شعری از میثم نبی
زار نزن دختر
گریه چرا؟
هلهله کن عروس بید!
رخت سپید بر تن و گیسوان در باد
بر بلندی صخره ای بایست
و به وقت غروب
تمامی روستای اسیر را زیر نگاهت بگردان
و دل بده
به صدای دلنگ زنگوله های گله ای که از سمت ظالم کوه
همیشه در مه
دوباره راه گرفته اند سمت روستا
من قاصد خوش خبرم
مردی که دستت را توی دستش گذاشتند
بالاخره تو را از اسیر می برد
و شاپری سرزمینی می کندت در آن سوی آبها؛
فرسنگ ها دور تر از مردمان ظالم کوه و کافر کوه.

به نقل از اینجا

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment