از پائولو کوئلیو متنفرم (قطره‌ای از یک کتاب)
nadiasun:چي بگم از كجاش بگم٬ از ريتم خوب و خوشايندش بگم٬ از ساختار و شخصيت پردازي آن بگم. من كه منتقد نيستم. كارشناس ادبيات هم نيستم. بگذار مثل همون خانم هايي كه اوايل كتاب بهشون تيكه پروندي منم بگم قشنگه.

وقتي خط به خط كه مي خوني لذت مي بري و مي خندي و گاهي قند تو دلت آب مي شه احساس مي كني خودت تو صحنه هستي ديگه تعريف نداره .من كه تا صفحه 60 يكريز نيشم باز بود .

نوع روايت رمان منو بيشتر ياد كتاب ها و فيلم هاي ودي آلن انداخت. من كه با اينجور روايت كلي حال مي كنم..

اين كتاب پر است از ارجاع. ارجاع هاي سينمايي و ادبي كه اگر بقول معروف اين پيش نيازها رو گذرونده باشيد كلي از كتاب لذت مي بريد . اگر هم زياد آشنا نباشيد باز ضرر نمي كنيد شايد تشويق شديد رفتيد كتاب ها رو خونديد و يا فيلم ها رو ديديد. براي من كه حدود 60 تا 70 درصد با اونا آشنا بودم خيلي لذت بخش بود. بعضي ها رو هم يادداشت كردم بگيرم.

شايد منم مثل خيلي ها دوست داشته باشم وقتي در عالم واقعيت به آرزوم نمي رسم با پايان خوب تو كتابا حداقل دلمو خوش كنم. اما اينجا پايان بندي خيلي خوبي داره و واقعا با واقعيت جور هست و همين پايان بندي را من مي پسندم. رئال رئال.

يك كلام ختم كلام رمان زيبايست . بخونيد حال شو ببريد. اگر تو ايام عيد جايي نمي ريد و وقت آزاد داريد حتما اين رمان و بخونيد.


نام رمان: از پائولو کوئلیو متنفرم
نویسنده: حمیدرضا امیدی سرور
ناشر: نشر آموت
چاپ اول زمستان ۱۳۹۰
۴۰۰ صفحه

دست در دست هم‚ لب هاشان به زمزه اي عاشقانه مي جنبيد و نگاه شان سخت بر هم مي آويخت. " ص9 "

با چهره اي دور از همه معيارهاي زيبايي ايراني كه هميشه شيفته ي آن بودم‚ نه چشمان سياهي در كار بود‚ نه پوست مهتابي و نه موي شبق گونه و نه... هيچ كدام ! " ص10 "

لاكردار " ص11 "

مي بينيد! خود نويسنده هم تكليفش روشن نيست‚ بلاخره شخصيت داستانش شبيه كدام شير پاك خورده اي است؟ "ص 11 "*1

در ادبيات آبكي و عرفان قلابي پائولو كوئليو گير افتاده بود و خيال پيش رفتن هم نداشت‚ " ص14 "

فرهاد " ص13" *2

راستي هيچ وقت بهت نگفتم‚ از پائولو كوئليو متفرم! " ص15 " *3

اين تركيب جادويي‚ چيزي كم نداشت براي آن كه روح آدم را به پرواز درآورد. " ص15 "

با لبخند كمرنگي كه هوش و حواس براي آدم نمي گذاشت. " ص17 "

آدم معمولا به كساني كه از ديدن شان خوشحال مي شود‚ نمي گويد از ديذن تان خوشحال شدم..." ص20 "

وقتي دل آدم به كاري نباشه دنبال بهونه مي گرده. " ص21 "

هيچ وقت نفهميدم چرا مرتيكه اين همه طرفدار داره..." ص22 "

اون قدر با بابات سرو كله زدم كه اگه مرلين مونرو هم اين جا بود ‚ باز يه اليزابت تيلور بدهكار بودي. " ص24 "

آن هم براي من كه هميشه لب دريا هم بايد آفتابه به دست مي رفتم. " ص29 " *4

برازنده ترين و در عين حال سنگين ترين لباس را در ميان جمع نسوان حاضر در مهماني به تن داشت‚ " ص30 " * 5

چهره وودي آلن بدجوري در هم رفت‚ " ص32 " *6

آآ...هنوز ياد نگرقتيد اينو از نويسنده ها نپرسيد؟ " ص40 "

ته دلم خالي شد ‚ بي اختيار هيجان زده شدم‚ به تپش قلب افتادم."ص 40 "

بنازم خلقت خدارو! " ص47 "

دوره نوجواني وقتي بچه ها دختري را دوست داشتند كه تحويل شان نمي گرف‚ از در رفاقت با برادرش در مي آمدند‚ هيچ وقت هم علتش را نفهميدم. " ص47 " *7

يكي هم نيست كه به ما بگويد‚"او" كه به تو كاري نداشت‚ اگر خودت سوسك بودي دوست داشتي هيولايي مثل انسان پا رويت بگذارد و از چرقي تركيدن اعضاء و جوارح تو احساس لذت كند! " ص50 "

با اطمينان مي گفتم: من هيچ وقت قاطي اين جور خريت ها نمي شوم! " ص53 "

ضربان اين قلب لعنتي آن قدر تند شده بود كه ديگر روي پا بند نمي شدم. " ص57 " *8

زن ها در هر موردي تيز نباشند‚ در اين يك قلم حس ششم تيزي دارند و خيلي راحت درك مي كنند طرف حواسش به آن ها هست يا نه." ص58 " *9

ناسلامتي اين من بودم كه بايد قدمي بر مي داشتم‚ " ص59 " *10

سه هفته س منتظر همچين وقتي ام كه با شما حرف بزنم‚ اما حالا دارم اونو مفت از دست مي دم. " ص59 " *11

بارها و بارها اين قسمت را خوانده بودم‚جادوي غريبي در آن بود كه هربار كتاب " سنگر و قمقمه هاي خالي" بهرام صادقي را بدست مي گرفتم ناخودآگاه به سراغش مي رفتم. " ص66 "

نگاهم كه به او افتاد‚ گويي جمعيت همه متوقف شدند و تنها او در حركت بود‚ روبه سوي من. انگار كه او را براي بار اول ديده باشم‚ با لباس بيرون از خانه‚ و حجاب كامل زيباتر جلوه مي كرد. " ص67 "

هر دو مي لرزيديم‚ او از سوز نابه هنگام هوا و من از هيجان حضور وي و دلي كه آرام نمي گرفت. " ص 68 "

هيچ وقت مثل حالا گرم نبودم! " 69 "

عشق بين دو مرد ممكن نيست‚ زيرا ارتباط عاطفي نبايد در آن دخبيل باشد‚ دوستي بين زن و مرد هم ممكن نيست‚ چون ارتباط عاطفي بايد در آن دخيل باشد. " ص77 "

فرو خوردن ااحساسس كه به او داشتم‚ اغلب مرا مي آزرد. گاه به شدت در تمناي ديدن او بودم. " ص84 "

به سرم زد بروم دانشگاه و پس از پايان كلاس هنگامي كه به خانه برمي گردد‚ از دور او را ببينم‚ و يا اتفاقي سر راهش قرار بگيرم. " ص87 "

نگاهم كه به تيتر درشت سياسي صفحه اول روزنامه افتاد‚ كل روزنامه را در سطل آشغالي كه چند قدم آنطرف تر بود انداخته و نشستم روي نيمكت نزديك آن. " ص87 " *12

كمي بعد پشيمان شدم لايي فرهنگي و هنري روزنامه را از سطل آشغال برداشتم و بقيه را گذاشتم همان جا بماند. " ص87 "

شبيه دختر هندي با نمكي بود كه با يك خال قرمز وسط پيشاني و با مردي كه مثلا عشق آن هاست‚ د كوه و كمر دنبال هم مي دوند‚ مدام عشوه مي ريزند‚ از پشت اين درخت به پشت درختي ديگر تا جايي كه بلاخره يكديگر را در تله مي اندازند و ..." ص88 " *13

پرسيدم پاي كسي در ميونه؟ مي خوام تكليفم روشن باشه . " ص92 "

سري هم به انتشارات نيلوفر زده بودم كه ببينم بلاخره " اوليس" را چاپ كرده يا نه. " ص94 " *14

ته هر فكري خواسته يا ناخواسته ‚ بي ربط يا با ربط‚ مي رسيد به او و انگار راه چاره و گريزي نيز از آن نبود‚ " ص96 "

به قول" داش اكل" كيميايي هيچ چيزكمر مرد را نمي شكند الا زن! اين هم از مزاياي يك چيز لعنتي بود به نام علاقه ‚ دوست داشتن ‚ عشق يا هر زهر مار ديگري كه حالا پس از سال ها داشتم معنايش را درست و حسابي مي فهميدم " ص103 "

به قول ترك ها" آقوزو موزا دادو دو‚ قارنو موزا شوون" ‚ " ص104 "" *15

رفه رفته تازه زماني مي رسد كه چشم هاي خودش هم ديگران به واقعيت بينا مي شود‚ آن وقت است كه به خودش مي گويد: خااااك بر اون سرت! " ص106 *16

آدم هيچ وقت از تجربه هايش درس نمي گيرد! " ص106 "

حسن آدميزاد همين است كه مزخرف ترين شرايط هم عادت مي كند و زندگي در آن شرايط را ياد مي گيرد. " ص106 "

اين قلب لعنتي دوباره به تپش افتاد‚ " ص 107 "

كت و شلوار خريت دامادي‚ " ص109 "

فكرش را بكنيد شما نشسته ايد و دسته دسته دختر ترگل ورگل مي ايند و چنين خواهشي مي كنند و شما هم انگار داريد منت بزرگي سرشان مي گذاريد كه امضاي كج و كوله ي خودتان را مي اندازيد روي يك تكه كاعذ ..." ص114 "

مهناز افتاده بود جلو و ما هم پشت سرش مي رفتيم و كماكان محلي به غزل نمي گذاشتم تا حرصش را بيشتر دربياورم. " ص117 " *17

رامين داداشمه . بعد راه افتاد طرف اتاق خودش: عشق ماشين‚ كاسبي و اگه به غزل برنخوره‚ الكي خوش و كمي رفيق باز. " ص120 " *18

ابراهيم در آتش را برداشتم و شعر " شبانه " را پيدا كردم و دادم به غزل: اينو شاعر گفته محض خاطر شما! " ص121 "

بردار مهناز سري تكان داد و جوري سر تا پاي من را برانداز كرد كه اگر پسرخاله كلاه قرمزي هم بودم بايد محترمانه تر نگاه مي كرد. " ص127 "

اين دخترها مثل اين كه از دم‚ همه يك تخته شان كم است‚ گاه چنان فكرهاي احمقانه اي به سرشان مي زند كه آدم فيوز برق سه فاز مي پراند." ص131 "

ديگر توان ماندن نداشتم‚ توان تحمل ناراحتي غزل‚ تحمل آزار خودم..." ص132 "

گلاره گفت غزل با رامين به هم زده ... اگه با تو آشنا شه‚ راحت اونو كنار مي ذاره... " ص137 " *19

زود قضاوت نكن‚ " ص138 " *20

نشنيدي بوف كور جوابي بود به استبداد دوره رضاشاهي. " ص142 "

همه چيز آن قدر پوچ ‚ احمقانه و مضحك است كه نبايد زياد آن را جدي گرفت . برو پي كارت هرچه بود تمام شد و خلاص. " ص142 " *21

سكوت كردم‚ كمي بعد دوباره سر صحبت را با خودم باز كردم " ص143 " *22

پيش مي ايد به كتاب ها تفالي بزنم ‚ بي هدف‚ اما گاه چنان مجذوب مي شوم كه تا مدتي فكرم را به خود مشغول مي كند. چه شباهتي ست ميان تقدير ما و سرشت كتاب ها ! " ص147 " *23

كافه نشيني ما بيش از هر چيز به خاطر داشتن يك پاتوق دوستانه بود تا رفقا در اين سال و زمانه ي گرفتاري هاي ريزو درشت زندگي ‚ لااقل هفته اي يك بار دور هم جمع شوند. " ص150 " *24

بهترين مطالب در برابر نازل ترين آگهي ها هيچ بود. " ص150 "

نوبت ناياب شدن چاي پشگل نشاني شد ..." ص150 " *25

به خودم گفتم:" گير نده! هر جور دلم بخواد روايت مي كنم. اصلا دلم مي خواد يه صفحه بي خود بنويسم: غزل‚غزل‚غزل‚غزل‚ غزل‚غزل‚غزل‚غزل‚ غزل‚غزل‚غزل‚غزل‚ غزل‚غزل‚غزل‚غزل‚ غزل‚غزل‚غزل‚غزل‚ غزل‚غزل‚غزل‚غزل‚ غزل‚غزل‚غزل‚غزل..." " ص151 " *26

در چنين مناسبت هايي اغلب طنين غمگنانه و زيباي ترانه ي مون آموق (عشق من) در اين روز در كافه فرانسه شنيده مي شد. " ص154 " *27

از بد حادثه خوانده بودم. به خودم گفتم: " خب چرا بد حادثه ؟ بي انصافي رو ببين ‚ من كه مي دونم خود نويسنده هم با همين رمان ها كتاب خون شده‚ اگر از روز اول " خشم وهياهو" ي فاكنر رو دستش داده بودند اونم رم مي كرد! " ص166 " *28

دختر چهارده ساله هم بود تا الان بله رو گفته بود. " ص169 " *29

زبون آدما دروغ مي گه‚ اما چشماشون نه. " ص177 "

خيلي سخته آدم از پيش كسي بره كه دوست داره باهاش باشه. " ص178 "

شايد هم معجزه شد‚ دنيا را چه ديدي؟ " *30

فقط بايد نويسنده بخواد و قلم لعنتيش رو كمي به طرف من بچرخونه. اما خودم به من گفت: داستان فانتزي –تخيلي كه نمي نويسه‚ داستانش رئاليستسه. و من هم با ذلخوري گفتم : آره ارواح ننه اش ‚ به ما رسيد شايعه شد! " ص180

قراره من با كس ديگه اي ازدواج كنم. " ص182 " *31

حالا كه همه چيزو مي دوني‚ تا هرجايي كه بخواي مي توني با من بياي. " ص184 " *32

وقتي انتظار بكشي قدر چيزي رو كه به دست مي ياري بيشتر مي دوني؟ " ص188 "

انتظار آدمو مي كشه. " ص188 "

مي گه عشق گذشتن از مرز وجوده...

...اما با خيالش كه مي تونم دلخوش باشم! " ص189 "

چنين خصلتي در ميان جمعي كه كمتر شباهتي به او داشتند‚ غزل را ممتاز و زيبايي اش را پر رمز و راز مي ساخت. " ص202 "

اين قدر نا اميد نباش خدا خودش همه چي رو درست مي كنه. " ص210 "

ديدي همين دستمال پهن كني كوچولو براي نويسنده ‚ چه جوابي داد! نگفتم هيچ كس نيست كه از تملق بدش بياد‚ " ص225 "

ديگر كسي هنگام تماشاي فيلم ها آن قدر به وجد نمي ايد كه حركت هاي قهرمانانه ي بازيگران در روي پرده را با صداي سوت بلبلي و بر هم زدن دست ها همراه كند.. " ص230 "

تو داستانام اين علاقه و نوستالژي به گذشته خيلي پررنگه . پس آينده چي؟ همهش كه از گذشته حرف مي زني. " ص237 " *33

انگر مارگاريت دوراس بود در معيت " يان آندره" عشق و البته منشي جوانش! " ص247 "

خوشگلي و عاقلي كمتر يه جا جمع مي شن! خدابرات نيگر داره هم خانومه‚ هم خوشگله و همين كه عاقل. " ص254 "

فرهاد مي خواند: تو هم مومن نبودي...برگليم ما و حتي در حريم ما... ساده دل بودم كه مي پنداشتم دستان نا اهل تو بايد هر عاشق رها باشد...تو هم با من نبودي اي يار... اي سيل مصيبت بار... " ص256 "

اما خودم با نيشخند گفت: همين فردين بازياته كه منو كشته! كي رو مي خواي خر كني خودتو يا خواننده هارو؟ طناب مفت گير آوردي خودتو خفه كن! " ص257 "

رضا تو چي كار كردي؟ غزل حتي نمي خواد اسمتو بشنوه! " ص262 " *34

عاشقانه هاي فروغي بيشتر مناسب حال من بود.

" من نمازم تورو هرروز ديدنه- از لبت دوست دارم شنيدنه..." " ص265 "

عادت داشتم براي اين كه جلد كتابي كه مي خانم خراب نشود ‚ آن را با روزنامه جلد كنم. " ص272 " *35

روزگاري هم بودند بيوه هاي پولدار اهل فرهنگ كه خرج نويسنده هايي مثل روسو و ولتر را مي دادند. " ص272 "

اگه بري سمت خدا‚ اونم هر چي رو كه بخواي بهت مي ده! " ص280 " *36

شك نكنيد كه به عنوان راوي‚ اين صحنه را بي هيچ احساس ناراحتي روايت مي كردم. " ص284 " *37

هر منطق و قاعده اي در برابر اراده او هيچ است. " ص287 "

چه با من باشي چه نباشي‚ هميشه مال مني. " ص290 "

راه افتاديم سمت ساحل‚ گفتم: بعضي آرزوها چقدر زود برآورده مي شه ‚ اونم درست زماني كه فكرشو نمي كنه.

چه آرزويي؟

قبل از اين كه از اتاق بيام بيرون پيش خودم گفتم چي مي شد با هم توي ساحل قدم مي زديم. " ص297 "*38

كي باور مي كنه دريا به اين قشنگي جون آدمو بگيره! " ص306 "

با اين حساب مثل دن كيشوت زور بي خود مي زنم." ص314 "

دلشوره عشق‚ دلشوره "سوان" . زير لب گفتم: پروست لعنتي! " ص326 " *39

نبايد خود را گول بزنم‚ چهره واقعي زندگي پيرامون ما اين گونه بود‚ نه حتي تلخ كه پوچ و مضحك. " ص331 "

اگه يه روز بري سفر بري زپيشم بي خبر‚ دوباره باز تنها مي شم‚ اسير روياها مي شم..." ص335 "

از بلندگوهاي كافه موسيقي " سينما پاراديزو" پخش مي شد‚ " ص385 " *40

نمي دانست پروستي بوده كه خاطرات زندگي اش را در هفت جلد سترگ جاودان كرده‚ " ص394 "

عامه پسند" 395" *41


*************************************************

پ ن1 : حالا همه خوبان عالم سينما را نام بردي اما اوني كه شبيه ايراني ها هست و من بهش علاقه دارم نام نبردي

داشتم پيش خودم فكر مي كردم عيب نداره خودت را ناراحت نكن بگذار به عهده خواننده ها تا چهره پردازي شخصيت ها را انجام دهند. من كه چند سال هست چهره تو روبه شخصيت اصلي داستان ها مي دم. اما با توجه به اين كه اين شخصيت چهره اي روشن و بلوند دارد شارليز ترون را انتخاب مي كنم. جالب اينكه چند سطر پايين تر نويسنده همين پيشنهاد را مي دهد و چهره پردازي را به خود خواننده واگذار مي كند.

پ ن2: اين فرهاد هم مرا ياد برادر كوچكترم شهاب انداخت كه همين كارهاي فرهاد را انجام مي دهد يعني غلو بيش از اندازه . در واقع خالي بندي بيش از حد. هر چي بهش مي گم اينقدر از ديگران مايع نگذار و از خودت بگو فايده نداره .

پ ن3: حالا نه به اين شدت ولي منم بعد از خوندن كيمياگر تو سال 77 وقتي شنيدم كيماگر بسط داده شده يك بيت شعر مولوي هست حالم يكجور گرفته شد و يك احساس ناخوشايندي بهش پيدا كردم بعد فقط كوه پنجم رو خوندم و ديگه ازش كتاب نخوندم تا چند ماه پيش كه دو تا كتاباش كه مي گفتن با بقيه فرق داره خوندم( خلاصه هاشو تو بلاگ گذاشتم) البته تو اين بين عطيه برترش رو هم خوندم.حالا شايد براي ما شرقي ها كه داراي عرفاني ژرف هستيم زياد گيرا نباشه و حرف هاي خودمون با سبكي جديد ارائه داده ولي براي غربي ها كه تشنه اين حر ف ها هستند شايد خوب بوده.

پ ن4: منم هر وقت برم لب دريا مطمئنن اگر هميشه پيشروي داشته ايندفعه پسروي مي كنه

پ ن5: واي كه چقدر به خودم خنديدم. فقط در ديدار اول و منزل فرهاد چهره شخصيت غزل برايم شارليز ترون بود .جالب اينكه ناخودآگاه متوجه شدم كه از جشن تولد به بعد چهره تو را در غزل مي ديدم.اينجا بود كه متوجه شدم نيازي نيست نويسندگان زياد در چهره پردازي شخصيت ها زحمت بكشند چون خود خواننده ها هر كدام سليقه خودشان را اعمال مي كنند. مگر براي انهايي كه چهره خاصي در نظر ندارند..

پ ن6: اينجا بود كه حدس زدم شايد وودي آلن برادر غزل باشد. عاشق فيلم ها و كتاباي وودي آلن م

پ ن7: اره والله .من ياد دوم دبيرستان افتادم.دو سه ماهي از باز شدن مدرسه ها مي گذشت كه يك روز ديديم يك دختر كه نمي شناختيم وارد سرويس شده. بله تازه خونشون اومده بود شهرك و كلاس اول دبيرستان بود . تمام پسرهاي سرويس ديگه بقيه دخترارو فراموش كرده بودن و فقط دنبال اين بودن كه با او دوست بشن. اونم نامردي نمي كرد اصلا تحويل نمي گرفت . نا گفته نماند كه منم اصلا تو خط اين چيزا نبودم بقول امروزيا كلا گاگول بودم. خوب برا اون تعجب بود كه من چرا اين اشتيق رو ندارم. بگذريم نمي خوام اينجا زياد صحبت كنم .فقط نمي د.نم چي شد و چطوري بعد از چند مدت ديدم با برادر اون دوست شدم و براي درست كردن كاردستي مي رفتم خونشون. يادش بخير قايق درست مي كردم كه با آرميچر تو حوض مي چرخيد. يك آهنگ از شاهرخ مي خواست من براش گير اوردم. آهنگ الام اي واي خدا اي واي خدايم دله هيچ كس نمي سوزد برايم. آقاي نويسنده منو ياد كجا انداختي بيشتر از بيست سال پيش.

پ ن8: بد مصب وقتي هم شروع مي كند به تند زدن مگر ديگه كم مي شه.

پ ن9: تو هم همين حرف رو به من زدي كه حس ششم خوبي داري و خيلي زود تر از اينا متوجه شده بودي. در واقع من فكر مي كردم خيلي تو دارم در صورتي كه همون اوايل لو رفته بودم.

پ ن10: دقيقا كاري كه من انجام ندادم و يا هيچ وقت به موقع انجام ندادم.

پ ن11: نگران نباش همه همينطورند. كلي حرف آماده مي كنم بزنم اما همين كه مي بينمت كلا لال مي شم در واقع يادم مي ره. يادته يك بار گفتي خوب بگو گفتم همش يادم رفت.

پ ن12: منم حدودا از سال 80 خواندن مطالب سياسي را كنار گذاشتم و فقط روزنامه ها را براي مطا لب فرهنگي ‚ هنري و اقتصادي مي گيرم.

پ ن13: من قبلا مي گفتم هندي ها براي ابراز عشق و عاشقي خود نياز به مساحتي به اندازه زمين فوتبال دارند.

پ ن14: من ساده رو باش چندين سال هست هر كتابفروشي كه مي بينم٬ يادم باشه مي پرسم اوليس را داريد و مي گويند نه . نگو اصلا ترجمه نشده و نامردا هيچكدوم هم نمي گن كه من دنبال نخود سياه نگردم.

پ ن 15: خيلي سخت بود يكي از همكارام كه اصليتش اروميه اي هست بزور ترجمه كرد البته گفت كه شايد املائ ش درست نباشه. اما چيزي تو مايه هاي . مزش به زبونمونه اما شكممون خاليه!

پ ن16: راست مي گي منم بعد از چهار سال خودخوري كه كارم به بيمارستان كشيد تازه بينا شدم. منم به خودم گفتم: خااااااك بر اون سرت

پ ن17: از تو بعيده آقا رضا چطور دلت اومد حرص كسي رو كه دوست داري در بياري.

پ ن18: اگر اشتباه نكنم حدسم داره درست از اب در مياد ولي هنوز جواب قطعي را نمي دونم. حدسي كه تو همون جشن تولد غزل زده بودم.

پ ن19: چه حال كردم تقريبا حدسم درست درامد.من فكر كردم نامزد سابقش بوده.

پ ن20: اين زود قضاوت كردن بيشتر مواقع پدر ادمو درمي ياره

پ ن 21: تو اين صفحه ها ناخود آگاه ياد كتاب هاي ودي آلن افتادم.

پ ن22: منم خودم با خودم خيلي صحبت مي كنه و هر چند چه فايده هيچ وقت حرف خودم رو گوش نكردم . اگر يادت باشه قبلا در مورد خودي كه تحت كنترل دل هست و خودي كه دست عقل هست باهات صحبت كردم.

پ ن23: اخ كه من ديونه هم از اين كارا مي كنم واي كه چه حالي مي ده كه خوب در مي ياد. وقتي نيت مي كنم و بعد مي گم صفحه فلان و خط چندم بعد نگاه مي كنم. بيشتر مواقع بي ربط در مي ياد اما بعضي موقع ها هم از تعجب شاخ در ميا رم. بعضي موقع ها هم چشمامو مي بندم و دست مي كشم روي صفحات و شانسي رو يك خط نگه مي دارم.

پ ن24: چه كافي شاپي . آرزو موند تو دلم يك دوست پسر صميمي و خوب داشته باشم كه حداقل كمي سليقه اش نزديك من باشه . دوست دختر پيش كشم يا در واقع بخوره تو سرم. هي برو سر كار برگرد خونه و هر روز و هر شب همين تكرار مكررات. حالا هم كه ديگه هيچ.

پ ن25: ما هم اوايل سر كار از همين چايي ها مي دادن. خودمون عوضش كرديم چايي خوب گرفيم . به اين چايي ها مي گفتيم مشت نشان چون براي اينكه چايي رنگ داشته باشه بايد يكي دو مشت تو قوري مي ريخيم . البته الان چايي خوب مي دن.

پ ن26: غزل بردار جاش اسم خودتو بگذار

پ ن27: اگر دوست داشتيد مي تونيد اين آهنگ زيبا رو اينجا گوش و دانلود كنيد

پ ن28: همينه. يك روز يكي از همكاراي جوان ما كه تازه دو سال هست به قسمت ما اومده و تازه عقد كرده گفت به ما هم رمان بده بخونيم. براش دالان بهشت اوردم . بعد خوندم كلي تعريف كرد ٬ خيلي خوشش اومده بود. گفت بايد يكي براي خانومش بگيره . به نظرم خوندن رمان دالان بهشت براي زمان نامزدي خيلي واجب هست. خلاصه چند تا ديگه از همين رمان هاي ساده دادم بهش . يكروز كه كتاب و پس مي داد گفت اينجا چيزي داري بهم بدي گفتم اتفاقفا يكي تموم كردم ولي بدرد تو نمي خوره. اصرار كه بده بخونم. منم " كافه نادري " آقاي قيصريه رو كه تموم كرده بودم بهش دادم.فرداش گفت : دوبار پنجاه صفحه اول را خونده ولي چيزي دستگيرش نشده . گفتم مقصر نيستي من كه به تو گفتم . بعضي از كتابا نياز به گذروندن پيش نياز داره . حالا اگر ادامه بدي بايد همينطور رفته رفته بياي به اين سمت.

پ ن29: اين دختر چهارده ساله هم كه عجب حكايتي ست. هميشه برام سوال بود. فقط وقتي متوجه مي شي كه ازدواج كني٬ خودمونيم اين قديمي هاي ما هم عجب بلايي بودن با اين ضرب المثل ها و حكايت هاشون.

پ ن30: براي همينه من هميشه اميدوارم اي اميد محال

پ ن31: كلي كيف كردم حدسم درست درآمد . اما حالم گرفته شد خيلي براي رضا ناراحت شدم . دركش مي كنم مي دونم چقدر سخته

پ ن32: پايان بخش 24 هست. ايجا ديگه اشكم در اومد. نه بخاطر غزل و رضا٬ بلكه براي خودم حالا وقتي بود كه باز چراهايي را از خدا بپرسم و باز مثل قبل بدون جواب گريه بگيرم . باز خودم به خودم مي گم: خاك تو سرت مرد كه گريه نمي كنه٬ بالا پايين زندگي ها مگر چه فرقي داره آخرش كه چي.هرچند خودم و دلداري مي دم و توجيه مي كنم. بگذريم. شرمنده.

پ ن33: اينده كه معلوم نيست٬ حالم كه نداريمفقط مي مونه خاطرات گذشته كه با اونها سر كنم اما مي شه براي دلخوشي آينده را تو تخيل تجسم كرد.

پ ن34: فكر كنم زيرآبتو مهسا زده

پ ن35: منم همين عادت رو دارم.

پ ن36: آخ قربون اين خدا برم من كه هر چي خواستم داده

پ ن37: مي د.نم دلت ني ياد مي گي ولي عمل نمي كني.ديدي چند خط پايين تر پشيمون شدي.

پ ن38: منم اولين بار كه همچين آرزويي كردم باور نمي شدم كه نيم ساعت بعد برآورد بشه. هرچند 60 متر بيشتر قدم نزديم ولي باز غنيمت بود.تازه از هيچي خبر نداشتي. البته من اينجور فكر مي كردم.

پ ن39: در جستجوي زمان از دست رفته واقعا معركه ست. البته به هر كدام از آنهايي كه ازم كتاب مي گيرن دادم فقط جلد اولش رو گرفتن بقيه شو نخوندن. ( 8 جلدي اونو سال 76 گرفتم كه الان با اون پول٬ يك پيتزا هم نمي دن)

پ ن40: اين فيلم و چند بار ديدم. نيم ساعت آخرش رو اينقدر ديدم كه حسابش از دستم در رفته.

پ ن41: اينقدر از اين اصطلاح شنيديم كه برامون جيز شده و مي ترسيم بهش دست بزنيم. ولي واقعا هر چيزي براي خودش خوبه و جايي استفاده مي شه. فيلمفارسي٬ فيلم هندي مگه چه اشكالي داره. البته اينجا جاي بحثش نيست. هندي بيچاره بگذريم كه الان دولت مردان در آنجا اينقدر خوب كار مي كنن كه دارن درآمد سرانه را بالا مي برن و مي خوان بر فقر چيره بشن ولي از يك هندي بيچاره كه از صبح تا شب كار مي كنه و تو سينما دنبال برآورده شدن آرزوش هست چه انتظاري داريد بره فيلم فلسفي و مفهومي ببينه و...

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment