هنوز هم روباه‌ها ناقلاتر از خروس‌ها هستند
فرهیختگان: فریبا کلهر جدا از آثار معروف و شناخته‌شده خود در حوزه کودک و نوجوان مثل «امروز چلچه من»، «هوشمندان سیاره اوراک»، «سالومه و خرگوش»، «دختر آیینه‌پوش»، «ابروهای جادویی کیوکیو»، «مرد سبز شش‌هزارساله» و... طی دو سال گذشته، سه رمان هم در حوزه بزرگسال منتشر کرد که به گفته منتقدان و اهالی ادب و هنر، از موفق‌ترین رمان‌های بعد از انقلاب بوده‌اند؛ پایان یک مرد – شروع یک زن – شوهر عزیز من.
حالا فریبا کلهر با «قصه‌های یک‌دقیقه‌ای»‌ آمده است. خودش در مقدمه کتاب نوشته: «قصه‌های یک‌دقیقه‌ای حاصل سفرم به ژاپن است. حاصل  حرف ناشری ژاپنی که قصه‌هایم را خواند و گفت: اینها خیلی طولانی‌اند. قصه‌های کوتاه‌تر می‌خواهم.» کلهر، نوشتن قصه‌های یک‌دقیقه‌ای را از حدود سال ۷۸ شروع کرده و خودش می‌گوید: «هدفم این بود که علاوه‌بر کوتاه‌نویسی، مخاطبم عام باشد و تمام افراد خانواده از خواندن‌شان لذت ببرند.» عنوان خلاقانه قصه‌ها یکی از مولفه‌های مهم این مجموعه است که یادآور، قصه‌ها و حکایت‌های کهن فارسی است. جدای از این نکته، قصه‌های کوتاه این کتاب، به لحاظ ساختار تنه به حکایت‌ها و قصه‌های قدیمی می‌زند که با نثری امروزی نوشته شده‌اند. کتاب «قصه‌های یک‌دقیقه‌ای» نوشته فریبا کلهر در ۲۰۰ صفحه و به قیمت ۹ هزار تومان توسط «نشر آموت» منتشر شده است. داستان «هنوز هم روباه‌ها ناقلاتر از خروس‌ها هستند» را از این مجموعه در ادامه می خوانید.
هنوز هم روباه‌ها ناقلاتر از خروس‌ها هستند
خروس با دیدن روباه روی دیوار پرید از او پرسید: «کجا می‌روی عمو روباه؟»
روباه جواب داد: « پیش پسرعمویت می‌روم!»
خروس که هرگز پسرعمو نداشت، گفت: «سلام مرا به او برسان و بگو پدر من یک کیسه گندم طلب داشت و حالا که آنها زنده نیستند، پسر باید طلب پدرم را پرداخت کند.»
روباه قبول کرد که پیغام را برساند.
بعد از مدتی روباه برگشت و خروس سراغ کیسه گندم را از او گرفت. روباه گفت: «پسرعمویت گفت پدرم به جای یک کیسه، یک کیسه و نیم گندم به پدرت داد تا جلو آبروریزی او را که هر جا می‌نشست از طلبش حرف می‌زد، بگیرد.»
خروس گفت: «که این‌طور! برو به پسرعمویم بگو که پدرم در برابر آن نیم‌کیسه گندم، پنج تا مرغ برای پدرت فرستاد.»
روباه رفت و بعد از مدتی برگشت و به خروس گفت: «پسرعمویت گفت پدرم پنج مرغ مریض و مردنی پدرت را پس فرستاد؛ یک کیسه ارزن هم برای پدرت فرستاد و گفت خودت مرغ‌ها را چاق و پروار کن و برایم بفرست!»
خروس از خشم و ناراحتی جیغی کشید و گفت: «چه کسی این حرف‌ها را باور می‌کند؟ عموی من آنقدر فقیر بود که حتی نمی‌توانست قوقولی قوقو کند.»
روباه گفت: «دعواهای خانوادگی به من ارتباطی ندارد.»
خروس گفت: «برو به پسرعمویم بگو پدرم آن کیسه ارزن را پس فرستاد، چهار تا مرغ هم فرستاد تا پدرت بخورد و قوه بگیرد تا صدایش در بیاید.»
روباه رفت و بعد از مدتی برگشت. گفت: «پسرعمویت گفت به تو بگویم پدرش تخم‌مرغ‌های فسقلی را پس فرستاد. چون در مرغدانی خودش تخم‌مرغ‌هایی به اندازه هندوانه داشت. او گفت دیگر برایش پیغام ندهی و گرنه می‌آید و چشم‌هایت را از کاسه درمی‌آورد.»
خروس، دیگر تحمل نکرد. گفت: «چشم‌های مرا از کاسه درمی‌آورد؟ و از دیوار پایین پرید تا به جنگ پسرعموی خیالی‌اش برود که...»
کمی بعد، مشتی پر رنگارنگ در دست باد این طرف و آن طرف می‌رفت!

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment