درباره رمان «قربانی سکوت»
تمام وقایع این کتاب را تجربه کرده و برای لحظه لحظه اش گریسته ام. من این رمان را بی وضو ننوشته ام.


قربانی سکوت

نرگس اکبری کردیانی نویسنده داستان «قربانی سکوت» است. این داستان درباره دختری است که در نوجوانی شاهد شلاق خوردن ناعادلانه چند دختر روستایی است و همین موضوع محیط و شرایط او و دیگر دختران روستا را به قدری محدود و بسته می کند که شرایط رشد را از آنها می گیرد. اتفاقات ناگوار پی در پی، او را چنان از پا در می آورد که به نوشتن خاطراتش می پردازد . قربانی سکوت اولین تجربه جدی نرگس اکبری کردیانی در زمینه داستان نویسی است.
خانم اکبری قربانی سکوت اولین کتاب شما است؟
من پیش از این کتاب کوچکی نوشته بودم به نام «گل سر» که در حدود 60 صفحه بود و از طرف انتشارات بخشوده یکی از ناشران تربت حیدریه منتشر شده بود و منتقدین از آن استقبال کردند. بعد از آن به دانشگاه رفتم تا سطح علمی خودم را بالاتر ببرم و سپس مشغول نوشتن این کتاب شدم که در حدود 5 سال طول کشید. در حال حاضر منتظر بازتاب آن هستم تا کار بعدی ام را که طرحش را ریخته ام شروع کنم. 
اتفاقات این اثر بر اساس وقایعی است که واقعا رخ داده یا تخیل شما دخیل بوده است؟
خود من اصالتا روستازاده هستم و چند سالی است که به شهر آمده ام. در سیزده سالگی به چشم خودم دیدم که در روستای ما چند زن را در میدان شلاق زدند. البته پدر من فکر بازی داشت ولی تاثیر آن را در روحیه خودم و شرایط روستایمان دیدم.البته برخی از وقایع کتاب هم با تخیل من هماهنگ شده است اما تمام سوژه های کتاب واقعی است و آنها را لمس و تجربه کرده ام.
 روستایی که اتفاقات در آن رخ می دهد چندان هم روستای صرف نیست و دغدغه های شهر نشینی در آن دیده می شود.
بله. الان روستاهای ما دیگر به شکل قدیم نیست و اینترنت در اغلب آنها وجود دارد و مردمش از اتفاقات روز باخبر هستند. من کتاب را پیش از چاپ به خیلی از منتقدین سپردم. نظر آنها این بود که شخصیت اول داستان با همه روستاییان تفاوت فکری داشته باشد تا بتواند داستان را پیش ببرد و دغدغه های شهر نشینی برای همین در ذهن این دختر نمایان است. من به عمد جنبه های نویی به زندگی او دادم تا نشان دهم فکرش به نسبت سایرن بازتر است.
داستان شما مملو از اتفاقات ناگواری است که برای شخصیت اول داستان پیش می آید. این اتفاقات به قدری زیاد است که تا صفحات پایانی ما هنوز با اتفاقات ناگوار رو به رو می شویم. چرا این همه شخصیت اول داستان را در بن بست ها و ناگواری ها غرقه کرده اید؟
یک اصطلاح است که می گوید گلیم بخت هر کسی را همانطور که بافته اند رخ می دهد و زندگی این دختر هم به این شکل است. یعنی با دست و پا زدن در این مشکلات عدیده. البته این شخصیت مسائل را خیلی جدی تر می گیرد. چهار سالی که برای تحصیل و نامزدی سپری می کند در آرامش روحی است اما باقی زندگی اش با مشکلات رو به رو می شود.
به نظر می رسد شخصیت داستان در تقدیری گیر می افتد که راه گریزی برای آن وجود ندارد. شما معتقد به جبر هستید؟
قبول دارم که یک سری از اتفاقات دست خودم آدم است. یعنی هر بلایی که سر هر کسی می آید به خودش بر می گردد اما به هر حال تقدیر هم تاثیر می گذارد. باور کنید برای لحظه لحظه این کتاب گریه کرده ام و بی وضو آن را ننوشته ام. یک جاهایی به برخی آیات استناد کردم که در ویرایش حذف شده است. یک مسئله دیگر این است که فکر کردم اگر دردناک بنویسم تاثیر بیشتر و ماندگار تری می گذارد چون طنز تاثیرات آنی و گذرا دارد.
پس برای این که بار تراژیک کار را بالا ببرید انبوهی از اتفاقات ناگوار را در اثر وارد کرده اید؟
ببینید ما ملتی هستیم که احساساتمان خیلی عمیق است. برای همین گفتم اگر بتوانم احساسات افراد را بیشتر تحریک کنم تاثیر عمیق تری می گذارد. اشتباهی که کردم این بود که ننوشتم این داستان بر اساس یک واقعیت شکل گرفته است.
‌به نظر من آدم حتما نباید خودش را درگیر این و آن کند که نشان دهد یک مبارز است. همین قدر که شخصیت اول رمان مطالعه می کند و مسائلش را می نویسد کفایت می کند. چون فرهنگ را نمی شود یک شبه تغییر داد باید صد سال طول بکشد تا یک مسئله ای جا بیفتد.
این که صرفا شما پی در پی مشکلاتی را مطرح کنید بدون این که راهکاری برای آن وجود داشته باشد چه تاثیری می تواند داشته باشد؟
من این داستان را بر اساس نگرش زنانه ننوشتم اما چون زن بودم بیشتر بر احساسات زنانه آگاه بودم. در این داستان همه قربانی هستند، حتی مردان قصه هم قربانی نگرش کوتاه فکرانه و فرهنگ غلط هستند. شخصیت اول داستان فکر می کند بهتر است صدایش را ضبط کند و به رادیو بدهد و مسائلش را مطرح کند اما همواره دغدغه دارد. به خاطر آبروی پدرش سکوت می کند. این موضوع را در جامعه خودمان به خوبی می شود دید. خود من الان چهار سال است که مستقل شده ام اما بدون اجازه پدرم نمی توانم هیچ کاری انجام بدهم.سنت ها دست و پای ما را بسته است. من شخصی به ماجرا نگاه نکردم و فکر می کنم در اوج ناامیدی خدا کمک می کند. این دختر هم به خاطر یک رنگی و صداقتش خدا دریچه ای پیش رویش باز می کند.
مسئله این است که دختر قصه شما به همان اعتقادات خرافی و غلط ایمان دارد. برای توجیه خود به همان باورها استناد می کند و پایش را فراتر از آن باورها نمی گذارد.
من نمی خواستم قهرمان بسازم بلکه می خواستم یکی از میان مردم باشد. همیشه یک تارعنکبوت دور ما تنیده شده است. من روی کتاب نوشته ام "برای آنها که ادعای ایمان دارند". حرف کلی کتاب هم همین است که می گوید از آنهایی که ادعای ایمان می کنند خطا سر می زند. ما ادعا می کنیم اما موقع عمل جا می زنیم. البته این دختر هم حرص و جوش زیاد می خورد ولی کاری نمی کند چون کاری از او ساخته نیست. یک جاهایی هم عمل می کند اما بیشتر به صورت اشاره و کوتاه. مثل زمانی که با پدرش جر و بحث می کند یا می خواهد مانع ازدواج دوستش با یک پیرمرد بشود. درست نیست که بگوییم یکی پشت پا به همه این اعتقادات بزند، چون نمی تواند و خانواده ایرانی به او اجازه نمی دهد. از خیلی خانم ها بپرسید چرا ازدواج کردی؟ جواب می دهد خانواده حرص و جوش می خورد و مجبور به این ازدواج ناهمگون شدم.
شما به عنوان یک نویسنده باید در اثرتان امید بدهید و شخصیت را در شرایطی قرار بدهید که بتواند رو به روی مشکلات بایستد وگرنه  چه دلیلی دارد یک شخصیت ضعیف و محافظه کار نمایش داده شود؟ در این داستان شخصیت شما به قدری ضعیف و محافظه کار است که در نهایت دست به خودکشی می زند بدون این که هیچ نشانی از قدرت در او ببینیم. حتی در پایان کار این دوست اوست که به او می گوید بلند شو و داستان زندگی ات را با نام مستعار منتشر کن.
قصد من این بود که این روش برخورد را محکوم کرده باشم.
به عقیده من اتفاقی که در اول داستان رخ می دهد یعنی شلاق خوردن زنان در میدان روستا باعث همه اتفاقا بعدی داستان نیست بلکه همه اتفاقات بعدی داستان نتیجه اش شلاق خوردن ناعادلانه زنان زحمت کش روستا در میدان ده است. روستایی که شما آفریده اید از فقر فرهنگ رنج می برد و این فقر تمام نشدنی است چرا که محافظه کاری مردمش اجازه تغییر را سلب می کند.
بله. خب این یک جور داد و ستد است. هر بلایی که سر ما می آید به خاطر خودمان است. از هر دست که بدهید از همان دست پس می گیرید.شما تعبیر خوبی ارائه کردید که این یک دور باطل است.اما بحث محافظه کاری را مطرح می کنید. باید بگویم به نظرم ما فقط ادعا می کنیم و پای عمل که می رسد جا می زنیم. ای وای پدرم نگذاشت، خانواده ام اجازه نداد، اولین گام را برداشتم اما جلوی من را گرفتند و غیره. من نمی خواستم شعار بدهم برای همین واقعیت ها را نوشتم. نویسنده فقط می تواند نشان دهد و قضاوت پای مخاطب است.
منظور من این نیست که نویسنده باید قضاوت کند ولی نویسنده باید شخصیتی بیافریند که با مشکلاتش رو در رو شود و راه باز کند وگرنه نسل ها پیش نمی رود و فرهنگ رشد نمی کند. من همانطور زندگی می کنم که پدر ومادرم زندگی می کردند. با همان اعتقادات و نتیجه اش این است که این باور ها مستحکم تر می شود و فرهنگ غلط باقی می ماند. اگر شخصیت شما محافظه کاری را پیشه می کند پس حق اعتراض هم ندارد چون نمی خواهد تاوان هیچ چیزی را پس بدهد. شخصیت شما سختی می کشد اما نه در راه تغییر بل در راه خود خوری و محافظه کاری. 
یک گام هایی بر می دارد اما باز همواره با مانع رو به رو می شود چون در شرایط روحی خیلی بدی است. نمی تواند مثلا طلاق بگیرد و مدال افتخار هم به گردن بیندازد. حتی مردم هم نمی توانند چنین اعترافی کند چون برای هر دو بازتاب های بدی وجود دارد. به نظر حتما نباید خودش را درگیر این و آن کند که نشان دهد یک مبارز است. همین قدر که مطالعه می کند و مسائلش را می نویسد کفایت می کند. چون فرهنگ را نمی شود یک شبه تغییر داد باید صد سال طول بکشد تا یک مسئله ای جا بیفتد. این دختر هم محیطش بسته است و راهنما هم ندارد. حتی فکر می کند اگر با کسی مشورت کند باز به گوش دیگران می رسد. من او را در شرایطی قرار داده ام که هیچ کاری نتواند بکند. او رو به سجاده می نشیند و از خدا می خواهد که کمکش کند و چون نیتش پاک است از خودکشی نجات پیدا می کند. 
فاطمه شفیعی
بخش ادبیات تبیان

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment