شوهر عزیز من (قطره‌ای از یک کتاب)
nadiasun:انتظار رماني متفاوت از دو رمان قبلي نويسنده داشتم.رماني كه در فضا و بستري عاشقانه تر روايت شود. اما داستان بر مبناي تاثيرات انقلاب و جنگ بر نسلي است كه مستقيما آنرا تجربه كرده اند. رمان تكميل كننده دو رمان قبلي است.

يك سمفوني زيبا از زندگي نسلي كه شايد آنرا فراموش كرده ايم. نسلي كه بر عكس ادعاي نسل سوم كه خود را نسل سوخته مي دانند‚ فدا شده اند.نسل اولي كه جواني و شور و نشاط آنان در انقلاب و جنگ گذشت.

ترور استاد اخراج شده دانشگاه شروع روايت داستان زني است كه با مرور خاطرات خود از گذشته به حال مي رسد. گذشته اي كه بيشتر وقايع دهه شصت را كه يكي از حساس ترين و فراموش نشدني ترين رويداد هاي تاريخ معاصر كشورمان در آن مي گذرد در بر مي گيرد.آرمان ها و احساسات و سرنوشت نسلي كه نقاط عطف زندگي شان در آن دهه گذشت. داستان انسان هايي كه براي آرمان هاي خود از جان و جسم خود مايه گذاشتند. شايد به خيلي از آنها نرسيدند اما دست از سعي و تلاش بر نداشتند.

آرمان هايي كه با گذشت زمان پشت سد محكم واقعيت واقعيتي كه مي تواند حقيقت نباشد گرفتار شدند. آدم هايي كه مثل آرمان هايشان دچار تغيير و تحول شدند. هر چند ما دلايل اين تغيير و تحول را نمي بينيم و قرار هم نيست ببينيم.آرمان هايي كه براي رسيدن به آنها هزينه هاي زيادي پرداخت شده است. مسير حركت هميشه با آزمون و خطا طي شده كه خود يكي از دلايل افزايش اين هزينه است.

فراموشي يكي از حسن هاي خوب انسان براي سبك و كم كردن رنج ها و آلام است. اما گاهي ياآوري و مرور مشكلات مي تواند تلنگري به روح فراموش كار ما باشد.رمان مرور وقايعي است كه شايد فراموش كرده ايم. وقايعي كه مرور آن براي نسل سوم شايد لازم باشد.

انقلاب‚ تسويه حساب هاي بعد از آن. اشغال سفارت آمريكا‚ بسته شدن دانشگاه ها و انقلاب فرهنگي ‚ جنگ ‚ بمباران و حمله موشكي به شهرها خصوصا تهران‚ سهيمه بندي و جنس هاي كوپني‚ كم بودن مشكلات خودمان اضافه شدن دقدقه هاي مردم فلسطين و نوار غزه ‚ يتيم شدن بچه ها گوشه هايي از اين وقايع هست.

قرار نيست رماني صرفا عاشقانه با لحظه هاي پر فرازو نشيب عاشقي بخوانيم هرچند كه رمان اگر يك پاراگراف ناب از لحظه هاي دروني دو دل داشته باشد همان را بس است. تپش دو قلب و ارتباط روحي سيما و سهراب اين لحظه ناب را خلق كرده است.

از نسل اول نيستم كه اين وقايع مختص آنهاست اما نسل دوم هم مي تواند بخوبي آنها را درك كند . از خواندن رمان لذت بردم چون مرا ياد خاطرات گذشته ام انداخت.

رمان "شوهر عزيز من" را بخوانيد تا خاطرات اوايل انقلاب و جنگ براي شما زنده شود.

هرچند اسم بهتري به ذهنم نمي رسه ولي اسم رمان (شوهر عزيز من ) رادوست ندارم. نمي دونم چرا !!! رمان شوهر عزيز من


رمان: شوهر عزيز من
نويسنده: فريبا كلهر
ناشر: نشر آموت
چاپ اول اسفند 1390
320 صفحه

واي چقدر كار دارم. "ص 7 "

مي توانستم اينها را بشونم و دلم براي رفتن به حزب و گيريم ديدن برادر وارسته غنج نزند؟ " ص12 "

به زن ها هيچ اطميناني نيست. چشم برگرداني خودشان را از در باز ماشين مي اندازند پايين. " ص32 "

سريعا مقايسه اي كردم بين پيشنهادي يك ميليون دلاري رابرت رد فورد به شوهر دمي مور در فيلم پيشنهاد بي شرمانه٬ با دوهزار توماني لرزاني كه دست پيرمرده بود. جز اندوه و حسرت چي نصيبم شد؟! "ص59 "*1

و راه بيفتي طرف ميدان فلسطين تا به همه و قبل از همه به خودت بگويي درست است كه از خيلي چيزها دلخورم اما بلاخره كه آدمم و بايد يك جاهايي از خودم واكنش بدهم. " ص62 "

يك تغيير ملموس توي روابط زناشويي. يك تغيير ملموس در نظام آموزش و پرورش . يك تغيير ملموس در قانون ارث. يك تغيير ملموس در سنت هاي دست و پا گير ازدواج. يك تغيير ملموس هر جا كه اتفاق بيفتد چقدر مي تواند اميد بخش باشد؟ " ص63 "

من هم نامردي نكردم ٬ طوري نگاهش كردم انگار او مسئول سه دهه خصومت ايران و امريكاست.

او طوري چشم توي چشمم دوخت انگار من باعث و باني موسيقي زيرزميني هستم. انگار تقصير من است كه متولدين شصت به بعد متمرد و زياده طلب و بي بند و بار از آب در آمده اند.

طوري نگاهش كردم انگار او مسئول افزايش طلاق و بي كاري و تورم است. ...

وسط نگاهش پريدم و ضربه نهايي را به اش زدم و طوري نگاهش كردم انگار او مسئول قتل ويكتور خاراست. " ص65 "

من هم ديگر همان ساده لوح بيست و اندي سال پيش نبودم و تغييرات ملموسي در نظام فكري ام به وجود آمده بود و جواب سوال هايش را يكي در ميان دادم. " ص75 "

عادت كردم به رو گرفتن! " ص76 "

راستش من يك جورايي از سياست دلزده شده ام. مي فهمي كه چرا! " ص78 "

با من برقص٬ منو تاب بده... مثل اقيانوس مجذوبي كه ساحل رو در آغوش مي گيره...منو بغل بگير و بيشتر تاب بده... " ص94 "

هستي به تو نياز دارد و دنيا بدون تو و خرت چيزي كم دارد و با نبودن شما دو تا يك حفره ي گيريم بند انگشتي در كائنات به وجود مي آيد كه كسي نمي تواند پرش بكند.حوصله نداشتم به اش بگويم تو به جهان وصلي و هستي مراقب توست و اگر پاك و روشن بشوي مي تواني ببيني عشق بزرگي از همه طرف بر سر و رويت مي بارد. " ص97 "

مرا تسويه كردند تا تصفيه بشوم. پاكسازي شدم. اولين پاكسازي شده ي خودي بعد از انقلاب من بودم. شك ندارم خود من بودم. " ص117 "

و خدا نكند من با خودم در بيفتم. " ص118 "

جوان بودم ديگر . دوست داشتم بيشتر از سهمم نصيبم بشود." ص122 "

او گفت:" تقصير شماست كه انقلاب كردين؟ همه اين بلواها را شما راه انداختين."

اگر امروز بود حتما جواب مي دادم:" انقلاب ها كه اختياري از خودشان ندارند. پس انقلاب نكرديم. انقلاب شد. " ص131 "

اخراج شدن از كار چقدر مي تواند آدم را شكننده و كينه اي كند و تغييري ملموس در زندگي به وجود بياورد." ص133 "

هر طور فكرش را بكني " زير آب زني" كه به هيچ وجه انساني و حتي حيواني نيست. " ص135 " *2

خودت را اذيت نكن. ولش كن. تا الانش كه گذشته بعد از اين هم مي گذرد." ص136 "

در يك چشم به هم زدن وسايل خانه زيرو رو شد. كتاب ها و نوارهاي من. بافتني ها و گوله هاي كامواي سهيلا ٬ لباس هاي پشت و روي مادر. گنجه هاي زير زميني پدر و حتي جزوه هاي كنكور سوسن از اين يورش ناگهاني در امان نماند. چنان همه چيز قاطي پاطي شد كه نمي شد تصورش را كرد دوباره مي شود همه چيز را مرتب كرد. "ص 140 "

بعد از آن شب بستن دستمال به دور سر هم شد جزئي از مناسك شخصي مادر. " ص145 " *3

گفتم: " راستش من هيچ كاري بلد نيستم جز اين كه صداي ويكتور خارا و شاملو و احمد رضا احمدي گوش بدهم." " ص151 "

گفتم: "ازدواج مثل فوتباله."

با شادي گفت:" مي خواهي بگويي دنبال باد دويدنه؟"

گفتم:" تا دقيقه نود معلوم نيست برنده اي يا بازنده." " ص152 " *4

فقط با آن همه عشق مي شود زنت را كه با لباس خواب عروسي كنارت خوابيده و آرايش شب عروسي هنوز روي صورتش مانده است نديده بگيري و به جاي خيره شدن در چشم هاي او دست هايت را زير سر بگذاري و به سقف خيره بشوي. " ص170 "

وقتي به سن و سال من برسد ياد اين روزها كه بيفتد جگرش آتش مي گيرد از وقتي كه هدر داده. همچين دنبال ثانيه هاي از دست رفته بگردد كه پيرش در بيايد. " ص178 "

چه راحت و سريع بيست سال گذشته بود. " ص200 "

رفتم حمام و دوش را روي يك خروار تنهايي ام باز كردم. اما مگر تنهايي من يك كف دست شامپو بود كه الكي كف كند و شسته بشود و برود توي فاضلاب. " ص208 "

مادر شوهر مثل سيب مي ماند . خيلي خاصيت دارد اما كسي آن را نمي خورد. " ص210 "

يادت باشد آستره كه لباس را نگه مي دارد. و توي چشم هايم دقيق شد ببيند منظورش را فهميده ام يا نه. فهميده بودم. من آستر بودم و كورش لباس. من بايد سفت و سخت به شوهرم مي چسبيدم. به لباسم. اما آنكه بايد به چشم مي آمد و ديده مي شد لباس بود نه آستر! " ص218 " *5

هيچ چيز جذابي براي خيال پردازي وجود ندارد. " ص226 "

همان شب تهران براي اولين بار موشك باران شد." ص230 " *6

پاترول هاي كميته " 233" * 7

پدر از گراني حرف زد. از جنس هاي كوپني. جيره بندي . " ص238 "

گندش بزنند اين آسمان را كه يا نمي بارد يا وقتي زرتش قمصور مي شود كسي جلودارش نيست. " ص242 "

سردشت بمباران شيميايي شد." ص243 " *8

آلبالو پولوي سيما را بيشتر دوست دارم." ص248 "

هر كس امام حامي خودش را صدا مي زد. " ص248 " *9

هيچي مطابق معمول پيش نمي رود " ص252 "

هيچ چيز شاعرانه تر از بداخمي هاي عروس نيست. " ص263 "

زنجير بلند بود و درست تا ته قلبم پايين آمد. " ص276 "

زود بزرگ مي شوي. اما فعلا منو بغل كن كه دلم لك زده براي يك ماچ سفت و چسبناك ! " ص282 "*10

كم كم زور عشق او آنقدر زياد شد كه توانست به بيماري اش دستور عقب نشيني بدهد و حال و روزش را بهتر كند. " ص303 "

فرشته هاي آرزو بسيج شده بودند تا زريان را به آرزويش برسانند. " ص305 "

گاهي يك تغيير ملموس مي تواند غوغا كند. " ص314 "

*****************************************************

پ ن:*1 اگر فيلم پيشنهاد بي شرمانه را نديديد حتما ببينيد. شايد با پول بشود جسم را خريد و تصاحب كرد اما قلب خريدني نيست. براي همين عشق هاي حقيقي خيلي با ارزش هستند و نمي شه روشون قيمت گذاشت.

پ ن:*2 آره به خدا زيرآب زني كار درستي نيست. يك سال بعد از اينكه تو كارخونه مشغول شدم از طرف واحد آموزش خبرم كردند كه كارخونه مي خواد من و چند نفر ديگر را بورسيه دانشگاه كنند. وقتي تو واحد آموزش داشتم فرم هاي مربوطه را پر و امضا مي كردم مسئول آموزش ازم پرسيد " خانواده شهدا هستي " گفتم نه٬ گفت " آزاده هستي " گفتم نه٬ گفت " جانبازي" گفتم نه ٬ پرسيد "اصلا چطوري تو كارخونه استخدام شدي" گفتم مثل بقيه بعد از ثبت نام اومدم مصاحبه و قبول شدم.خلاصه سرتونو درد نيارم. بعد از چند مدت ديدم اون چند نفر بورسيه شدند و ديگه منو خبر نكردند. نشان به آن نشان كه مسئول واحد آموزش زيرآب مارو زده بود. مهم نيست اينطور بهتر شد خودم 3 ماه خوندم و سال بعدش رفتم دانشگاه بدون منت. اما خدائيش زيرآب زني خوب نيست.

پ ن:*3 وقتي حتي آمپول ديكلوفناك هم نمي تونست سردردم را خوب كنه مجبور بودم سرم را با روسري مادرم محكم ببندم و گاهي تا 24 ساعت طول مي كشيد تا خوب بشم. همان جريان الهام خانم كه كارمو به بيمارستان كشوند و قبلا برات تعريف كردم.واقعا آدم بي عقلي بودم. فكر كنم هنوز هم هستم.

پ ن:*4 من كه همون اوايل نيمه اول مشخص شد بازنده ام.اما شرايط باعث شده يك بازي باخته رو تا آخر ادامه بديم.

پ ن:*5 اون قديما بود گذشت. حالا ديگه لباس كيلو چنده٬ مهم نيست اصلا بيفته.

پ ن:*6 موشك بارون تهران باعث شد شهرك ما ( خانه هاي سازماني كارخونه) حسابي شلوغ بشه. چون نزديك تهران بود و تو هيچ نقشه جغرافيايي وجود خارجي نداشت خيلي از فك و فاميل هاي ساكنين اومدند آنجا . پر شده بود از نمره و پسرهاي شهرك باز ديگه دخترهاي شهرك يادشون رفته بود.يادش بخير.

پ ن:*7 وقتي با سرويس مي رفتيم كرج دبيرستان چند بار پاترول هاي كميته گير دادند كه چرا دختر و پسر قاطي نشستيد و بايد جلو پسرها باشند و دخترا آخر ماشين بشينند. چرا آهنگ گوش مي ديد. همين باعث شد راننده پخش صوت را داخل داشبورت جاسازي كنه و يك كليد مخفي هم براش قرار بده تا اگر پاترول هاي كميته را مي ديديم كه نزديك مي شدند سريع آنرا خاموش مي كرد.چه دوراني بود نسل سوم اين چيزارو نديده و شايد باور نداشته باشه.

پ ن:*8 بعضي موقع ها آرمان هايي هست كه آدم ها رو وادار مي كند هر كاري دلشان خواست انجام دهند.چون حاضرند كلي آدم را فدا كنند تا به آرماني كه شايد اصلا درست نباشد برسند. يك احمقي مثل صدام براش مهم نبود كه شهري را نابود كند.هر چند به سزاي اعمالش رسيد اما چه فايده.اومدم بگم هر وقت صحبت شيميايي مي شود ياد عكسي مي افتيم كه بچه اي در كنار پدرش زمين افتادند. واقعا اين جنايات را چطور مي شه فراموش كرد.باز اعصابم ريخت بهم.عكس را مي تونيد اينجا ببينيد

پ ن:*9 شما چه اسمي را صدا مي كنيد؟ من كه يا امام زمان مي گم يا حضرت عباس. يادم هست وقتي شمال زلزله اومده بود كرج هم مي لرزيد و من تو خونه خشكم زده بود و ناخودآگاه حركتي نمي تونستم كنم و فقط مي گفتم يا امام زمان و بين چارچوب در مونده بودم.وقتي تصادف كردم يادم هست وقتي ماشينه يكدفعه جلوم سبز شد اومدم بگم يا حضرت عباس كه فكر كنم تو همون "يا "موند كه ايربگ ها باز شد و به بقيه اش نرسيد.

پ ن:*10 پيمان وقتي كوچكتر بود به اين مدل بوس مي گفت بوس فشاري

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment