سنگ سياه روي سنگ سفيد (قطره‌اي از يك كتاب)
nadiasun: داستان از ديدگاه سه زن در سه بخش جداگانه بيان مي شود كه يك مرد حلقه ارتباط اين سه روايت متفاوت است.نوع نگاه زنان به زندگي ٬ انتظارات و خواسته هاي آنان از جامعه و خانواده با توجه به جايگاه آنان متفاوت است. اما در يك چيز مشتركند٬ تحمل غم و اندوه و رنجي كه از زندگي مي برند.

جاي خالي خوشي و شادي در زندگي پيداست. خلع اي كه بيشتر با دلمردگي پر مي شود.هيجان از زندگي دريغ شده و اضطراب و نگراني افزايش مي يابد. زندگي از گرمي به سردي و از روشنايي به تاريكي سير مي كند.آنچه از زندگي مي خواهيم با آنچه در آن هستيم منافات دارد.

فضاي داستان مثل همان فصل زمستان٬ كه روايت ها در آن مي گذرد سرد و غمگين است و رنج و افسردگي روي دوش زنان داستان سنگيني مي كند. زن در مقام مادر يا همسر و يا هنرمند اين فشار را با از خودگذشتگي به اميد رهايي خانواده تحمل مي كند.

صراحت و صداقت نويسنده در بيان مشكلات٬ بخصوص معضلاتي كه در بطن جامعه٬ زنان با آن درگيرند و بيشتر در پشت نقاب تظاهر پنهان است داراي ارزش و ستودني ست.

داستان در فصل هاي به هم پيوسته اي كه در سه بخش مجزا به نام هاي " دانه هاي بيهوده برف٬ " لكه هاي سياه" و "سمفوني بمب و فلسفه" روايت مي شود.


نام رمان: سنگ سياه روي سنگ سفيد
نويسنده: نگار تقي زاده
ناشر: نشر آموت
چاپ اول زمستان 90
216 صفحه


از زمان و مكاني كه در آن حضور دارد بيزار است. " ص11 "

ديگر نمي تواند درك درستي از جسم و روح خود ارائه كند. خود را گم كرده يا دارد گم مي كند. چه كسي بوده و آيا قرار بود كسي باشد؟ " ص12 "

شايد در يكي از روزها اتفاقي او را دگرگون كند و به او جان بخشد. " ص12 "

تصميم مي گيرد پياده برود و از اين هوا لذت ببرد." ص17 "

تجربه هاي معمولي و كوچك ولي با ارزش." ص18 "

هيچ نشاطي در خانه نيست." ص18 "

به خود دلداري مي داد و مي گفت باز هم مي تواني زندگي خوبي داشته باشي. " ص19 "

ديگر هيچ چيز براي ما باقي نمانده٬ نه زندگي٬ نه دوست٬ نه طبيعتي كه در آن قدم بزنيم. نه دنيايي كه از وجود آن لذت ببريم.انگار همه چيز بيهوده تلف شده بود. " ص24 "

نمي دانست با بقيه زندگي اش چه كار كند." ص33 "

او زني نبود كه در گذشته آرزوي آن را داشت.زني متفاوت و پر از شور زندگي. زني بود با شكستگي هاي روحي كه نمي توانست هر قسمتش را با آتل ببندد و منتظر بماند استخوان هاي روحش جوش بخورند. " ص33 "

خواب او را به جايي مي برد كه نه گذشته در آن بود و نه آينده. " ص34 "

او نتوانسته بود مانند آذرنوش اندوهش را در سيگار خلاصه كند يا مثل سهراب خود را به مستي بسپارد و به نقطه اي برسد كه هيچ كس برايش مهم نباشد. " ص35 "

دنياي بيرون در جريان بود با پيچيدگي و سادگي هايش و او غرق در دنياي خود بود. " ص36 "

همين شخص دستش را دور گردن او انداخت و خورشيد را به سمت تاريكي برد. " ص39 "

در فكر فرو رفت٬ از خود سوال كرد در كدام قسمت و مرحله از زندگي قرار گرفته؟ آيا در سن او٬ احتمال خطا وجود دارد؟ و اگر باشد چگونه مي تواند زندگي خود را سر و سامان دهد. به چه چيز دل ببندد و با كدامين اميد٬ شايد. " ص43 "

" خيلي دردآور است پشت پنجره بايستي و دنيا به اندازه يك مستطيل باشد و تو فقط نظاره گر باشي. آدم ها از مقابلت مي گذرند و هيچكدام به جايي كه تو در آن ايستاده اي نگاهي نمي كنند." " ص45 "

وقتي قرار است چيزي خراب شود طوري از بين مي رود كه انسان نمي داند از كجا و چگونه ترك برداشته است. " ص49 "

با خواندن شعر همان غم را احساس كرد كه ماه ها در وجود همه ديده بود٬ غمي كه فقط به انسان ها تعلق داشت. " ص62 "

"نرخ خانه من متفاوت است."......

...لبخند زن از صورتش محو شد و با نوعي بدگماني گفت: " تو ديگر چه مدلي هستي؟" " ص71 "

ولي او مي خواست باور كند كه آن روز يك روز ديگر است٬ يك روز متفاوت. " ص102 "

پنجره هاي خانه را بازكرد تا هواي خانه عوض شود. " ص103 "

بوي غذا در خانه مي پيچد و در او حس زندگي و خانواده زنده مي شود. " ص107 "

هزاران حرف ناگفته داشت كه به او بگويد٬ هزاران حرفي كه موقع شستن ظرفها با خود تكرار مي كند٬ ولي وقتي با او مواجه مي شود تمام حرف ها محو مي شوند. انگار كه وجود ندارند. " ص133 "

غمگين بود٬ هزاران غم درونش در جريان بود." ص145 "

از خود پرسيد:" آيا وجود او براي دنيا اهميت دارد؟ " " ص148 "

در تمام مدتي كه آنجا ايستاده بود دردي بي نام او را از پا در مي آورد. دردي كه مانند خوره وجود او را متلاشي مي كرد. " ص153 "

چقدر روزها زود مي گذرند. " ص155 "

او هيچ گاه زمان نداشت. هميشه بايد عجله مي كرد تا از زندگي عقب نماند. " ص155 "

از پله هاي سياه رنگ پائين مي رفت و در پاگرد سفيد استراحت مي كرد. " ص158 "

او قادر نبود بدون احساس به گذشته و آينده زندگي كند. " ص163 "

زندگي٬ عشق و آرزوهاي خود را از دست داده است. " ص168 "

گاهي يك اتفاق در زندگي مي تواند از او انسان ديگري بسازد با چهره اي ديگر. رها تبديل به انساني ديگر شده. " ص173 "

از خود مي پرسد چرا هنوز زنده است. او كه به هيچ كدام از اهداف خود نرسيده....

پس چه چيزي او را به زندگي پايبند كرده بود. " ص175 "

مردماني پر از درد مقابل دوربين ناله مي كنند و در آن لحظه شاتر بسته مي شود. " ص176 "

روح و جسمش از هم فاصله مي گرفتند." ص179 "

" آيا هنوز كساني هستند كه به نجات دنيا فكر كنند٬ به عشق٬ به تصاويري زيبا...؟! " " ص179 "

... شايد معجزه... " ص179 "

آيا شادي براي او دست نيافتني بود؟ " ص179-180 "

آيا جمله اي وجود داشت كه رها را آرام كند و او را از قيد و بندها و تصاوير ذهنش آزاد كند؟ " ص180 "

به آستين هاي واقعي و زنده نياز داشت. " ص182 "

دنبال كسي بود كه به سوال هايش پاسخ بدهد٬به چشم هايش نگاه كند٬ " ص184 "

" صبح خيلي قشنگيه." " ص200 "

" من هم تنها مانده ام ولي بعد از سال ها خودم را پيدا كرده ام. بدترين چيز براي انسان اين است كه خودش را نداشته باشد." " ص200 "

" وقتي در چشم آنها نگاه مي كني و نمي تواني كاري انجام دهي دردي به سراغت مي آيد كه تو را از پا در مي آورد. دردهايي كه هيچ گاه تسكين نمي يابند. " ص207 "

هزاران بار از كنار ويرانه ها گذشته و تمام تصاويري را كه ديده در دوربينش ثبت كرده بود. دوچرخه اي كه يك چرخش از زير خاك بيرون مانده بود.خانه اي كه روي تنها ديوارش قاب عكسي آويزان بود. عروسكي كه يكي از چشم هايش خالي بود و چشم ديگرش مي خنديد٬ پشت به زمين و رو به آسمان. " ص212 "

زن زنده مي ماند. چشم هاي زن سبز بود و براي رها يادآور خاطره اي. باران جاي خود را به برف مي داد و بلورهاي ريز از آسمان پايين مي آمد و روي شهر پر از جسد مي نشست. " ص213 "

پ ن: بعد از خوندن اين رمان براي جبران افت روحيه تصميم گرفتم رماني عامه پسند( هر كاري مي كنم از اين اصطلاح استفاده نكنم نمي شه.مجبورم مجبور ) بخونم تا شارژ بشم ولي از بدشانسي آخر آن داستان هم بد تمام شد. رمان در اولين نگاه از نيكلاس اسپاركس.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment