نامحرم ( قطره‌ای از یک کتاب)
NADIASUN: نامحرم داستاني ست ازدوره اي از زندگي كه همه كم و بيش خاطره اي از آن دارند. نوجواني دوره اي ست فراموش نشدني. مرحله اي از زندگي با خاطره هايي بيشتر خوش از درس و شيطنت و شعله هاي عشق.
داستان نامحرم بر گرفته از اتفاقات ملموس و واقعي ست چون در تمام شهرها و محله ها نوجوانان اين دوره را با كمي بالا پايين گذرانده اند. شايد نسبت به محيط و محله كمي متفاوت باشد اما در كل ماجرا تفاوت چنداني نيست.
دوستاني كه در بين آنها از درس خون٬ بقول كتاب خرخون و تنبل و از مثبت مثبت تا كمي شرور وجود دارد. حتي شيطنت در آنها نيز مضر نيست و بيشتر سركشي هاي همين دوران هست.
من كه بيشتر خاطره هاي دوران دبيرستان برايم تداعي شد. هرچند من هيچوقت گل كوچيك بازي نكردم اما كركري خوندن بچه ها رو يادم هست. دوچرخه سواري٬ بسكت٬ بازي هاي مختلف...و مسجد رفتن ها ي ايام محرم و ماه رمضون اونم بيشتر تو حياط موندن همه و همه رو داشتيم. در داستان كلي كلمه هاي ناجور از زبان بچه ها گفته مي شود كه هرچند من خودم از اونهايي بودم كه هيچكدوم از اين كلمه هاي نامتعارف رو بكار نبردم اما بيشتر بچه ها شهرك ما حتي بدتر از اين اصطلاحات را به كار برده اند. اسم هاي مستعار بچه ها حتي اسم مستعار خودم. واقعا كه چه دوراني ست. همه را با خواند اين رمان مرور كردم.

روايت داستان در ماجراهايي ست كه بطور موازي بيان مي شود . ماجراها يي كه به اجزاي كوچكتري خرد شده و هركدام به نسبت به تقدم و تاخر خود به موازات هم بيان مي شوند.
تا صفحه شصت كه خوندم ديگر نتونستم ادامه بدهم. حوصله ام سر رفت. خواستم بقيه داستان را تندخواني كنم ولي باز به خودم گفام عجله نكن و صبور باش. با كمي فاصله بين خواندن تا صفحه نود ادامه دادم ولي به نظرم معرفي شخصيت ناصر خيلي بيش از اندازه طولاني شد و باعث كند شدن ريتم داستان شده است. اين بار كتاب را كنار گذاشتم و بعد از دو روز رفتم سراغ اش. از صفحه صدو ده به بعد٬ مخصوصا از صحنه انتخاب شعر توسط ناصر و پدرش تو ديوان اشعار كشش داستان بيشتر شد و درواقع ريتم داستان بالاتر رفت و ماجراها رو غلطك افتادند. خلاصه تا انتها بدون وقفه داستان را تمام كردم. نمي دانم ولي فكر مي كنم اگر از نود صفحه اول شصت صفحه كم شود به ريتم و كشش داستان افزوده خواهد شد.
در كل نامحرم داستان جذابي ست و مخصوصا براي قشر نوجوان كه همين مرحله را دارند طي مي كنند مي تواند خيلي پر كشش و خواندي باشد. آقاي نوروزي هفت سال براي اين داستان زحمت كشيده اند و داستاني خلق كرده اند كه با توجه به نوع روايت و ساختار داستان، روان و خوش خوان هست.
******************************************************
نام رمان: نامحرم
نويسنده: ياسر نوروزي
ناشر: آموت چاپ دوم 1391 424 صفحه
scan by mbz رمان نامحرم
چاه زنخدان يعني چونه اي كه وسطش چال داره. يكي از علامت هاي خوشگلي يه. " ص113 "
"اگه حرف منو بخواي كه بازم مي گم شاهنامه بهتره. هم قصه جنگ داره٬ هم عشق داره٬ هم تاريخ ايران توشه. همه چيز توش هست..." " ص114 "
اما حالا از اون مظلومي در اومده بود٬ خوشگل و قد و بالادار و خوش برو رو . " ص121 "
هيچ وقت چشم هاي مرجان انقدر برام جذاب نشده بود." ص169 " *1
من اصلا اجازه نمي دم كسي بفهمه با كي تيك تاك مي زنم. اصلا خوش ندارم كسي بدونه تو دلم چي مي گذره. " ص170 "
همين الان كه سما اومد دم در٬ قلبم از جا دراومد٬ " ص170 "
به خلبان هاي عراقي بيلاخ حواله مي داديم؟ " ص181 "
"حمال كن پسرم! حمالي كن! بعضي ها تو اين زندگي٬ از اول حاكم به دنيا مي آن٬ بعضي ها حمال. هيچ كاري ش هم نمي شه كرد. قسمت تو اينه كه..." " ص205 "
دعا همينطوريه٬ گاهي وقت ها يه سال دعا مي كني و هيچي دست تو نمي گيره٬ گاهي وقت ها هم تا حواست نيست و يه چيزي مي پروني٬ در جا قبول مي شه و بدبخت مي شي. " ص212 "
دوست نداشتم عين اسكل ها بي خبر باشم. " ص257 " *2
سعيد مي گه " عشق يه جور غده ست تو سر آدم ها كه بعضي وقت ها يه ماده اي ترشح مي كنه و ماها عاشق مي شيم٬ درست مثل اون ماده اي كه تو معده مي ريزه و گشنه مون مي شه. مي گه اون غده طوري كار مي كنه كه وقتي مردها ٬ زن هارو مي بينن٬ تحريك مي شه٬ دست به كار مي شه و ماده شو ول مي ده تو خون آدم و اون ماده٬ مي ره مي چرخه مي رسه به قلب و آدم يه دفعه عاشق مي شه. و همين جاست كه حس مي كني كار و زندگي تو ول مي كني و مي ري پي طرف. " ص267 "
بد چيزي اين غده. خدا نياره. " ص269 "
هيچ وقت پاي عشقت كوتاه نيا. " ص305 "
اما با اين حال ماه رمضون رو دوست داشتم. مخصوصا شب هاي احيا٬ تا صبح با بچه ها تو پارك٬ كنار مسجد٬ ولو مي شديم و كسي نمي گفت خرت به چند من. " ص342 " *3
دعاي اول و دو و سوم و بعد حتي تا دهم كه معلوم بود٬ سما. تو اين وقت ها مي گن كار از محكم كاري عيب نمي كنه و من هم تا ده تاي اول رو گذاشتم روي يه قضيه. " ص347 "
يكي ديگه مي خواد زن بگيره٬ ذوق شو ما بايد بكنيم." ص367 "
"آخه ناسلامتي ما ساكن اينجا هستيم ! نمي خوايد بگيد چي شده؟"
... " مورد منكراتي يه. خواهش مي كنم بفرماييد منزل." " ص373 "
"نامزد كرده ٬شاخ غول كه نشكسته. " " ص395 " *4
***********************************************
پ ن: *1منم يادم هست اول دبيرستان عكس مرجان را از تو كاست درآوردم و گذاشتم لاي كتابم و بيشتر موقع ها همين جمله كتا بو مي گفتم. " لامصب عجب چشايي داره ". چشم هاي الهام هم خيلي شبيه مرجان بود. شايد هم خوشگل تر. اما به پاي چشم هاي تو كه نمي رسه.
پ ن: *2 برام جالبه من تا همين دو سال پيش هم معني اين كلمه رو نمي دونستم و هميشه با يك كلمه ديگه اشتباهي مي گرفتم. و فكر مي كردم چون كلمه بدي يه اينو درست كردن كه بشه راحت تر تو جمع خانوادگي بكار برد. در صورتي كه همون كلمه رو بچه ها راحت بكار مي بردند.
پ ن: *3 ما هم همينطور بيشتر تو حياط مسجد بوديم چون بيشتر دخترها مي موندن تو حياط.
پ ن: *4 بچه ها خيلي مواقع اين كلمه رو هم طوري ديگه بكار مي بردند.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment