قدم‌بخير مادربزرگ من بود- اژدهاكشان- عروس بيد
nadiasun: مجموعه داستانهاي سه گانه آقاي عليخاني ما را همراه خود به گذشته مي برد. گذشته اي كه ريشه ماست. بنيان و اساس فرهنگ كه مي توان هنوز در آداب و رسوم روستائيان مشاهده كرد.

از ويژه گي هاي مثبت داستانها زبان و نوع روايت آنهاست كه با ايجاز كامل فضايي خيالي و شگفت انگيز خلق كرده كه ريشه در واقعيت دارد.واقعيتي كه نشأت گرفته از سنت‚ اعتقادات و باورهاي عمومي و بومي ماست.فرهنگي كه نسل به نسل و سينه به سينه به امروز رسيده است.

جداي از ساختار و فرم عالي داستانها‚ نوع مناسبات بين شخصيت ها و ارتباط آنها با فضاي پيرامون باورپذير و نوع روايت آها فوق العادست.

قصه ها بسيار زيبا و جذابند و با اينكه هركدام از داستانها بصورت مستقل بيان شده اند ولي انسجام ‚ يكدستي و پيوستگي آنها را مي توان به خوبي مشاهده كرد.

قصه هاي منطقه الموت و مشابهت آنها با مناطق ديگر ايران نشان از نزديك بودن باورها و تشابه فرهنگ مردم ايران است.

ايده ها و موضوع هاي مطرح شده خصوصا در مورد عشق فوق العاده اند و لذت خواندن آنها تا مدت ها در ذهن خواننده باقي مي ماند.

مكتوب شدن و روايت اين داستانها با زحمت و پژوهش فراوان آقاي عليخاني باعث حفظ بخشي از فرهنگ عمومي گذشته ماست كه جاي بسي تقدير دارد.فرهنگ و باورهاي كه امروزه بسياري از آنها كمرنگ و رو به فراموشي ست.

در مجموعه اول " قدم به خير مادربزرگ من بود" با فضاي كلي منطقه ‚ نوع زندگي و روابط بين روستائيان آشنا شده و پي به دلمشغولي هاي آنها مي بريم.مهاجرت جوان ها به شهر و ماندن سالمندان در روستا و ارتباط بين اين دو نسل يكي از لايه هاي مختلف داستانهاست.

از پارسال كه مجموعه داستان " مرگ در مي زند" وودي آلن را خوانده بودم تا امسال هيچكدام از مجموعه داستانهاي كوتاهي كه خوانده بودم مثل اين سه گانه آقاي عليخاني برايم لذت بخش نبود.هنوز طعم فوق العاده خوشمزه اين داستانها زير زبانم است.

فقط مي توان بگويم همه داستانها در حد اعلاء هستند.لذت خواندن اين مجموعه داستانها را از دست ندهيد خصوصا مجموعه دوم " اژدها كشان" .داستانهايي روياگونه و خيال انگيز .


مجموعه داستان: قدم بخير مادربزرگ من بود
نويسنده: يوسف عليخاني
ناشر: نشر آموت
چاپ سوم 1388
112 صفحه
نامزد كتاب سال

اين مجموعه داستان شامل دوازده داستان كوتاه است كه همه آنها عالي هستند .من از داستان رعنا و آن كه دست تكان مي داد٬ زن نبود خيلي خوشم آمد.

صداي آب رودخانه بود كه از ويداربن مي آمد و از پايين اشكست مي رفت. ديگر بيدها آن جا سبز نبودند. پرسيد: " مي خواهي قصه ي ما پرماجرا باشد؟ " " ص43 "

مگر چند نفر توي عمر آدم ممكن است بيايند و جا بگيرند توي زندگي آدم.خودش بهتر از همه مي دانست كه توي ميلك از قديم دلش پيش كي بود." ص61 "

دامنش را باز كرده بود و پونه مي چيد.سرچشمه پونه هايش كم نبود. بوي شنگ هم آمد. داشت مي چيد كه چشمش به تخته سنگ هاي سياه كوه افتاد. قدم برداشت. زير تخته سنگ ها فقط شنگ نبود٬ ترشي تره هم بود كه دامنش را پر مي كرد." ص76 "


مجموعه داستان: اژدها كشان
نويسنده: يوسف عليخاني
ناشر:نشر آموت
چاپ چهارم 1388
176 صفحه
برنده جايزه جلال آل احمد
نامزد جايزه هوشنگ گلشيري

اين مجموعه شامل پانزده داستان كوتاه است.همه داستانها عالي اند.من از داستان " قشقابل"٬ " نسترنه"٬ "ديولنگه و كوكبه" و اوشانان خيلي خوشم اومد.

هروقت ياد اشقابل مي افتم بغض در گلويم گير مي كند.

رنگين كمان پاداش كساني است كه به آن ايمان دارند و از صميم قلب براي رسيدن به آرزو و خواسته خود تلاش مي كنند و از پستي بلندي هاي راه نمي هراسند. نسترنه براي رسيدن به آرزوي خود به حركت درآمد و زير شلاق باران سختي هاي راه را با جان دل خريد و به سمت هدف خود شتافت.

نشستن و در حسرت آرزو ماندن را بايد كنار گذاشت وبراي رسيدن بايد فعل خواستن را با تمام وجود صرف كرد.

به قول سعدی: به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

داستان قشقابل ونسترنه فوق العاده اند.

اون وقتي كه جوان بودي٬ ترك بكردي٬ حالا سرپيري٬ دوباره شروع بكردي؟ " ص13 "

اين نذري كربلايي قشنگه. " ص15 "

از سيانطق جماعت ترس بدارم.

از توي طويله صدايش مي آمد: " هر چيز كوچكي را چشم بزنن."

......" اسپند٬ اسپندي دانه.صد و بيست و سه دانه.هركي لب بزي٬ گب بزي٬ چشم بزي٬ الهي چشمش بتركه." " ص20 "

اين قشقابل ننه ام نبود؟ " ص22 "

ميلك ساكت بود و بزها آمده بودند روي پيش بام و دور كبل رجب جمع شده بودند.سكين رفته بود و خودش را به روانداز گل منگلي مي ماليد. گل پيش بام٬ خيس مي شد. توي ظل آفتاب٬ باران فقط روي خانه٬ بزها٬ زن و پسر كبل رجب مي باريد. " ص22 "

خدا دانه و اعمال بندگانش." ص26"

ميلكي ها مي گويند" هركي بتانه وقت كمان بستن آله منگ٬ از زيرش رد بشه٬ به نرسيده هاش مي رسه." " ص26 "

خيلي سال نبود كه فكر مي كرد يك روزي با جواني كه نمي دانست كي هست٬ دست بچه هايش را خواهد گرفت و تنها خانه پايين محله شلوغ مي شود٬ اما نه مردي قسمتش شده بود و نه پدر و مادرش مانده بودند. " ص26 "

گفتند اوشانان ٬ خودشان را به او نشان داده بودند:

خدا نكنه اوشانان به آدم رو بدن." ص27 "

روسري سفيدش مثل زن هاي چند شكم زاييده بود.رغبت نمي كرد روسري رنگي سر كند. مي ترسيد بگويند:

- رنگي دستمال سر بكنه٬ قرقميش بيايه٬ بيفته بغل مردانه جماعت." ص 28 "

سر به آسمان گرفت تا خنكي باران را بيشتر احساس كند.باران روسري اش را چسبانده بود به موهايش. چند دسته مو از زير روسري بيرون مانده و روي پيشاني اش را خط انداخته بود." ص28 "

باران كه تمام مي شد٬ آله ملنگ از آنجا٬ كمان مي بست و هفت رنگش را مثال النگو٬ نشان ميلكي ها مي داد. نصف النگو توي كوه بود و نصف رنگي اش به ديدار مي آمد. " ص30 "

خدا ره صدهزار مرتبه شكر! خدا اللهي به حق پنج تن٬ همه ره عاقبت به خير بكنه.

مي گويند:

- كي رسم بوده دختر ميلكي٬ بي عروسي بره بغل مرد اجنبي؟ " ص32 "

" آتش برق كه بزنه٬ قارچ در مياد٬ دختراي ميلكي مي رن صحرا. قارچ و سيركوهي و سبزه جمع مي كنن و وقت باران بر مي گردن." " ص35 "

خدا نكنه دختر جماعت٬ ماشقه داشته باشن. " ص36 "

بي آبرويي بده پسر! يه قطره كه بريزه زمين٬ جمع كردنش سخته." ص39 "

در دهن مردم به در كونشان چفته. اگه تانستين نگذارين برينن٬ آن وقت٬ حرف هم نشنوين. " ص40 "

آي بچه! آي بچه! حالا كه پدرت بيامده٬ كجا رفتي؟ كجا رفتي؟ خدا! خدا! نگهبان كوچولوي من! خدا٬ عزيز دردانه!بچه! بچه! " ص46 "

مشدي گلجهان.......مشدي گلپري......مشدي رعنا......مشدي پاشقه......عنقزي..." ص 76و77 "

ننه مي گويد: حتم دارم اين ها باز پيدا مي شن؟

بابا مي گويد" خب باشن؟ چكار دارزن به من و تو. اوشانان هم زندگي شان را بدارن. " ص91 "

خب پير جماعت حكم بچه ره دارن." ص93 "

محبت كه نباشه٬ چه ميلك و چه قزوين و چه تهران٬ هيچ فرقي نداره. " ص93 "

بيخود حرف نزن. اينا ره مي بره٬ شهريان ما ره مسخره كنن. " ص95 "

ننه لعنت هم بفرستن٬ ديگه توفير نداره. نوشتن كاريه كه اوشانان انداختن بغل من." ص97 "

هرچي ما مي آييم با شما همرا بشيم٬ همه تون اگر چه ما رو از ما بهترون مي دونين اما حاضر نمي شيد حرف اين بهتر از خودتون رو گوش بگيرين. " ص106 "

هميشه خدا دنبال يكي هستن كه هم زباني بكنه با اون ها. " ص107 "

مرد كه اينقدر نفرين نكند. نفرين مرد به خودش برگرده. " ص150 "

-اين زن بگيره٬ خوب بشوه.

پير زني كه بالاي پيش بام مسجد نشسته بود٬ خنديد و گفت:

-دوتا برادر و خواهر بودن. اين٬ به اون بگفته تو نخواي زن بگيري؟

اون٬ اين ره جواب بدهه دل تو شوهر بخواهه٬ چرا من ره پيش بيندازي." ص151 "


نام مجموعه: عروس بيد
نويسنده: يوسف عليخاني
ناشر: نشر آموت
چاپ دوم 1389
192 صفحه
اين مجموعه شامل ده داستان كوتاه هست .من از داستان هاي پناه برخدا – هراسانه و رتيل خيلي خوشم اومد.همه داستانها عالي اند.

مه٬ مثال پشم هاي كمان زده بهاره٬ ريسه بسته بود بين كافر كوه " ص11 "

دختر استخوان تركانده و براي خودش خانمي شده بود. " ص14 "

چند روزي كه گذشت٬ پشمي خريدم و نمدي زدم مثال نقشه گل و بوته و كبك هاي پرده اتاق آقامراد. رفتم دم خانه اش و گفتم: "منه به علامي بخواهين."

پري٬ سرش را نگه داشت سمت من و نگاه چرخاند به تماشاي نقاشي روي نمد با گلدوزي پرده پنجره. رسيد پايين نمد كه مثل خودش نوشته بودم: "پناه برخداي اسير" " ص 16و17 "

شنيدم كه آوازه ام٬ به گوش ميلكي ها رسيده و لغز خوانده اند پشت سرم كه " آدم دختر نديده٬ حكم بنده بهشت نديده ره داره. هر گلي ببينه٬ فكر و خيال بكنه بهشتي يه." " ص17 "

بعد مي رفتيم سر چشمه و دو قدم هم بالاتر قدم بر مي داشتيم كه روي سنگ راهه كنار راه بنشينيم و هي نگاه كند به اسير روبه رو و بعد حسابي وراندازم بكند و من خنده را بپاشم توي صورتش. " ص17 "

اين شهر چي بداره كه هر كي برود٬ بي اعتقاد بشود؟ " ص28 "

" آي خواهر! آي خواهر! زمستان تابستان نداره. وطن جاي يه كه دل خوش باشه. " " ص48 "

مثل باد بود.مثل مه بود. مثل خواب بود. بوي خوبي داشت. " ص73 "

چشم انتظاري بد مكافاتي يه. " ص103 "

مغرب كه بيامد٬ بگفت دلم بگرفته. " ص104 "

به كبل عاتقه گفته بود: " كبلي! هم تو٬ هم من. چراغ خانه يكي مان روشن بمانه٬ بهتره تا هر دو خانه سو سو بزنه فقط." " ص105 "

كبلايي عاتقه مي گفت:"مرگ يه بار٬ شيون يه بار. چه قدر اين خاك برسري ره تحمل كنيم. دختر از غير بگيرن٬ بيارن ميلك گردي." " ص107 "

مثال" اسب بدادم خر بگرفتم٬ از شادي پر بگرفتم." " ص116 "

قوري ناصرالدين شاهي را از روي صورت ليلي و مجنون سيني برداشت و گرفت زير شير گرفته سماور.

- "اين هم كه مثال آب تابستان ميلك بشده!" " ص117 "

سيدندهمه شان. از جنگ در بشوند سمت ديلمستان. " ص135 "

پير معده با آبي خوراك ميانه نداره " ص163 "

راست بگوين كه زنا ناقص العقلن. عقلت كم بشده تهمينه؟ " ص177"

*********************************************

پ ن: ياد برنامه كوه پيمايي مسير الموت به شمال كه از مسير هنيز سال 86 انجام داديم افتادم.صداي خنده هاي شاد و پرشر و شور دختراني مي آمد كه آب تني مي كردند و صدا در پيچ و خم دره با صداي آب درهم مي آميخت و ما فكر مي كرديم در اين كوهستان بزرگ و دور از هياهوي شهر چه سرخوشند اينان البته اين شادي حق وپاداش سختي هاي زندگي روستاست. حالا فكر مي كنم كه چرا در مسير دامنه كوه ما آنها را در پائين دره نمي ديديم٬ چون آنها دختران روستا نبودند بلكه از اوشانان بودند// بله ديگر مطمئن شدم اوشاناند.

پ ن: بايد حواسم را جمع كنم تا هركجا رنگين كمان ديدم سريع بسويش بشتابم بلكم اينطوري به تو برسم.

پ ن: ياد دوستاني افتادم كه سالها در كوه با هم همنورد بوديم.آقاي البرزي٬ جمشيدي ٬ برجي خاني و نصيري كه همگي بيش از ده سال هست بازنشسته شده اند .

پ ن: چند تا از عكس هاي كه در برنامه سال 86 گرفتم را قرار دادم ببيند . خانه و نمايي از روستاي هنيس الموت كه مي تواند نمونه اي از ميلكي باشد كه وجود خارجي ندارد ولي همه روستاهاي ايران مي توانند ميلكي فراموش شده باشند.و عكس دختران زحمت كش روستا كه در مسير به سمت سيالان ديديم.و دامنه سيالان كه شب را آنجا خوابيديم و منطقه الموت در پايين دست زير ابرها پنهان شده است.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment