واگویه های تلخ یا بی اعتمادی به مردان جنگ!
شوهر عزیز من 
خلاصه:
سیما انتظاری زنی پخته و به میان سالی رسیده، وقتی همسرش را در یک جریان سیاسی از دست می دهد زبان به روایت خاطراتی می گشاید که گره خورده در گذشته اوست. دختری که در اوج انقلاب فرهنگی تحت تأثیر مبارزین انقلابی تلاش می کند تا جایگاهی برای خود بیابد؛ اما از آن جا که نه به رشد فکری بالا رسیده و نه ریاکار و سیاست باز است و تزلزل شخصیتی هم دارد، به خاطر سادگی از گوش دادن به آهنگ ویکتور خارا با نسرین ماجدی، صمیمی ترین دوستش صحبت می کند و همین بهانه ای می شود برای اخراجش از کتابخانه و اتمام دوستی اش با نسرین. بعدها او در یک دفتر مجله با سردبیری مردی به نام آقای آذر مشغول کار می شود. با مدرس کلاس ایدئولوژی اش که سابق بر این با نسرین در آن شرکت می کرد و مردی بود مذهبی و تمام شاگردان دخترش که فقط سه نفر بودند را سخت تحت تأثیر قرار داده بود، ازدواج می کند؛ اما درست در شب عروسی با اعتراف همین مرد حزب اللهی، درمی یابد که همسرش به اصرار مادرش تن به این ازدواج داده است و او پیش از این عاشق کس دیگری بوده و حال نیاز به پاک سازی روح دارد تا بتواند زندگی زناشویی اش را با سیما آغاز کند. این پیرایش روح پنج سال طول می کشد و سیما از همسرش کینه ای دیرینه به دل می گیرد و حتی بعد از بازگشت کورش از جنگ و ابراز پشیمانی از این همه بی توجهی حاضر نمی شود عشق او را بپذیرد و در تصورات و خیالاتش با درخت توت خانه پدری، از تنها عشقش، سهراب، که حالا همسر خواهر کوچکش، سوسن است، صحبت می کند. سهراب که در همان دوران جنگ در اثر سکتۀ قلبی فوت می کند، علاقۀ شدیدی به سرپرستی کودکان بی سرپرست داشته و برخلاف خواست سوسن، پسری به نام آرش را هم به فرزندی می پذیرد که رسمی نشده، مرگ از راه می رسد. سیما که از مرگ سهراب سخت آشفته می شود آرش را به نزد خود می آورد و سالها او را به یاد معشوقه اش نگه می دارد و حتی زمانی که دست از لجاجت برمی دارد و ظاهراً به عشق همسر تن می دهد اما یاد یار شبانه روز با اوست.
سیما بعد از آشتی با کورش به بهانۀ ادامه تحصیل کورش بعد از جانبازی، آن هم به هدف خدمت به جامعه به کانادا سفر می کند و پسرش شاهین را در آن کشور به دنیا می آورد؛ اما بعد از اتمام تحصیلات کورش وقتی به ایران باز می گردند، کورش در دانشگاه مشغول تدریس می شود اما به خاطر تحریک دانشجویان از دانشگاه اخراج شده و مدتی بعد هم ترور می شود.
نقد اثر:
وقتی نام کتاب را می بینی، وقتی فصل اول را که قرار است گره ای ایجاد کند و تو را برای بازگشایی اش تا انتها با خود همراه کند، می خوانی، در تصورت کتابی را ترسیم می کنی، پر از حس های ناب عاشقانۀ بین زن و شوهر. حس هایی که ممکن است به هرخواننده ای عشق ورزی و ارتباطات عاطفی زیبای بین زن وشوهر را بیاموزد. حتی وقتی فصل اول را به پایان می بری بی شک در انتظاری تا زنی از مرگ ناگهانی یا ترور همسرش دچار شوک بشود و مابقی فصول مدام از مردی وارسته حرف بزند که نام فامیلی اش هم وارسته است و از همه جهت باید وارسته باشد!
کمترین توقعت این است که این زن تمام خاطرات عاشقانه اش با همسر را تداعی کند و تو را شریک لحظات خوش زندگی زناشویی کند. اما همین طور که پیش می روی و فصل ها را تا پایان یک نفس بالا می کشی، آن هم با جملاتی طولانی، ریتم دار و نفس گیر، و مدام منتظری تا حسی خوشایند به دلت چنگ بزند، کم کم متوجه می شوی که رودست خورده ای.
کتابی که خریده ای تا شاید به عنوان هدیه روز پدر به همسرت هدیه بدهی، چیزی نیست جز واگویه های تلخ یا به قول نویسنده، مرور رنج های خاموش و تلخکامی های زنی به نام سیما انتظاری!
زنی که در مرور تلخکامی هایش چیزی جز بیان نفرت از کسانی که زمانی، بخشی از زندگی اش بودند اما به خاطر ایدئولوژی خاص شان زندگی سیما را زیر گام های محکم شان له کردند، ندارد.
شاید نویسنده، باید به جای نام" شوهر عزیز من" نام " شوهر نفرت انگیز من" را روی کتابش می گذاشت. شوهری که در تمام فصول کتاب اصلاً وجود ندارد و اگر هم دارد حضورش چیزی جز نفرت در دل خواننده یا سیما ایجاد نمی کند.
شاید بتوان این رمان را که البته بدون اغراق می توان در چند ساعت آن را خواند، چون به خاطر نثر و زاویه دید بیش از حد صمیمی اش ( راوی اول شخص)، والبته ایجاد حس همدردی، همذات پنداری یا هر حس فوق العاده زنانۀ دیگر، قابل تحسین است، تا انتها پیش برد.
به نظر می رسد نویسنده از نوشتن این رمان دو هدف را دنبال می کرده، هدفی سیاسی که البته در بعضی جهات ناپخته رها شده و دیگری بیان حس های مشترک زنانه که شاید دامنگیر بسیاری از زنان امروز و دیروز بوده و هست وآن کمبود عاطفه در زندگی زناشویی و گاه رنج بردن از بی توجهی همسر است.
هرچند در ظاهر به نظر می رسد سوژۀ کلهر موضوعی است پیش پا افتاده از دستۀ رمان های زنانه که جدیداً مرسوم شده و درد و رنج زنی تنها که مورد بی مهری همسر خود قرار گرفته است، اما مضمون اصلی اثر چیزی سوای این هاست.
نویسنده دو برهه از دوران سیاسی کشورمان را به تصویر می کشد. مرحله نخست که از ابتدای رمان هم آغاز می شود و آن اخراج همسر سیما از دانشگاه است و در نهایت به ترور او می انجامد که تا پایان هم مشخص نمی شود این ترور واقعاً به مرگ ختم می شود یا یکی از همان رویاپردازی های خاص سیماست که باردیگر به ذهنش یورش آورده، برای رهایی از دست همسری که هرگز دوستش نمی داشته.
در هرصورت این بخش بنا به دلائلی که شاید برای نویسنده مهم نبوده و یا نخواسته وارد این عرصه شده و موضع سیاسی خود را نسبت به دنیای سیاسی امروز بیان کند، نادیده گرفته شده است، اما بخش دیگر که مهمترین بخش آن، دوران پس از انقلاب به ویژه انقلاب فرهنگی است که کشور را دستخوش تغییراتی اساسی کرد و البته نتیجه آن این شد که عده ای بعد از سالها، موضع خلاف و عناد را در پیش بگیرند، بیشتر مورد توجه نویسنده قرار گرفته است.
کورش امانی وارسته یکی از این اشخاص است. کسی که جزء مبارزین فعال قبل از انقلاب بود و در انقلاب فرهنگی نیز نقش به سزایی داشت. جزء دانشجویان پیرو خط امام بود که البته این نقش هرگز در اثر پررنگ نشان داده نشد جز این که او مدرس کلاس های ایدئولوژی در انجمن اسلامی بود و از قضا به خواهران مومن و انقلابی هم درس می داد. عاشق سینه چاک یکی از همین شاگردانش بود و سیما یک عمر تاوان این شیفتگی را پس داد.
نویسنده در ترسیم شخصیت کورش وارسته نهایت سعی خود را به کار می بندد وتمام فصل ها وشخصیت های زائد را فقط به این بهانه به تنه داستان می چسباند تا به خواننده بفهماند:
بودند کسانی که در ابتدای انقلاب وارسته بودند، بسیار بسیار حزب الهی بودن، هشت سال هم در جنگ حضور داشتند و سهم شان را هم با جانبازی و از دست دادن یک پا دادند تا سرانجام مقابل همین رژیم بایستند و یکی از شاکیان نظام باشند.
تصویری که کلهر از یک مبارز انقلابی، یک رزمنده که بیشتر عمرش را در صحنه نبرد گذرانده و جانباز هم شده، ترسیم کرده، تصویر مردی است نفرت انگیز که در شب عروسی اش، با بی توجهی به نوعروس، او را می رنجاند و دم از عشقی دیگر می زند و عروسش را سالها به حال خود رها می کند و به جنگ پناه می برد تا به خودسازی برسد و بفهمد آیا می تواند همسرش را دوست بدارد و رابطه زناشویی اش را با او آغاز کند یا خیر!
راوی تلاش می کند خواننده را با خود همسو وهمفکر کند. آسمان و ریسمان را به هم می بافد تا به خواننده تفهیم کند، مرد جنگ چندان هم مرد نبوده است، و البته خوب هم از عهده اش برمی آید. خواننده در حس همذات پنداری با سیما شریک می شود و پا به پای او از کورش متنفر و بیزار. بیزار از هر مرد حزب اللهی مدعی ایدئولوژی و مدعی رزمنده بودن و شاید هم جانباز!
نفرت راوی از وارسته در جای جای اثر مشهود است حتی از توصیفاتی که از همان ابتدا در برگ برگ کتاب خودنمایی می کنند. هم چنان که در صفحه ۱۱ با نفرت از محسنات او صحبت می کند:
« نسرین درباره اش می گوید: " برای بروبچه های هفت تا مسجد سیر مطالعاتی گذاشته، خیلی باسواده، خیلی قابل اطمینانه، خیلی خودیه، خیلی انقلابی، خیلی مکتبیه، خیلی دائم الوضوست، خیلی حالیشه، خیلی حزب اللهیه، خیلی چشم پاکه، خیلی به لذت های دنیا بی اعتناست، خیلی مدیر ومدبره، خیلی نماز شب خوانه، خیلی خودسازی می کنه، خیلی روزه می گیره، خیلی خانواده دار واصیله و خلاصه خیلی، خیلیه.»
و محال است خواننده این جملات را بخواند و به کینۀ سیما در این کلمات به خصوص کلمۀ آخر پی نبرد.
و در توصیف او ادامه می دهد:« یک فرشتۀ جوشی و شلخته و دماغو.... که نمی کرد با آن دستمال پارچه ای که وسط کتابش گذاشته بود، بینی اش را پاک کند...»
نفرت سیما از زنان و مردان انقلابی فقط در کورش خلاصه و ختم نمی شود. او از نسرین ماجدی، کسی که باعث اخراجش از کتابخانه شده، مسبب لو رفتن دایی طاغوتی اش شده و تنها دلیل برای بله گفتنش به خواستگاری برادر وارسته بوده، نیز بیزار است.
این نفرت در توصیف حتی چادر نسرین هم نمایانگر است. در صفحۀ ۶۳ می خوانیم:
« نسرین از آن دخترهایی بود که اصلاً مواظب چادرش نیست و همیشه نصف چادرش از در تاکسی بیرون می ماند و خیابان را جارو می کند. همیشۀ خدا هم پایین چادرش مثل آبکش سوراخ است. ...آن قدر روزه گرفته که قوزی شده و ....»
سیما که در ابتدا دچار تزلزل شخصیتی است و دنبال الگویی مناسب برای خود و فعالیت های اجتماعی اش می گردد، بعدها همچون همسرش وارسته تغییر اندیشه، منش و ظاهر می دهد. چادر را کنار می گذارد و کلاً تغییر می کند و همان راهی را می رود که وارسته طی کرده است. او همانند یک زن حراف، مدام روایت می کند. هرآنچه را که در طول این سالها بر او گذشته، بدون لحظه ای درنگ به تصویر می کشد، آن هم با نوعی کلافگی و پریشانی و آشفتگی. هرچند نویسنده تلاش دارد به خواننده بباوراند که سیما کم حرف است و درونگرا، اما ترسیم شخصیت او خلاف این واقعه را به اثبات می رساند. او همواره پریشان و بی حوصله و کلافه و گاه روان پریش است و این البته با آن چه از زبان دیگران می شنویم، در تضاد است. به خصوص از زبان خود سیما!
ناگفته نماند که این حالات روحی، همه نشأت گرفته از زندگی سراسر پر رنج و تنهایی های مداوم سیما هم هست، که همسرش و دوست صمیمی اش نقش به سزایی در آن داشته اند. دو خواهرش به خانه بخت رفته اند. همه عشقی دارند و کسی وجود ندارد تا سیما حتی اندکی از بار بدبختی هایش را بردوش او بگذارد به جز آقای آذر، که او هم تا پایان اثر، جز ناسزاگویی و نفرت از کورش کاری دیگری انجام نمی دهد.
خبرگزاری فارس: فریبا کلهر رمانی درباره اسطوره‌های ایران و هند نوشت 
اما انصافاً خانم کلهر روانشناس قابلی است. چرا که به زیبایی دنیای درون یک زن را به تصویر کشیده است. سوای تفکر سیاسی حاکم براثر، او شخصیت پرداز قابلی است و این را فقط یک زن درک می کند. در توصیفات کم نمی آورد؛ هرچند گاه قلمش می لغزد و به سمت توصیفات آثار نوجوانانه نویسی پیش می رود که البته این بیشتر به خاطر سالها فعالیت در این گروه سنی بوده است.
او چنان با ظرافت و دقت درون سیما را می کاود که هر خواننده ای بدون شک گمان می کند این تجربه ای است شخصی. سیما با هزار آرزو و البته اندکی هم برای دهان کجی به نسرین ماجدی پا به خانه بخت می گذارد. وقتی از خوشبختی و بی توجهی مردش به بن بست می رسد، آرزوهای دست نیافتنی اش را در خیالات خود جست وجو می کند. غرق رویاهای خود شده و به عشق شوهر خواهرش می اندیشد. و در گمان خود، او را هم عاشق و همفکر خود می بیند، اما او با همین خیال خوش است و به تنهایی در خانه پدری زندگی را می گذراند و سال ها بعد از مرگ سهراب هم با خیال عشقش سر می کند و تا پایان اثر هرچند هنوز با همسرش زندگی می کند اما هم چنان عشق سهراب را در دل دارد و البته بعد از مرگ سهراب پی می برد که او نیز شیفته سیما بوده و این راز را با خود به گور برده است.
کلهر در تصویرسازی از تفاوت های دنیای امروز با دیروز و مقایسه این دو نسل و دو جبهه شدن نظام حکومتی و دو دستگی هم خبره است. در صفحه ۶۵ زمانی که سیما بعد از سال ها با نسرین ماجدی در راهپیمایی حمایت از فلسطینی ها مواجه می شود، می خوانیم:
«...طوری نگاهش کردم انگار او مسئول سه دهه خصومت ایران و امریکاست.
او طوری چشم توی چشمم دوخت انگار من باعث و بانی موسیقی زیرزمینی هستم. انگار تقصیر من است که متولدین شصت به بعد متمرد و زیاده طلب و بی بند و بار از آب در آمده اند.
طوری نگاهش کردم انگار او مسئول افزایش طلاق و بی کاری و تورم است.
طوری نگاهم کرد که فهمیدم مرا باعث و بانی ائتلاف محافظه کارها و لیبرال ها در دور بعدی انتخابات می داند......»
این تبادل فکر که در ذهن هر خواننده ای بدون هیچ شک و شبهه ای اختلافات فاحش آدم ها و گروه هایی را نشان می دهد که زمانی کنار هم، یک هدف را دنبال می کردند و آرمان های مشترکی داشتند اما حالا رو در روی هم قرار گرفته اند و مقصرین آن کسانی هستند مانند نسرین ماجدی که با یک تفکر غلط و تصمیم عجولانه به این اختلافات دامن زدند و می زنند. بچه حزب اللهی هایی که با قضاوت های نادرست و عجولانه شان باعث زده شدن جوانانی ناپخته مانند سیما شدند که، بیشتر نیاز به راهنمایی و تذکر صحیح داشتند تا اخراج و طرد. نسرین هایی که نمادی از زنان محجبه و انقلابی هستند که همیشه چادرشان پر از گرد و خاک و آت وآشغال است.
در طول اثر، چنان کینه توزانه از این اشخاص صحبت می شود و به تمسخر گرفته می شوند که هرکسی به راحتی به سیما حق می دهد و با او همذات پنداری می کند. مانند صفحه ۱۱۷ که راوی می گوید:
" مرا تسویه کردند تا تصفیه بشوم" که هیچ وقت هم نمی شود.
حتی جو خفقان حاکم بر آن زمان را هم به تصویر می کشد دورانی که مأموران کمیته ای بدون دلیل یا فقط با استناد به اظهارات یک شخص متظاهر، به راحتی به هرکسی برچسب خیانت یا منافقی می زدند و او را دستگیر و راهی زندان می کردند. درست مثل خواهرش سوسن.
در هرصورت فریبا کلهر، گشته و ظاهراً از بین این همه پیامبر، جرجیس را برگزیده که ما وجود و حضورشان را در بین بچه های انقلابی انکار نمی کنیم، اما این که آنها را به عنوان نمادی از تمام بچه های مذهبی معرفی کنیم و این که تمام مشکلات پیش آمده در جامعه را به گردن آن ها بیندازیم، کمی دور از انصاف است.
زمان در داستان بسیار گنگ و گم است. زمان مفهوم اصلی خودش را از دست داده است. راوی اصرار دارد تا بگوید بیست سال از انقلاب فرهنگی گذشته است، اما توصیفاتش از زمانه و آن چه رخ می دهد، گاه به سال نود هم می رسد.
رمان شوهر عزیز من، نه روایتی خطی و پیوسته دارد و نه فصول مرتبط باهم. فصل ها یکی پس از دیگری پیش می روند بدون این که گره ای از گره های کور واصلی داستان را باز کنند. نویسنده تکلیف خودش را نه با شخصیت ها مشخص می کند و نه صحنه هایی که ارتباط چندانی با شوهر سیما دارند. خواننده در تعلیق کاذبی که نویسنده در فصل نخست به وجود آورده در گیجی وگنگی باقی می ماند. و تا پایان اثر هم هرگز اتفاق عاشقانه خاصی بین او وهمسرش پیش نمی آید. هرچند نویسنده تلاش دارد تا در آخرین جمله از کتابش به خواننده بباوراند که سیما سرانجام همسرش را بخشیده و رابطه آن دو به خوبی گراییده اما این نسخه ای اجباری است که نویسنده برای خواننده اش پیچیده است تا او را مجاب کند سیما علی رغم شدت نفرتش از کورش او را بخشیده است. ومشکل ساختاری اثر هم ریشه در همین نتیجه گیری عجولانه و سهوی دارد. سیما همسرش را از دست می دهد اما به جای پی گیری چگونگی مرگ و یا علت مرگ همسر، مدام در پی یادآوری خاطرات رنج آوری است که چیزی جز دلزدگی از کورش در او و خواننده ایجاد نمی کند.
مشکل دیگر تضاد در شخصیت پردازی بعضی از شخصیت هاست. آقای آذر که همیشه دوست دارد نقش یک پدر فداکار را برای سیما بازی کند و مشوق اصلی او در طلاق گرفتن از کورش است خودش یکی از شخصیت های مشکل دار این داستان است. او در جوانی طی رابطه با زنی صاحب فرزندی می شود اما با ترک آن ها و مخفی کاری از این بابت، اعتماد خواننده را از دست می دهد. سهراب که دوست پسر خواهر سیماست و با او ازدواج هم می کند، مشخص نیست به چه دلیل سیما را به عشق وهمسرش ترجیح می دهد!
سیما زنی است متفاوت. از آن نوع زنها که بی جهت و بی دلیل از جانب دیگران طرد می شود . این تفاوت ریشه در سادگی بیش از حد او هم دارد. اما او با تمام لجاجتش در رفتار، بیشتر تسلیم وقایع وخاستگاه های دیگران است. او لجبازانه سالها با همسری که هیچ عشقی بین شان وجود ندارد زندگی می کند و تنها آرامش دهنده روحش یاد عشق مرده اش است.
مشکل دیگری هم در اثر مشهود است که بعید به نظر می رسد از دیدگاه خواننده ای مخفی مانده باشد. نکته مبهمی که گمان می کنم نویسنده هم در بیان آن تردید داشته. سیما هرگز از مرگ همسرش احساس ناخوشایندی پیدا نمی کند و متأثر نمی شود و در پی علت مرگ او هم نیست، اما قصد دارد خواننده را در چالش با این مسئلۀ مهم تا انتها پیش ببرد. در واقع او را ۳۲۰ صفحه با خود تا انتها می کشاند تا چی را اثبات کند! این که وارسته مظلومانه هدف ترور عده ای ناشناس قرار گرفته چون از مواضعش برگشته و دانشجویان را تحریک می کرده؟ این که سیما زن فداکاری ست و با این که می داند شوهرش شاید هنوزهم عاشق دیگری باشد و پنج سال از جوانی او را به خاطر چنین عشق بیهوده ای به هدر داده است، اما هنوز به او وفادار مانده است؟ این که تمام زنان چادری قوزی و شلخته و راپورتچی و زیرآب زن هستند و حتی رسم رفاقت را به جا نمی آورند و از زندگی فقط تذکر دادن را آموخته اند و به کسی جز اهداف پوچشان اهمیت نمی دهند؟ به این که مردان بد روزگار کسانی اند که تنها گناهشان این بوده که نتوانستند با دلشان کنار بیایند و به اصرار مادر تن به ازدواج تحمیلی دادند و از قضا از دانشجویان پیرو خط امام هستند، در انقلاب و جنگ هم حضور پر رنگی داشتند و حالا مشخص هم نیست دقیقاً چه آرمان هایی را پی گرفته اند؟ به این که مرد واقعی، سردبیر مجله ای بی طرف است که خودش فقط به نیت بچه دار شدن، زنی را صیغه کرده و بعد هم او را رها کرده و عاشق دختر آرایشگری شده که چیزی جز باجگیری از مردها و فرصت طلبی و زیاده خواهی بلد نیست، اما مدام از کورش ونامردی اش شکوه می کند؟ و هزاران پرسش از این دست که خواننده پاسخ بیشترش را تا انتها گرفته، جز نکته اصلی و آن ترور کورش!
گویا تمام شخصیت های ریز و درشت داستان و بیان لحظات تلخ وشیرین زندگی شان برای راوی ارزشمند است جز حرف زدن از این نکتۀ مهم که می توان آن را تنها گره داستان نیز تلقی کرد. گره ای که ناگشوده رها می شود. شاید هم هدف از برملا نکردن این راز بحثی است سیاسی که خواننده باید خود آن را پی گیری کند.
سیما فقط در یک مسئله با همسرش همفکر است و با او همدردی می کند وآن اخراج از دانشگاه است و این را به صراحت در صفحه ۱۵۷ به زبان می آورد چون اخراج او بی شباهت به اخراج خودش از کتابخانه نیست. در واقع با این تشبیه تلاش می کند به خواننده بفهماند شوهر نه چندان عزیزش نیز به بهانه ای ناچیز و بسیار مضحک از جامعه ای طرد شده است که زمانی برای آن سینه چاک کرده بود.
وفصل آخر که همچون وصله ای ناجور به تنۀ اثر چسبیده است. درست مثل گناهکاری که بعد از انجام تمام گناهان، آب طهارت بر تن می ریزد و گمان می کند بخشوده خواهد شد.
راوی یا نویسنده در صحنه آخر با ناشیانه گری عشق سیما به همسرش را به تصویر می کشد، در حالی که او هنوز در تب وتاب سهراب کاشفی له له می زند و متأثر است که چرا او زودتر از کورش ترکش کرده است.
* منیژه جانقلی

* این نقد در مجله «اقلیم نقد» منتشر شده است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment