گفت‌وگوي «جنيفر ايگان» با «تيا آب رِت»
http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1391/05/13/100818962999.jpg 
روزنامه تهران‌امروز (ترجمه‌ی فرشید عطایی): جنيفر ايگان نويسنده 49 ساله و معتبر آمريكايي در سال 2011 با رمان «ديداري از دار و دسته تبهكار ها» برنده جايزه معتبر پوليتزر شد (جايزه اي كه امسال هيچ نويسنده اي شايسته دريافت آن تشخيص داده نشد!) و همچنين يك جايزه معتبر ديگر يعني «حلقه منتقدان ملي كتاب» را از آن خود كرد. او نويسنده كتاب‌هايي چون «برج قلعه»، «به من نگاه كن»، «سيرك نامرئي» و مجموعه داستان كوتاه به نام «شهر زمردي» است. داستان‌هاي او در مجلاتي نظير نيويوركر، هارپرز، جي. كييو، زوتروپ: همه داستان»،پلاشرز منتشر شده و نوشته‌هاي غير‌داستاني‌اش اغلب در مجله نيويورك تايمز منتشر مي‌شود. او به همراه شوهر و پسران خود در بروكلين زندگي مي‌كند. تيا آب رِت با نام خانوادگي اصلي «باژراك تارِويچ»، نويسنده 27 ساله اهل يوگسلاوي سابق (صربستان كنوني) است كه با اولين رمان خود، «همسر ببر» توانست جايزه «اورنج» را به دست بياورد. وقتي در سال 1992 در يوگسلاوي سابق جنگ به راه افتاد، آب رت به همراه مادر و پدربزرگ و مادربزرگ (مادري)اش، ابتدا به قبرس و پس از آن به قاهره و مصر و سرآخر به آمريكا رفتند. پدربزرگ و مادربزرگ آب رت كه دوري از وطن را نمي توانستند تحمل كنند، در سال 1997 براي زندگي به بلگراد برگشتند، ولي او و مادرش در آمريكا ماندگار شدند. پدربزرگ آب رت در سال 2006 از دنيا رفت. پدربزرگش در بستر مرگ از او خواست كه با نام خانوادگي خودش؛ يعني، آب رت، نويسندگي كند. آب رت در سال 2009 از دانشگاه «كورنِل» در رشته نويسندگي خلاق فارغ التحصيل شد و در حال حاضر در نيويورك زندگي مي كند. نوشته هاي داستاني و غير داستاني اين نويسنده بااستعداد در بسياري از مجلات و روزنامه هاي معتبر آمريكايي منتشر شده است. گفتني است نشر آموت رمان «همسر ببر» تيا آب رت را با ترجمه علي قانع در 368 صفحه و به قيمت يازده هزار تومان منتشر كرده است. گفت‌وگوي جنيفر ايگان و تيا آب‌رت كه هر دو از نويسندگان صاحب نام هستند، خواندني خواهد بود.

http://img2.timeinc.net/ew/dynamic/imgs/110303/Tea-Obreht_320.jpg 
يكي از نكات جالب در مورد كتاب همسر ببر براي من «خويشتن‌داريِ» موجود دركتاب بود؛ يعني ميل به ناگفته گذاشتن چيز‌ها، كه من به عنوان كسي كه بيست و چند سال است نويسنده‌ام، خاطرم نيست چنين خويشتن‌داري‌اي در كارم داشته باشم. به نظرم در آن سال ها مشكل بزرگ من اين بود كه نگران بودم خواننده حرف مرا نفهمد و اينكه كسي متوجه نشود من در نوشته هايم چه دارم مي گويم؛ به همين دليل، تمايلم به اين بود كه همه نكات و مضمون ها را به طور واضح و قابل فهم بيان كنم. اين خويشتن داري شما و اعتماد به نفسي كه در خود داريد، برايم جالب است.
خب، خيلي ممنونم. خب اين خويشتن داري چيزي بود كه قطعا با آن درگيري زيادي داشتم، بيشتر هم به دليل اينكه از اغراق و زياده گويي مي ترسيدم. من به عنوان خواننده دوست دارم ارتباط خيلي فعالانه‌اي با كتابي كه دارم مي‌خوانم، برقرار كنم. دوست ندارم همه چيز لزوما برايم بيش از حد توضيح داده شود يا صد در صد ملموس و عيني باشد. دوست دارم خودم آزادانه به سؤالات جواب بدهم. البته اتفاقي كه نهايتا در روند نوشتن اين كتاب رخ داد، موارد زيادي از اشتباهات آغازين بود.
وقتي از «اشتباهات آغازين» حرف مي زنيد، خيلي برايم كنجكاوي‌برانگيز است، چون ظاهرا در اغلب موارد، يك كتاب «راه در رو» دارد كه نويسنده بايد آن را پيدا كند، ولي پيدا كردن اين راه در رو هميشه در مراحل آغازينِ كار اتفاق نمي افتد. مي‌توانيد در مورد اينكه اشتباه آغازين تان چه بوده و اينكه چگونه آغاز صحيح را براي كتاب تان پيدا كرديد، مثال بزنيد؟
حقيقتش در اين زمينه يك مثال خيلي ملموس دارم. مي دانستم كه بين «ناتاليا» و پدربزرگش بايد يك ارتباط قوي وجود داشته باشد تا اين ارتباط قوي مثل يك راه در رو كه نقطه آخرِ آن، قسمت هاي مربوط به «مرد ناميرا» باشد، عمل كند. رابطه بين اين دو شخصيت مي‌بايست پيامدش اين مي بود كه پدربزرگ به ناتاليا اعتماد كند و داستان محرمانه مردِ ناميرا را براي او تعريف كند. در يكي از اولين فصول كتاب كه من نوشتم، اين دو نفر پشت ميز نشسته اند و دارند ناهار مي‌خورند و پدربزرگ ناتاليا ناگهان شروع مي كند به تعريف كردن داستان مرد ناميرا براي او. اين قضيه مرا بي نهايت دلسرد كرد، چون من با آن اولين فصلي از كتاب كه درباره مرد ناميرا نوشته بودم، خيلي ارتباط برقرار كرده بودم، ولي آن شيوه اي كه در كتاب به داستان مرد ناميرا رسيده بودم، برايم راضي كننده نبود.
چون هيچ مناسبتي براي آن وجود نداشت؟ قضيه فقط در همين حد بود: «بگذار يك داستان درباره مرد ناميرا برايت تعريف كنم»؟
بله، دقيقا همينطور است. خودجوش و بي دليل بود، در حالي كه قرار بود يك قصه بسيار شخصي باشد. من براي آنكه آن دو را به آنجاي كار برسانم، چندين راه را امتحان كردم، ولي هيچ كدام مؤثر واقع نشد. آن موقع، بي اختيار به باغ وحش «سيراكي يوز» مي رفتم و مثل ديوانه ها مي نشستم و سعي مي كردم فضاي آنجا را جذب كنم تا از اين طريق بتوانم موقع نوشتن كتاب در حال و هواي مناسب كتاب قرار داشته باشم.
ولي مثل يكي از شخصيت هاي توي رمان لباس زرافه بر تن نكرديد، درست است؟
نه، به نظرم اين كار باعث مي شد پيش مسؤلان باغ وحش تابلو بشوم! آن وقت ديگر مي بايست مي رفتم باقي كتاب را در يك اتاق بالشتك‌دار مي نوشتم! ولي اين باغ وحش يك فيل دست آموز داشت. مسؤلان باغ وحش يكي از فيل هاي ماده و پير شان را بالاي فنس آورده بودند تا بچه ها بتوانند آن را نوازش كنند. در آن لحظه حس كردم كشف خيلي بزرگي كرده ام؛ سوار ماشينم شدم و به خانه رفتم و آن صحنه را نوشتم كه در آن پدربزرگ و ناتاليا دارند با فيل در خيابان راه مي روند، و پدربزرگ در آنجا تصميم مي گيرد داستان مرد ناميرا را براي ناتاليا تعريف كند. من وقتي براي نوشتن آن فصل از كتاب چندين بار آغازهاي نامناسب نوشتم، هرگز فكر نمي كردم چنين چيزي همان «آن»ي باشد كه من نياز داشتم. به نظر من بايد براي مدتي نوشتن را متوقف كنيد و راه هاي درروِ زيادي را امتحان كنيد، و در اين ضمن اميدوار باشيد راه‌دررويي كه پيدا مي كنيد، جلويش ديوار نباشد!
حيوانات در رمان شما نقش خيلي مهمي بازي مي كنند: ببر، سگ، سونيا فيله، «داريشا» كه نصفش انسان است و نصف ديگرش خرس. شما درباره حيوانات آنقدر تأثر انگيز مي نويسيد كه من هر بار شما درباره ببر از ديد ببر مي نوشتيد، نزديك بود گريه ام بگيرد. آيا شما در زندگي تان رابطه قوي اي با حيوانات داريد؟ چرا حيوانات در اين داستان حضور شان تا اين حدِ زياد پررنگ است؟
من ديوانه تمام عيار مجله «نشنال جئوگرافيك» هستم. تمام برنامه هاي ويژه شبكه تلويزيوني نشنال جئوگرافيك را تماشا مي كنم. همچنان كه سنم بالا تر رفته، به نظرم اطلاعاتم در مورد رابطه بين حيوانات و انسان ها (هم از نظر فرهنگي و هم زيست شناختي) بيشتر شده است. نوشتن از ديد ببر، بامزه بود، و از نظر عاطفي هم سودمند بود، ولي به نظر من حيوانات تقريبا مثل علامت هايي هستند كه شخصيت‌هاي داستان بايد به دور آنها حركت كنند. فكر نمي‌كنم اين كار را خودآگاهانه انجام داده باشم؛ همينطور خود به خودي رخ داد. ديدن يك حيوان در خارج از مكان خودش نكته آزار دهنده اي دارد: آدم وقتي حيواني را مخصوصا يك حيوان پرابهت را خارج از مكان خود مي بيند، دچار بيم مي شود و اين حس، يك حس جهاني است.
همچنين به نظر مي رسد كه حيوانات در اين رمان يك جور هايي مظهر رابطه دردناك بين انسان ها و پيرامون شان هستند: براي مثال، وقتي جنگ آغاز مي شود، ببر در باغ وحش پا هاي خود را گاز مي‌گيرد، يا ساير حيوانات باغ وحش، مثل انسان ها آواره مي‌شوند. من احساس مي‌كردم يك جور عاطفه شديد در اين صحنه‌ها وجود داشت كه هم آوردن سر و ته آن در شخصيت‌هاي انسان، بدون استفاده از عنصر ملودرام، خيلي سخت تر بود. آيا وقتي بخشي از درد و رنج داستان را در وجود حيوانات قرار داديد، اين كار را آگاهانه انجام داديد؟
فكر نمي‌كنم اين كار آگاهانه بوده باشد، ولي خيلي خوشحالم اگر اينطور به نظر رسيده باشد. وقتي درباره جنگ مي نوشتم، خيلي نگران ملودرام شدنِ داستان بودم، بنابراين شايد قسمت هاي مربوط به حيوانات كه سر و كار شان به جنگ افتاده بود، آنچنان طبيعي بود كه قسمت هاي ديگر كه براي طبيعي جلوه كردن شان تلاش كرده بودم، به اندازه ‌ آن قسمت‌ها طبيعي نبود. همچنين به نظر من شخصيت‌هاي انساني معمولا تمايل دارند كه يكسري احساسات خاص را با استدلالات عقلي توجيه كنند يا واكنش به زخم روح، يا شادي را در خود سركوب كنند. ولي در واكنش حيوانات يك جور صداقت زيست‌شناختي واقعي وجود دارد.
يكي از رابطه هاي مركزي و قوي رمان، بين ناتاليا و پدربزرگش است: اين رابطه از آن نوع رابطه‌هايي نيست كه ما معمولا به عنوان رابطه اصلي توي يك رمان مي بينيم. مي‌توانيد كمي درباره اين رابطه بين پدربزرگ و نوه، و همچنين درباره احساسات خود تان در مورد آن در زندگي‌تان، و اينكه چگونه اين رابطه به رابطه مركزي توي اين رمان تبديل شد، صحبت كنيد؟
من در كنار پدربزرگ و مادربزرگ مادري ام بزرگ شدم و اساسا آنها مرا بزرگ كردند. آدم در بچگي، در برابر اين فكر كه پدر و مادر خودش براي خود، زندگي اي و گذشته اي داشته اند، مقاومت مي كند. اگر چيزي كه الان مي‌خواهم بگويم اشتباه باشد، حاضرم سرم را بدهم، ولي اين موضوع در رمان شما، «ديداري از دار و دسته تبهكار‌ها»، مشهود است: حسي از رابطه والد-فرزند كه در كتاب تان بسيار پررنگ است و فرزنداني كه نمي‌خواهند زير سايه والدين خود زندگي كنند. آدم در سال‌هايي كه دارد رشد مي‌كند و بزرگ مي‌شود، زندگي والدينش برايش چندان جالب نيست، ولي زندگي پدربزرگ و مادربزرگش برايش جالب است. به دليل آن زمان بسيار طولاني اي كه بين جواني آنها و جواني خودت گذشته و اين واقعيت كه آنها عمري را پشت سر گذاشته‌اند، در حالي كه از عمر تو چيز زيادي نگذشته واقعا نمي‌تواني هويت آنها را به عنوان افرادي كه پيش از تو به وجود آمده‌اند، انكار كني ولي اين انكار را احتمالا در مورد والدين خودت مي تواني انجام بدهي. اين واقعيت هم وجود دارد كه زندگي در زمان پدربزرگ و مادربزرگت با زمان تو خيلي تفاوت داشته.
آيا شما با پدربزرگ و مادربزرگ تان در مورد دوران بچگي شان صحبت كرديد؟
بله. دوران كودكي و نوجواني پدربزرگ من در فقر شديد گذشت؛ در بچگي در معدن، سنگ جا به جا مي كرد. او اساسا يك چهارپا بود براي حمل چيز‌هاي سنگين. او خودش سرپرست خودش بود و پس از پشت سر گذاشتن سال هاي كودكي و نوجواني به مديريت برنامه‌هاي پرواز در يوگسلاوي سابق رسيد. خيلي زياد سفر رفته بود، و از تمام كشور‌هايي هم كه رفته بود داستان هاي شگفت انگيزي تعريف مي‌كرد كه البته احتمالا به بيشتر آن داستان ها شاخ و برگ مي داد. به نظر من اين هم اتفاقي است: تا آن زمان كه آنقدر بزرگ بشوي كه به حرف هاي ديگران گوش فرا بدهي، پدربزرگ ها و مادربزرگ ها با حسرت از جواني‌شان ياد مي‌كنند و اين موضوع براي نوه‌هاي آنها بي نهايت جذاب است.
به نظر من اين نكته جالبي است؛ يك جور اتصال دم چلچله اي كامل و بي نقص در اين قضيه وجود دارد: يك آدم مسن تر كه آرزو دارد گذشته را بار ديگر ببيند و يك آدم جوان تر كه دوست دارد در مورد گذشته اي كه در آن نبوده، اطلاعات به دست بياورد. آيا وقتي با آنها در مورد گذشته ها صحبت مي كرديد، حس مي كرديد كه دنياي آنها در آن دوران يك جور زيبايي و انسجام داشته كه الان نابود شده و ديگر خبري از آن نيست؟
بله، به گمانم همينطور بوده. آنها مي گفتند يكسري چيز ها در دوران جواني آنها بهتر بوده. مثلا، در دوران جواني آنها، مردم يوگسلاوي (سابق) خود شان را در آينده آن كشور سهيم مي دانستند. ازدواج آنها تا زمان فروپاشي يوگسلاوي، چيز عجيب و غير‌عادي‌اي بود، چون پدربزرگم كاتوليك بود و مادربزرگم مسلمان. در طول جنگ، اين موضوع عاملِ از هم پاشي خانواده ها بود؛ مردم بعضي وقت ها مجبور بودند از يك طرف جانبداري كنند. اين واقعيت دوراني بود كه باعث نابوديِ پدربزرگ و مادربزرگم شد.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment