این رمان مرا یاد داستان های ر-اعتمادی انداخت
http://khabaronline.ir/Images/News/Smal_Pic/1-8-1391/IMAGE634864975641676182.jpg  nadiasun: در نوجوانی و جوانی آرزوهای دور و درازی در سر می پرورانیم،خواسته های دلفریبی که در خیال خود با آنها زندگی می کنیم. آرزو را با تلاش و پشتکار به خود نزدیک می بینیم. در گذر عمر به کسانی برخورد کرده و آشنا می شویم که آنها را شبیه و نزدیک به آرزوهای خود می پنداریم و آنها هم جزیی از خیال ما می شوند.مسیر زندگی به دلخواه ما پیش نمی رود گاهی سرنوشت و نصیب و قسمت  از اراده ما قوی تر است.بعد از تمام شدن پرواز خیال فرود است که روی زمین ما را با واقعیت روبرو می کند. اما یک چیز مسلم است می توانیم تا پایان عمر با خیال خود در قلب مان زندگی کنیم و همیشه کورسویی از امید را در گوشه ای از آن ببینیم. شاید روزی...

در ابتدای رمان با سطح خانوادگی و اختلاف طبقاتی شیرن با دوستانش و ارزوهای او اشنا می شویم و چون این مقطع از داستان قبل از انقلاب می گذرد فضا و نوع روایت مرا یاد داستان های ر-اعتمادی انداخت. نوع دوستی پسرها و دخترها و روابط بین انها. همه پسرها در این نوع داستان ها قد بلند،خوش تیپ ، چشم ابرو مشکی و خوش برخورد و پول دارهستند. دخترها خوش اندام باریک،موطلایی و یا مو مشکی خوشگل با ماشین مدل بالا.البته چون داستان بر گرفته از یک داستان واقعی ست ایرادی به ان نیست. بیشتر فضای داستان  با روایتی ساده و سرراست به پرداخت و شکل گیری دوستی و شکل گیری عشق شیرین و رضا و ازدواج اجباری و سختی های این نوع ازدواج و دوری شیرین از عشق به علت مفقود شدن رضا می پردازد.در جایی که بعضی از جوانان در فضایی سیاسی به مبارزه با استبداد برخواسته و به آزادی خواهی می اندیشند او در فکر رهایی و خلاصی ازازدواج اجباری ومبارزه با التهابات درونی عشق به سر می برد. مبارزه با رژیم و در گیری با ساواک علت ناپدید شدن رضا است. شیرین برای پیدا شدن او در زیارت اما رضا (ع) با نذر گذشت ازعشق خود فداکاری بزرگی انجام می دهد که زنده بودن رضا پاداشی ست به قیمت سی سال دوری از عشق و تحمل درد و سختی های هجران. در پایان داستان ما دلخوشیم که این دو به هم می رسند.
درست است داستان در ساختاری ساده و بدون هیچگونه پیچیدگی فرمی بیان می شود اما کشش داستان برای رسیدن به سرانجام آن زیاد است.
فبل از اینکه رمان را تهیه کنم تو ذهنم فکر می کردم بیشتر داستان مربوط به بعد از هجران است. توقع ام این بود که فضای دوری و انتظار عشق و التهابات آن بیشتر بسط داده شود اما بر عکس شد وبیشتر از دو سوم کتاب به قبل جدایی این دو از هم پرداخت. در واقع پایان باز و خوش آن برآورده نشدن انتظارم را تا حدودی جبران کرد.

رمان تركش تقدير - ش شايسيته
رمان: ترکش تقدیر
نویسنده: ش شایسته
ناشر: آموت  چاپ اول پاییز 1391   344 صفحه
برباد رفته را شما خوندید؟ " ص5" *1
آرزوهایم را نوشتم و به دیوار چسباندم تا هر روز با دیدنشان باورم را تقویت کنم و به روزی بیندیشم که به آنها می رسم. " ص8 "
به تقدیر و سرنوشت عقیده دارید؟ " ص10 " *2
آنجا اتاق من بود. اتاقی با پنجره های کشویی که به آن اورسی می گویند. " ص11 "
عاقبت احساس بر عقل پیروز شد. " ص12 "
در آن هوای لطیف بهاری قلبم از گرمایی ناشناخته به شدت می تپید. " ص12 "
روزهای بهاری با نسیم ملایم و عطر مست کننده گل ها از پی هم می گذشت. " ص16 "
همین که احساس می کردم کسی هست که برایش مهم هستم‚مرا شاد می کرد. " ص18 "
روی دیوار این جمله گوته بیشتر از گذشته نظرم را جلب کرد:" زندگی را هرطور نگاه کنی زیباست." " ص21 "
چشمانی قهوه ای داشت و قدی بلند با شانه های پهن و موهای خرمایی در لباسی رسمی. " ص37 "
ستاره ها به مهمانی عشق خوانده شده بودند و در آسمان شب پایکوبی می کردند. جهان زیبا بود. زیبا. این لحظه از زندگی ام جاودانه شد و هولناکترین تقدیر و زیباترین رویاها هم هیچ گاه نتوانستند بالاتر از آن روز و شب را برایم بیافرینند. همه زندگی ام در برابر بازگشت آن روز و چشیدن دوباره آن لذت اندک بوده است. " ص49 "
هر لحظه اش ارزش سالی را داشت. " ص51 "
روی زمین بند نبودم و در پوست خود نمی گنجیدم. " ص52 "
آرزوها و امید به آینده را در کنار او می دیدم. هفته ای یکی دو بار می دیدمش. هرچند کوتاه بود انرژی و شادی کافی به من می داد. " ص69 "
بعضی از آدم ها ممکنه از اسب بیفتند‚از اصل نمی افتند. " ص70 "
بیشتر آدم ها با هم تفاهم ندارند اما هر کس به خاطر انگیزه ها و ایده آل هایش،با پیدا کردن یک وجه مشترک،با دیگری زندگی می کند. گاهی هم عاشق هم می شوند. " ص83 "
اجازه نده حقیقت زندگی رو در رویاهات نادیده بگیری. " ص84 "
ادم های عاقل همیشه از موقعیت های زندگی خوب استفاده می کنند. " ص84 "
زندگی بدون عشق و علاقه نمی تواند دوامی داشته باشد؟! " ص84 "
داره باورم می شه که تقدیر درسته. " ص111 "
عشقی که فرصت پر وبال درآوردن نیافت،طعمه سرنوشت شد. "ص111 "
گفتن و نوشتن هیچ وقت نمی تواند به درستی احساسات آدم ها را بیان کند، " ص115 "
واقعیت های تلخ و شیرین زندگی برای همه وجود دارد. " ص116 "
فقط می توانستم شکایتم را پیش خدا ببرم. " ص127 "
زندگی کردن بی انگیزه با مردن چندان فرقی نداشت. " ص149 "
من از زندگی چه می خواستم و در آن لحظه چه چیز می توانست شادی و رضایت مرا جلب کند؟ " ص149 "
از این همه لطف خداوند سپاسگزاری کردم. " ص176 "
یک هنرمند می تواند قلب ملت ها را شاد کند و دردهای اجتماع را به زبان طنز و انتقاد آشکار کند،هنرمند می تواند باعث رشد فرهنگ اجتماع بشود. " ص183 "
همیشه عاشق بهار بودم " ص189 "
برای مهمانی شهره بلوز و دامن بنفش پوشیدم. " ص191 "
هر کسی یه هدفی در زندگی داره و مسئولیتش به عهده خودشه. " ص197 "
اونچه من از آزادی می فهمم اینه که هیچ کس به خاطر عقایدش در زندان نباشه، " ص198 "
مثل پیر زن هایی که روزهای پیری را کنار در خانه شان بست می نشستند. ساعتی کنار در خانه می نشستم " ص243 "
روزها با ترانه های " حمید" اما با خیال رضا در اتاقی تاریک خودم را زندانی می کردم. " ص244 "
رو به کوچه امیدها و دلتنگی هایم قدم بر می داشتم. " ص248 "
انها رفتند به این امید که زندگی سعادتمندانه ای را برای دیگران به ارمغان بیاورند،زندگی به دور از استبداد و... " ص256 "
تو همیشه با منی و آرزوی رسیدن به تو همیشه تا ابد ، در من فریاد می زند.اگر فاصله ها کهکشانی هم باشد فرقی نمی کند. من به یاد تو زنده ام و با یاد تو بار زندگی را به دوش می کشم. " ص269 "
یک جور خوشبینی ساده دلانه ای که بعضی وقت ها که تحملم تمام می شد در من رشد می کرد که شاید معجزه ای اتفاق بیفتد و همه چیز مثل قصه ها با شادی وصال ما تمام شود. " ص278 "
هر چیزی پایانی داشت جز تیک تاک ساعت و بی قرای من " ص279 "
تصویری که حسین از انقلاب و آینده کشیده بود،کشوری قدرتمند و مردمی مرفه و برابری همه در برابر قانون بود،بی هیچ زندان و زندانی! " ص282 "
اگر عاشقی گناه باشد قطعا من گناهکارم، " ص314 "
راستی چه کسی می توانست مرا درک کند؟ " ص323 "
سر از پا نمی شناختم، سن و سالم را فراموش کرده بودم. " ص324 "
کسی نبودم که آرزوهایش را برای همیشه به خاک سپرده باشد. " ص327 "
زندگی در چهاردیواری خانه را به نیروی عشق تحمل کردم تا بتوانم دوام بیاورم " ص328 "
عشق یادآوری کرد که زندگی می تواند چندان بی معنا نباشد. " ص328 "
جلوی آینه نشستم ،به صورتم خیره شدم.چقدر شکسته شده بودم.بیچاره خودم! اما احساسم هنوز جوان بود، " ص330 "
در انتظار دیدارش ثانیه شماری می کردم. " ص330 "
وقت زن ها استقلال مالی داشته باشن/ دیگه خودشون رو حقیر و ناتوان حس نمی کنن. فقط به شرط این که ظرفیتش رو داشته باشن/ " ص335 " *3
خدایا ! یعنی این عشق چیه که پیر را جوان می کند" ص336 "
نمی شنیدم چه می گفت/ اصلا نمی شنیدم/ " ص337 "
زمان سپری شده بود و باز پس گرفتش شدنی نبود. " ص338 "
حالا فکر می کنی به هدف های انقلاب رسیدید؟ " ص339-340 "
×××
پ ن *1: من که خوندم و نمی دوم چرا همیشه فکر می کنم یک زن خوش اخلاق و مهربون باید مثل ملانی باشه
پ ن *2: من که به سرنوشت و تقدیر عقیده دارم چون ترکش هاش به منم خورده. فقط می گم اگر قراره آدم ترکش بخوره کاش زخمی نشه بلکه یکدفعه کارش تموم بشه تا کمتر ضجر بكشه
 پ ن *3: بله به شرطی که ظرفیتش رو داشته باشن.
پ ن: انشالله که ترکش تقدیر به هیچکس اصابت نکند و فقط سرنوشت اورا گل باران کند.
پ ن: راستی این هفته، هفته کتاب و کتاب خوانی هست.خواستم یک کتاب بیشتر بخونم اما روحیه ام خراب شده فعلا حسش نیست.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment