «به وقت بهشت» می‌پردازیم.
الف: طرح روی جلد
روی جلد، تصویر پروانه آبی رنگی را نشان می‌دهد که به سمت نور پرواز می‌کند. پروانه و شمع در ادبیات مشرق زمین سمبل و نماد عشق ورزی خالصانه است. پروانه عاشق نور است، عاشق دلباخته ای که آنقدربر گرد شمع- معشوق - طواف می‌کند تا اینکه با سوختن بالهایش در پای شمع می‌افتد. ازطرفی با توجه به پس زمینه فرهنگی، تصویر پروانه حاوی پیامی است که با رمانی عشقی روبرو هستیم. اما در لابه لای داستان، تلقی نویسنده از پروانه در صفحه 10 چنین نوشته شده است: (بزرگ تر که شدم خدا پروانه ای شد و روی دستم نشست به محض آنکه قصد گرفتنش را کردم پر زد و رفت بعداز آن، همه پروانه‌ها مرا یاد خدا می‌اندازند )
در صفحات پایانی رمان پروانه (خدا به قول راوی داستان ترلان) به کمکش می‌آید. در صفحه 348 می‌خوانیم: (پروانه را رها می‌کنم صدایش آن قدر آرام است که در هیاهوی پرستارها گم می‌شود)

ب: فصل بندی رمان
داستان در چهار فصل «تابستان، پاییز، زمستان و بهار» دسته بندی و تفکیک شده است. همانطور که فصل‌ها از یک پیوستار تبیعیت می‌کند ماجراهای رمان نیز فصلی هستند با مشخصه‌های خاص خود.

ج: روابط میان شخصیت‌های رمان
درفضای داستانی جورابچیان به چند اسم و کاراکتر برخورد می‌کنیم که عبارتند از: ترلان، باران، شهاب، رضا، ساغر شبنم، رویا، مانی، نیلوفر و شیرین، دوستان دانشگاهی ترلان و پدر و مادر ترلان و باران داستان حول محور ازدواج ترلان با باران همسرش می‌چرخد بقیه شخصیتهای داستان بواسطه ارتباط و نسبتی که با ترلان و باران دارند نقش ایفا می‌کنند.

د: فضا و جغرافیای داستان
وقایع داستان غالبا در محیط خانه و محل کار ترلان، خانه پدر و مادر ترلان و باران، خانه ییلاقی دماوند و کلاس‌های داستان نویسی و بیمارستان سیر می‌کند.

ذ: روانکاوی داستان
1- ترلان نماد و نمایانگر یک روح عاشق عصیانگر است، آدمی است متمایز و متفاوت، خاموش اما آتشفشانی را در خویش به زنجیر کشیده است در جای جای داستان راوی – ترلان – به توصیف روحیات خود می‌پردازد: (همیشه از بیکاری متنفر بوده ام صفحه 93، من از مترجم جیبی متنفرم، به جای آدمها فکر می‌کند و به جای آدمها عمل می‌کند ص105، از یعنی بدم می‌آید از این که کسی کارها و حرفهایم را تفسیر کندص109، از صدای شکستن بدم می‌آید ص8،، همیشه فکر می‌کردم در سی سالگی سحری هست ص23)
2- باران، همسر ترلان هم استعاره ای است از باران آسمانی که به گونه اعجاب آور قبل از ازدواج باران را دوست داشته است در صفحه 17 می‌خوانیم: (باران که می‌آید همه دنیا زیبا می‌شود گاهی حتی فکر می‌کنم شاید عاشقش شده باشم بعد به خاطر می‌آورم که عشق برای دل من بسیار کوچک است )
3- رضا و شهاب هم رقیب عشقی باران هستند در داستان به وقت بهشت، باران این دو نفر را نمی‌شناسد ترلان هر دوی آنها را دوست دارد و در این باره چیزی به باران نگفته است اما دوست داشتن رضا و شهاب اورا دچار پارادوکس کرده است. از عواقب کار بیمناک است، از طرفی دوست ندارد باران را از دست بدهد اما جذبه دوست داشتن آنها نیز دغدغه راوی است و از این پنهان کاری رنج می‌کشد: (خیانت واژه نیست، نقابی است که بر چهر ه ام می‌زنم، تا مهربانی ات زخمی نشود، خیانت چشمهای من است بازهم شهاب در ذهنم بیدار می‌شود ص 148، گوشت‌ها را لابه لای ماکارونی‌ها را می‌ریزم مثل شهاب که در اعماق زندگی ام فرو رفته است، از اینکه شهاب را شبیه سس ماکارونی دیده ام خنده ام می‌گیرد ص145، بودن رضا مثل یک قانون طبیعی شده است ص 138، گاهی خدارا مقصر می‌دانم فکر می‌کنم رضا را فرستاد تا تورا از من بگیرد ص165)
4- ساغر نمونه ای است از دوستان صادق و غمخوار دوستانی که به معنای واقعی دوست هستند نگاهشان به موقعیت‌ها نیست در روزهای خوب و بد زندگی همواره در کنارمان هستند. او مواظب و همدم ترلان را در روزهایی که باران هست و روزهایی قهر کرده، می‌باشد: (دوستی من و ساغر عجیب بود ما دوست‌های اتوبوسی هستیم اما نیلوفر و شیرین یاد گار خوش دانشگاه هستند ص82)
5 - برخلاف بیشتر رمان‌ها که زن را محافظه کار و چارچوبی و مقید به زندگی معرفی می‌کنند در رمان «به وقت بهشت» درست برعکس خیانت زن (ترلان) است که مرد (باران) را رنجیده خاطر و گریزان از خانه می‌کند.
6- رمان «به وقت بهشت» تضاد دوست داشتن و انتخاب را در زندگی زناشویی می‌پذیرد. آن را انکار نمی‌کند، بلکه چگونگی مواجه شدن و کنار آمدن با این پارادوکس را نیز خوب نشان داده است. شهامت ترلان در اعتراف به دوست داشتن رضا و شهاب ستودنی است. باران دربرابر اعتراف همسرش سکوت می‌کند و از خانه بیرون می‌زند اما در ایام قهر و غضب به وظایف خویش واقف است و تو حساب بانکی همسرش پول واریز می‌کند باران با مشخصه‌های موجود در رمان سمبل و نماد یک مرد بالغ مسئولیت پذیر است. مردانی که دور از دسترس نیستند و وجو د دارند.
7- در رمان به وقت بهشت رازداری ترلان به هنگام قهر باران وبیرون رفتنش از خانه تحمل تنهایی و نگفتن راز حاملگی اش به اقوام نزدیک، برخلاف عادت رایج راز دار نبودن زنان، در مواقع بروز مشکلات خانوادگی که با ضجه و ناله، توجه اقوام نزدیک را برمی‌انگیزند. نویسنده طرحی نو در انداخته است ما با زنی روبرو هستیم کم حرف، صبور، ساکت و راز دار.
8-رمان «به وقت بهشت» انگشت تاکید بر صداقت دارد آدمها بیشتر دوستدار هم اند تا دشمن هم، نگاه نویسنده به آدمهای پیرامون خوشبینانه است و سوء تفاهم‌ها عدم شناخت از هم، است که روابط را تیره می‌کند.

در آخر با اطلاق برچسب «عامه پسند» بودن بر رمان «به وقت بهشت» مخالفم چرا که در این اوضاع کساد کتابخوانی، وقتی اثری با استقبال خوانندگان مواجه می‌شود برچسب «عامه پسند بودن» ناسپاسی در حق نویسنده ای است که توانسته اثری بیافریند که برخلاف سایر نویسندگان حس کتابخوانی مخاطبان را برانگیزد. دیگر اینکه تعریف «عامه» و «عوام» مشخص نشده و اگر طبقه کتابخوان را عوام تلقی کنیم درباره خواص چه باید بگوئیم؟

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
به بهانه «به وقت بهشت» نرگس جورابچیان
انوشه منادی: راوی قصه ترلان ، ماجرا را با به دنیا آمدن خودش می آغازد و در چار فصل سال به طور نامنظم پیش می برد و لحن روایت با ترکیب در حسیات لحظه پیش می رود . رمان با به دنیا آمدن راوی و احساس خطر مرگ برای مادرش ، شروع می شود و بعد از چارفصل سال و هشتاد سر فصل دایره یی می خورد و با زایمان راوی در فضایی وهم آلود و احساس مرگ برای مادرنوزاد ، به پایان می رسد .
این چند خط کلی ترین خلاصه رمان است که باید رکوردش ثبت شود ، اما به همین بهانه طرح موضوع می کنم برای مشتاقان خواندن رمان . شاید بکار گیری کلمه رمان به دلایل تکنیکی ، برای این گونه ی ادبی ، جایز نباشد ، اما به دلایل جسته گریخته از جمله همزمانی و هم معنا بودن و معاصر بودن و بکار گیری برخی تکنیک ها رایج ادبی می توان پذیرفت که پا به عرصه رمان می گذارد ، چرا که هم در عناصر مکان و زمان و موضوع و شکل ادبی خاص و پترن قابل کشیدن ، از قصه و روایت و حکایت فاصله می گیرد و چاره یی نمی ماند که بماند در قالب رمان . این که در این قالب تا چه اندازه از کیفیت بهره برده جای چانه زدن می گذارد .
بنا بر روایت شفاهی ، در گفتگوها با چند دوست و چند اهل قلم ، نقل شده ، حدود صد نویسنده ی پاورقی نویس در سی سال اخیر ظهور و سقوط کرده اند ، شهاب هایی که درخشیدند و رنگی و نوری دادند به ادبیات مظلوم و مهجور در این ولایت . آن چه قابل توجه است یافتن گره ی کور فرهنگی جماعت کتاب نخوان که اکثریت جامعه را تشکیل می دهد و گروه اهل کتاب و قلم در اقلیت .
ریشه یابی عادات فرهنگی ، خود مبحثی اساسی ست که از شناخت و تحقیق می آید . آن چه به این گپ و گفت ربط می یاید یک وجه خاص و محدود آن ست ، خواندن و عادت به خواندن . اگر مردمی شناخت خود از زندگی را به مدد تلاش ذهنی و خواندن کتب و رساله و تحصیل در مدارج متفاوت پیگیری می کنند ، قطعن بازده تلاش خود را در ریز به ریز رفتار اجتماعی بروز می دهند که رسیدن به این نوع یا روش با برنامه ارزویی دست یافتنی ست . اما اگر ریشه های کسب آگاهی در جامعه هنوز بر سنت سده هایی ماضی پیش برود و شفاهیات بخش اعظم جریان اگاهی رسانی و آگاه سازی را به خود اختصاص دهد ، باید به دقت و تمرکز کافی ریشه یابی شود و راه حل مناسب ارایه گردد ، این کار در حوزه ی تخصصی خود باید بررسی شود . اما حال از منظر ادبیات با این خصلت عمومی مخاطبین مواجه می شوم .
در جهان امروز و قاره های مختلف ، هر جغرافیا ، ویژه گی فرهنگی خود را دارد مثلا افریقا ، به گونه یی در وجه فرهنگ شفاهی ، اشتراک دارد با ما و بخشی از جریان حاکم در جامعه ی خودمان . البته تفاوت بسیارست و فقط برای بیان منظور مثال می آورم ، چرا که در مثال مناقشه نیست .
" بسیار خوب ، اجازه بدهید ببینیم قضیه از چه قرار است ، همه ی ما می دانیم که شروع الفبا ، تفکر الفبایی در آفریقا رشد نکرده است . خیلی چیزها از افریقا آغاز شده است بیش از آنچه به ذهن تان برسد ، ولی ارتباطی به حروف الفبا ندارد . حروف الفبا را اولین بار عرب ها به کار برده اند ، بعد هم غربی ها از آن بهره مند شدند . در آفریقا نوشتن به خودی خود ، منظورم نوشتن رمان نیست ، امری تازه است و به دوران اخیر برمی گردد ... یک نویسنده ی فرانسوی یا انگلیسی هزاران سال سنت داستانویسی را پشت سر دارد ...به عبارت دیگر ما وارث یک سنت شفاهی هستیم . " ( رمان : الیزابت کاستلو . نویسنده : جک مکسول کوئتزی . ترجمه : حمید یزدانپناه . بخش رمان در افریقا . )
آن چه تا به امروز به گسترش فرهنگ در افریقا کمک کرده بدون در نظر گرفتن این خصوصیت ( فرهنگ شفاهی) قادر به نفوذ و پیشرفت نبوده است . نکته ی مورد نظرم فقط توجه به فرهنگ شفاهی است و تفاوت های بنیادی بین فرهنگ ها فعلا مورد بحث نیست .
در جامعه خودمان ، آموزش و پرورش عمومی و گسترش چاپ و نشر و رسانه های جمعی از جمله روزنامه و نشریات ، سابقه چندانی ندارد و قبل از این ها آنچه سواد و دانش مکتوب بود در اختیار دربار و نزدیکان حکومت و اعوان و انصارشان بود و در این سو خیل عظیم رعیت و کارگر ، سواد ، به معنی رایج امروز نداشتند و متکی بودند بر کتب مذهبی و برخی رسالات و از همه مهمتر سواد قرآنی ، که در مکتب خانه ها به روش سنتی آموزش داده می شد و تعداد محدودی از مرد یا زنانی بودند که آموخته های خود را به نسل بعد منتقل می کردند . آن چه هم چنان پا برجا بود فرهنگ شفاهی بود که از طریق قصه های مادربزرگ و در کنارش تجربیات زندگی به دیگران یاد داده می شد .
کاربرد فرهنگ شفاهی در زندگی روزمره ، در سطوح متفاوت ، کاربرد عملی و اجرایی داشت وبا توجه به جایگاه راوی ، تجربه خاص خود را از زندگی ، بی واسطه روایت می کرد و جاری می شد بین مردم . یا به شکل ضرب المثل و متل و قصه در شب های دراز وسرد زمستان پای کرسی ، شب کوتاه می شد و با فرافکنی غم وغصه ها ، بار سنگین زندگی را سبک می کرد .
حالا قصد ومرض از این روده درازی چیست . گمانم به طور کلی به نکته ی اصلی این بحث اشاره کرده ام، از گفتن واقعیت امروز و پیشرفت علم و دانش و گسترش ارتباط جمعی ، پرهیز می کنم و به سراغ نکته بعدی و با اهمیت می روم .
برای این که ادبیات از محاق خوانده نشدن خارج گردد ، راهی نداریم جز این که با کمک خود ادبیات خواننده تربیت کنیم به روشی عمق فرهنگ شفاهی و سنت تنیده شود با فرهنگ مکتوب و دانش امروز . این که می گویند : من برای خواص می نویسم ، بیشتر از لاعلاجی ست تا میل باطنی نویسنده و خالق اثر . چرا که ارتباط بین متن و خواننده ارتباطی ضروری و حیاتی ست و بی آن هیچ اثر زنده نمی ماند و محکوم به فنا ست . با این استدلال نباید نتیجه گرفت :پس اثری که مخاطب محدود دارد بی ارزش است ، این موضوع جای بحث دارد که در اهداف این مقال نمی گنجد .
این تفاوت و تناقض ، بین متن و خوانش آن در یک سو و استقبال خواننده از نوشته و از سوی دیگر ارزش هنری یک متن ؛ راه حلی می طلبد تا این دوگانگی به انسداد نکشد بلکه پیشرفت حاصل شود ، این مشکل فقط به دست ادبیات برطرف می گردد .
در طبقه بندی آثار نوشته شده قطعا باید جایی برای این گونه ی ادبی در نظر گرفت که کارش تربیت خواننده است و وظیفه ی سنگین انتقال یا ترکیب از شفاهی به مکتوب را انجام می دهد ، و با کمی دقت می توان ارزش واقعی این دست آثار را دریافت و تقدیرش کرد . مثلا به جای راه اندازی جایزه ادبیات خاص ، جایزه ادبیات عام برگزار گردد و مجموع این آثار را درجایگاه خود بررسی و ارزش گذاری کرد ، عنوان تحقیر آمیز رمان های پاورقی ، برخورد غیر واقعی با این وجه ادبی ست مشکلی را حل نمی کند ، چرا که علی رغم میل خیلی ها ، این نوع ادبی چرخه ی صنعت چاپ نشر را زنده نگه داشته و راهی را هموارکرده و می کند که در ادامه ی راه ، خواننده ی تربیت شده برای خواندن ، به اثر خاص بنده و جنابعالی ، چه بخواهد یا بخواهیم می رسد یا می رساند و در این سطح قرار گرفتن و ترمیم رابطه متن و خواننده ، کاری نیست که با مقاله و دستورالعمل و بخشنامه انجام پذیرد ، فقط و فقط از طریق ادبیات به خود ادبیات جواب خواهد داد . در خاتمه ی این گپ اضافه کنم که این نوع طبقه بندی اختراع ذهن بیکار بنده نیست . درممالک آن سوی آب ، که مبدا داستان کوتاه رمان ، بوده و هست و سالانه حجم چشمگیری تولید ادبی در قالب رمان و نمایش نامه و به قول بازاری ها وغیره دارند ، در تقسیم بندی متداول جای ویژه به ادبیات خواننده پرور اختصاص داده و هرسال بنا بر عرف فرهنگی آن دیار که بر اساس تشویق عمل می کند نه پرهیز ، جوایز متعدد به خالقین این نوع آثار می دهند تا هیچ گاه و هیچ لحظه از عمرشان احساس بیهوده بودن و عبث پیمودن نداشته باشند .

منتشر شده در روزنامه «دنیای اقتصاد» روز

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
rashvand aroos e bid
نگاهی به مجموعه داستان «عروس بید» نوشته یوسف علیخانی (به بهانه چاپ دوم این کتاب)
میلَک، کلید واژه داستان‌های یوسف علیخانی است
علی رشوند

علی رشوند: نوشتن درباره داستان‌های یوسف علیخانی برایم هیجان‌انگیز است چرا که هم الموتی‌تبارم و هم میلک واقعی را دیده‌ام. زمستان سال 1373 بعد از تعطیلات پایان ترم دانشگاه، به مدت هفت روز مهمان میلکی‌ها بودم. برادرم معلم میلک بود، هر وقت به هرانک، روستایمان می‌آمد، از خوبی و مهمان‌نوازی و خونگرمی میلکی‌ها برایمان می‌گفت. این موضوع انگیزه ای شد برای دیدن میلک؛ روستایی در همسایگی قلعه لمبسر و نینه‌رود با مردمانی زحمتکش، خونگرم و سرشار از قصه‌ها و حکایت‌های شنیدنی. میلک، امروز دیگر در عرصه ادبیات ایران زمین اسم ناشناخته ای نیست، همان‌طور که محمود دولت‌آبادی را با کلیدر و زنده‌یاد غلامحسین ساعدی را با عزاداران بَیَل می شناسیم، میلک هم شهرتش مدیون قلم یوسف علیخانی است. میلک کلید واژه داستان‌های علیخانی است. میلکی که با مشخصه‌های مانند: درخت تادانه خشک شده کنار امامزاده، امامزاده پر زوار، پیش بام‌ها و کوچه‌های شیبدار، سیمرغ میرزاعلی و باغستان، قبرستان و تعاونی روستا و ... که در تمامی داستان‌ها با این مشخصه‌ها سروکار داریم. هر داستان با موضوعی خاص و جالب در چارچوب میلک تعریف می‌شود. اگر داستان را تعریف در حرکت بدانیم، این حرکت و جنبش و نقش‌آفرینی افراد هستند که با مشخصه‌های میلک معنی و هویت می‌یابند.
فرق اساسی که مجموعه داستان عروس بید با دیگر آثار داستانی اقلیمی دارد این است که در داستان‌های عروس بید فضا شخصیت‌ها، دیالوگ‌ها، لهجه‌ها و زبان ... کاملا روستایی است. داستانی که درباره روستا نوشته می‌شود باید خواننده را به فضای روستا ببرد و این اتفاق در داستان‌های یوسف علیخانی به خوبی می‌افتد.
مجموعه داستان عروس بید ده داستان دارد که عبارتند از (پناه برخدا، آقای غار، هراسانه، پنجه، رتیل، جان قربان، عروس بید، پیر بی‌بی، بیل سَر آقا، مرده‌گیر ). هراسانه بلندترین داستان مجموعه و پیر بی‌بی کوتاه‌ترین داستان مجموعه است.
در اینجا به بررسی چند داستان عروس بید می‌پردازیم:

پناه برخدا
داستان به صورت خطی ما را در جریان احوالات پناه بر خدا قرار می‌دهد. پیرنگ داستان، عشق است و سرنوشت. داستان از تعلیق خوبی برخوردار است اما در مورد اسم داستان من اگر جای نویسنده بودم نام داستان را اسیر می‌گذاشتم که در داستان تداعی نام روستای مه‌آلود است. هم اسیر عشق پری و زرانگیس شدن است، باورپذیری حوادث داستان کمی دور از ذهن است اما نوع روایت داستان دیالوگ‌ها ترسیم فضای داستان و آدم‌ها از نقلط قوت داستان است.

آقای غار
داستان به‌صورت خطی پیش می‌رود. تم اصلی داستان گمشدگی است. غاری در بالای میلک قرار دارد که به باور اهالی، آقای غار، هر صد سال یک‌بار رو می‌دهد. بعضی‌ها به قصد یافتن گنج، آنجا را کنده‌اند و بعضی‌ها ماندگاری میلک را به حکم معجزه آقای غار می‌دانند: (اسب آقا ره نباید کسی ببینه اگرنه خیال بکردی میلکی جماعت مغز ندارن که کمین بکنند دیدن اسب ره ؟ ص43)
شخصیت اصلی داستان طلبه جوانی به‌ نام امان است که در بازگشت غافلگیر کننده‌اش به میلک به آقای غار می‌اندیشد و از اینکه راز آقای غار را نزد دوستان هم‌حجره‌ای‌اش آشکار کرده، غمگین است و حتی به نامزدش سنمبر التفات نمی‌کند. داستان باورپذیراست و همیشه در روستاها مکان‌های مقدس به‌عنوان محل‌هایی که احتمال دارد گنجی یافت بشود در معرض تهاجم بوده است.

هراسانه
هراسانه به لحاظ پرداخت و نوع روایت قصه گونه‌اش داستان زیبایی است. داستان چندلایه و راز گونه است روایت‌های متفاوت درباره خواب مشهدی قباد بر جذابیت داستان افزوده است. پیرنگ داستان نفرین و آزردگی است که در قالب خواب وحشتناک نمود می‌یابد. داستان از میلک تا مشهد امتداد دارد. نویسنده کوشیده است به ریشه‌های خواب وحشتناک اشاره کند.

پنجه
داستان روایت پنجه‌ای است بر پشت پنجعلی که سرخه کوهی‌ها آن را ندیده اند اما می‌دانند بر پشت او پنجه ای است که نظرکرده و صاحب کرامات است. داستان به لحاظ نوع روایت و تکنیک قوی است. تم اصلی داستان تقدس‌مابی است که چگونه آدم‌ها در باور و تلقی دیگران مقدس می‌شوند. به نظرم تعلیق در داستان نیست و راوی همه درون‌مایه‌های داستان را برای مخاطب مشخص کرده است.

رتیل
از بهترین داستان‌های مجموعه است؛ هم به لحاظ نوع روایت و حوادث داستان از نگاه رتیل که در داستان اجلی است که سایه به سایه نوروزعلی را تعقیب می‌کند که هم رعب آور است هم از هیجان سرشا.، پیرنگ داستان سرنوشت محتوم است. هرکس پیشانی‌نوشتی دارد که سرنوشتش با آن رقم خواهد خورد نوع و سبگ روایت خطی است. حرکت رتیل از تندروستان شروع و به قبرستان ختم می‌شود. پلات و کاراکتر خوب دیده شده است که از توانمندی نویسنده حکایت می‌کند.

جان قربان
در الموت هنوز رسم است گوسفندی را که می‌خواهند قصابی کنند، بهترین علف و برگ درخت‌ها از جمله برگ درخت توت را بهش می‌دهند. داستان با اشاره به این رسم، از درخت افتادن جان قربانی حکایت می‌کند که برگ درخت توت مقدس را برای قصابی‌اش برده است. چون سنت شکنی کرده، سقوط سزایش هست. تابو شکستن هزینه دارد. جان قربان در موضع سنت‌شکن از درخت سقوط می‌کند. دلواپسی مشدی آفاق همسر جان قربان در مقابل بی‌خیالی مشدعلی تراب برادر جان قربان در نیامدن از توت چینی نیز در این داستان جالب توجه است: (خیالم پریشانه خواخورجان، لقمه توی دهانم خیس نبنده ص122 )
(به اینام بگن برادر؟ برادر همون ابوالفضل عباس بود که با دست بریده برفت نهر فرات. ص121)

عروس بید
داستانی است خیالی که گریز و اشاره ای به تاریخ علویان به دیلمستان دارد. در مسیر راه معجزاتی با عصایش از خود نشان می‌دهد. احترام و ارادت مردان و زنان دیلم هنگام برخورد به آقای نورانی خوب به تصویر کشیده شده است که دست آخر آقای نورانی در کوهستان دیلم اسیر گرگ‌ها می‌شود و برای نجات از گرگ‌ها عصا را به خود می‌زند: (عصا را به خودش زد گرگ‌ها یکه خوردند نه بوی آدمیزاد می‌داد و نه اثری ازش بود درخت بیدی روی سرچشمه مشک آب مانده کنار چشمه. ص140)
در ادامه داستان با زنی به نام ماهرو روبرو می‌شویم که سه شوهرش مرده است و انگ سرخور را یدک می‌کشد
(سر خور چه شوهرها می‌فرستد پهلوی هم. ص141) و دست آخر او را به درخت بید سرچشمه می‌بندند اگر شاخه اش سبز شد می‌تواند به میلک برگردد و شوهر کند وگرنه از میلک حذف می‌شود.
داستان تداعی باورهای عمیق به اعتقادات و احترام به سنت‌هاست که به لحاظ باورپذیری بعید به نظر نمی‌رسد.
نوع پرداخت داستان و همگرایی ماجراها نیز از نقاط قوت داستان است.

پیر بی بی
آخرین داستان مجموعه پیر بی‌بی حکایت زنی میلکی است به نام تهمینه که در شهر قزوین ساکن است. شوهرش شیرعلی در کارخانه مشغول کار است. او از فرصت استفاده کرده، روزی که شیرعلی شیفت کاری‌اش هست بی‌خبر به میلک می‌رود تا بچه‌اش را در آنجا به دنیا بیاورد. پیر بی‌بی هم داستان تعلق خاطر است به میلک و هم داستان زایش و زندگی است. نویسنده از روی آگاهی این داستان را در آخر مجموعه خود قرارداده است تا به کسانی که معتقدند سه گانه میلک تکمیل شده بگوید میلک و داستان‌هایش ادامه دارد. نقطه قوت هر نویسنده در نقطه اتکایش هست و علیخانی هم به لحاظ تجربه زندگی در روستا و هم توانایی قلمش توانسته با میلک دنیای داستانی‌اش را تحقق بخشد.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
حسي‌نويسي شاعرانه
فرزانه صالحی فر: نشانه‌شناسي گفته است: «زبان يعني قدرت». هر چند نوشته‌اي ساده به نظر آيد و توضيح مواردي آشكار را بنمايد اما باز هم معنا را تحكيم مي‌بخشد. «به وقت بهشت» اولين رماني است كه توسط نرگس جورابچيان نوشته شده و در نشر آموت به چاپ رسيده است.
اين اثر هر چند با نوعي سادگي به رشته تحرير درآمده اما زباني قوي و گيرا دارد. از لحاظ زبانشناسي زبان قدرتمند به زباني مي‌گويند كه قدرت «مانور» داشته باشد؛ به اين معني كه موضوعات و عناصر مختلف را به گونه‌اي پوشش دهد كه مخاطب را به خواندن اثر ادبي يا غيرادبي ترغيب كند.
به وقت بهشت روايت يك انسان با دو دنياي متفاوت است. اين دو دنياي دروني و فردي گاهي به هم مربوط و بعضي وقت‌ها كاملاً از هم تفكيك مي‌شوند.
نويسنده از جايگاه فردي به نوشتن رمان مبادرت ورزيده است كه درصدد آشتي دادن شخصيت‌هاي رمان است.
اين مسئله كه نويسنده ماجراي فردي يك نفر را با دو حالت متفاوت بيان مي‌كند و به نوعي مي‌توان گفت حركت بر لبه تيغ است زيرا احتمال دارد حالات روحي كه در ارتباط با اولين نفر است توسط نويسنده با فرد دوم تلفيق شود و مخاطب به شگرد نويسنده پي ببرد اما همان طور كه گفته شد جورابچيان از عهده اين كار به خوبي برآمده است. هر نويسنده‌اي به محض اين كه شروع به نوشتن در مورد مسئله‌اي مي‌كند اعم از اين كه ژانر ادبي يا ژانر غيرادبي باشد با موضوعي كه انتخاب مي‌كند مخاطبان خودش را هم انتخاب كرده است مثلاً اگر شخصي در مورد مسائل جوانان بنويسد طيف جوانان را بيشتر به خود جذب مي‌كند.
نرگس جورابچيان و اولين اثرش با اين ايده وارد عرصه ادبيات و رمان شده است كه جوانان و دغدغه‌هاي آنها را مورد توجه قرار دهد. از اين بعد مي‌توان گفت: وي نويسنده‌اي است كه براي طيف جوان جامعه مي‌نويسد و طبيعتاً خوانندگانش هم طيف وسيع و پرجمعيتي را تشكيل مي‌دهد.
اما نبايد فراموش كرد كه هر اثر ادبي و هنري را با نقاط ضعف و قوت آن بپذيريم به عنوان مثال رمان جورابچيان از نكات برجسته‌اي همچون زبان قوي، شيوه پرداخت درست شخصيت‌ها و همچنين ذكر حالات روحي شخصيت‌ها برخوردار است. ولي نكته‌اي كه از ديد نويسنده دور مانده، عنصر «قصه» است؛ كم توجهي به اين عنصر باعث شده رمان به حول شخصيت‌ها در گردش باشد در حالي كه بايد يك رمان به محوريت قصه نوشته ‌شود.
در رمان به وقت بهشت قصه وجود دارد اما گاهي از ذهن نويسنده دور مي‌شود. اين نكته را بايد يادآوري كرد كه زبان ابزار داستان است و داستان روش زبان را دنبال مي‌كند. درحالي كه در اثر جورابچيان زبان ابزار نوشتن رمان قرار گرفته است اما قصه عنصر كم رنگ و شايد بي‌رنگ باشد كه نمي‌تواند دنباله‌رو زبان قرار گيرد. نويسنده مجذوب ماهيت ابزاري زبان شده و زبان برايش هدف اصلي است. او دلمشغول واژه‌هاست نه جهان؛ بنابراين در پي ايجاد ارتباط قطعي و نهايي با متن نيست. با اين وجود نويسنده به وقت بهشت، ادبيات را همچون هدف مي‌شناسد. وي پيش از نهادن قلم بر كاغذ، خوب مي‌دانسته كه چه مي‌خواهد بگويد و بعد با اين پرسش روبه رو شده است كه چگونه آن را بگويد؟
در بعضي از قسمت‌هاي رمان فرم نوشتاري خاص وجود دارد كه به نوعي شاعرانگي شبيه است. شاعرانگي كه در آن حس، رنگ و بو حضور دارد؛ از اين لحاظ مي‌توان رمان را نوشتاري متفاوت دانست. حتي از انتخاب عناوين شخصيت‌هاي داستان اين مسئله را مي‌توان ديد، اسم‌هايي همچون باران و ترلان احتمالاً ريشه در نگرش شاعرانه نويسنده دارد.
معمولاً رمان‌نويسان در مورد شخصيت‌هاي رمان‌هايشان دو نگرش كلي دارند؛ عده‌اي شخصيت‌پردازي را بي‌اهميت مي‌دانند و براي آن ارزش قائل نيستند اما گروه دوم شخصيت‌پردازي را از اصول مهم نوشتن رمان به حساب مي‌آورند و منش‌هاي روحي و رواني شخصيت‌ها در نوشتارشان حضوري چشمگير دارد كه نرگس جورابچيان در دومين گروه جاي مي‌گيرد.
رمان به وقت بهشت که چندی پیش توسط نشر آموت منتشر شد با اقبال عمومی روبه رو گردید و چاپ دوم را پشت سر گذاشت.

منتشر شده در روزنامه «ایران» پنجشنبه 27 خرداد 1389 صفحه 21

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
گفتگوی فرهیختگان با عبدالرحمان عمادی
روزنامه فرهیختگان ، سه شنبه 25 خرداد 1389 صفحه 7

فرشاد قربانپور: تحقيق و پژوهش در زمينه تاريخي و فرهنگي مردم ايران آوردگاهي بكر و تقريبا دست نخورده است كه كمتر پژوهشگري را به خود جذب كرده است. از اين رو اغلب پژوهشگراني كه به اين حوزه وارد شدند با انبوهي از اطلاعات، يادمانده‌ها، فولكلور و دانش قديمي روبه‌رو مي‌شوند كه همه را به اعجاب وامي‌دارد. در اين حيطه در نيمه دوم سال 88 پنج جلد كتاب نوشته عبدالرحمان عمادي حقوقدان و پژوهشگر تاريخ و فرهنگ با عناوين «آسمانكت»، «12 گل بهاري»، «خوزستان»، «حمزه آذرك و‌ هارون‌الرشيد» و «لامداد» به چاپ رسيد و به سرعت مخاطبان عمومي و نيز پژوهشگران ايران‌شناسي را به خود جذب كرد. نكته بارز و برجسته آن بود كه كتاب‌ها تحقيقات دست اولي را در مورد موضوع مورد بحث خود ارائه مي‌دادند. همچنين با تسلطي كه نويسنده بر ادبيات داشت همچون يك وكيل كه كلمه به كلمه لايحه حقوقي را مي‌نويسد، منابع تاريخي مورد مطالعه را تحليل كرده است. از اين رو حاصل كار نوشته‌هايي شدند كه در نوع خود بي‌نظير هستند. بنابراين علاوه بر معرفي اين پنج كتاب با عبدالرحمان عمادي نويسنده آنها گفت‌وگو كرديم كه در ادامه مي‌خوانيد.

كتاب‌هايي كه نوشته‌ايد ازجمله نوشته‌هايي هستند كه خوانندگان زيادي هم ندارند. از اين رو اين گزيده‌كاري يا بهتر است بگويم پشت اين نكته‌سنجي در پديد آوردن چنين تحقيقي چه انگيزه‌اي نهفته بود؟
بايد بگويم كه پاسخ به اين سوال درواقع شرح درازي مي‌خواهد. يكي از اولين انگيزه‌هاي من ريشه خانوادگي‌ام بود. درواقع ريشه خانوادگي من برايم ايجاد سوال مي‌كرد. ما از قديم در گذرگاهي از تحولات تاريخي حضور داشتيم. نسب خانوادگي ما به زمان ساداتي باز مي‌گردد كه در ابتدا به منطقه شمال ايران آمده بودند. اين سادات با حكمرانان آل‌بويه هم ارتباط داشتند و از آنجايي كه اشتراكات مذهبي هم بين آنها بود از اين جهت مراوده‌هايي با هم داشتند. اين بخش اخير تلاقي‌هاي تاريخي در مردم ما بود. اقوام مختلفي در منطقه محل سكونت خانواده ما حضور داشته و با هم متحد شده بودند. اين اتحاد در اثر تحولاتي بود كه در تاريخ پديد آمد. از آنجايي كه دين و خواسته‌هاي اينها با هم مشترك بود با هم اتحاد داشتند و اين هماهنگي از زمان پدر بهرام گور آغاز شده بود كه حدود سه قرن قبل از ظهور اسلام بود. پدر بهرام گور به نام يزدگرد اول تاريخ را تغيير داد و نسبت به موبدان سختگيري مي‌كرد. نام همسرش هم سوسن‌دخت بود. آنچه امروز در گيلان با عنوان سوستان يا سيستان يا زوزن در نيشابور مانده يادگار همان زن است. نسبت خانوادگي بهرام گور هم بسيار گسترده بود. آنچه ما امروز به‌عنوان داستان شكار گور در مورد بهرام گور مي‌شنويم كامل نيست. مرگ بهرام گور درواقع يك قتل بود. هم آل‌بويه در گيلان و هم سامانيان خودشان را از اولاد بهرام گور مي‌دانند. بهرام گور كسي بود كه مثل عضدالدوله ديلمي مي‌توانست به سه زبان شعر بگويد. پدر بهرام گور او را به ميان مسلمانان در عراق فرستاده بود. به همين ترتيب است كه پس از آن همه شيعيان تمايل به آمدن به سمت ايران را داشتند. حتي وقتي كوفه به‌عنوان مركز خلافت مسلمانان در زمان امام علي(ع) انتخاب شد به دليل همين مساله بود. يعني آنها عرصه نفوذ خود را اين بخش مي‌دانستند. همچنين در اوستا در بندهش آمده است: «نياي ما منوچهر فرات را درست كرد. آب را آورد و گفت بخوريد و بستانيد....» يعني اين رودخانه در تورات اسمش آمده است. اين رودخانه هميشه براي ايرانيان مقدس بوده و همانطور كه مي‌بينيم در اوستا هم آمده بود. البته حالا مي‌گويند اينجا كرب بلاست. يعني سرزمين بلا. اما برخي هم مي‌گويند كه اينجا كرپه لا يعني راه كوفه يا ثواب بود. از اين رو پيش از اين نام منطقه‌اي كه خانواده ما در آن حضور دارند «سيستان» بود و اين يادگار همان سوسن‌دخت است. من در سير مطالعات و تحقيقاتم مي‌خواستم براي تمام اين اتفاق‌ها جواب‌هايي بيابم. مثلا ببينم چرا اين اتحاد‌ها ايجاد شد؟ چرا بهرام گور در عراق پرورش يافت؟ چرا منطقه محل سكونت ما براي اقوامي كه مورد هجوم واقع شده بودند يا براي سادات جالب توجه بود؟ علاوه بر اين از كودكي سوالاتي در ذهن من وجود داشتند. اين سوالات از نوشته‌هاي متفرقه‌اي بود كه به تشويق پدرم مي‌خواندم. مطالبي بودند كه هيچ ربطي به همديگر نداشتند اما بسيار متنوع بودند. از اسناد مالكيت گرفته تا قراردادها و شعر و داستان و خاطره‌هاي تاريخي متنوع كه بسياري از آنها از قدمت تاريخي زيادي برخوردار بودند. من متعلق به خانواده‌اي بودم كه ريشه در تاريخ داشت. همچنين خانواده‌ام با خانواده‌هايي مثل عضدي‌هاي ديلمي ارتباط داشتند كه آنها هم بخشي از تاريخ شده‌اند و تاريخ شمال گيلان از آنها جدا نيست.
طبيعي است كه در آن زمان فعاليت سياسي هم داشتيد. در اين مسير اولين كارتان چه بود؟ مقاله يا كتاب؟
حال و هواي شهريور1320 عصر پرسش و سوال بود. من جوان بودم و مثلا گوش دادن به راديو برلن و تحت تاثير قرار گرفتن احساسات ناسيوناليستي سبب مي‌شد به دنبال يافتن پاسخ سوالاتي بروم. از اين گذشته در زمان شهريور 1320 كه متفقين به ايران آمدند من به عضويت حزب ايران درآمدم؛ حزب الهيار صالح. ما ازجمله مخالفان چپي‌ها بوديم. در آن زمان هنوز در رشت بودم. رشت هم در اشغال ارتش سرخ بود. غروب‌ها يك نفر به اسم امان‌الله قريشي مي‌آمد و براي حزب توده و پيشه‌وري تبليغات مي‌كرد. من هميشه به‌عنوان مخالف با او مباحثه مي‌كردم. الان يادم نيست كه او از چه چيزي حرف مي‌زد اما اينقدر يادم هست كه از يونان قديم و سوفسطائيان زياد حرف مي‌زد. پس از مدت كوتاهي من به تهران آمدم و از اينجا شاهد اختلافات بين چپي‌ها و انشعاب خنجي، اپريم، آل‌احمد و... از حزب توده بودم. من در تهران با «محمدعلي افراشته» خيلي دوست بودم. او سبب آشنايي من با احسان طبري شد. از اين رو حدود سال 1326 به سوي حزب توده گرايش پيدا كردم. در آن زمان حرف بسياري اين بود كه اختلاف و چنددستگي بين آزاديخواهان به ضررشان تمام خواهد شد. من هم جواني بودم كه از چنين ‌ايده‌هايي پيروي مي‌كردم. در اين باره مقالاتي هم مي‌نوشتم كه چاپ شد. نوشتن درباره اين ‌ايده‌ها از جمله اولين كارهاي چاپي من بود. حرف من هم اين بود كه اختلاف و چنددستگي بين آزاديخواهان به ضررشان تمام خواهد شد. حتي در روزنامه مردم در سال‌هاي 1326 و 27 مقاله من با اسم خودم چاپ شده است. اين سير ادامه داشت و من هم به دنبال تحصيل بودم و به مرور وارد دانشگاه تهران شدم. اما حادثه‌اي كه همه چيز را تغيير داد اتفاق روز 15 بهمن 1327 در زمان رياست دكتر سياسي در دانشگاه تهران بود. در اين روز در دانشگاه تهران به سمت شاه تيراندازي شد و بدين‌ترتيب ورق‌ها برگشت. از اين رو سر و صداي اخراج دانشجويان پيش آمد و سرانجام هم گفتند دانشجوها بايد تعهد بدهند كه در سياست دخالت نكنند. اما عده‌اي از دانشجويان ازجمله من حاضر به سپردن تعهد نبودند، از اين رو بحث معرفي دانشجويان مخالف به ارتش (سربازي) پيش آمد كه من هم جزئي از آنها بودم و در نيروي دريايي به جنوب رفتم، در جزاير هم بودم. البته محل اصلي استقرار ما جزيره هنگام بود. بنابراين اولين نوشته من در قالب كتاب درباره حضور من در جنوب و خليج فارس بود. جذابيت جنوب اين بود كه در آنجا لغت‌ها، آداب و رسوم، فرهنگ و... مردم متنوع و بكر بود پس اينها را يادداشت كرده و درباره‌شان تحقيق مي‌كردم. از سويي نقشه‌هاي زياد و مفصلي از خليج فارس وجود داشت كه انگليسي‌ها بر جاي گذاشته بودند. در اين نقشه‌ها در مورد جزاير خليج فارس اطلاعات مفيد زيادي نوشته شده بود. به هر حال در مدتي كه من در آنجا بودم مقداري از اين اسناد و اطلاعات را به همراه اشعار و سرودهاي عاميانه ازجمله شعرهايي را كه ماهيگيران قشم مي‌خواندند جمع‌آوري كردم. ازجمله نمونه شعر ماهيگيران قشم را من در هيچ جاي ديگري نديده بودم. مطالبي از اين دست را جمع‌آوري كرده و براي چاپ به‌عنوان اولين كتابم اقدام كردم. البته پيش از اين هم من چيزي نوشته بودم در رابطه با تحليل نهضت جنگل. كتابي كه من در رابطه با نهضت جنگل نوشتم شامل دو قسمت بود؛ يك قسمت تحليل از ديد چپي‌ها بود مثل ديد احسان‌الله خان و... كه واقعا اشتباه بود. ديد ديگر هم متعلق به ملي‌ها و طرفداران مصدق بود. اين دو ديد با هم تفاوت داشت. اما اتفاقاتي پيش آمد كه اين كتاب چاپ نشد و بعد از دست رفت. حوادث ديگر هم يك به يك آمدند تا اينكه به جريان ملي شدن نفت رسيد و سپس مصدق آمد و مساله خلع يد از شركت نفت انگليس مطرح شد كه همه چيز با 28 مرداد خاتمه يافت.
شما قبل از 28 مرداد به جنوب رفتيد آن هم به‌عنوان يك دانشجوي ناراضي اما انجوي شيرازي بعد از 28 مرداد به جنوب رفت آن هم در قامت يك ناراضي سياسي. او دوست شما بود و كتابي دارد با عنوان تبعيدگاه خارك.
انجوي دوست من بود. البته من اين كتاب را نديده‌ام. فرد مطلع و محققي بود و فرهنگ مردم را خوب مي‌شناخت و در اين راه هم خيلي زحمت كشيد. تا زنده بود با هم ارتباط داشتيم. خيلي آبگوشت دوست داشت و هميشه من را ميهمان مي‌كرد.
سوال قبل‌تر من دقيقا اين بود كه اولين تحقيق يا كتاب شما چه بود؟
مي‌توانم بگويم اولين نوشته من درباره حضورم در جنوب و خليج‌فارس و درباره فرهنگ مردم همانجا بود. ببينيد يكي از آشنايانم در ارتش بود كه به من پيشنهاد داد به رسته مهندسي بروم. با اينكه حقوق خوانده بودم و از مهندسي چيزي نمي‌دانستم اما پيشنهاد او را قبول كردم، به همين دليل افسر مهندسي شدم. من در آنجا از لغت‌ها، آداب و رسوم، فرهنگ و... مردم را يادداشت كرده و درباره‌شان تحقيق مي‌كردم. از سويي نقشه‌هاي مفصلي بود از خليج فارس كه انگليسي‌ها بر جاي گذاشته بودند و به ما دستور دادند از روي اين نقشه‌ها به تعداد زياد هم براي خودمان و هم براي مراكز ديگر تهيه كنيم. انگليسي‌ها تمام خليج فارس را از نظر عمق ‌اندازه‌گيري كرده بودند و در اين نقشه‌ها ثبت كرده بودند. در مورد تمام جزاير خليج فارس اطلاعات زيادي نوشته شده بود. ازجمله در مورد ابوموسي، آنها همچنين طبق اين اسناد اين جزاير را متعلق به ايران مي‌دانستند. حتي در دايره‌المعارف قديم انگليسي هم اين جزيره را جزئي از خاك ايران مي‌دانستند كه البته در چاپ‌هاي بعدي حذف كردند. به هر حال در مدتي كه من در آنجا بودم مقداري از اين اسناد و اطلاعات، همچنين اشعار و سرودهاي عاميانه ازجمله شعرهايي را كه ماهيگيران قشم مي‌خواندند جمع‌آوري كردم. نمونه شعر ماهيگيران قشم را من در هيچ جاي ديگري نديدم. مطالبي از اين دست را جمع‌آوري كرده و قصد داشتم به‌عنوان اولين كتاب آنها را منتشر كنم. پيش از اين هم مطلبي درباره سياست حزب توده در قبال مصدق نوشته بودم كه در نشريات چاپ شده بود. اينها اولين تجربه‌هاي نگارشي من بودند. در آن زمان بسياري از شخصيت‌ها به سياست حزب توده در قبال دكتر مصدق انتقاد داشتند. اين را هم بگويم كه جزوه‌اي نوشته بودم در رابطه با تحليل نهضت جنگل. كتابي كه من در رابطه با نهضت جنگل درست كرده بودم شامل دو قسمت بود. يك قسمت تحليل از ديد چپي‌ها بود مثل ديد احسان‌الله خان و... كه واقعا اشتباه بود. ديد ديگر هم متعلق به طرفداران مصدق بود. اين دو ديد با هم تفاوت داشت. انتقادهايي به نهضت جنگل يا ميرزا كوچك خان مي‌شد كه واقعا صحيح نبود و اين تحليل‌هاي نادرست من را به‌عنوان يك گيلاني اذيت مي‌كرد. به‌عنوان نمونه در زمان ميرزا كوچك خان شعري مي‌خواندند كه در يكي از بيت‌هاي آن آمده بود «ما مجاهديم ميرزا كوچك خاني/فدايي وطن، ناموس ايران.» اما كساني كه معناي ناموس را نمي‌فهميدند فكر مي‌كردند منظور از ناموس فقط زن و بچه است. اين يكي ازجمله اتهام‌هاي نادرست بود. همچنين مساله ديگري كه در همان زمان رفاقت با «افراشته» باعث بگو مگوهاي ما با مخالفان شد اين بود كه ما را مسخره مي‌كردند و مي‌گفتند ميرزا كوچك خان يك فرد عام بود و تسبيح دستش بود كه به حكم تسبيح كار مي‌كرد و... به همين دليل در اين رابطه كتابي را تاليف كردم. اما اتفاقي افتاد كه بازداشت شدم و وقتي كه پس از 28 مرداد بازداشت شدم همه اين نوشته‌ها را هم از خانه‌ام ضبط كردند و بردند.
چه زماني بازداشت شديد؟
وقتي كه 28 مرداد شد ما جزو مخالفان بوديم. از اين رو براي حدود يك سال و نيم خيلي آفتابي نمي‌شدم. اما سرانجام در سال 34 من را پيدا كرده و بازداشت كردند. اين زماني بود كه سران حزب توده را بازداشت و سازمان افسران آن را به كلي متلاشي كرده بودند. برخي نيز در اين ميان اعدام شدند. به هر حال من براي سه ماه و نيم در قزل‌قلعه بازداشت انفرادي بودم و سپس به زندان رشت منتقل شدم و حدودا يك سال زنداني بودم. پيش از اين تصميم گرفته بودم كه به عرصه نوشتن بروم و سياست را كنار بگذارم. زندان اين فكر مرا تقويت كرد. من به اين نتيجه رسيدم كه ويژگي بارز حزب توده اين بود كه هر چه آدم به درد بخور در ايران وجود داشت را جمع كرد اما دستگاه رهبري آن در اختيار چند نفر بود كه ريگي به كفش داشتند. از اين رو از آن هم نااميد شده، ترك سياست كرده و به نوشتن روي آوردم.
يكي از ويژگي‌هاي كتاب شما منابع كتاب‌ها هستند. شما به‌طور عمده از تحليل‌هاي بعدي استفاده نكرديد و منابع زمان وقوع حادثه را مورد مطالعه قرار داديد؟ چرا از منابع بعدي خود را بي‌نياز دانستيد؟
وقتي كه «بلاذري»، « علي بن حسين مسعودي»، «ابو حنيفه دينوري»، «حمزه اصفهاني»، «محمد بن جرير طبري» و امثال اينها هستند بقيه ديگر ريزه‌خور خوان آنها هستند. بنابراين ديگر نيازي نبود من به تحليل‌هاي جديد‌تر رجوع كنم. منابع آنها همين متون قديمي و ارزشمند بودند.
اما مثلا همين طبري خيلي مورد انتقاد است و برخي معتقدند بعضي روايت‌هاي او سنديت ندارد؟
هر تاريخ‌نويسي روش كار خودش را دارد. اول اينكه طبري نه شيعه بود و نه سني از اين رو يك فرد بي‌طرف بود. در مقطعي حتي به او پيشنهاد امامت كردند كه قبول نكرد. اما فراموش نكنيم كه طبري يك نمونه بارز و بي‌نظير با تاريخي بسيار غني است. اگر طبري نبود اين قسمت از تاريخ ايران و اوستا اصلا شناخته شده نبود. او مثل ضبط صوت همه روايت‌ها را ضبط كرده و در تاريخش آورده است. او از روايت خانواده‌هاي ريشه‌دار، بانفوذ و مهم ديلمي استفاده كرده و مسائل با اهميت را درج كرد، از اين رو كتابي كه او نوشت بسيار مستند و مهم است. البته به نظر من بعضي قسمت‌هاي نوشته‌هاي طبري را حذف كرده‌اند. ببينيد به شكل ريشه‌اي و اساسي يكي از مشكلات ما اين بود كه چاپ چنين كتاب‌هايي پيش از اين در مصر، هند، عثماني، لبنان و... انجام مي‌شد. از اين رو به نظر من مي‌توان احتمال داد كه آنهايي كه كار چاپ را انجام داده يا بر آن نظارت داشتند برخي قسمت‌هاي حساس مربوط به تاريخ شيعه را به ويژه آنجاهايي كه با تاريخ ديلميان گيلان گره مي‌خورد را از كتاب تاريخ طبري حذف كردند. به‌عنوان مثال نوشته‌هاي طبري درباره زيديه بسيار مختصر است و گاهي چيزهاي پيش‌پاافتاده را نمي‌نويسد در حالي كه از لحاظ خانوادگي اطلاعات طبري از همه بايد بيشتر مي‌بود. از اين رو حدس من اين است كه بخش‌هايي از كتاب طبري را حذف كرده‌اند. خيلي آسان مي‌شود بخش‌هايي از يك كتاب را حذف كرد. به‌عنوان نمونه شما ببينيد «ابوريحان بيروني» كتابي دارد كه «زاخائو» آن را منتشر كرد. اما بعد از مدتي بخش‌هايي از آن، كه ساقط شده بود، پيدا شد. وقتي به اين بخش نگاه مي‌كنيم متوجه مي‌شويم كه اتفاقا مسائل مهمي هستند. فرنگي‌ها اين ساقط‌شده‌ها را پيدا كرده و منتشر كردند. ببينيد در آن زمان كتاب‌ها خطي بود و نساخان بي‌طرف نبودند و گاهي چيزهايي را حذف مي‌كردند. با تمام اين احوال كتاب‌هاي اين دوره به هيچ‌وجه قابل قياس با كتاب‌هاي دوره‌هاي ديگري نيست.
ويژگي ديگري كه كتاب‌هاي شما دارد اين است كه به نوعي هويت‌شناسي پرداخته‌ايد. درواقع شما مي‌خواهيد نشان دهيد كه ايراني بودن يعني چه و چگونه امكان‌پذير است؟ اينطور نيست؟
بله. حس من اين بود كه بايد دنبال آن چيزي بگرديم كه در آن قسمت كمبود داريم.
در اين رابطه كمي بيشتر توضيح مي‌دهيد؟
ببينيد جهت من اين بود كه مي‌خواستم تاريخ واقعي مردم شمال ايران را بدانم. مي‌خواستم در مورد چيزهايي كه نمي‌دانم يا در آن رابطه شك و شبهه وجود داشت بيشتر بدانم. يا اينكه من در مورد ناصرخسرو كتاب‌هاي زيادي خوانده‌ام فقط به خاطر اينكه بدانم اين حرف‌هايي كه درباره‌اش مي‌زنند درست است يا خير. يك بار هم در جريان همين مساله با مجتبي مينوي گفت‌وگويي بين ما پيش آمد. مينوي آدم بسيار خوبي بود اما گاهي نسبت به نسخه‌اي از يك نوشته تعصب پيدا مي‌كرد. او مقدمه‌اي هم بر ديوان ناصر خسرو نوشته بود و سپس يك سخنراني در دانشگاه مشهد ارائه كرد. در اين دو جا تاكيد كرده بود كه در اسماعيليه اعتقادي به موعود وجود ندارد. من به مينوي گفتم چيزي كه مي‌گويند درست نيست و گفتم هم در اشعار ناصر خسرو آمده و هم اينكه هيچ‌كدام از سران اسماعيليه نگفته‌اند كه حضرت مهدي«عج» وجود ندارد و همچنين هيچ‌كدام امام هفتم را موعود معرفي نكرده‌اند. حالا شما براي چه چنين حرفي زده‌ايد؟ اما مينوي حرف مرا قبول نكرد. درحالي كه من مدرك داشتم. با ذكر شعري از ناصرخسرو و مطلبي از «ابويعقوب سجستاني» به او يادآوري كردم اما باز هم قبول نكرد. از اين رو به سراغ تحقيق درباره آنها رفته و به اين نتيجه رسيدم كساني كه به اسماعيليان حمله كردند درواقع هفت ستاره‌اي بودن آنها را به‌عنوان هفت امامي قالب كردند تا براي حمله خود نزد عوام توجيهي بيافرينند تا از اين طريق نشان دهند اسماعيليان ازجمله مخالفان هستند، در حالي كه در اصل چنين چيزي نيست.
چه كساني اين كار را كردند؟
كساني كه سود مي‌برند. چيز عجيبي نيست. هركس اين كار را كرد از آن سودي مي‌خواست. من هم مي‌خواستم بدانم چه سودي؟ يا در مورد اسماعيليان برخي تحريف‌ها كار همان دارودسته عطا ملك جويني بود. مثلا حسن صباح براساس جامع‌التواريخ و زبده‌التواريخ در آخرين جلسه سران اسماعيليه مي‌گويد بعد از من شما با هم به كار خود ادامه دهيد تا امام بر سر كار خود بيايد. منظور او از امام، امام موعود بود. يا فرزند «بزرگ اميد» از ياران حسن صباح نام پسر خود را مهدي حسن مي‌گذارد. اما مهدي را از اسم او حذف كردند تا بگويند آنها به حضرت مهدي«عج» اعتقاد ندارند. عطا ملك جويني خودش اقرار مي‌كند كه من گفتم اين كتابخانه (كتابخانه قلعه الموت متعلق به اسماعيليان) را كه در دنيا بي‌نظير است. سرانجام آتش زدند. اينها از رفقاي خواجه نصير و رشيدالدين فضل‌الله هستند. رسم‌شان اين بود كه پول مي‌دادند تا ديگري به نامشان كتاب بنويسد. ازجمله مولف زبده‌التواريخ مي‌گويد اين كتاب را من براي رشيدالدين فضل‌الله نوشتم. اين آقايان هم زور داشتند و هم پول و به ديگران سفارش مي‌دادند تا برايشان كتاب بنويسند. شما اصلا زبده‌التواريخ را با جامع‌التواريخ مقايسه كنيد ببينيد به چه نتيجه‌اي مي‌رسيد. كلمات و جملات اين دو كتاب به شكلي است كه چيزي در اين كتاب است و چيزي در آن؛ گويي يك كتاب را دو قسمت كرده‌اند يا در مورد خواجه نظام‌الملك كه مي‌گويند «سيره‌الملوك» را نوشته در حالي كه اين مطالب او نيست و اين كتاب را هم او ننوشته است. اينها كه وقت نوشتن اين كتاب‌ها را نداشتند.
اخلاق ناصري هم كتاب او است...
بله. البته او آدم بي‌سوادي نبود و كتاب هم مي‌توانست بنويسيد اما نه فرصت داشت و نه شايد حوصله. اما بهره‌برداري لازم را هم مي‌كرد. اصلا قبل از تسخير الموت جايي ذكر خيري از او نيست اما بعد از تسخير الموت او همه‌كاره هلاكوخان مي‌شود. همه‌كاره هلاكوخان شدن شوخي نيست. از عجايب روزگار اين است كه آن ‌اندازه كه مغول به اين آقا اعتماد داشت به برادر و پسر خود اعتماد نداشت. او همه‌كاره دستگاه هلاكو و اصلا خزانه‌دار و... بود. مي‌گويند او 400 هزار كتاب داشته است. سوال اين است كه اين 400 هزار كتاب چه شد و كجا رفت؟ اينها جاي سوال است. بحث اتهام نيست. اما آدمي كه به اين مسائل علاقه دارد تمايل دارد بداند كه جريان چيست؟ چرا اينگونه شد؟ به‌عنوان نمونه‌اي ديگر ببينيد، عطا ملك جويني كه من طي تحقيقاتم متوجه شدم ازجمله مالكان بزرگ نيشابور بود از عاملان اصلي حضور مغول در ايران بود. اينها از مغول دعوت كردند به ايران بيايد. از عجايب تاريخ ايران اين است كه هم مغول‌ها و هم ترك‌ها و هم تيمور را اينها به ايران دعوت كردند و سپس در دستگاه آنها صاحب منصب شدند.
شايد به همين خاطر بود كه اقوام غرب ايران مثل لر و كرد جلوي اينها ايستادگي كردند؟
بله. طبيعي است كه بسياري از آنهايي كه در كفش آنها ريگي نبود جلوي اين هجوم ايستادگي كنند. كتاب «تاريخ گزيده حمدالله مستوفي» بسيار عالي است. او مستوفي آل‌بويه بود و سپس مستوفي مغول‌ها مي‌شود. او در كتابش از يكي از صاحب‌منصبان و مالكان بزرگ ايراني اسم مي‌برد و مي‌نويسد او براي آوردن مغول خيلي زحمت كشيد. اين شوخي نيست.
البته تاريخ گزيده بسيار رندانه نوشته شده است. يعني با جملات دوپهلو سعي كرده تاريخ واقعي را نشان دهد.
بله بسيار رندانه. ويژگي كتاب مستوفي اين است كه مطالبش بسيار درست هستند. هيچ كس تاريخ آل‌بويه در آن زمان را بهتر از حمدالله مستوفي ننوشته است. كنار هم قرار دادن اين داده‌ها هم البته به من انگيزه مي‌داد تا ادامه دهم و كار را دنبال كنم. اين انگيزه كشش لازم را ايجاد مي‌كرد تا به دنبال پاسخ اين سوال بروم كه چرا مساله اينگونه شد.
چرا تحقيق‌هاي شما بيشتر به ريشه‌هاي تاريخ فرهنگي و فكري مردم نگاه مي‌كند و ريشه‌هاي ديني را مد نظر ندارد؟
به نظر من مذهب با فرهنگ مردم ايران يكي شده است. يعني فرهنگ همان مذهب شده است. در شمال ايران وقتي نگاه كنيم مي‌بينيم كه جز شيعه چيز ديگري ديده نمي‌شود. اگر شماري ارمني و يهودي هم ديده مي‌شوند درواقع با فرهنگ ما يكي شده‌اند. البته ارمني‌ها در بسياري موارد فرهنگي با ما مشترك هستند. زندگي مردم شمال ايران بسيار جالب توجه است. به‌عنوان نمونه وقتي رابينو مي‌نويسد كه در سياهكل تعدادي يهودي ديده كه كسب و كار مي‌كردند، نشان‌دهنده همان وجه غالب فرهنگي در شمال ايران است كه همه را مي‌پذيرفت و به يك شكل نشان مي‌داد. مردم شمال ايران واقعا اينگونه بودند. يعني همانطوري كه عضدالدوله ديلمي اينگونه فكر مي‌كرد. از اين رو مردم شمال ايران از كسي كه مذهب ديگري داشته باشد ترسي نداشتند، چرا كه فرهنگي بسيار قوي و پويا داشتند.
شما به‌عنوان يك پژوهشگر عرصه تاريخ و فرهنگ با چه مشكلي روبه‌رو هستيد؟
مشكل ما اين است كه هيچ‌وقت حامي نداشتيم. براي چاپ كتاب‌هايم نيز با مشكل روبه‌رو بودم كه با فروش منزل مسكوني‌ام اقدام به اين كار كرده‌ام. مساله اين است كه اصلا كسي به ما نگفت شما مرده‌ايد يا زنده‌ايد. البته من هيچ انتظاري از كسي ندارم. فكر مي‌كنم اگر كسي وارد اين حوزه شود چنين انتظاراتي را نيز بايد كنار بگذارد.
در حوزه تحقيق و پژوهش چه مشكلاتي داشتيد؟ با منابع متعددي كه گاهي بعضي از آنها شايد درست نباشند چه مي‌كنيد؟
من شخصا معتقدم بايد همه حرف‌شان را بزنند، حتي كسي كه با ادبيات ناسالم بدگويي كند. به نظر من سخن گفتن و نوشتن لازمه يك جامعه متمدن است. همه بايد حق داشته باشند كه حرف‌شان را بزنند و وقتي كه حرف‌ها زده شد آن وقت حق از ناحق مشخص خواهد شد.
درستي يا نادرستي بايد در بحث‌هاي بين محققان مشخص شود. از سويي اگر محققان قصد و نظري داشته باشند حتما هزاران نفري كه آثار آنها را مي‌خوانند افراد بي‌غرضي هستند. ما بايد در مورد جامعه‌اي كه امروز داريم و پايه‌هاي تاريخي آن‌انديشه كنيم. من اعتقاد دارم جامعه ما از پيش، جامعه متمدني بود. به‌عنوان نمونه آنچه به‌عنوان «مدائن» مي‌شناسيم درواقع «ماد آيه نه» يا محل سكناي قوم ماد بود. بايد عرض كنم كه وقتي سارا همسر حضرت ابراهيم(ص) درگذشت او با زن ديگري به اسم «قتور» ازدواج كرد. اين غير از‌ هاجر است. قتور شش پسر از حضرت ابراهيم(ص) داشت كه اسم يكي از آنها مدينان است. اين اسم در فرهنگ‌هاي توراتي آمده است. بعدها براي تغيير تاريخ در منابع تاريخي «مدينان» را به‌عنوان دشمن يا دشمني معني كرده‌اند نه به‌عنوان پسر حضرت ابراهيم(ص). چرا؟ براي اينكه مدائن و بابل ضمن اينكه مركز فرهنگي يهود بود، مركز دشمني يهود هم بود. درواقع آنها كه نياز به يك دشمن خيالي داشتند چه بهتر شهري را كه يهوديان اسير در آنجا هستند در قالب دشمن بقبولانند، چرا كه آنها ساليان دراز در بابل به اسارت به سر برده بودند. از اين رو مي‌بينيم از مدينان به‌عنوان دشمني ياد شده و البته از اسم پسران ديگر حضرت ابراهيم(ص) خبري نيست.
چه كسي اين كار را كرد؟
هم يهود و هم پيروان مذاهب ديگر در اينكه نام آن پنج پسر حذف شود ذينفع بودند. در حالي كه اين شش پسر با تمدن ايران ارتباط دارند. اصل مساله اين است كه ارتباط‌ها با تمدن ايران و اين زمينه‌ها از نظر اديان مخالف تمدن ايراني بايد حذف مي‌شد.
شما آن پنج نفر را پيدا كرده‌ايد؟
خير. اسم آنها در تورات در سفر پيدايش ياد شده. يكي از آنها به نام يشباق به‌عنوان ريشه ديلميان قديم در كتاب البلدان پسر فقيه همداني آمده است.
آنها چه ارتباطي با تمدن ايران دارند؟
اولش همين مدينان است. ببينيد حرف من اين است كه مدينه، مدائن، مدني و... متعلق به يك جامعه عقب‌افتاده نيست بلكه متعلق به يك جامعه متمدن است. پس اينجا از قبل متمدن بود. اين جامعه متمدن يك جامعه دهقاني بود. جامعه‌اي است كه در اوستا و فروردين يشت در تعريف كيومرث مي‌گويد: «ما مي‌ستاييم كيومرتن را اولين دهقان ستورپرور.» اين حرف مهمي است. تفاوت در همين است. مردم جاي ديگر ممكن است دامپرور باشند اما در اينجا دهقانان، دامپرور هم بودند. اينها اساس تفاوت است. مثلا همين قوم يهود را كه قوم با فرهنگي هم هست چند شهر به غير از اورشليم ساخته است؟ تازه مي‌بينيم كه آنجا را هم ضحاك ساخته بود. ببينيد مساله اين است كه قوم يهود، قومي ساكن، دهقان و متمدن نبود در حالي كه قوم ايراني قوم ساكن، دهقان و متمدن بود. چنين ضعفي بود كه سبب شد آنها از تمدن‌هاي درخشاني همچون سومر، آكد، هگمتانه و... خوش‌شان نيايد، از اين رو سعي شد آنها را تخريب كرده يا تغيير دهند. مثل خانم «ديولافوا» كه از عظمت و تعدد آثار باستاني با ارزش در ايران عصباني شده و اقدام به تخريب چند مجسمه كرده بود. مساله اين است كه با توجه به اين اختلاف ديد‌ها بايد به تحقيق و نوشتن اقدام كنيم. اگر يك محقق از اين اختلاف ديد‌ها باخبر نباشد درواقع محقق بي‌اطلاعي است.
به خانم ديلافوا اشاره كرديد. يك‌سري سفرنامه هم درباره ايران نوشته شده كه نويسنده آنها ايراني نيستند و اغلب آنها نيز داراي خطاهاي فاحشي هستند. نظر شما در اين باره چيست؟
اين سفرنامه‌ها را بايد مطالعه كرد و مدارك مورد نياز و مورد توجه را از داخل آن استخراج كرد. هيچ‌كدام اين سفرنامه‌ها بي‌غلط نيستند. حتي نظر افراد معروف و معتبر هم گاهي داراي خطاهاي زيادي است. مثلا يك بار از زبان همين فرنگي‌ها داستاني آغاز شد مبني بر اينكه شهربانو دختر يزدگرد سوم نيست. در حالي كه اين حرف از اساس غلط بود. اشخاصي كه به اين مسائل وارد هستند بايد به اين شبهه‌ها پاسخ بدهند نه اينكه يكباره با جار و جنجال بخواهيم صورت مساله را تغيير دهيم. در شأن يك ملت متمدن نيست كه جار و جنجال به پا كند. هركس در هر گوشه‌اي مي‌تواند براي كشورمان مفيد باشيم.
كتاب‌ها و تحقيق‌هاي زيادي در چند سال اخير منتشر شده است. شما كار كدام‌يك از پژوهشگران معاصر را مي‌پسنديد؟
من هيچ وقت به خودم اجازه نمي‌دهم در كار ديگري اظهار نظر كنم. به نظر من هر كسي بايد آزاد باشد و حرفش را بزند، حتي اگر مغرضانه حرف بزند. جامعه آزموني است براي نويسنده. جامعه به حساب نويسنده‌هاي بدنويس خواهد رسيد. به نظر من جامعه بافرهنگ بايد همه‌جور آدم داشته باشد.
من بيشتر منظورم به زرين‌كوب و احمد كسروي بود. نظر شما در رابطه با نوشته‌هاي آنها چيست؟
احمد كسروي آدم بسيار مطلعي بود. همچنين فرد بسيار باهوشي بود. به نظر من آنچه او به‌عنوان مذهب‌سازي انجام داد اصلا كار درستي نبود. اشتباه او اين بود كه خودخواهي كار دست او داد. اين خودخواهي متاسفانه در ميان بعضي‌ها وجود دارد و گاهي كار دست آدم مي‌دهد. كسروي نبايد اصلا وارد اين حوزه مي‌شد. كارهاي تحقيقاتي او بي‌نظير است. در مورد زبان‌شناسي و تاريخ كارهاي بي‌نظيري كرده است. براي نوشتن آنها هم بسيار زحمت كشيد. اما در مقابل ايرادهايي كه به امثال حافظ و سعدي گرفته نيز اشتباه بود. آنها چه بد و چه خوب در زمان خودشان حرف خود را زده‌اند. اگر كسروي حرف آنها را نمي‌پسندد مهم نيست. مثلا او زماني فكر كرد ماترياليسم همان مادي‌گرايي است و مادي‌گرايي يعني پول‌پرستي، بعد ديد كه اينطور نيست. البته او حق داشت حرف خودش را بگويد. يا مثلا آقاي زرين‌كوب كتابي با عنوان «دو قرن سكوت» نوشت و بعد آن را تغيير داد. كتاب دو قرن سكوت او بسيار خوب بود و اطلاعات جالبي داشت. اگر هم بعدها آن را تغيير داد نبايد چندان او را با موج انتقاد مواجه ساخت. به اعتقاد من اشخاص را بايد در شرايط و موقعيت اجتماعي خودشان مورد قضاوت قرار داد. من چون زندان قبل از انقلاب را تحمل كرده‌ام، مي‌دانم همه نمي‌توانند بار آن شرايط را تحمل كنند. من مي‌دانم در آن زندان‌ها چه مي‌گذشت.
شما تحقيقات مفصلي در زمينه فرهنگ ايران داريد. به نظر شما در فرهنگ گيلاني براي الهه‌ها و خدايان چه جايگاهي درنظر گرفته شده است؟
اصل اين مساله به آن صورتي كه مطرح مي‌كنند، نيست. خدايان در نظر مردم غير از آن چيزي است كه گاهي در نظريه‌هاي فرهنگي و تاريخي مطرح مي‌شود. ما در اسلام يا مسيحيت با چيزي به نام فرشته سروكار داريم. به نظر من آن چيزي كه به‌عنوان الهه‌ها و رب‌النوع‌ها در فرهنگ ايراني مطرح مي‌شود همين فرشته‌ها هستند. امامزاده‌ها و بقاع متبركه هم بر همين مبنا مورد احترام مردم شمال ايران قرار دارند.
هدف سوال من نوعي تطبيق با آنچه در يونان و هند جريان داشت، است؟
من در مورد آنها نمي‌توانم اظهار نظر كنم. اطلاعات من درباره اين فرهنگ‌ها وسيع نيست. اما از سويي هيچ اعتقاد ندارم مثلا بخشي از مردم هند قورباغه مي‌پرستند.
ببينيد در فرهنگ مردم ايران هرگز خدايان آنگونه كه در فرهنگ هند و يونان بود، مطرح نشد. آنها هنوز صدها تنديس دارند كه بر هركدام نام خدايي را گذاشته‌اند.
در تاريخ ايران هم همه پادشاهان عنوان «خدايگان» داشتند. شما در بيستون ببينيد چه نوشته است. در كتيبه شاهپور ببينيد چه نوشته است. همه حرف از خدايگان است. آن وقت يك خارجي كه به فرهنگ و تاريخ ما آشنايي ندارد وقتي با جامعه ما روبه‌رو مي‌شود گمان مي‌كند خداي ما همين‌ها هستند. ديد ما نسبت به فرهنگ يونان و هند هم همچون نگاه همان خارجي است. اگر آنگونه به تاريخ نگاه كنيم همه ملت‌ها ازجمله خومان بت‌پرست خواهيم شد، در حالي كه هزاران سال است ما خداي ناديدني را مي‌پرستيم.
به نظر شما خدا در فرهنگ ايراني به چنان موجود شي‌گونه‌اي كه در فرهنگ يونان و هند وجود دارد درآمده بود؟
بله. شما به همين مجسمه‌هاي مارليك نگاه كنيد. به‌عنوان مثال همين كتاب حمزه آذرك نيز درباره نامه مردم سيستان به معاويه جالب توجه است. معاويه از مردم سيستان مي‌خواهد كه شاپور موبدان را بكشند و آتشكده آنها را خراب كنند. مردم سيستان هم پاسخ مي‌دهند كه شما براي سنگ سياه احترام قائل هستيد آن وقت چرا از ما انتظار داريد كه يك آتشكده را خراب كنيم. ببينيد اينجا بحث سنگ يا آتش نيست. توجه كنيم كه اينها سمبل و نماد هستند. قضاوت مردم عادي و عده‌اي نادان كه خود را دانشمند جا زده‌اند ارزشي ندارد، هر چند تا زماني كه قضاوت آنها تغيير كند زمان زيادي از دست خواهد رفت. از اين رو اعتقاد دارم همه بايد بتوانند عقيده خود را بيان كنند. از اين‌رو به اعتقاد من بيان اين حقايق هيچ خطري ندارد.
شما فقط اين پنج كتاب را منتشر كرده‌ايد؟
فعلا بله. اما كتابي هم حاوي حدود 38 مقاله در مسير چاپ و نشر قرار دارد. اما مقاله‌ها و مطالب ديگري هم آماده دارم كه هنوز چاپ نكرده‌ام.
بيشتر راجع به چه مسائلي است؟
تحقيقاتي در همين زمينه‌ها است. مواردي مشابه همين پنج كتابي كه منتشر شد. همچنين مقدار زيادي شعر هم دارم.
شما موضوع تحقيقات خود را چگونه انتخاب مي‌كنيد؟
ببينيد مثلا من براي اولين بار تحقيقي را درباره دماوند آغاز كردم و براي آن حدود 40 اسم پيدا كرده‌ام.
چرا دماوند؟ چرا آسمانكت و...؟
دليل دارد. بعدها خود مردم هم متوجه خواهند شد كه اين مساله يعني رعد و برق معناي بسيار مهمي در همه فرهنگ‌ها و تمدن‌ها به ويژه در ميان مردم ايران دارد. دماوند هم با فرهنگ عميق اين مردمان با فرهنگ ارتباط دارد. مرحوم بهار هم در رابطه با آن شعري گفته است؛ «اي ديو سفيد پاي دربند/ اي قله گيتي ‌اي دماوند.» اما به نظر من دماوند تنها اين نيست. به نظر من دماوند از نظر فرهنگ ايراني همان آدمي است كه در اولين روز در كالبد او دم دميده شد. اين نفسي كه در قالب او حبس است و از هزاره هفتم قبل از ميلاد آغاز شد؛ يعني همان چيزي كه ماني مي‌گفت ما بايد تلاش كنيم تا اين نور كه در ظلمت حبس است آزاد شود همان دم دماوند است. اين نشانه فرهنگ مردم ايران است كه به صورت تمثيلي درآورده‌اند. فرهنگ ايراني مملو است از نمادهايي كه فرهنگ ما را نشان مي‌دهد، مثل تابلوهاي راهنمايي رانندگي كه با اشكال مختلف مفاهيم مختلفي را بيان مي‌كنند. در زبان ايراني هم همين گونه است. در اسامي ايراني هم فرهنگ، هم سياست، هم اقتصاد و هم جهان‌بيني ديده مي‌شود. گاهي در يك لغت ده‌ها معنا نهفته است. اين معاني سرگذشت آن مردمي است كه اين لغت‌ها را ساخته‌اند. دماوند يك سمبل بي‌نظير است. در كنار هم آمدن باد، سنگ، يخ، گوگرد، آب و نيز نفسي كه مي‌كشد دماوند را براي فرهنگ و تاريخ ما بي‌نظير و يكه ساخته است. در تاريخ هم آمده كه در هزاره هفتم هرمزد و اهريمن مجبور به سازش با هم شدند و بدين‌ترتيب نفس كه جنبه هرمزدي بود در قالب دماوند حبس شد. فرهنگ ملت‌هاي جهان راه‌هاي نفوذ خود را به نقاط ديگر باز كرده است. اكنون در اروپا و آمريكا واژه‌هايي پيدا مي‌كنيم كه فارسي يا حتي گيلكي هستند. به‌عنوان مثال از نظر من «رام» و «لام» يكي هستند و با هم فرقي نمي‌كنند. سلام هم تركيب «س+ه+لام» است به معناي درود بر خداوند است. «سَه» در اوستا و فارسي باستان به معناي درود فرستادن هم به كار رفته است. اما اكنون همه فكر مي‌كنند اين كلمه عربي است. در حالي كه اينطور نيست. حتي در زبان آشوري و عبري هم اين كلمه به كار مي‌رود. اين كلمه بسيار قديمي است و منحصر به عرب نيست. «لام» از قديمي‌ترين اسامي‌اي است كه نشانه‌هاي آن را در اسم‌هايي همچون «لاما»، «ديلمان»، «ايلام»، «عيلام»، «اسلام» و... مي‌بينيم. حتي در كتيبه سرپل‌ذهاب هم «رام و رامن» ذكر شده است. حرف لام هم در اوستايي، پهلوي، فارسي و حتي انگليسي به لحاظ ظاهري شبيه هم است.

منتشر شده در روزنامه فرهیختگان ، سه شنبه 25 خرداد 1389 صفحه 7

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com