ايراندخت (قطره‌اي از يك كتاب)
nadiasun: خواندن تاريخ براي مردم و حاكمان هر كشوري لازم است تا از تكرار آن جلوگيري كنند. شناخت تاريخ گذشته و درس آموزي از آن كمك مي كند برنامه ريزي بهتري براي آينده داشته باشيم.با توجه به تكرار تاريخ در كشورمان كه نشانه ضعف حافظه تاريخي ملت ماست لازم است لااقل قشر نوجوان و جوان را به خواندن تاريخ و رمان هاي تاريخي تشويق كنيم . رمان هايي كه با توجه به كشش داستان در آنها با قسمتي از تاريخ كشورمان نيز اشنا مي شوند.

ايراندخت رمان تاريخي است كه داستان آن در اواخر حكومت ساساني مي گذرد.جداي از لايه رويي داستان كه عشق است و التهابات آن لايه هاي ديگري هم دارد كه قسمت هايي از تاريخ را برايمان يادآوري مي كند و يكي از دلايل اصلي سرنگوني حكومت ساسانيان را نشان مي دهد. ظلم و ستم بر مردم و دوري حاكمان از مردم چه با اطلاع و چه بدون اطلاع از وضع زندگي آنها. سوء استفاده از دين و استفاده ابزاري از آن براي رسيدن به اهداف حكومتي.

شايد بشود شخصيت ها را در رمان نماينده قشر و طبقه اي از جامعه در نظر گرفت. جداي از نمايندگان حكومت و مروجان دين. مي توان از گشتاسب نام برد نماد مردم عادي كه خبرها را بدون هيچگونه تحليلي فقط نقل و قول مي كنند و براي آنها ماهيت خبر هيچ فرقي ندارد.روزبه ،روشنفكران و فرهيختگان و كساني كه طالب حقيقت هستند و جهل خود خواسته ( حبس در تاريكي چاه ) چاره كار آنها نيست. براي بدست آوردن حقيقت و آزادي به جستجو پرداخته و راه سخت مسافرت و مهاجرت را در پيش مي گيرند و با آن مي رسند. ايراندخت كه مي تواند نمونه اي از فرزندان كشورباشد كه هميشه در آرزوي رسيدن به عشق حقيقي در آينده هستند . عشق نمادي از هدف آنهاست كه براي رسيدن به آن سالها در انتظار مي مانند و با تفكر و غور در درون به شناخت بهتر خود و معشوق مي رسند. عشقي كه هنوز به آن نرسيده اند و با توجه به پايان داستان رسيدن به آن نيز هنوز در ابهام است.

از همان صفحه اول كتاب كه ايراندخت در كنار پنجره به عشق فكر مي كند جذب داستان مي شويم و با انتظار او تا پايان داستان شريك هستيم.

ايراندخت رمان اول آقاي بهنام ناصح هست كه شروع خيلي خوبي دارند اميدوارم در ادامه همينطور موفق باشند. اين كتاب تا حالا به چاپ سوم هم رسيده كه اميدوارم تعداد چاپ هاي آن خيلي بيشتر شود.


نام رمان: ایراندخت
نام نویسنده: بهنام ناصح
ناشر: نشر آموت
چاپ اول ۱۳۸۹
۲۰۶ صفحه

دور نبود كه به روزبه هم انگ بي ديني و جنگ با اهورامزدا زده مي شد و به اتهام همدستي با اهريمن يا به جرم واهي مزدكي بودن او را تا وقت مرگ در مغاكي تاريك نگه مي داشتند. " ص28 "

ازدواج بهترين دهنه براي مركب چموش مردهاست. " ص44 "

هرچه باشد حكومت ما با گذشته فرق مي كند كه بي دين ها راحت در آن رخنه مي كردند حالا به شكر اهورامزدا٬ موبدان در كنار پادشاهان٬ نگهبان ئين مردمند. " ص47 "

اگر دربار تا اين اندازه به خود مطمئن بود براي هر كس يك مراقب نمي گذاشت. " ص47 "

دشمن. دشمن. دشمن.كدام دشمن؟ دشمن ٬ بي عدالتي و فساد است كه در اين سرزمين بيداد مي كند. " ص47 "

چرا اهورامزدا بين نمايندگانش آشتي برقرار نمي كند؟ " ص62 "

هيچ چيز در دنيا جاي شراب خوب و زن زيبا را نمي گيرد. " ص85 "

خدايا اين روزها انگار تمام دخترها شبيه هم شده اند. همه زيبايند اما غمگين. " ص88 "

هرچه سبك بال تر باشي راحت تر سفر مي كني. " ص90 "

آه از اين مردم زود باور كه هر چه بگويند باور مي كنند. " ص102 "

پس چرا كسي درس نمي گيرد كه حكومت ماندگار نيست؟

يحي كمي فكر كرد و گفت: " نمي دانم اين از عجايب روزگار است ٬ شايد به همان دليل كه كسي باور نمي كند مرگ به سراغش مي آيد با اينكه مي بيند ديگران مي ميرند." " ص104 "

چه كسي باور مي كند در اين شهر كه مردم از همه جا بي خبرش دارند به خيال خود به زندگي شان ادامه مي دهند٬ پشت ديواري ٬ چنين جاي جهنمي اي وجود داشته باشد؟ " ص109 "

بدخشان سر در چاه كرده بود و مدام با خود زمزمه مي كرد: " ما به كجا داريم مي رويم؟ ما به كجا داريم مي رويم ؟ " " ص111 "

چه خنده زيبايي دارد چه چشم هايي! " ص116 "

هر چه به محل مورد نظرش نزديك تر مي شد قلبش تندتر مي زد. " ص122 "

عاشق خنده هاي دختر بود " ص122 "

خداي را از صميم قلب و با تمام روح و توان خويش دوست بدار. " ص132 "

هر كس كه پادشاه خود باشد از بندگي پادشاهي ديگر عتر دارد. " ص139 "

فرزانگي در آرامش است. " ص139 "

بدبختانه چه زياد است آدم محتاج٬ " ص148 "

اگر در كارهاي كوچك درستكار باشيد در كارهاي بزرگ نيز درستكار خواهيد بود و اگر در امور جزئي نادرست باشيد در انجام وظايف بزرگ نيز نادرست خواهيد بود. " ص150 "

انتظار براي كسي كه منتظرش هستيم لذت بخش تر است " ص155 "

او ديگر هيچ چيز نداشت جز لذت مطالعه و اميدي كه براي رسيدن محبوبش در دل مي پروراند. همان طور كه خود در طول اين سالها بزرگ تر شده بود اين اميد مانند دانه اي كه در خاك كاشته باشد جوانه زده و ساقه و ريشه يافته بود. نبودن روزبه ديگر آزارش نمي داد بلكه بهانه اي براي زندگي اش بود. " ص 176 "

پسرم هيچ وقت واسطه اهورامزدا و مردم نباش. بلكه فقط راهنمايي باش تا خود مستقيم با او ارتباط برقرار كنند. " ص184 "

اين زندگي است كه فرصتي استثنايي براي انسان فراهم مي كند تا به آنچه شايسته اش هست برسد٬ راهي دشوار كه فقط گروه كمي موفق مي شوند آن را درست به پايان برسانند. " ص189 "

بي اختياري از ناداني است. " ص191 "

عادت كردن به بدبختي٬ از خود بدبختي هم بدتر است. " ص195 "

چه طور در حالي كه به آسمان نگاه مي كنيد مي خواهيد حواستان به زمين باشد؟ " ص196 "

*********************************************

پ ن: خيلي وقت بود رمان تاريخي نخونده بودم فكر كنم حدود 12-13 سال مي شد . نمي دونم شايد من جديدا به رمان تاريخي خوبي برخورد نكردم . اما ايراندخت شروع دوباره خوبي برايم بود . خيلي از خواندنش لذت بردم. ياد رمان هاي تاريخي افتادم كه قبلا خونده بودم. رمانهاي خوبي مثل خواجه تاجدار٬ خداوند الموت٬ دلاور زند٬ تبريز مه آلود و غرش طوفان ٬ سه تفنگدار٬ اشراف زادگان دلباخته و خيلي هاي ديگه كه هنوز بعضي از قسمت هاي آنها تو ذهنم هست. الان دارم يك كتاب خوب مي خونم ." من باستان شناس شدم! " خاطرات تانيا گيرشمن خانم آقاي رومن گيرشمن باستان شناس معروف فرانسوي است كه سالهاي زيادي در ايران به كار باستانشاسي مشغول بودند.توصيه مي كنم اگر دوست داريد اطلاعات دسته اول و باحالي در مورد كشورمان بدونيد اين كتاب رو بخونيد من هنوز تمامش نكردم.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment