با فريده اشرفي، مترجم «آقاي پيپ»
روزنامه هفت صبح (یاسر نوروزی): «فريده اشرفي» متولد سال 1344 تهران است. وقتي مختصري از زندگي او مي‌پرسم مي‌گويد رگ و ريشه‌اش به آذري‌هاي تبريز و مراغه مي‌رسد و دختري 12 ساله دارد. مدركش كارشناسي در رشته‌ي زبان و ادبيات انگليسي است كه از دانشگاه علامه طباطبايي گرفته‌ست و عاشق كتاب خواندن و به‌ويژه رمان و داستان و مقولاتي از اين دست. «اشرفي» تاكنون كتاب‌هاي متعددي ترجمه كرده و به چاپ رسانده است. در اكثر اين‌ها، زبان فارسي‌اش چنان سليس و ترجمه‌اش چنان روان است كه مخاطب را به وجد مي‌آورد. او به‌تازگي كتابي ترجمه كرده با عنوان «آقاي پيپ». به همين مناسبت گفت و گويي ترتيب داديم و ماجرا را كشانديم به مابقي كتاب‌ها.

من تا به حال چهار كتاب از ترجمه‌هاي شما خوانده‌ام. رمان‌هاي «مُردگانِ تابستان»، «استخوان‌هاي دوست‌داشتني»، «آقاي پيپ» و مجموعه‌داستان «خوب شد شناختم‌ت». اول اينكه غير از اين‌ها چه كتاب‌هاي ديگري ترجمه كرده‌ايد؟
غیر از مطالب ادبی و گفت¬وگوها و معرفی کتاب¬ها و نویسندگان و داستان¬های کوتاه بسیاری که از سال 1373 تا به¬حال در روزنامه¬ها و مجلات مختلف منتشر کرده¬ام، از سال 1382 تاکنون، به¬ترتیب، «استخوان¬های دوست¬داشتنی» اثر اَلیس زیبولد؛ «همنام» اثر جومپا لاهیری؛ مجموعه¬ی «دختر ستاره¬ای» (که شامل جلد اول: دخترِ ستاره¬ای و جلد دوم: دخترِ ستاره¬ایِ همیشه عاشق و یک دفتر خاطرات با جملات برگزیده¬ی دو کتاب اول است) اثر جری اسپینللی؛ «مُردگانِ تابستان» اثر کامیلا وِی؛ «شهامت عشق» اثر برادرانِ کِندریک؛ مجموعه داستان «خوب شد شناختمت» اثر جویس کرول اُتس؛ و رمان «آقای پیپ» اثر لوید جونز را هم ترجمه کرده¬ام.

نقطه‌ي مشترك در اغلب كتاب‌‌هايي كه اسم بردم اين است كه شخصيت‌هاي محوري در آن‌ها، دختران هستند. در سه رماني كه اسم بردم، راويِ همه‌ي آن‌ها دختراَند و در مجموعه‌داستاني كه گفتم هم، نويسنده زن است. اين انتخاب‌ها ناخودآگاه صورت گرفته يا دوست داريد سراغ داستان‌هايي براي ترجمه برويد كه راوي يا شخصيت‌هاي اصلي زنان و دختران باشند؟
فکر کنم اینکه راوی این داستان¬ها دختر، یا نویسنده¬ی کتاب¬ها خانم هستند، کاملاً تصادفی¬ست یعنی نمی¬توان گفت که دیدی زنانه در مورد انتخاب این کتاب¬ها وجود داشته. در مورد استخوان¬های دوست¬داشتنی، این انتخاب به این صورت انجام شد که آقای محمدرضا فرزاد ترجمه¬ی فصل اول این کتاب را در ماهنامه¬ی «گلستانه» خوانده بودند و لطف کردند و در مورد داستانِ بسیار زیبا و نوعِ ترجمه¬ی من که به زبان یک دختر سیزده چهارده ساله نوشته بودم با ناشر صحبت کردند و با من تماس گرفتند و پیشنهاد ترجمه¬ی کتاب را دادند. و بقیه¬ی کتاب¬ها هم بعد از موفقیت و محبوبیت این نوع ترجمه بود که پیشنهاد شد و یکی دو کتاب را هم خودم انتخاب کردم.
من ترجمه¬ی کتاب¬هایی را می¬پذیرم که واقعاً حرفی برای گفتن داشته باشند. حسی در خواننده ایجاد کنند و او را به فکر فرو ببرند. این مسأله حتی درباره¬ی کتاب¬های غیرداستانی هم صدق می¬کند. مثلاً در مورد «شهامت عشق»، این کتاب را من به ناشر معرفی کردم؛ اصلاً این کتاب، داستانی نیست، نویسنده¬ی آن هم دو برادر هستند و خوانندگان را به سفری چهل روزه دعوت می¬کنند که طی آن نه تنها رفتار انسانی با افرادی را می¬آموزند که با آنها ارتباط بسیار نزدیکی دارند، بلکه شیوه¬های رهایی ذهن و دل از خصلت¬های غیرانسانی که گاهی به سختی ما را به بند می¬کشند را می¬آموزند و در پایان این سفر، احساس رهایی از همه¬ی این بندهاست که لذت فراوانی به خواننده می¬دهد.
اما در مجموع، خوشحال هم هستم که این مشخصه¬ی مشترک بین این کتاب¬ها وجود دارد.

اولين رماني كه با ترجمه‌ي شما خواندم «مردگان تابستان» بود نوشته‌ي نويسنده‌اي انگليسي به نام «كاميلا وِي»؛ رماني فوق‌العاده با ترجمه‌اي كه بسيار خوب از عهده‌ي آن برآمده بوديد. ماجراي رمان درباره‌ي نوجواني پاكستاني‌ست كه در انگلستان امروز زندگي مي‌كند و با مشكلاتي دست به گريبان است. و كم‌كم كه داستان جلو مي‌رود، متوجه مي‌شويم مصائب نوجوانان جامعه‌ي امروز انگلستان، كم از آن نوجوان پاكستاني نيست، بلكه حتا از يك زاويه، وحشتناك‌تر هم هست. اين رمان برنده‌ي جايزه‌اي هم شده بود. سوال اول اين است كه چطور شد سراغ اين رمان رفتيد؟ فقط به خاطر جايزه‌اي بود كه رمان گرفته بود؟
از لطف¬تان درباره¬ی ترجمه¬ام سپاسگزارم. همان¬طور که گفتيد این رمان فوق¬العاده است، با پیچیدگی های روائی و بازگشت¬های فراوان به گذشته که در وهله¬ی اول خواننده را گیج می¬کند و با گذشت دو یا سه فصل، آن¬قدر به دل می¬نشیند که دیگر ما نیستیم که کتاب را به¬دست گرفته¬ایم، کتاب است که نمی¬گذارد رهایش کنیم. داستانی بسیار تکان¬دهنده با پایانی غیرمنتظره که انسان را میخکوب می¬کند. این کتاب به انتخاب ناشر یعنی نشر ایران¬بان بود و این¬طور که متوجه شدم همه¬ی مسائل مؤثر بودند. انتخاب اولیه به¬دلیل توجهی که در نمایشگاه کتاب لندن به آن شده بود، نامزدیِ دریافت جایزه¬ی «خنجر خونین» سال 2007 و طرح جلد بسیار زیبا و تأثیرگذار آن بود. اما بعد از اینکه من داستان و نظراتی را که درباره¬ی آن اظهار شده بود خواندم، و با گفت¬وگوهایی که با ناشر صورت گرفت، هیچ شکی باقی نماند که این کتاب حتماً باید ترجمه شود.
این کتاب، شخصیت¬های داستانی فراوانی ندارد، اما به¬خوبی ما را با وضع نوجوانان و آثار عدم توجه به آنان یا انواع سوءاستفاده¬هایی که از آنان می¬شود، آشنا می¬کند. در همه¬ی جوامع، نوجوانان از آسیب پذیرترین اعضای جامعه هستند و در حساس¬ترین مقطع زندگی خود قرار دارند. درحقیقت، نوجوانی نوعی برزخ به حساب می¬آید که خانم کامیلا وِی که روزنامه¬نگار هم هستند، با نگاهی موشکافانه این برزخ را به تصویر کشیده¬اند.

راويِ رمان «مردگان تابستان» و البته «استخوان‌هاي دوست‌داشتني»، هر دو، به زباني نزديك به عاميانه صحبت مي‌كنند و شما در ترجمه قطعا دچار مشكلاتي بوده‌ايد. درباره‌ي مشكل ترجمه‌ي زبان عاميانه در انگليسي و تبديل آن به كتابت فارسي بفرماييد.
نکته¬ی بسیار مهمی که در ترجمه¬ی یک داستان وجود دارد این است که باید یک ترجمه باورپذیر باشد. واقعیت این است که نوجوان امروزی در جامعه¬ای مانند جنوب شهر لندن یا شهری در ایالات متحده که به مدرسه¬ی امروزی می¬رود، در پارک بازی می¬کند و در کل یک زندگی عادیِ امروزی دارد، نمی¬تواند به زبان یک شخصیت کتابِ مثلاً «غرور و تعصب» قرنِ نوزدهمی صحبت کند. یا حتی با زبان بزرگترهایی که دنیای متفاوتی دارند. بعد از انتخاب این نوع روایت، متوجه شدم که گذشته از مخالفت ناشران با ترجمه به زبان عامیانه ـ مخالفت فقط به این دلیل که اغلب، نه همه¬ی صاحبنظران، با این شیوه مخالفند ـ خودِ ترجمه نیز کار بسیار دشواری¬ست. واقعاً بعضی از پاراگراف¬ها را چندین بار می¬نوشتم تا روان و ساده و قابل درک باشد. و از ناشر خواهش کردم که به من اعتماد کنند و اجازه بدهند نوع روایتِ «استخوان¬های دوست¬داشتنی» را تغییر ندهم و به همین صورت منتشر کنیم. خوشبختانه، ایشان پذیرفتند و با اینکه این کتاب، هم¬زمان از سوی سه ناشر و با سه مترجم به بازار کتاب عرضه شد، با موفقیت بسیار خوبی روبه¬رو شد. و بعدها، هم همین اتفاق در مورد «مردگان تابستان» افتاد.
ترجمه¬ی یک کتاب به زبان عامیانه یا محاوره¬ای از جمله سخت¬ترین نوع ترجمه است. مترجم یا باید به هر دو فرهنگ آشنایی داشته باشد تا بتواند به¬راحتی معادل اصطلاحات را در زبانی که به آن ترجمه می¬کند بیابد، یا دست به تحقیقات وسیعی بزند. در مورد من، چون در محیط آنها زندگی نکرده بودم، تحقیق برای این ترجمه بسیار دشوار و وقت¬گیر بود اما اصلاً تصمیم نداشتم حتی گوشه¬ای از کار را حذف کنم یا به¬کلی آن را کنار بگذارم. اما با توجه به نظرات زیادی که از خوانندگان عزیز شنیده¬ام، متوجه شدم که کار مقبولی از آب درآمده و از خدمتی که به خوانندگان عزیز کرده¬ام، خوشحالم.

در رمان «استخوان‌هاي دوست‌داشتني» مثل رمان «مردگان تابستان» با فضايي مملو از جرم و جنايت و بزهكاري پيرامون دختران و نوجوانان در جوامع غربي مواجه هستيم. در «استخوان‌هاي دوست‌داشتني» كه دختر همان ابتدا قرباني آزار و اذيت و قتل مردي شرور مي‌شود و در «مردگان تابستان» هم كم و بيش چنين اتفاقاتي داريم. اين مضامين، رمان را با ترس و اضطراب و يأس همراه كرده‌اند. چرا چنين رمان‌هايي را انتخاب مي‌كنيد؟ فضاي تيره‌شان خودتان را اذيت نمي‌كند؟
همان¬طور که پیش¬تر عرض کردم، من ابتدا با رمان «استخوان¬های دوست¬داشتنی» آشنا بودم و پیشنهاد ترجمه¬ی کامل این کتاب و «مردگان تابستان» از سوی ناشران محترم بود. اما خودم هم موافق بودم، به این دلیل که متأسفانه در جامعه¬ی ما در مورد مراقبت و توجه از کودکان و نوجوانان، اطلاع¬رسانی کافی نمی¬شود و گذشته از برخی سیاست¬ها، به¬خاطر خاص بودن این موضوع، در رسانه¬هایی مانند رادیو و تلوزیون هم امکان پرداختن به این موضوع نیست.
درست است که فضای این رمان¬ها با ترس و اضطراب و یأس همراهند، اما این واقعیت زندگی بسیاری از کودکان و نوجوانان است که با ناآگاهی و غفلت والدین و اطرافیان، گرفتار آن می¬شوند. من این رمان¬ها را صرف نظر از فضای آنها، بسیار آگاهی¬دهنده می¬دانم.
در مورد اذیت خودم، این نکته را عرض کنم که 100% خودم عمیقاً متأثر و ناراحت می¬شوم؛ در روزهای ابتدایی سال 1376، نوزاد چند روزه¬ی خودم هنوز در واقع به دنیا نیامده از دنیا رفت و روز سیزده¬بدر او را دفن کردیم؛ به¬خاطر اشتباه و تبانی پزشکان برای برملا نشدن مسائل پیرامون آن؛ و دردناک¬تر اینکه به ما توصیه شد به¬دلیلِ نوزاد بودنِ او، بهتر است ماجرا را پیگیری نکنیم، چون نمی¬توانیم مقصرین را به مجازات برسانیم.
بعد از این اتفاق بود که این کتاب¬ها به¬دستم رسید و در مورد «استخوان¬ها...» از زجری که این خانواده به-خاطر این مصیبت می¬کشیدند، فشار شدیدی را تحمل می¬کردم. همیشه فکر می¬کردم وقتی مرگ نوزاد چند روزه¬ی من که حتی اجازه ندادند او را در آغوش بگیرم و به¬دلیل ضعف ناشی از داروها، حتی توان باز کردن چشمانش را هم نداشت ـ در صفحه¬ی تقدیم کتاب «استخوان¬های دوست¬داشتنی» نوشته¬ام: به آن که رنگ چشمانش و گرمای وجودش حسرت ابدی من شد. ـ این همه زجر و ناراحتی در من به¬وجود آورده، این افراد چطور می¬توانند این فاجعه را تحمل کنند. حالا لحظه¬هایی که به¬دلیل هجوم اشک و فشار بغض نمی¬توانستم به ترجمه ادامه بدهم و حتماً باید چند ساعتی می¬گذشت تا دوباره بتوانم سراغ کار بروم، بماند.
گذشته از تجربه¬ی شخصی، موارد بسیاری از کودک¬آزاری یا جرائم و مشکلات کودکان و جوانان در جامعه دیده می¬شود که به نظر من مردم، فقط با خواندن یک خبر در صفحه¬ی حوادث نمی¬توانند توجه خاصی به آن بکنند و این وظیفه و نقش مهم ادبیات است که به بهترین شکل این مسائل را تا ابد در ذهن خواننده حک می-کند.
من اطمینان دارم که هر کس این رمان¬ها را بخواند، تا ابد نمی¬تواند «سوزی» و «آنیتا» و زندگی و داستان تلخ-شان را که واقعاً اتفاق افتاده و هر روز هم در مورد کودکان دیگری در سراسر جهان اتفاق می¬افتد، فراموش کند.

در رمان «آقاي پيپ» با داستاني كم‌اتفاق‌تر مواجه هستيم. البته كم‌اتفاق نسبت به رمان‌هاي ديگري كه ترجمه كرده‌ايد. يا شايد بهتر است اينطور بگويم كه اتفاقات رمانِ «آقاي پيپ» بيشتر در حاشيه‌ي رمان حركت مي‌كنند. حوادث وحشتناك‌اند اما مضمونِ اصلي رمان نيستند و نويسنده دوست داشته اتفاقات را در پس‌زمينه قرار دهد. درباره‌ي دست گرفتن ترجمه‌ي اين رمان بگوييد.
من در «فصل اولِ» ماهنامه¬ی «گلستانه» این کتاب، زندگی¬نامه¬ی نویسنده و مسائل پیرامون آن را معرفی و عنوان کردم. هم¬زمان از یکی از دوستانم که عازم سفر بودند خواهش کردم که این کتاب را برای من بیاورند. وقتی با لطف این دوست، کتاب به¬دستم رسید، بی¬نهایت از داستان آن لذت بردم.
همیشه در بسیاری از داستان¬ها، با تمثیل¬ها و نمادهای به¬کار گرفته شده، متوجه می¬شویم که منظور نویسنده، مورد خاصی بوده و پیام آن را دریافت می¬کنیم. اما فکر نمی¬کنم هیچ¬کس تا به¬حال توانسته باشد به این زیبایی، نقش و اهمیت ادبیات در زندگی انسان را که متأسفانه به¬نظر تعدادی از مردم، اتلاف وقت و محض سرگرمی است، نشان دهد.
در این کتاب، اتفاقات کم نیست، اما محیط یا همان فضا و مکان از تنوع زیادی برخوردار نیست. یعنی از نظر جغرافیایی، تنها اسم چند مکان خاص را می¬بینیم که آن هم در پایان رمان تنوع بیش¬تری پیدا می¬کند. حوادث وحشتناکند اما آنچه همواره یاریگرِ شخصیت¬های داستان است، امیدِ برآورده شدنِ «آرزوهای بزرگِ» آنهاست. همان-طور که در اثر بزرگ چارلز دیکنز می¬خوانند.
این کتاب نامزد دریافت جایزه¬ی «مَن بوکِرِ» سال 2007 بود و بیش¬تر منتقدین به¬اتفاق معتقد بودند که رمانی بی¬نظیر است. همه¬ی این مسائل باعث شد که این اثر بزرگ را برای ترجمه انتخاب کنم.

از بين تمام اين نويسنده‌هايي كه سراغ آثارشان رفته‌ايد، «جويس كَرول اوتس»، چهره‌ي شناخته‌شده‌تري‌ست. از اين نويسنده آثار زيادي در ايران ترجمه شده كه برخي از آن‌ها را مترجمان سرشناس ترجمه كرده‌اند. اما نكته‌ي اصلي درباره‌ي آثار «كَرول اوتس» اين است كه نثر او همراه با پيچيدگي‌هاي روايي هستند. چه شد سراغ «اوتس» رفتيد؟
ابتدا نکته¬ای را خاطرنشان کنم و آن اینکه من اصلاً به این مسأله اعتقاد ندارم که فقط نویسندگانی که چندین کتاب منتشر کرده¬اند، می¬توانند کتاب¬های بزرگ بنویسند؛ و می¬دانم که اولین کتاب¬ یک نویسنده هم می¬تواند شاهکار از آب دربیاید.
اما خانم اوتس، از جمله بزرگ¬ترین نویسندگان، نظریه¬پردازان و منتقدان معاصر هستند. ایشان بیش از 120 کتاب و مقالات واقعاً بی¬شماری منتشر کرده¬اند که به گفته¬ی کارشناسان، هرگز رنگ و بوی تکرار و ملال به خود نگرفته¬اند. خانم اوتس جوایز ادبی بسیاری نیز دریافت نموده¬اند. به این دلیل که چندین سال برای انتشار مطالب ادبی، معرفی کتاب¬های تازه، نویسندگان آنها و گفت¬وگو با مشاهیر ادبی در نشریات به¬دنبال مقالات مختلف بوده¬ام، بارها و بارها به اسم و آثار و مقالات ادبی به قلم ایشان برخوردم.
نثر خانم اوتس به ظاهر بسیار ساده است. در وهله¬ی اول، یعنی در مطالعه¬ی اولیه¬ی نوشته¬های ایشان، تصور می¬کنید با متن ساده¬ای روبه¬رو هستید که وقت چندانی از شما نمی¬گیرد. اما دقیقاً از اولین جملات آن متوجه می¬شوید که متنی بسیار پیچیده، غنی و هدفمند را پیشِ رو دارید. منظورم از هدفمند بودن نوشته¬هایشان این است که اطمینان کامل دارم که حتی یک کلمه را بدون منظور به¬کار نمی¬برند و همین مسأله ترجمه را دشوارتر از آنچه هست می¬کند. چون در اینگونه متن¬ها باید با وفاداری کامل، کلمات، صناعات ادبی و تصویرسازی¬ها را به¬کار گرفت. خانم اوتس بیش¬تر اوقات از جمله¬های بسیار طولانی در قالب پاراگراف¬های بلند استفاده می¬کنند که نقطه¬گذاریِ کمی در جملات آنها دیده می¬شود. در مقابل این جملاتِ بسیار بلند، شما بین متن گاهی به فقط یک کلمه برمی¬خورید که می¬تواند چندین معنی داشته باشد و نقش یک جمله¬ی کامل را بازی می¬کند. راستش را بخواهید، من ترجمه¬ی متن-های سخت را بیش¬تر دوست دارم. به¬همین دلیل از پیشنهاد نشر مروارید برای ترجمه¬ی این مجموعه داستان استقبال کردم و مجموعه¬های دیگری هم از این نویسنده در راه است.
از طرف دیگر، خانم اوتس با پیچیدگی¬های روحی و احساسیِ انسان¬ها بیش¬تر سر و کار دارد. در بررسی افکار انسان، نه مانند یک نویسنده¬ی عادی، بلکه مانند یک روانکاو بسیار خبره به موشکافی می¬پردازد. او به ما نشان می-دهد که واقعیت درونی ما چیست و در شرایط متفاوت ممکن است چه واکنش¬هایی نشان بدهیم و چه تصمیم¬هایی بگیریم. واقعیاتی که گاهی ترسناک است. همه¬ی این نکات درباره¬ی نوشته¬های جویس کرول اوتس است که مرا بیش¬تر و بیش¬تر به¬خود جلب می¬کند.

در كل به نظر مي‌رسد آثار داستانيِ پُرماجرا با شتاب روايي را بيشتر دوست داشته باشيد. اينطور نيست؟
تا حدودی، بله. اما همیشه هم این¬طور نیست. فکر کنم سؤال شما به¬خاطر چند کتابی¬ست که با راوی نوجوان ترجمه کرده¬ام. البته باید خاطرنشان کنم که به داستان¬هایی که روایت اول شخص دارند علاقه¬ی خاصی دارم و نمی¬دانم درست فکر می¬کنم یا نه که این نوع روایت از اتفاقات بیش¬تری برخوردارست.
اما من داستان¬هایی را که عمل داستانی کمتری دارند هم دوست دارم. به¬عنوان مثال، در داستان¬های جویس کرول اوتس، در مجموعه¬ی «خوب شد شناختمت» اتفاقات زیادی رخ نمی¬دهد. در یک داستان، تصادف مردی با یک آدم بی¬خانمان؛ در یکی، پیدا کردنِ یک بچه گوزن؛ و در دیگری، مراجعه¬ی یک وکیل برای گرفتن تأییدیه از یک استاد دانشگاه برای دانشجویی که مُرده است و . . . اتفاقات زیادی رخ نمی¬دهد، اما در همین داستان¬های کم¬اتفاق دنیایی، از تفکر و تصویر وجود دارد که آنها را بی¬اندازه دوست دارم.

خودتان اگر بخواهيد بهترين كاري را كه ترجمه كرده‌ايد اسم ببريد، چه كتابي را اسم مي‌بريد؟
واقعاً سؤال سختی¬ست. به هر کدام از آنها که فکر می¬کنم، می¬بینم خیلی دوستش دارم. اما اجازه بدهید دو کتاب را انتخاب کنم. «مردگان تابستان» و «آقای پیپ» را خیلی دوست دارم. با اینکه دنیا و فضای این دو رمان بی¬نهایت با یکدیگر متفاوت هستند، اما به دلایل بسیار زیادی، این دو را به¬عنوان بهترین کتاب¬ها اسم می¬برم.

در حال حاضر چه كتاب يا كتاب‌هايي براي ترجمه در دست داريد؟
به¬تازگی کار ترجمه¬ی یک رمان را برای نشر مروارید به پایان رسانده¬ام و مجموعه داستانی از خانم جویس کرول اوتس هم رو به اتمام است که هنوز اسم کتاب را که قطعاً اسم یکی از داستان¬های این مجموعه خواهد بود، انتخاب نکرده¬ایم. و کارهای دیگری هم هستند که در مراحل پایانیِ کارِ آنها اعلام خواهم کرد.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment