شهری که محو شد

داریوش دماوندی: دو هفته پیش پریباد را تمام کردم. نمی دانم چرا سنگین شده بود و بیش از زمان معمول وقت برد، ولی در پایان از خواندنش راضی بودم. 
پریباد در تمام مدتی که می خواندمش من را یاد رمان های آمریکای لاتین، یاد آلنده و مارکز می انداخت. پریباد بسیار من را یاد داستان های اوالونا ایزابل آلنده اندخت. 
«خان مباشر فانوس بر زمین گذاشت و کمک کرد تا جسد را برگردانند. قیچی از دست میرزا برزو افتاد. حیرت زده گفت- جل الخالق... این دیگر چیست که می بینم؟

صفا و میرزا فرجاد به تماشا آمدند. در نور لرزان و گریزان فانوس ها، بر کتف طوس، دو بال دیده می شد. میرزا برزو با لبه قیچی، بال های خیس خون آلود را جا به  جا کرد. بال هایی بودند بزرگتر از بال کبوتر و کوچکتر از بال عقاب.»
 در پریباد از این دست صحنه های غریب زیاد می خوانید و به نیمه کتاب نرسیده با آن ها اجین شده و از رویداد چنین حوادثی تعجب نکرده و آن را گوشه ای از زندگی می دانید و این مزیت کتاب است که توانسته شما را به این باور برساند. 
ولی به زعم من رمان 541 صفحه ای پریباد به مجموعه داستان طعنه می زند. مجموعه داستانی با آدم های مشترک و حوزه جغرافیایی مشترک. برخی از فصل ها داستانی تمام و کمال دارند. اگر تنها آن فصل را باز کنید، بخوانید  و ببندید، چیز زیادی از دست نمی دهید و یک داستان کوتاه مجزا خوانده اید. شاید همین خاصیت بود که در طول رمان من را یاد داستان های اوالونا می انداخت.
ولی بدون هیچ نگاه تکنیکی و فنی که از سواد من به دور است، باید بگویم از خواندن پریبادِ محمد علی علومی لذت بردم و در پایان حسرت وقت رفته را نخوردم. هرچند به نظر من می توانست  این رمان کوتاه تر از آن چه هست باشد و ضرب آهنگ تندتری داشته باشد.
پریباد
زمستان 1390
541 صفحه
12000 تومان

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment