داستان این «نامحرم» پرطرفدار و آن دختر فراری چیست؟ +فایل صوتی

کتاب - روایت یاسر نوروزی از یک نوجوان تهرانی که در منطقه‌ای از پایین شهر زندگی می‌کند و به دختری فراری پناه می‌دهد در قالب رمانی با عنوان «نامحرم» در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید.

به گزارش خبرآنلاین، چاپ دوم رمان «نامحرم» نوشته یاسر نوروزی از سوی انتشارات آموت روانه بازار نشر شد. در معرفی ناشر از این رمان عنوان شده است: «داستان رمان «نامحرم» روایتِ مقطعی از زندگی نوجوانی به نام «ناصر» در محله‌های پایین شهر تهران است. مهم‌ترین اتفاقات رمان را در چند محور باید پی‌گیری کرد؛ اول ماجرای دختری به نام سونیا که از خانه فرار کرده و توسط ناصر و دوستانش پناه داده می‌شود. دوم، تعلق خاطر ناصر نسبت به دختری به نام سما که سرانجام به عشق می‌انجامد. و سوم، خرده‌قصه‌هایی که از بچه‌محل‌های ناصر و دوران کودکی او روایت می‌شود. رمان، به‌ شکلی پازل‌مانند روایت شده و تمام سعی نویسنده بر این بوده تا در چیدن این پازل، مخاطب را دلزده نکند، ضمن این‌که گاهی نیز بیانی شوخ‌طبعانه روایت را پیش برده است.»

خبرآنلاین بخشی از این رمان را با اجازه ناشر برای کاربران محترم خود منتشر می کند:
«چند روز قبل پامونو که از بلوک گذاشتیم بیرون، یکی با آرنج زدم به کمر اکبر و گفتم: «بریز بیرون دادا!» دست‌هاشو کرده بود تو جیبش و انگار نه انگار. هرکی می‌دید، فکر می‌کرد از پیک‌نیکی چیزی برمی‌گرده.
هان!
حُنّاق! یالا بینم، این یاروکی‌یه؟! فراری آوردی؟
دو سه روز چی‌یه؟! قاطی کردی؟! تو یه شب کلید به ما دادی...
یه‌شب کلید بهت دادم، تا صبح هزار راه رفتی. وای به حال اینکه...
سعید زد تو شوخی: «دوبل حساب می‌شه بیژن‌جان! تازه آقاناصر باهات کنار اومده. من اگه بودم با این دری‌وری‌هایی که سرهم کردی، هفت ‌هشت روز می‌گذاشتم به حسابت.»


اکبر نیشش باز شد و گفت:‌«خدا از دهنت بشنوه داش سعید! ای کاش این ناصر هم مثل تو دست‌ودلباز بود. قسمت بشه این‌بار تشریف می‌آریم منزل شما. به هر حال از قدیم گفتن تو کارِ خِیر...»
دوست نداشتم ماجرا به شوخی بگذره و اکبر، همه‌چی رو ماست مالی کنه.
کجا دیدی‌ش؟
اکبر انگار دوست نداشته باشد سؤال‌مو جواب بده، بی‌اعتنا گفت: «کوکا»
رضا هم باهات بود؟
خندید و روبه سعید گفت:‌«رضا کی‌یه دیگه؟»
سعید پِیِشو گرفت و ادامه داد:‌ «ساق دوشِ تو می‌گه. حواست کجاست شادوماد؟!»
اکبر دوباره زد زیر خنده.
پرسیدم: «رضا هم دنبالت بود؟ با اون رفتی کوکا؟»
نه بابا! قرار بود دستِ پُر بیاد، نا نصفه شب علاّف شدیم.


...

چند قدمی، همه ساکت بودیم و کسی حرف نمی‌زد. هنوز از بغل بلوک 5 نپیچیده بودیم که گفتم:‌«تو که گفتی غروب از خونه زدی بیرون»
اکبر، انگار از سؤال‌هام کسل شده باشه، بی‌اعتنا گفت:‌«خوب که چی؟»
تو قبلاً گفتی غروب از خونه زدی بیرون. حالا داری می‌گی تا نصفه‌شب منتظرِ رضا بودی...
اکبر وایساد و دست‌شو آورد بالا: «وایسا وایسا! تند نرو با هم بریم. اَلَکلی حرف تو دهنِ من نگذار. من گفتم تا شب منتظرِ رضا بودم. بعد رفتم یه سر به زَرزَر بزنم که گفت مامان زنگ زده باید برم خونه‌ی خواهرم این‌ها. مامان‌بابام هنوز...»
اونجا دختره رو دیدی؟ سَرِ کوکا دیدی‌ش؟
آره. برگشتی دیم‌ش.


اکبر اینو گفت و بعد یهو انگار طلبکار باشه پرسید: «اصلاً من واسه چی باید حساب پس بدم؟ بازجویی می‌کنی؟!»
همون‌طور که وایساده بودم گفتم: «آره داداش! باز جویی‌یه. اولاً تو گُه خوردی می‌خواستی آبکی بیاری. دوماً باز هم گُه خوردی دختره رو آوردی. یادت رفت بهت چی گفته بودم؟»
اکبر راه افتاد و وقتی رسید به دیوارِ بلوکِ 5 گفت:‌«ببین ناصرخان! تو دیگه نمی‌خواد واسه ما جا نماز آب بکشی.»
دادم رفت هوا و یقه‌شو چسبیدم و خِفت‌ش کردم به دیوار بلوک.
کثافت! تو چرا نمی‌فهمی؟! اگه مست می کردید و یه بلایی سر هم می‌آورید، چه خاکی به سرم می‌کردم، هان؟! اگه یکی از همسایه‌ها دختره‌رو می‌دید...
سعید حالا دست‌شو گذاشته بود بین‌مون و سعی می‌کرد جدامون کنه.
وِلِ‌ش کردم. یقه‌شو تکوند و گفت:‌کاش می‌بردم‌ش خونه‌تون که لااقل دلم نسوزه.»


فوری گفتم: «قربونِ اون دِلِ کوچیکت برم! رفتی به بازی، بگو رفتم. چرا می‌زنی زیرش؟
اکبر گفت:‌«واسه‌چی باید بزنم زیرش؟ از تو می‌ترسم؟ می‌خواستم ردیف‌ش کنم، ولی وقت نشد.»
سعید پرسید: «وقت‌نشد؟! مگه می‌خواستی مراسم بگیری؟ بعد ادامه داد: «اصلاً وایسا بینم! دختره نگفت تویِ مایه‌دار، چطوری خونه‌ت اینجاست؟! یعنی آنقدر گاو بود نفمید خونه‌ی یه آدمِ مایه‌دار با خونه‌ی ناصراین‌ها، زمین تا آسمون فرق داره؟!


دوست نداشتم خونه‌ی ما رو به با خونه‌ی مایه‌دارها مقایسه کنه. درسته خونه‌ی ما، مایه‌داری نبود ولی بالاخره یه‌سری چیزهایِ خاصّی داشت ه جلوی خونه مایه‌دارها کَم نمی‌آورد.
اکبر گفت:‌«نه بهش گفتم خونه مجردی گرفتم.»
سعید گفت:‌ «خونه‌ی ناصراین‌ها؟»


آره. گفتم خون‌مونه و اومدم درس بخونم. بعد وسطِ راه دوزایم افتاد ممکنه بفهمه خونه ی یه آدمِ مجرد این شکلی نیست، گفتم خونه‌ی یکی از رفیق‌هامه.
سعید گفت: «هزار تا زیرآبی رفتی یارو هم نفهمید؟»
اکبر صداشو انداخت زیرِ گلوشو و عینِ یه خبره‌ی دخترهای فراری گفت: «تو این‌جور دخترها رو نمی‌شناسی. وقتی از خونه فرار می‌کنن، فقط فکرِیه مکانن که شب رو توش بگذرونَن.» بعد ادامه داد:‌ «بهش گفتم کلید گرفتم یه‌ذره از محیطِ خونه‌ی خودمون دور باشم.»
سعید گفت: «از کی کلید گرفتی؟ از دوستت؟ نپرسید دوستت کدوم گوری‌یه؟»


چرا، پرسید. گفتم رفته‌ن خونه‌ی یکی از فامیل‌هاشون، تا فردا نمی‌آن.
نپرسید واسه‌چی اومدی خونه‌ی رفیقت درس بخونی؟ ناسلامتی مایه‌دار بودی دیگه. یعنی پاپا فقط همون یه آپارتمانو داره؟! بالاخره باید جایی غیرخونه‌تون داشته باشی؛ ویلایی، خونه‌ای، اتاقی...


چرا. گفتم دوست دارم از محیطِ خونه‌مون دور باشم. گفتم حوصله‌م از دستِ محافظ‌های بابام سَر رفته. گفتم...
سعید پرید وسطِ حرفش و گفت: «من یکی اگه جایِ دختره بودم، عمراً باور می‌کردم».
 

...
دست به سینه شدم و پرسیدم: «بچه‌ی کجاست؟»
- هان؟
دوست نداشت از حال و هوای «پاپا» و «مامی» و «بِل» و شِر و وِرهایی که تحویل دختره داده بود، بیاد بیرون، ولی من خیلی دوست داشتم بیارمش بیرون.
- هی! کجایی؟! بهت می‌گم بچه کجاست؟
- همون جا.
-همون جا یعنی کجا؟
-کوکا.
-واسه چی در رفته؟
-گفت باباننه‌ش دَرکِش نمی‌کنن.
اَخم‌هام رفت تو هم و با یه حالتِ چندش، دوباره پرسیدم: «چی چی نمی‌کنن؟!»
اکبر گفت: «درک‌ش نمی‌کنن.» بعد انگار تازه از حال و هوای مایه داری در اومده باشه، صداشو برد بالا و ادامه داد: «به من چه! برو از خودش بپرس!»
همین جا سعید با یه پتو از بلوک اومد بیرون و داد دست اکبر و گفت: «ما رفتیم» بعد رو کرد به من و گفت: «خاک بر سَرِ تو که افتادی دنبال این. فردا می‌خای چی کار کنی بدبخت؟!»
اکبر گفت: «تو برو خَرِ تو بزن بچه درس خون.»
سعید گفت: معلمومه که می‌رم. و رفت.
اکبر پتو رو روی دست‌هایش جابه‌جا کرد و گفت: «بریم.»
یه دقه وایستا.
-واسه چی؟!
-خونه‌تون یه چیزی پیدا می‌شه واسه دختره ببریم؟
پتو رو انداخت روی شونه شو راه افتاد.
-کیکی تی‌تابی چیزی می‌خریم بخوره.
گفتم: «گناه داره بد‌بخت. از دیشب همین آت‌ آشتغال‌ها روی دادی بهش؟»
همینطور که پتو رو روی شونه‌ش جابه‌جا می‌کرد گفت: «دیشب رو یادم نمی‌آد چیزی خورده باشه.»
- پس بیا بریم.
-کجا؟
- خونه‌تون.
خونه‌ی ما واسه چی؟
- باید بری یه چیزی واسه دختره برداری بیاری. من نمی‌تونم برم خونه. پامو بگذارم خونه، مامانم کله‌مو کنده.
راه افتادم طرفِ بلوک شون.
- گفتی اسمش چی بود؟
بعد از چند ثانیه از پشِت‌ سرم گفت: «اسمِ کی؟»
دیگه سوال مو تکرار نکردم...


برای شنیدن بخشی از این رمان با صدای بهروز رضوی اینجــــــا کلیک کنید.

ساکنان تهران برای تهیه این رمان که با قیمت 11هزار تومان منتشر شده، می توانند با شماره 20- 88557016 سامانه اشتراک محصولات فرهنگی؛ سام تماس بگیرند و کتاب را در محل کار یا منزل _ بدون هزینه ارسال _ دریافت کنند. هموطنان سایر شهر‌ها نیز با پرداخت هزینه پستی ارسال، می‌توانند تلفنی سفارش خرید بدهند.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment