شهری میان تاریکی (قطره ای از کتاب)
منوچهر بهمني (NADIASUN): شهری میان تاریکی حدیث زندگی امروزی ست. کمرنگ شدن شادی و کدر شدن رنگ های شفاف و خواستنی زندگی. دور شدن از آرزوها و خواسته ها. گم شدن روح آدمی در کلاف پیچیده نیازهای روحی و روانی. داستان روایت مشکلات خانوادگی زیر سقف تاریک عدم تفاهم.
داستان چند دوست که جدای از نقطه اشتراک و ارتباط ظاهری آنها که رفتن به یک باشگاه ورزشی ست مشکلات باطنی آنها نیز با توجه به متفاوت بودن آن می تواند هم ریشه و در ارتباط باشد.
داستان با چرخیدن و بازگو کردن برش های کوتاهی از زندگی هر کدام این دوستان پیش می رود. ماجراهایی که با گذشت بیشتر پی به عدم رضایت آنها از زندگی مشترک می بریم.
شاید در ظاهر دلایل بی اهمیت باشد. اما دوست داشتن و دوست داشته شدن خواسته اصلی ای ست که همیشه مغفول افتاده و کمرنگ شدن آن موجب تاریکی زندگی و ندیدن موارد خوب دیگر زندگی است.


رمان: شهری میان تاریکی
نویسنده: هورناز هنرور
ناشر: آموت چاپ اول 1390 240 صفحه
شهري ميان تاريكي - هورناز هنرور

زندگی مثل کوچه ها پر از خانه ها و خاطره هاست " ص 14 "
همه آدم ها چیزی برای مخفی کردن دارند/ چیزی که نمی خواهند کسی بداند حتی اگر به نظر دیگران بی اهمیت باشد. چه می شد اگر نمی توانستی چیزی را مخفی کنی؟ " ص17 "
کسی که آدم را بخواد که این قدر صغری کبری نمی چینه. " ص20 "
رمان " بادبازک باز " " ص26 "
به دنیا نیامده ایم که چوب قضاوت به دست بگیریم و سر هر راه و بیراهی مردم را قضاوت کنیم. ما مرکز دنیا نیستیم/حتی اگر این به نظرمان برسد. ما لبریز از اشتباهات و کمبود هایی هستیم که دیگران را به خاطرش تحقیر می کنیم. " ص30 "
دیگر آن دختر دانشجوی پر انرژی نبود. حتی یادش نمی آمد که چطور درسش را تمام کرده بود. " ص32 "
" فرهاد از شکمم بدش می آد. می گه هر طور شده باید درستش کنم. می گه نمی تونه با این وضع نگام کنه. "
" مثل این که سه تا بچه دنیا آوردیا! " " ص38 "
یک روز در حالی که قدم زنان از همان مسیر همیشگی مان عبور می کنیم/دنیا برایمان بیگانه می شود. یاد آرزوهایی می افتیم که هیچ وقت به آنها نرسیده ایم. همه جا بوی تازگی می دهد و ما بوی ماندگی. برای آنهایی که حتی به ما/فکر هم نمی کنند/ زندگی کرده ایم و وقتی خوب خاطاتمان را مرور می کنیم/ می فهمیم که هر چه را داشته ایم از دست داده ایم چیزی به دست نیاورده ایم. " ص43 "
" بگو ببینم دردت چیه؟ چی کم داری؟" گلچهره نفس عمیقی کشید. زیر لب زمزمه کرد. " خودمو." " ص51 "
یه نگاهی به دوروبرت بنداز. به این آدما/این جا جایه که تو داری زندگی می کنی. نمی تونی فکر این همه آدم رو عوض کنی." ص55-56 "
وارد کلاس که شد نادیا برایش دست تکان داد.رفت و پیش نادیا نشست. " ص57 "
"آره منم یه جایی خوندم که موفقیت یعنی انجام کاری که دوستش داریم." " ص63 "
همان جا در همان لحظه قلبش تپیده بود و فکرش لبریز از اندیشه های عاشقانه شده بود. " ص63 "
درباره تمام آدم هایی که نمی شناخت فکر کرد بود / که چگونه و چطور عشق وجودشان را فرا می گیرد.......زمانی می فهمی که دیگر کاملا دچارش شده ای.این طوری نیست که ناگهان به سراغت بیاید. اما ناگهان درکش می کنی.
...گاهی درد دارد.چنان با آرام ترین نغمه ای دلت را می سوزاند که نمی توانی تصور کنی. اما دردش هم شیرین است. " ص64 "
ما از اول نبايد بهم مي رسيديم. " ص81 "
نمي دونم اگه خدا يه روزي خواست. اگه هيچ مانعي بين من و تو نبود اون وقت چه تصميمي مي گيريم. اما مي دونم كه الان نمي شه. اين بيشتر شبيه كابوسه. يه برزخ واقعي. " ص81 "
تازه مي فهمي كه چه طور فاصله بين آدم ها بيشتر و بيشتر مي شود. يك روز خاره هاي تو هم تبديل به قصه مي شود. " ص83 "
اين خط ها يعني اين كه حداقل يه بچه خوشگل توي خونه تون داريد. " ص85 "
كودكي محكوم به فراموشي است. " 119 "
درست به اندازه تفاوت سر انگشت هايمان با هم متفاوت هستيم. " ص126 "
شايد اگر تفاوت ها را درك مي كرديم٬ از خيلي چيزها نمي ترسيديم.در مواجهه با اتفاقات رنگ نمي باختيم و آرامش مان دست ديگران نبود. " ص136 "
اشتباه تو اينه كه هر كسي رو با خودت و من مقايسه مي كني. " ص140 "
اگه خودت حال و روزتو عوض نكني دنيا هم عوض نمي شه! " ص141 "
فقط خودمان را مي بينيم٬ خواسته هاي خودمان. اگر روزي قدرت اين را داشته باشيم كه جاي ديگري قرار بگيريم٬ همه چيز تغيير خواهد كرد. " ص147 "
معنايي براي خوشبختي وجود ندارد. وجود ما لبريز از خوشبختي ها و بدبختي هايي است كه خودمان در ذهن هان رديف كرده ايم. خيلي وقت ها حاشيه ها هستند كه زندگي را مي سازند. " ص157 "
چيزي در دلش مرده بود." ص160 "
حقيقت را نمي بينيم و تصورش مي كنيم. آسمان آبي هنوز جايي پشت خاكستري ها پنهان است. " ص165 "
نمي دونستم به همين راحتي حال آدم عوض مي شه." ص181 "
نويد را كه مي ديد تتپش قلب مي گرفت." ص185 "
كنار ناديا روي پله هاي جلو جهاد دانشگاهي نشسته بود." ص185 "
از بچگي به ما يا دادند كه به دروغ از ديگران تعريف كنيم و نظر واقعيمون رو نديم٬ همين طور كه تحمل شنيدن حقيقت رو نداريم. " ص189 "
چقدر به خاطر خودخواهي خودش بايد بقيه را هم عذاب مي داد؟ " ص195 "
شاد بودن خيلي هم سخت نيست." ص198 "
هرچند من يكي شك دارم كه اصلا يه مرد درست و حسابي توي اين دنيا وجود داشته باشه. " ص208 "
بپذيريم كه تفاوت هايمان عيب نيست. دنيايي كه همه يك شكل و اندازه باشند٬ دنياي جذابي نيست. اين تفاوت هاست كه زيبايمان مي كند. " ص210 "
آدم به همين سادگي همه چيز رو از دست مي ده! " ص217 "
دل كندن از چيزها و كسايي كه آدم ازش خاطره داره مثل جون دادن مي مونه! " ص235 "

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment