پريباد (قطره اي از يك كتاب)
nadiasun: اسطوره ها و قهرمانان در دل داستان ها راويان تاريخ گذشته اند كه با خود فرهنگ و هويت پشينيان را همراه داشته و نقل مي كنند. داستانهايي كه درون سينه ها حفظ شده و راه طولاني تاريخ را تا به امروز طي كرده اند.

همانطور كه خواسته ها و آرزوهاي مردم در قصه ها متجلي ست٬ قصه ها روايت گر غصه هاي آنان نيز هست. چرا كه درد و رنج و آلام مردم گاهي راهي جز قصه براي ابراز پيدا نمي كند.

ظلم و ستم ستمگران داخلي و دشمني و غارت بيگانگان در كنار روايت دليري و شجاعت پهلواناني كه گاهي تنها اميد مردم بوده اند در گستره قصه هاي ما جاريست. اسطورها و پهلواناني كه نماد خصايل نيك و جوانمردي اند در مقابل رذايل وپستي دشمنان جزيي جدايي ناپذير از روايت هاي كهن اند.

داستان پريباد روايت نابودي و محو شدن ناگهاني شهري ست كه در آن مردم دگر تحمل ظلم و ستم را ندارند و تلاش پهلوانان آن نيز ره به جايي نمي برد. داستان روايت راويان مختلفي ست كه اتفاقات رخ داده در شهر را از ديد خود بازگو مي كنند.

ورود اسطوره ها و قهرمانان قصه هاي كهن به داستان و رمان موجب حفظ و ماندگاري آنان مي شود چرايي اهميت و شناخت اسطوره ها بر كسي پوشيده نيست. تكرار و مرور فرهنگ و تاريخ غني گذشته خودمان موجب پررنگ شدن و شناخت هويت خودمان مي شود.

در داستان پري باد جداي از اسامي روايت اصلي قصه به اسامي اي از اساطير ملي اشاره مي شود كه موجب يادآوري آنان و قصه هاي مربوط به آنان مي شود.قصه هايي كه در هر كدام درس و حكمتي نهفته است.

داستان روايت روايت هاي يك ماجراي كلي ست كه در دل خود ماجراهاي كوچكتر ديگري دارد. نوع روايت و فضا سازي و ساختار داستان نزديك به نقالي ست و از پرده اي به پرده ديگر مي چرخد و با بازگويي هر كدام از ماجراها٬ از فلش بك و فلش فوروارد هايي استفاده مي شود. در بيشتر ماجراها ما آخر آنرا مي دانيم و كنجكاو مي شويم چرايي و چگونگي ماجرا را دريابيم كه همين باعث كشش و جذابيت روايت ها مي شود.

نويسنده بخوبي با استفاده از مفاهيم و فضاي قصه هاي قديمي برشي از قسمت هاي تاريخ معاصر را بيان كرده اند. چگونگي ورود ظواهر مدرنيته و رواج غير اصولي و نابرابر آن درمقابل سنت و كمرنگ كردن فرهنگ بومي قسمتي از داستان هست.

مردانگي٬ جوانمردي ومعرفت مرام پهلوانان و اسطوره هاست كه بايد ترويج و شناخته شود تا با تكرار آن پيشينه محكم فرهنگ بومي خودمان را حفظ كرده و براي جوانان الگوسازي كنيم.داستان پريباد در اين امر مهم بخوبي ايفاي نقش نموده و رسالت خود را انجام داده است.

وقتي شروع به خواندن داستان كردم ياد قصه هاي مادربزرگم افتادم كه فوق العاده جذاب بودند. قصه هايي از ديو٬ غول ٬ جن و پري كه هركدام با فضاي فانتزي خود ما را غرق رويا مي كردند.قصه هايي كه در ظاهر چيزي جز خيال نيست اما باور قديميان به آنان شيفتگي ما را در گوش دادن به آن بيشتر مي كرد.هرچند از همان موقع ها هم اين داستان ها را باور داشتم. بگذريم از اينكه هنوز انسان هاي ديو سيرت وجود دارند اما با تئوري هاي جديدي كه دانشمندان كشف كردند مي توان حتي وجود ديو و غول واقعي را هم باوركرد. در اين چند مدت بيشتر به تئوري " دنياهاي موازي " فكر كردم كه مي تواند پاسخي به اين معماها باشد.خلاصه با لذت و شيفتگي داستان پريباد را بي وقفه تا انتها خواندم.

به جرات مي توان گفت اگر قصه هاي فانتزي تاريخ گذشته كشورمان تبديل به فيلم شود خيلي جذاب تر و شگفت انگيزتر از فيلم هاي فانتزي غرب مثل ارباب حلقه ها و هري پاتر و غيره خواهد بود.


رمان: پريباد
نويسنده: محمد علي علومي
ناشر: آموت
چاپ اول زمستان 1390
544 صفحه

رمان پريباد نوشته محمد علي علومي

بي بي ها با چه ظرافت و قدرتي جهان بلورين و رنگارنگ قصه ها را مي ساختند." ص7 "

در آن شب پائيزي و در كلات ديو٬ ديدم كه سينه ها هنوز هم پر از قصه هاست. " ص16 "

خيال مي كنند قصه گويي كار سهلي است؟ نيست! قصه شنيدن هم اهليت مي خواهد چه رسد به قصه گفتن! " ص22 "

واضح است كه آدم هايي مثل طوس مثل ما نيستند ( دستش را دايره وار به دور روبر گرداند) مال دنياي ما نيستند٬ دنياي حكم هاي اداري٬ ترفيع مقام و رتبه و از اين حرف ها٬ بايد هم بال در بياورد٬ بپرد. چرا من بال در نمي آورم؟ " ص73 "

معلوم نيست كه اهريمن باز بچه مي زايد و يا روزگار جلوه مردان حق است؟ " ص74 "

باران خون مي بارد بر شهر گنه كار تا جميع خلايق بدانند كه خشم آسمان نزديك است " ص75 " *1

فردا كزين دير فنا درگذريم٬ با هفت هزارسالگان سربه سريم..." ص82 "

مردم پريباد ٬ باز٬ همان هايي بودند كه بودند! " ص91 "

سيااااهي ي ي لشكر نياااايد به كاااار٬ يكي٬ يكي ي ي ي ي مرررد جنگي ي ي به اززز صد هزاااار... " ص127 "

هر چه عقل را زايل كند حرام است " ص186 "

مهم اين بود كه كوشيد و موفق شد " ص193 "

هميشه به ديگران خدمت مي كني و در عوض بد مي بيني. " ص217 "

آن وقت تازه مي فهمي كه هيچ! " ص222 "

چون سيل غم آيد٬ از هر طرف آيد " ص250 "

آدمي ضعيف است٬ زيرا آدمي آه و دمي است و اسير محبت است٬ زيرا آدمي به قدر عاشقي آدم است...حداقل اين باور٬ باور قدماي ما بود. " ص251 "

از گفته هاي سعدي مثال آورد كه خدا را برآن بنده بخشايش است كه خلق از وجودش در آسايش است... " ص257-258 "

دل در دلش نبود. قلبش تند مي تپيد و شقيقه هاش به شدت مي زد... " ص261 "

همه عاشقان زخمي دارند كه مردم معمولي ندارند٬ كه عاشقان مي خواهند در عاشقي درد مكتوم و ترسناك خود را تسكين دهند٬ كه آنچه را آزارشان مي دهد تسكين دهند٬ كه بعضي وقت ها مي شود اين درد ترسناك را كه هر عاشقي را تنها مي كند٬ تسكين داد و خيلي وقت ها نمي شود. نمي شود ديگر! " ص280 "

مرا به يادش بود؟ " ص282 "

در چند هزار سال تاريخ ما٬ رعيت فقط ابزار بوده " ص298 "

به قول سعدي: رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند بنگر كه تا چه حد است مقام آدميت. " ص305 "

مرغ سحر ناله سر كن٬ داغ مرا تازه تر كن٬ زآه شرربار٬ اين قفس را٬ برشكن و زير و زبر كن... " ص311 "

عده اي ديگر به ناچار خانه ها٬ مزرعه و باغ هاي خود را تقريبا به رايگان به شركت " اس اند جي" مي فروختند تا روزگار قحطي سياه را بگذرانند. " ص320 "

وقتي كه جماعت از قحطي و مريضي اين طور مثل برگ خزان بر زمين مي ريزند٬ نمي شود٬ شرط انسانيت نيست كه بي خيال ديگران و فقط فكر خود بود. " ص325 "

مگر تو آن همه نقل از جوانمردي هاي سياوش نداشتي؟ مگر از قول سياوش و رستم نمي گفتي كه دنيا مثل چرك كف دست است٬ بي ارزش تر از آن كه نگاهش كنيم٬ چه رسد به نوكري و خوش خدمتي اجنبي و ارباب و خان٬ ............

براي اينكه پهلوان زنده را عشق است. براي اينكه هر چه از قول حكيماني مثل ابوالقاسم فردوسي و نظامي و سعدي مي گفتم همه اش اشتباه بود٬ نمي گويم دروغ بود٬ نه خدا نكند! ولي همه اش مال يك دوره ديگر بود يك دنياي ديگر٬ يك... " ص353 "

نمي دانيد كه رستم در همان شاهنامه مرد و شد تمام. آن هم به دست كي؟ به دست افراسياب؟ نه! افراسياب سگ كي باشد كه روي رستم دست بلند كند؟ به دست برادرش كشته شد٬ آن هم با حقه بازي و كلك... " ص355 " *2

دنيا برايم معني شيريني داشت چون كه ميان ميليون ميليون آدم٬ يك نفر بود كه دوستش داشتم و او دوستم داشت. " ص379 "

پريباد يك وقتي شهر شعر و حكمت و هنر بوده٬ اين چه گندكاري است؟ " ص400 "

نظم نو در جهان٬ ضرطه هاي مردوك٬ شهر شكوهمند و پر از ثروت بابل...حالا...مي فهمم...مسخ شدن ميليون ها گشنه و گدا...مسخ شدن پولدارها...مسخ شدن حتي حيوان ها... مي فهمم و اي كاش كه مرگم مي رسيد. اي كاش... " ص402 "

مردم زماني به خود آمدند كه متوجه شدند خانه ها٬ باغ ها٬ مزرعه ها٬ خانه باغ ها٬ باغچه ها٬ اشياء گرانبها و حتي عكس هاي يادگاري اجداد خود را در گرو شركت بين المللي" اس اند جي " گذاشته اند و ديگر مطلقا چيزي ندارند مگر وام هايي با بهره هاي سنگين و البته دل هايي افسرده و شهري پژمرده... " ص409 "

دريغ است كه ايران ويران شود٬ كنام پلنگان و شيران شود... " ص433 "

اين جنگ٬ جنگ قدرتمندان دنيا بر سر منافع بيشتر است ولي مردم بيچاره هزينه هاي مادي و جاني آن را مي پزدازند " ص433 "

شنيده بود كه كار قحطي چنان بالا گرفته كه بعضي از تهيدستان حالا حتي سگ و گربه مرده مي خوردند٬ شنيده بود اما نديده بود و حالا بي آن كه بداند٬ اشك از چشمانش مي جوشيد. مي انديشيد كه اين تجسم كهنسال و درمانده ستمديدگي دارد عذابي را تاب مي آورد كه ديگران نامش را زندگي گذاشته اند... " ص436 "

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم " ص451 "

هردو عاشق يكديگر بوديم و حتي يك بار هم عشقمان را به زبان نياورديم..." ص467 "

مي گويند كه ته دره مي رسد به لانه غول هاي بيابان٬ مي گويند كه دره٬ لانه ده اژدهاست و البته پر از گنج است! " ص473 "

سر گذشتشش را چون قصه٬ مادران به كودكانشان مي گويند..." ص484 "

او وال بوده٬ خواهر آل كه برخلاف خواهرش٬ مهربان است و خيرخواه..." ص485 "

همه همديگر را مي خورند و خورده مي شوند...يك بار از قول حكيمي خواندم كه تا جنگ بر سر يك تكه نان بيشتر است٬ دنيا هم با همه اهن و تلپش به سمت توحش مي رود." ص491 "

خيال مي كنيد از دماغ فيل افتاده ايد...طوري كه يك بار هم عظمت هستي و آدم ها جانتان را نلرزانده از بس كه در بند خود مانده ايد. " ص492 "

تمااام دنيا را از اين موجودات دوپاي زيادي پاك كند. " ص493 "

اسرار ازل را نه تو داني و نه من/ اين خط معما نه تو خواني و نه من/ هست در پس پرده گفت و گوي من وتو/ چون پرده برافتد نه تو ماني و نه من..." ص502 "

مي گويند حساب و كتابي هم هست آخر..." ص505 "

صداي هاي هاي شيون و گريه هاي بي بي ماهي آن قدر بلند و شديد بود و شايد آن قدر اشك ريخت كه صداي گريه هاي بي امانش٬ مه را صدا زد و شايد هم از آن همه اشك كه ريخت٬ مه جمع شد..." ص507 "

ببخشيد٬ مرا ببخشيد اي سروهاي پژمرده...مرا ببخشيد اي آوازهاي مرده بلبل ها...مرا ببخشيد اي رنگ شاداب گل ها كه هرگز نديدمتان٬ هرگز عطرتان را نبوئيدم...ببخشيد مرا اي نگاه هاي حسرت زده كه طعم نان را فقط در دست هاي ديگران ديديد و من هرگز نفهميدم...."ص509 "

شير سنگي هماني بود كه زهره با آن شير٬ درددل مي كرده..."ص۵۱۷ "

پ ن:*1 در روزگاري كه باران گرد و خاك بر سر و رويمان مي بارد و همه جا را غبار فراگرفته و بيشتر درياچه ها خشك شده اند ( تمام درياچه هاي استان فارس خشك شده است. روزنامه جام جم 17 تيرماه ) بايد حواسمان جمع باشد و منتظر حوادث بدتري باشيم. شايد خشم خداوند نزديك هست.

پ ن:*2 وقتي خوب به شاهنامه دقت مي كنيم به نكته هاي مهم و ظريفي پي مي بريم. اينكه در طول تاريخ ايران بيشتر از خودمان ضربه خورديم تا ديگران. تفرقه و يكدل نبودن خودمان بيشتر به ما ضربه زده است تا نيروي ي بيروني. شما تصور كنيد اگر رستم با سهراب و اسفنديار در يك راستا قرار مي گرفتند و نيروي آنها در جهتي هماهنگ مي شد چه قدرتي پيدا مي كردند ايرانيان. اما دسيسه ها و برنامه هايي كه حتي تصورش هم سخت است باعث رودر رو قرار گرفتن ها و از بين بردن خودشان شد و...

پ ن: بايد دعا كنيم كه هيچ وقت نظر خدا از كسي بر نگردد و از آن مهم تر از قوم و ملتي.خدايا ما را درياب.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment