علیخانی را می‌گذاریم دروازه‌بان


روزنامه «شرق» سه شنبه 15 تیر 1389 صفحه 9

مهیاز زاهد: پیشتر یوسف علیخانی را به عنوان داستان نویس شناخته ایم؛ نویسنده ای که به نظر می آید در فضایی که داستان نویس کمتر می نویسند و هر از چندی مجموعه داستانی یا رمانی روانه بازار نشر می کنند او به شکل حرفه ای کار کرده و علاوه بر حرکت خلاقانه در مسیر تحقیق هم قدم برداشته است. او همچنین با نویسندگان متفاوتی که سبک های اجرایی متنوعی هم دارند به گفتگو پرداخته و در قالب اثری بلند به چاپ رسانده است. یوسف علیخانی در داستان هایش به بازآفرینی فضاهای بومی به همان شکل علاقه دارد و مخاطبان خود را در شکل کلان جست و جو می کند. او به دنبال طیف خاصی از مخاطبان نیست. شاید همین او را از دیگران متمایز کند.

بسیاری با انتشار مجموعه داستان "عروس بید" به این باور رسیدند که علیخانی با الهام از نقد های گذشته خود را ویرایش کرده و نتیجه این ویرایش تغییراتی است که در داستان های عروس بید نسبت به داستان های گذشته او می بینیم. چقدر تحت تاثیر منتقدان هستی؟
دروغ است اگر بگویم هیچی اما واقعا هیچی! به دلیل این که همیشه با روش آزمایش و خطا پیش رفتم. اگر به کتاب "قدم به خیر" نگاه کنی درخود این کتاب سه شیوه داستانی می یابی. یکی داستانی که کاملا فارسی است مثل خود داستان "قدم به خیر" و در کنار این داستان هایی مثل "میلکی مار" و "کفتار پری" که در آنها از زبان دیلمی فراوان استفاده شده است. یک سری داستان هم مثل "خیرالله خیرالله" ما بین این دو است که ئر این داستان راوی مدام می گوید که: اگر فارسی گپ نزنیم معقول نمی افتد. در واقع در همان "قدم به خیر" سیر رسیدن به عروس بید مشخص است. افراط در گویش دیلمی و شیفتگی ام به خود آن مکان به عنوان جایی که زادگاه و نقطه پرش من بوده و همچنین یک سری داستان هم مابین فارسی و دیلمی و برخی هم کاملا فارسی بود. در "عروس بید" اتفاق بزرگی که می افتد این است که نود درصد ماجراها دیگر حتی ربطی به الموت و میلک ندارند. ماجراها از جاهای دیگر ایران گرفته می شوند.درواقع می توانیم بگوییم که همه ما هم تحت تاثیر منتقد ها هستیم و هم نیستیم. من نمی توانم منکر بشوم که نیستم چون نقد ها را می خوانم. چون می دانم که دایره ما چه قدر کوچک است. این نقدها از حالت مکتوب ادامه پیدا می کند و اگر شخصی هزار کلمه در مورد کتاب من نوشته است شاید نزدیک به دو هزار کلمه هم با من شفاحی بحث می کند. این نقد هاخود به خود تاثیر می گذارد من نمی توانم تاثیر کسی مثل محمد شریفی و یا علیرضا روشن را پنهان کنم . یا نمی توانم منکر تاثیر فرخنده آقایی و احمد غلامی روی کتاب اولم بشوم. آدمهای مختلف و تاثیرهای آنها را نمی توانم کتمان کنم اما نه به این عنوان که حرفهای آنها را گوش کرده باشم. اگه حرف گوش کرده بودم مطمئن باش حتی الان هم با این فرم بومی نمی نوشتم و زبانش را هم به اصطلاح شسته رفته و پاکیزه می نوشتم. من هنوز پاکیزه نشده ام.

داستان های تو را در چه قالبی می توان گنجاند رئالیسم جادویی، اقلیمی و... ؟ و اینکه اصولا چنین تقسیم بندی هایی چقدر برای تو جدی هستند؟
ببین هیچ آدمی در هیچ قالبی جای نمی گیرد مخصوصا من که فقط یک آدم را نمی نویسم. در تمام داستان های چاپ شده ام ماجراها به شکل چشمگیری غالب هستند. نمی توانیم ماجراها را در قالبی قرار بدهیم. یک ماجرا را من می شنوم یک جورتعریف می کنم و می نویسم و تو جور دیگر می نویسی. خیلی ها می گویند که علیخانی در داستان هایش تکنیک باز است اما یک نفر نگفت که این تکنیک بازی یعنی چه؟ باید مثال آورد حرف کلی زدن که فرجی ندارد همه هم داریم کلی حرف می زنیم. نود درصد بحث هایی که درباره کارهای من کردند این گونه است که داستانهای علیخانی اقلیمی است. آیا کسی که در تهران می نویسند اقلیم تهران نیست؟ آن کسی که در شیراز می نویسد اقلیم شیراز نیست. ما اقلیم بزرگ ایران را می نوسیم. برخی ها روی زبان مانور می دهند همه این ها جزئیات است. زبان و تکنیک مهم نیست مسئله اصلی من قصه گفتن است . قصه همیشه آزارم می دهد. هر وقت ماجرایی برای گفتن دارم می نویسم به همین دلیل اصلا به قالب کارهایم فکر نمی کنم.

میان کاتب و نویسنده ؛ میان واقعیت و تخیل جایگاه تو کجاست؟
به هیچ وجه به واقعیت بدهکار نیستم. تو خودت که قصه ها را خواندی کدامش ممکن است در واقعیت اتفاق بیافتد؟ در واقعیت ملخ ها به یک روستا حمله می کنند و آن جا را می مکند؟ قصه های من خوابهاست و باورهاست. مگر می شود خوابها واقعیت داشته باشند؟
در داستان "هراسانه" طرف خواب می بیند که هر 15 شب بستنش به درخت گردو و بعد می بیند هراسانه که همان مترسک است دارد می بندتش که در نهایت خود هراسانه او را به آسمان می برد. این کجا می تواند مبنای واقعی داشته باشد؟ قبول دارم که من یک مکان را روی مبنای واقعی قرار می دهم حتی روی کوچه پس کوچه هایی که دیدم فکر می کنم. کوچه ای را در اشکور دیدم خوشم آمده استفاده می کنم فلان روستا را در آلاچیقهای دشت مغان دیدم اما میارم و در میلک استفاده می کنم . اتفاقی را که در شمال دیدم در میلک استفاده می کنم. اما چون در قصه های من مکان یکی است و خانه ها به هم چسبیده است خود به خود تصویرها،تصویرهای تلفیقی می شود. خودت قصه نویسی و من هم قصه نویسم تعارف نداریم چشم این و پای آن و دست دیگری را می گیریم و از همه اینها یک آدم جدید می سازیم. و چاره ای هم جز این نداریم چون ما نیستیم که می نویسیم گاهی واقعا تعجب می کنم بعد از کارم که واقعا اینها را من نوشتم! ما کلیتی را در تجربه هایمان می گیریم و بعدها جزئیاتش در همان لحظه نوشتن می آید. باور کن خود کلمه قصه را می نویسد. ما نویسنده ها نیستیم که می نویسم . کلمه ها هستند که ما را می نویسند. شاعر های کهن عرب معتقد بودند که جنی هست که شاعر را به حرکت در می آورد من این را به یکی از نویسنده ها گفتم گفت نگوییم جن بلکه یک پرنده است که بعضی مواقع نصفه شبی می آید و به آدم نوک می زند اگر زرنگ باشی با نوک او بیدار می شی و شروع می کنی به نوشتن اگه نه پرنده دو بار نوک می زند و می رود. واقعا هم همین جوری است.

علیخانی بیش از حد درگیر خرافات و باورهاست؟
یک دقیقه بشین و نگاه کن که چه ماجرایی می تواند زیباتر از خرافه وجود داشته باشد. بر می گردم به بحثی که عبدالرحمان عمادی در کتاب هایش دنبال می کند. وقتی تا ته اسم یک روستا را در می آوری می بینی که چقدر قشنگ است. مرکز بخش الموت غربی اسمش رازمیان است. رازمیان برای من از کودکی یک مکان شده بود و امروز در اتوبوس داشتم به این فکر می کردم که چقدراین اسم قشنگ است. رازمیان؛ احتمالا این جا گنجی پنهان بوده رازی نهان بوده است. آیا این امکان نیست برای نوشتن من و تو که یک کلمه باعث نوشتنمان بشود؟
خود "عروس بید" را نگاه کن. یک درخت بید که کنار رودخانه روییده است. در باورعادی ما در زندگی شهری درخت زیبایی است که گاهی شاعرانه توصیفش می کنیم که گیسوانش زیباست و یا مثل یک زن می ماند و... اما در باور عام این درخت یک آقاست که در سرچشمه هم سبز شده است. من این را آوردم و قصه اش کردم. یا بحث "آقای غار" یک خرافه است اما باز امکان به این قشنگی که در این غار آقایی است که هر صد سال یک بار نما می دهد و هرکه او را ببیند و سوار اسبش بشود به هرچه بخواهد می رسد را فراهم می کند. به نظرم بهترین امکان برای من استفاده از همین خرافات است.
صدای زنگ پیامک تلفن همراهش به گوش می رسد. نگاه می کند و می گوید.
الان برای من این پیامک آمده است : به نظر خودت داستانهایت پست مدرن نیستند؟
آیا من تا به حال ادعایی کردم؟ هرکسی با سلیقه خودش پیش می رود. من نمی توانم تایین کنم که سلیقه تو چی باشد. خود تو داستان هراسانه را دوست داری در حالی که در جلسه نقد این کتاب بیشتر از داستان رتیل خوششان آمده بود که به نظر من ضعیف ترین و سنتی ترین داستان این مجموعه است.
شخصیت پردازی در داستان هایت چندان پررنگ نیست و زیر سایه سنگین مکان محو شده است.
من روی هیچ مکانی تاکید نکرده ام.

چرا به نظر من مکان بیشتر بر داستان هایت می چربد.
نه ماجراهاست که در داستان های من پر رنگ هستند.

یعنی از نظر تو ماجراها بر آدمها مقدم هستند؟
بله برای من ماجراها حق تقدم دارند.

به نظرت این آدمها نیستند که ماجراها را به وجود می آورند؟
به نظر من ماجراهای بزرگ است که می ماند . این همه آدم آمده اند و رفته اند اما ماجراهاست که پابرجاست. در طول تاریخ این را دیده ایم. ماجراها با تفکر یک فرد شکل نمی گیرند. ماجراها با تفکر جمعی به وجود می آیند. در داستان "جان قربان" سه بار مرگ برادر اتفاق می افتد یکی رفته برگ درخت توت مقدس سیاه کوه را بچیند افتاده، آن یکی رفته آب چشمه آن جا را نوشیده و باز مرده، آن یکی رفته پول جمع کند برای امام زاده و... مردم می گویند این ها چون به مقدسات دست درازی کرده اند مرده اند. در تمام اینها تفکر جمعی حاکم است. همه قصه های من ماجرا محور هستند و همه هم بر اساس تفکر جمعی شکل گرفته اند.

نگران این نیستی که وقتی شخصیت پردازی پررنگی نداری مخاطب چندان با اثر همزاد پنداری نکند؟
در رمان می توانست این اتفاق رخ دهد اما در داستان کوتاه این طور نیست. در داستان کوتاه دستمان خیلی بازتر است. در رمان شخصیت در چند فصل باید یک روندی را طی کند. یک اوجی پیدا بکند و کش مکشی را داشته باشد. اما داستان کوتاه قصه یک موقعیت است نه شخصیت. داستان کوتاه مجال کوتاهی است برای یک موقعیت.

از تاکید زیاد روی یک فرهنگ و گویش نمی ترسی جایی نوشته بودند ممکن است این روند نویسنده را دچار تکرار کند . یا جای دیگر نوشته بودند که :خسته شدیم از میلک؟
من آنهایی را که قبول دارم و حرفهایشان در کنار حرفهای خیلی از خواننده ها برای من اهمیت دارد سندی هستند که من از میلک در نیایم . چرا یک نفر وقتش را می گذارد روی میلک؟ جهالت خودش به دانش می رسد . وقتی که یک عمر کار احمقانه انجام میدی جماعت می گویند به هرحال یک عقلی پشت این کار بوده است. حالا فکر کنید که علیخانی کار احمقانه می کند چه اشکالی دارد؟ بگذارید میلک را بنویسد چه ایرادی دارد؟ چه چیزی بنویسد که بتواند تمام ایران را اینقدر وصف کند و اتفاقات را ببرد در میلک. همین جاست که می گویم اتفاقا من از میلک سواستفاده کردم نه میلک از من. من با سواستفاده از میلک این روستا را پر از فرهنگ کرده ام فرهنگ جاهای دیگر را در آن جا جای داده ام . متاسفانه بدون آن که توجه کنند دارند داستان می خوانند توجه کنند که ادبیات می خوانند کنجکاویشان این شده که میلک واقعی کجاست. من این را درک نمی کنم. کسی در یک نقد به خوبی این را نوشته بود که در واقع میلک علیخانی میلک نیست یک ایران کوچک شده است.

می گویند زبان قصه هایت سخت است. خواننده را خسته می کند و خواندنش وقت گیر است. من منتقدی را می شناسم که "عروس بید" را شصت ،هفتاد صفحه بیشتر دنبال نکرده است. نظر خودت در این باره چیست ؟
"عروس بید" به نظرم موفق ترین کار من بوده و حتی برایم اهمیت دارد که ظرف دو ماه به چاپ دوم رسیده است. اگر سخت است پس چرا می خوانند چرا پیش می روند و دنبال می کنند؟. چرا خواننده ای می گوید: من سه بار خواندم و هر بار کیف کردم. خواننده ای می گفت من در چند صفحه اول اذیت شدم اما بعد تا آخر پیش رفتم. نوع لحن علیخانی در این قصه ها همین است.اگرچه در کارهای دیگرم مثل حسن صباح و تذکراولیا زبان شسته رفته و پاکیزه ای را به کار بردم. اما در این قصه ها من دارم حرف می زنم و اینها توجه نمی کنند که علیخانی اتفاقا چیزهایی را از زبان دیلمی بیرون می کشد که تازه است. هیچ وقت دقت کردی کلمه ای مثل سراسیمه را از آن طرف اگر به کار ببریم چه قدر قشنگ تر می شود؟ آسیمه سر؟ ما کلمه ها را همین طوری به کار بردیم. به نظر من اینها به کار نویسنده غنا می بخشد. شاید پنج سال دیگر به این نتیجه برسم که اشتباه کردم.

یعنی به نقد و منتقد باوری نداری؟
اینها سلیقه است. زمانی می بینم یک منتقد اصلا کتاب مرا نمی خواند و می گوید کار علیخانی مزخرف است. اگر بخوانند و مستند کارم را رد کنند واقعا مشکلی نیست. اینها نخوانده داوری می کنند و متاسفانه اغلب آنهایی که اتفاقا تاثیر گذارهستند نخوانده قضاوت می کنند.
فلان جایزه که شش نفر داور دارد . یکی شان سه روز قبل از اعلام نتایج من را در راهروی انتشارات ققنوس دیده است و می پرسد مگر کتاب جدید داری؟ با دیگری تماس گرفتم قسم می خورد که هنوز طی دو ماه گذشته فرصت نکرده است کتاب مرا بخواند. و یک داور دیگر را زیر پل کریمخان دیدم قرار می گذارد که هفته بعد بیاید کتابم را بگیرد. خوب از شش داور من سه تا را اطمینان دارم که اصلا کتاب را نخوانده اند و نظر می دهند . حالا من چرا باید حرفهای اینها را جدی بگیرم؟ بهتر است در همین گمراهی خودم بمانم و این گمراهی ادامه پیدا بکند چرا که در این گمراهی روزنه ای پیدا خواهد شد.

کارهایت را با کارهای غلام حسین ساعدی مقایسه می کنند به خصوص عزاداران بیل. چرا؟
چون سطحی نگر هستند. آن هم روستا است و این هم روستاست. فکر نمی کنند که ساعدی یک روستای پاستوریزه و کارت پستالی را درست کرده که به نظر من هیچ ربطی به روستای واقعی ندارد و فضای ساعدی فضای روستا نیست. ساعدی نویسنده بزرگی است برعکس این که همه از عزاداران بیل تعریف می کنند من "ترس و لرزش" ؛ واهمه هایش را دوست دارم. البته من زمانی که چهارده سالم بود در نمایشنامه آ با کلا ،آ بی کلای ساعدی بازی می کردم و از آن جا با او آشنایی دارم. من ساعدی را به عنوان نمایشنامه نویس می شناختم و بعد فکر کنم شاملو بود که گفت همه دنبال رئالیسم جادویی مارکز می گردند اما فراموش کردند که ساعدی در ایران پیش از او رئالیسم جادویی می نویسد. به نظر من گمراهی و اشتباهی که در یکی از روزنامه ها با اشتباه خبرنگار به وجود آمد این مسائل را پیش آورد. من اسم بهرام حیدری را آوردم او به اشتباه اسم بهرام صادقی را نوشته است. قصه های مرا باید با کارهای بهرام حیدری مقایسه کنند. این را محمد علی سپانلو در نقدی که بر "قدم بخیر" نوشت با زیرکی توصیف کرد. گفت که علیخانی را باید دنباله ی بهرام حیدری بدانیم. چند نفر از آنهایی که کار مرا می اندازند دور و یا در صفحه شصت می مانند کار بهرام حیدری را اصلا در عمرشان دیده اند؟
همه به من ایراد می گیرند که مجموعه داستانت 192 صفحه است و طولانی است باید صد صفحه ای باشد. این خنده دار نیست؟ انگار قانون گذاشتند."لالی" بهرام حیدری 360 صفحه است. مشکل اینجاست که نخوانده اند و نمی خوانند. به خدا هیچ کدام از آنهایی که ادعای روشنفکری می کنند کتاب نمی خوانند خواننده ما خواننده ای است که نمی شناسیمش؛ خواننده عام است. این درد را باید کجا گفت؟ این درد را فقط باید چال کرد. به همین دلیل است که هیچ امیدی به روشنفکر ها ندارم. بازی ،بازی دیگری است. چون علیخانی خوب نیست بازیش نمی دهیم و اگر هم بازیش بدهیم می گذاریمش دروازه بان.

منتشر شده در روزنامه «شرق» سه شنبه 15 تیر 1389 صفحه 9

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment