«نامحرم» نایِ محرم شدن ندارد!
رضا بردستانی: خلاصه داستان: در یک مجتمع مسکونی، شهرک و یا چند بلوکِ به هم پیوسته ی انسانی تعدادی از نوجوانان، جوانان و بزرگسالان(در لایه های زمانی مختلف و درونیِ داستان!)، اطرافِ خیابان پیروزی، دماوند و نواحی متّصل به آن که نویسنده می کوشد آن را جزیی از پایینِ شهر تهران معرفی نماید با این تذکر که نوعی انسجام و سنّت محوری درآن محلّات حاکمی بلامنازع است در برش های زمانیِ متفاوت دچار زندگی روزمرّه ی خود و اتفاقاتی هستند که کمابیش برای هر کدام از ما ممکن است اتفاق افتاده باشد. مجموعه انفاقاتی که نویسنده دیوارهای حایلِ انسانی را بر می دارد تا خواننده حتی بتواند درون خانه ها نیز سرک بکشد. اکبر، ناصر، مجید، مسعود و هر نامی که دوست داشته باشیم به این مجموعه بیافزاییم، لا به لای روزهای سرد و گرم، شیرین و تلخِخود می لولند. «دختری فراری»وارد داستان می شود. 24 ساعت در انباری تاریک، تنها، بدون غذا و با اجباری ویران کننده به سر می برد، آدم های رمان«نامحرم»را درگیرِ نوعِ خاصّی از دلهره و تشویش، برون افکنی و نبرد با خویشتن می کند و خواننده را به رمز گشاییِ خسته کننده ای فرا می خواند. دیالوگ های از این به بعد، بازخوردهای رفتاری و اجتماعیِ هر کدام از این آدم ها و داستان پردازی های کشداری که صورت می بندد 420! صفحه با خواننده کلنجار می رود...
«نامحرم»را نباید از دست داد! این را در پیشانی برخی ازیادداشت هایی که در این چند روزه پیرامون این کتاب نوشته شده است می توانیم ببینیم و بخوانیم! این جمله و یادداشت هایی از این دست که بیشتر به یک توصیه نامه شبیه هستند تا یادداشتی بر یک رمان حالا تحت هر عنوانی، از معرفی و بررسی گرفته تا نقد و تحلیلِ محتوایی، دچار نوعی ذوق زدگیِ زودرس شده اند. این شتابزده ترین برداشت از تمامی کتابی است که نویسنده، دانسته یا نادانسته خود را در یک امتدادِ تکراری اسیر کرده است اما از آن شتابزده تر این که این رمان بلند و خسته کننده دچار سطحی ترین عارضه ی داستان نویسی یعنی عوام زدگی و عامیانه نویسی است.
عوام نویسی از نوعِ ناشیانه ی آن! داستان هایی را در ردیف کارهای به اصطلاح «زرد» قرار داد که خوانندگانِ خاص خود را دارد و این رمان کمی از آن محیطِ دلگیر فاصله گرفته است اما نه آنقدر که نتوان بر آن عنوانِ رمانِ «عامه پسند»! نهاد. داستان به سی ـ چهل صفحه ی ابتدایی نرسیده برملا می شود و تمامِ تلاش های گزارش گونه نویسیِ نویسنده او را تا خرخره در گرداب تکرار و سردرگمی گرفتار می نماید. آدم های «نامحرم» آنقدر سطحی و بدون ژرفا هستند که با کمی جستجو می توانید همین گوشه کنارها ببینیدشان که دارند برای خودشان می پلکند. صدتا از این آدم ها را صبح تا شب توی ورودیِ مترو، کنار کوچه پس کوچه های بازارهای هزار توی تهران، حتی لای مدرن ترین فروشگاه های این شهرِ بی در و پیکر می بینیم و رد می شویم نه این که آدم ها ارزش ندارند؛ این آدم ها توان درگیر شدن را با یک داستانِ حرفه ای دارا نیستند. هزارتا از این آدم ها که هر کدام برای وصل شدن به دیگری، یک «سلام»ِدوستانه کم دارند، در این 420 صفحه ی کشدار و آزار دهنده، گاهی آنچنان سرنوشت های در هم تنیده ای را برای خودشان رقم می زنند که گویی این ها را برای هم آفریده اند سرنوشت هایی که کوچکترین تلاشی برای باورپذیریِ آن به کار گرفته نشده است. قفل، نمادِ خوبی است تا هر کدام از این آدم های گاه نازنین و دوست داشتنی را به زنجیری از حوادث میخکوب نماید اما به این شرط که کلیدی برای رهایی تا انتهای داستان پیدا نشود. کلید پیدا هم نشود این داستان راهی را که می پیموده است، تغییر نخواهد داد. این نشان می دهد نویسنده نه دوست دارد خود را به دردِ سر بیاندازد و نه خواننده را با متنی به شدّت درونگرا و روانشناسانه رو در رو نماید. احتمالا نویسنده در ضمیرِ ناخودآگاه خود می گوید: وقتی می توان ساده خواننده را راضی نگاه داشت این چه کاری است که هم خود را درگیرِ تکنیک های فنی و سخت نمایم و خدای ناکرده در بینِ راه نتوانم از پسِ آن بر بیایم و در آن بمانم هم خواننده را، دچار عارضه ی گیجی و کلنجار رفتن! شاید برای همین است که در هیچکدام از کاراکترهایِ درونی داستان کسی را پیدا نمی کنیم که اولاً خیلی پیچیده و رازآلود باشد ثانیا خودش را دچار نوعی تیپ زدگی و برون افکنی نماید.آدم های ساده، اتفاقات ساده و کمی بازی های زمانی و زبانی! حاصلِ پیشِ رو، زیاد هم در مذاق، گس بودن و تلخی را بروز نمی دهد
نوشته ای که تو را می کشاند، با تمامِ تکرارها و خطی بودنِ جریانِ های درونی! نمی تواند کاری از پیش ببرد و دستِ آخر این خواننده است که باید صبوری به خرج دهد و تا انتها با خود کلنجار برود که این همه حرف او را به کجا می برد؟! «نامحرم»هرگز نمی تواند در ردیفِ رمان های خاص قرار گیرد زیرا در نوشتنِ این رمانِ بلند؛ خیلی از باید ها در کنارِ بسیاری از نباید ها توأمان رعایت نشده است. این گونه به ذهن متبادر می شود ـ منهای تاریخ های انتهای کتاب ـ رمان؛ در تلاشی چند سویه و موازی پروسه ای طولانی مدّت را پشت سر نهاده است تا خودش را به ویترین کتابفروشی ها برساند و از نادیده انگاریِ محض نجات پیدا کند اما، طول می کشد تا بازبینی هایی بدونِ اغماض آن را خوب تر کند و به خاطره ها بسپارد. در نخستین صفحاتِ کتاب(شصت ـ هفتاد صفحه ی ابتدایی) خودت را آماده می کنی تا درگیرِ کشمکش هایی درونی، حرکت های لاقیدِ زمانی و مکانی و حوادثی از بیرون و درون، تحمیل شده بر پیکره ی داستان شوی. انتظاری که خیلی زود جای خودش را به تکراری بسیار عریان و زود اشباع شونده می دهد. خیلی از نوآوری های در نظر گرفته شده می توانست با برخورداری از هوشِ ذاتی نویسنده و عنصرِ ناپیدایی به نامِ شانس خود را بر محدوده ای از زمانه ی نگارش تحمیل کند اما عباراتِ به کار رفته در این کتاب که می خواهد توالیِ زمانی را یک در میان و گاه چند در میان بر هم بریزد چندان به مذاقِ خواننده ـ حداقل بخشِ گسترده ای از خوانندگان ـ خوش نمی آید.
خیلی دوست داری برسی به صفحه ی پنجاه و بی خیالِ کتابی شوی که شنیده ای رمانِ خوبی است. از صفحه ی هفتاد پنج که رد می شوی مواظب هستی فقط صد صفحه را بخوانی و بروی سراغِ دردسرهای تمام ناشدنیِ اطرافِ خودت و حالا کار از کار گذشته است! کتابی که نصفه اش را خوانده باشی دیگر اگر خودت هم خواسته باشی، مادّی نگری ات! اجازه نمی دهد تمام ناشده رهایش کنی. این کشش ربطی به سادگیِ آدم ها، ملموس بودن محیط، حضور چند نسل کنارِ هم و قفل هایی که با هر کلیدی گشوده نمی شوند ندارد تو هنوز امیدواری کتاب بالاخره راه خود را بازیابد اما آدم هایی که آن مجموعه را به وجود آورده اند شاید شاخص ترین صفتشان سردرگمی است و تو چه انتظاری می توانی از کاراکترهای سردرگم و محتوای ِ بلندِ کتابی که در دست داری داشته باشی؟
«نامحرم» حرفه ای و گزارشی نوشته شده است اما فنی و برخوردار از تکنیک های آن چنان تکان دهنده ای که پیکره ی یک رمان خوب را تشکیل می دهند، نیست. عبور حوادثِ درونی باعث می شود تا برخی از خوانندگان با احساسی امن و آرامشی دلخواه، بدون ذره ای درگیری و سردرد، آدم ها را گاه درونِ داستان و گاه درکنارِ خود دنبال نمایند. شبیه سازیِ آدم هایی که گاه آنچنان در هم می لولند که دیگر نای تمییز دادنِ اصغر از اکبر برایشان باقی نمی گذارد برای خواننده در هر سطحِ اجتماعی و اقتصادی که باشد چندان سخت و ناممکن نیست. برای تمامی آدم های با نام و بی نامِ کتاب حتماً مصداق هایی همین حوالی وجود دارد. فقط باید کمی به ذهنشان فشار بیاورند.
متن همیشه در اختیار پاره روایت های کوتاه و نیمه بلند است. پاره روایت هایی بریده بریده و بدونِ انسجامِ لازم که اینچنین بی محابا جزیره ای نوشتن و بعد با چند عبارت به شدّت تکراری و خسته کننده آن را زیر یک سقف گِرد آوردن، گزینه های دیگری را طلب می نماید تا این پراکندگی را پوشش دهد و چون این پوشش صورت نمی گیرد فاصله های ایجاد شده پُر شده است از کلماتی که گاه تاریخِ محاوره ای ِ آنان کمی نخ نما و از مد افتاده شده است. پاره روایت هایی که اگر قرار بود مثلِ جریان درونیِ داستان یکنواخت و تکرار شونده اتفاق بیافتد به طرزی وحشتناک شیرازه ی داستان را از هم می گسست؛ البته گاه این گسست ایجاد شده است اما تنها جایی که نویسنده نجات یافته است همین کوتاه بودنِ پاره روایت ها است. در این جا اما شاهدِ این اتفاق هستیم که راوی هر جا که نیاز نباشد به کناری می خزد تا باقیمانده ی آدم ها، حرف های ناگفته اشان را بزنند. نویسنده با نوشته ای بسیار نزدیک به یک متنِ مدرن؛ گاه جریانِ سیال ذهن را لا به لای حرکت افقی و یکنواختِ داستان وارد می سازد اما حواسش نیست که این حرکتِ ذهنی، آدم های به شدّت آسیب پذیرِ داستان را دچار گیجی و سردرگمی مفرط می نماید. نویسنده علاوه بر حرکت بین یک متنِ مدرن و یک متنِ رئال، شاید دلش خواسته گاه سرکی هم به ساختار متن های خیالی و شدیداً درونی بکشد. آدم های داستان آمادگیِ این را ندارند تا در خود محو شوند و با سختکوشی و جدال، دالانِ خیال و واقعیت را در تاریکی و با هر مشقتی که هست بیابند و به باقیِ آدم هایی که ریسک پذیر نیستند بپیوندند. آدم ها، نویسنده را گاه مجاب کرده اند تا رهایشان کند و اجازه دهد کمی خودشان رُلِ نویسنده ی متن را ایفا کنند به نحوی که خالق«نامحرم» تنها نگرانِ این باشد که از کجای داستانش را دوباره باید از سر بنویسد! این نگرانی در جاهایی به یک عارضه تبدیل شده است عارضه ای که بالاخره در رمانی 421صفحه ای! گریز ناپذیر است.
«نامحرم»متفاوت است از میانِ کارهایی که این روزها اولاً به زور از 140صفحه تجاوز می کنند و نیز متفاوت است در بینِ کارهایی که به شدّت ترجیح می دهند درونی و ذهنی باشند تا آمیخته با حقیقت و واقعیت. «نامحرم»یک تفاوتِ دیگر هم دارد؛ متنی که نویسنده آن را در اختیارِ خواننده قرار می دهد اصلاً در گیرِ تعلیق و گره افکنی به معنای خاصِ کلام نمی شود. گره افکنی هایی که لا به لای جملات، گاه خودی نشان می دهند چندان در هم تنیده و راز آلوده نیستند. از یک دیدگاه و با مراجعه به برخی نوشته های نویسندگانی تقریبا صاحب نام به این باور هم بد نیست تا توجه داشته باشیم که نوعی سبک و سیاق روزنامه نگاری و نگاهِ ژورنالیستی با تمامِ سختی هایی که دارد هم می توانست نگاهی تازه به زاویه ی دیدِ نویسنده بدهد. نویسندگانی که سابقه ی روزنامه نگاری دارند و یا ذهنیتی ژورنالیستی دارند گریزگاه هایی برای فرونیافتادن در ورطه ی عوام نویسی دارند تا با مراجعه به آن خصیصه و فنّ خود را به طرزِ معجزه آسایی نجات دهند، کارکردی که یا نویسنده اعتقادی به آن نداشته است و یا توان بهره گیری از آن را در خود ندیده است اما متن در جاهایی به صورتی بسیار گذرا و سطحی به نوعی نثرِ روزنامه نگاری نزدیک شده است.
«نامحرم» را باید رمانی ساده، صمیمی و عامه پسند دانست. از آن دست کارهایی که طیف های مختلفی از خوانندگان را که دنبال اتفاقاتِ آن چنانی در داستان نویسی نیستند راضی نگاه خواهد داشت. از این کتاب انتظارات فوقِ تصوّر نباید داشت هر چند مجالی که در اختیارِ نویسنده قرار گرفته بوده است این انتظار را در ناخودآگاه برخی از خوانندگانِ حرفه ای تر به وجود آورده است که می شد گونه های دیگری از هنر نوشتن را با همین ساختار و تمِ داستانی آزمود اما بعید می دانم حرفه ای ترین خوانندگانِ رمانِ معاصر هم پس از خواندنِ هر چند صفحه از این کتاب؛ بدون گره بر ابرو افکندن و ابراز نارضایتی صحنه ی اظهار نظر در باره ی این کتاب را ترک کنند.با تمامِ این تفاسیر بالاخره باید پذیرفت«سادگی»همیشه خریدار دارد حالامی خواهد «سادگی»به سبک «جلال» باشد با تمام مشخصه های یک نوشته ی محکم و فنی که خوانندگان حرفه ای را سرمست از خواندنِ یک متنِ ساده و صمیمی یا به تعبیرِ ادیبانه سهل و ممتنع نموده است خواه می خواهد کاری باشد از نویسنده ای جوان که برایش روزهای خوبی را آرزو مندیم هرچند باید نگران بود تا این نویسنده تا مدّت ها خود را در غاری تنهاییِ«نامحرم»انِ بازارِ نوشته های بی سرنوشت اسیر ننماید.
«نامحرم»خیلی ساده شکل می گیرد. حتی می توان در جاهایی از داستان ردّ ِ پایی از روایتِ محض را به سبک خاطره نویسی و اتوبیوگرافی در آن دید. حتی شاید بهتر باشد بگوییم گزارشی نویسی به نامِ رمان! اگر و اماهایی دارد که این گوشه کنارها به دادِ نویسنده می رسد و برای رمانی تازه متولد شده امتیاز های نجات دهنده ای به شمار می رود. این مجموعه که تکرار، یکنواختی، ریتم کند و یکسان، کششِ شاید ایده آل و سادگیِ مفید و عامه پسند! را در کنار هم قرار داده است می توان آن را با اندکی اغماض یکی از کارهای نسبتاً خوبِ این روزهای بازار کتاب و داستان به شمار آورد. همزاد پنداریِ شیرینی که در نوعِ روایتِ آن رعایت شده است احساس ِخوب و نزدیکی به خواننده می دهد و این پارامترِ مثبت می تواند برخی از کاستی هایی که شاید سخت گیرانه در مجموعه یادداشت های نوشته شده بر این کتاب اعمال شده باشد، پوشش دهد. نویسنده می تواند با معیار قرار دادنِ این داستان و مجموعه واکنش های پیرامونِ این کتاب برای آینده ی حرفه ای خود تصمیم بگیرد البته چنانچه به چاپ چندم رسیدنِ کار؛ اصل و مبنا قرار نگیرد. نشرِ آموت در این بین برای این اثر «سنگِ تمام» به معنای اخصِ کلمه گذاشت که نقشِ اغماض ناپذیری در موفقیت نسبیِ این کتاب حداقل در رسیدن به چاپ دوم را به خود اختصاص می دهد. تا اینجا رمانِ «نامحرم»خود را مهمور به مهرِ چاپ دوّم، کمی تا قسمتی خوشبخت احساس می نماید باید منتظرِ روزهای پیشِ رو و دیگر نوشته های یاسرِ نوروزی ماند.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment