به بهانه «به وقت بهشت» نرگس جورابچیان
انوشه منادی: راوی قصه ترلان ، ماجرا را با به دنیا آمدن خودش می آغازد و در چار فصل سال به طور نامنظم پیش می برد و لحن روایت با ترکیب در حسیات لحظه پیش می رود . رمان با به دنیا آمدن راوی و احساس خطر مرگ برای مادرش ، شروع می شود و بعد از چارفصل سال و هشتاد سر فصل دایره یی می خورد و با زایمان راوی در فضایی وهم آلود و احساس مرگ برای مادرنوزاد ، به پایان می رسد .
این چند خط کلی ترین خلاصه رمان است که باید رکوردش ثبت شود ، اما به همین بهانه طرح موضوع می کنم برای مشتاقان خواندن رمان . شاید بکار گیری کلمه رمان به دلایل تکنیکی ، برای این گونه ی ادبی ، جایز نباشد ، اما به دلایل جسته گریخته از جمله همزمانی و هم معنا بودن و معاصر بودن و بکار گیری برخی تکنیک ها رایج ادبی می توان پذیرفت که پا به عرصه رمان می گذارد ، چرا که هم در عناصر مکان و زمان و موضوع و شکل ادبی خاص و پترن قابل کشیدن ، از قصه و روایت و حکایت فاصله می گیرد و چاره یی نمی ماند که بماند در قالب رمان . این که در این قالب تا چه اندازه از کیفیت بهره برده جای چانه زدن می گذارد .
بنا بر روایت شفاهی ، در گفتگوها با چند دوست و چند اهل قلم ، نقل شده ، حدود صد نویسنده ی پاورقی نویس در سی سال اخیر ظهور و سقوط کرده اند ، شهاب هایی که درخشیدند و رنگی و نوری دادند به ادبیات مظلوم و مهجور در این ولایت . آن چه قابل توجه است یافتن گره ی کور فرهنگی جماعت کتاب نخوان که اکثریت جامعه را تشکیل می دهد و گروه اهل کتاب و قلم در اقلیت .
ریشه یابی عادات فرهنگی ، خود مبحثی اساسی ست که از شناخت و تحقیق می آید . آن چه به این گپ و گفت ربط می یاید یک وجه خاص و محدود آن ست ، خواندن و عادت به خواندن . اگر مردمی شناخت خود از زندگی را به مدد تلاش ذهنی و خواندن کتب و رساله و تحصیل در مدارج متفاوت پیگیری می کنند ، قطعن بازده تلاش خود را در ریز به ریز رفتار اجتماعی بروز می دهند که رسیدن به این نوع یا روش با برنامه ارزویی دست یافتنی ست . اما اگر ریشه های کسب آگاهی در جامعه هنوز بر سنت سده هایی ماضی پیش برود و شفاهیات بخش اعظم جریان اگاهی رسانی و آگاه سازی را به خود اختصاص دهد ، باید به دقت و تمرکز کافی ریشه یابی شود و راه حل مناسب ارایه گردد ، این کار در حوزه ی تخصصی خود باید بررسی شود . اما حال از منظر ادبیات با این خصلت عمومی مخاطبین مواجه می شوم .
در جهان امروز و قاره های مختلف ، هر جغرافیا ، ویژه گی فرهنگی خود را دارد مثلا افریقا ، به گونه یی در وجه فرهنگ شفاهی ، اشتراک دارد با ما و بخشی از جریان حاکم در جامعه ی خودمان . البته تفاوت بسیارست و فقط برای بیان منظور مثال می آورم ، چرا که در مثال مناقشه نیست .
" بسیار خوب ، اجازه بدهید ببینیم قضیه از چه قرار است ، همه ی ما می دانیم که شروع الفبا ، تفکر الفبایی در آفریقا رشد نکرده است . خیلی چیزها از افریقا آغاز شده است بیش از آنچه به ذهن تان برسد ، ولی ارتباطی به حروف الفبا ندارد . حروف الفبا را اولین بار عرب ها به کار برده اند ، بعد هم غربی ها از آن بهره مند شدند . در آفریقا نوشتن به خودی خود ، منظورم نوشتن رمان نیست ، امری تازه است و به دوران اخیر برمی گردد ... یک نویسنده ی فرانسوی یا انگلیسی هزاران سال سنت داستانویسی را پشت سر دارد ...به عبارت دیگر ما وارث یک سنت شفاهی هستیم . " ( رمان : الیزابت کاستلو . نویسنده : جک مکسول کوئتزی . ترجمه : حمید یزدانپناه . بخش رمان در افریقا . )
آن چه تا به امروز به گسترش فرهنگ در افریقا کمک کرده بدون در نظر گرفتن این خصوصیت ( فرهنگ شفاهی) قادر به نفوذ و پیشرفت نبوده است . نکته ی مورد نظرم فقط توجه به فرهنگ شفاهی است و تفاوت های بنیادی بین فرهنگ ها فعلا مورد بحث نیست .
در جامعه خودمان ، آموزش و پرورش عمومی و گسترش چاپ و نشر و رسانه های جمعی از جمله روزنامه و نشریات ، سابقه چندانی ندارد و قبل از این ها آنچه سواد و دانش مکتوب بود در اختیار دربار و نزدیکان حکومت و اعوان و انصارشان بود و در این سو خیل عظیم رعیت و کارگر ، سواد ، به معنی رایج امروز نداشتند و متکی بودند بر کتب مذهبی و برخی رسالات و از همه مهمتر سواد قرآنی ، که در مکتب خانه ها به روش سنتی آموزش داده می شد و تعداد محدودی از مرد یا زنانی بودند که آموخته های خود را به نسل بعد منتقل می کردند . آن چه هم چنان پا برجا بود فرهنگ شفاهی بود که از طریق قصه های مادربزرگ و در کنارش تجربیات زندگی به دیگران یاد داده می شد .
کاربرد فرهنگ شفاهی در زندگی روزمره ، در سطوح متفاوت ، کاربرد عملی و اجرایی داشت وبا توجه به جایگاه راوی ، تجربه خاص خود را از زندگی ، بی واسطه روایت می کرد و جاری می شد بین مردم . یا به شکل ضرب المثل و متل و قصه در شب های دراز وسرد زمستان پای کرسی ، شب کوتاه می شد و با فرافکنی غم وغصه ها ، بار سنگین زندگی را سبک می کرد .
حالا قصد ومرض از این روده درازی چیست . گمانم به طور کلی به نکته ی اصلی این بحث اشاره کرده ام، از گفتن واقعیت امروز و پیشرفت علم و دانش و گسترش ارتباط جمعی ، پرهیز می کنم و به سراغ نکته بعدی و با اهمیت می روم .
برای این که ادبیات از محاق خوانده نشدن خارج گردد ، راهی نداریم جز این که با کمک خود ادبیات خواننده تربیت کنیم به روشی عمق فرهنگ شفاهی و سنت تنیده شود با فرهنگ مکتوب و دانش امروز . این که می گویند : من برای خواص می نویسم ، بیشتر از لاعلاجی ست تا میل باطنی نویسنده و خالق اثر . چرا که ارتباط بین متن و خواننده ارتباطی ضروری و حیاتی ست و بی آن هیچ اثر زنده نمی ماند و محکوم به فنا ست . با این استدلال نباید نتیجه گرفت :پس اثری که مخاطب محدود دارد بی ارزش است ، این موضوع جای بحث دارد که در اهداف این مقال نمی گنجد .
این تفاوت و تناقض ، بین متن و خوانش آن در یک سو و استقبال خواننده از نوشته و از سوی دیگر ارزش هنری یک متن ؛ راه حلی می طلبد تا این دوگانگی به انسداد نکشد بلکه پیشرفت حاصل شود ، این مشکل فقط به دست ادبیات برطرف می گردد .
در طبقه بندی آثار نوشته شده قطعا باید جایی برای این گونه ی ادبی در نظر گرفت که کارش تربیت خواننده است و وظیفه ی سنگین انتقال یا ترکیب از شفاهی به مکتوب را انجام می دهد ، و با کمی دقت می توان ارزش واقعی این دست آثار را دریافت و تقدیرش کرد . مثلا به جای راه اندازی جایزه ادبیات خاص ، جایزه ادبیات عام برگزار گردد و مجموع این آثار را درجایگاه خود بررسی و ارزش گذاری کرد ، عنوان تحقیر آمیز رمان های پاورقی ، برخورد غیر واقعی با این وجه ادبی ست مشکلی را حل نمی کند ، چرا که علی رغم میل خیلی ها ، این نوع ادبی چرخه ی صنعت چاپ نشر را زنده نگه داشته و راهی را هموارکرده و می کند که در ادامه ی راه ، خواننده ی تربیت شده برای خواندن ، به اثر خاص بنده و جنابعالی ، چه بخواهد یا بخواهیم می رسد یا می رساند و در این سطح قرار گرفتن و ترمیم رابطه متن و خواننده ، کاری نیست که با مقاله و دستورالعمل و بخشنامه انجام پذیرد ، فقط و فقط از طریق ادبیات به خود ادبیات جواب خواهد داد . در خاتمه ی این گپ اضافه کنم که این نوع طبقه بندی اختراع ذهن بیکار بنده نیست . درممالک آن سوی آب ، که مبدا داستان کوتاه رمان ، بوده و هست و سالانه حجم چشمگیری تولید ادبی در قالب رمان و نمایش نامه و به قول بازاری ها وغیره دارند ، در تقسیم بندی متداول جای ویژه به ادبیات خواننده پرور اختصاص داده و هرسال بنا بر عرف فرهنگی آن دیار که بر اساس تشویق عمل می کند نه پرهیز ، جوایز متعدد به خالقین این نوع آثار می دهند تا هیچ گاه و هیچ لحظه از عمرشان احساس بیهوده بودن و عبث پیمودن نداشته باشند .

منتشر شده در روزنامه «دنیای اقتصاد» روز

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment