سمفوني بابونه هاي سرخ ( قطره اي از يك كتاب)
nadiasun: نويسنده و راوي دستِ مان را به مترجم مي سپارد و مترجم ما را همراه داستان خودش با داستان ميناس نيز همراه مي كند. ميناسي كه هنوز طنين صداي قدم هايش در چهار باغ به گوشم مي رسد.دوست دارم يك بار ديگر اصفهان را ببينم اما اينبار بهتر٬ مخصوصا چهل ستون را٬ شايد دشت سرخ وحشي بابونه ها را ببينم.
وقتي تو تاكسي نشستم تو مسير تهران تا كرج سي و پنج صفحه از داستان را خواندم. وقتي رسيدم خانه وقت شام بود كه بعد از صرف آن تا آخر شب داستان را تمام كردم. هم دوست داشتم داستان به سرانجام برسد تا از پايان آن زودتر با خبر شوم هم دلم مي خواست ادامه داشته باشد تا در آن فضاي رويايي شناور باشم. داستاني كه با ريتم زيباي دشت بابونه ها ما را به قسمتي از تاريخ گذشته مي برد.
شيوه داستان در داستان ساختار روايي نويسنده براي بيان مقصود است. اسنادي كه توسط يكي از شخصيت هاي داستان قرار است ترجمه شود دروازه ورود به اين فضاي روايي است. خانواده اي ارمني با داستان خود ما را به عهد صفويه مي برد.
داستان پر كشش است و يكي از جاذبه هاي آن برانگيختن حس كنجكاوي ما براي مطابقت دادن داستان با واقعيت هاي تاريخي ست.

 http://www.ibna.ir/images/docs/000150/n00150331-b.jpg
نام رمان: سمفوني بابونه هاي سرخ
نويسنده: محمد اسماعيل حاجي عليان
ناشر: نشر آموت   چاپ اول تابستان 1391    152 صفحه
سفيدي گلبرگ ها با زردي مغز بابونه در آن دشت سرخ٬ چشمانم را براي اول بار از موج بافته ي گيسوانش كشاند به بالا. من در آن چشم هاي نخودي سير كه در دو موج سياهِ به هم بافته اسير شده بودند٬ دل خويش را جا گذاشتم و حتي لحظه اي به لب هاي قهوه اي روناسي اش نگاه نكردم. " ص14 "
مرا در دامنه ي دشت سرخ بابونه رها كرد و رفت. " ص14 "
ليك چشم دلم هنوز در آن دشت سرخ بابونه مانده بود. " ص15 "
تو مگر اين از خداي نخواسته بودي؟ " ص16 " *1
"پگاه٬ به بازار نيز بدين حد سرخ شده بودي فرزند!" "ص20"
"عاشقي درشتي نيست فرزند!خداي باي سر عاشق است" " ص20 "
ديدم كه دستار استاد را سفت چسبانده ام به سينه ام كه حالتش به هم ريخته بود. " ص22 "
بر خيز ميناس فرزندم!به يك جا نشستن٬ تو را از خود وا مي كند و به ديگر خودت مي رساند و جان كلام را در نمي يابي. " ص27 "
در رختشورخانه ي دلم٬ زنان تندتر چنگ مي زدند." ص31 "
چيزي در دلم غنج رفت و لبم به شادي پريد. " ص32 "
كتاب ها نوشته مي شوند تا خوانده شوند وگرنه اين همه چاپخانه و كتاب براي چي اين جا ساخته شده! " ص34 "
به گمانم عاشقي چون من تا به حال پاي بر زمين خداوندگار نگذاشته. " ص44 " *2
از اين اخلاق بد خودم كه تا دري به تخته مي خورد و كسي چيزي مي گفت٬ احساساتي مي شدم و زبانم بند مي شد و چشمانم نم مي زد٬ حالم بهم مي خورد. " ص54 " *3
" شاه جهان مطاع٬ شاه عباس ٬ به سپاهيانش اجرت مي دهد كه حافظ مال مردم باشند نه ياغي و سارق آن! " ص56 "
هواي پاييزي را هيچ قاعده و قانوني نيست. " ص58 "
" زن هاي محله مي گويند٬ شاه ايران امان داده و اين نويد كه خويشتن به سرحدات ايران رساند٬ عزت و احترام بيند و ملك و جاه. " ص70 "
" دل غمين مدار! پدر آسماني ما كه در آسمانهاست٬ دوباره تو را به مكنت و جلال مي رساند٬ نازار عزيزم! " ص71 "
ما رهسپار حرب با دژخيم اوزبكيم. " ص76 "
آخر مرد عقلت كجا رفته؟ چه طوري مي خواهي سيصد سال پياده بروي تا به خانه ات برسي؟ " ص79 "
عالي مقام٬ تمسخر كردنِ مسلمان از گناهان صغيره است و كثرت و اصرار بر آن مقدمه ي گناه كبيره. " ص81 "
به دعوت شاه جهاندار٬ شاه طهماسب ( جد ميرزا عباس را مي گويم) كه به ايران خوانده شده بود٬ به ايران آمدم. " ص82 "
مگر نمي داني كلام سي و سه پله دارد تا بر زبان جاري شود؟ " ص83 "
شاه ايران٬ عباس ميرزا٬ چون در مناظره با من نقصان يافت٬ " ص96 "
توي دلم گفتم٬ اين شاه نه تنها در مناظره چيره دست است٬ بلكه در رزم هم هماورد ندارد. " ص101 "
در صبر هزاران نعمت نهفته است. " ص102"
هفته اي را به كار تفحص در احوال شاه عباس و دفع فتنه اوزبك ها گذرانده بودم و دريافته بودم كه آنان چه ستم ها يي بر مردم خراسان روا دشته بودند و شاه عباس چگونه سه دفعت عزم بيرون راندنشان را كرده بود و هر دفعت٬ بلايي نازل گشته بود كه به قول شاه عباس و به روايت اسكندر بيك منشي٬ ساعت سعد نبود كه نتوانسته بود٬ رعيتش را نجات بخشد تا آن كه در جنگ نزديك پل سالار در نزديكي جاده فراء به هرات و با كياست شاه٬ لشكر اوزبك ها را از چند جبهه زمين گير كرده و شكست شان داده بودند. " ص110 "
اين كه خنجر آيينه ي دژخيمي و دورويي است و شمشير ايينه ي قدرت و اقتدار را از استادان و شاگردان كتابخانه سلطنتي شنيده بودم. " ص113 "
از خاطر مبر ميناس كه تنها خداوندگار٬ شايسته زانو زدن است!  " ص113 "
استاد به پاي درخت زبان گنجشكي كه تازه پرو بال باز كرده بود٬ نشست. " ص114 "
ديدم دختري با دشت بابونه وحشي بر فراز چارقدش٬ روي در روي پنجره كنار بساط٬ ايستاده و دوردست ها را مي نگرد. سُرخدانم به تپش درآمده بود. " ص118 "
به دنياي ديگري بودم و به تاخت مي رفتم " ص124 "
زنان رخت شور٬ به پاي زنده رود دلم نشسته بودند و هي چنگ مي زدند. چنگ مي زدند و چنگ. " ص125 "
راستي اين روزها٬ فكر كردن به همه چيز چقدر سخت است! " ص137 "
روسري سرخي بر سر مي كرد و ساعت ها به ناقوس كليسا خيره مي ماند. " ص148 "
×××
 پ ن: *1خيلي از آرزوهايمان كه برآورده مي شود باور نداريم و بايد همين سوال را از خود كنيم. مگر از خدا همين را نمي خواستي؟! من كه هنوز اين مورد آخري رو باور ندارم.
 پ ن:*2 همه عشاق همين فكر را مي كنند
 پ ن:*3 اي گفتي منم واقعا از اين اخلاقم بدم مياد.
پ ن: هنوز سه شال سرخ ٬ سفيد و سرمه اي ساده نخي را از ياد نبرده ام.
پ ن:چشم انداز زاينده رود و سي و سه پل هنوز در ذهنم پابرجاست

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment