با نویسنده «نسکافه با عطر کاهگل»
نسکافه با عطر کاهگل 
روزنامه تهران امروز (عبدالرضا بازوبندی): رمان نسکافه با عطر کاهگل، تازه ترین اثر (م.آرام) که پیش از این موفق به کسب جایزه ادبی دومین دوره رمان اول ماندگار شده بود، به تازگی از تنور چاپ بیرون آمده و با استقبال قابل قبول اهل هنر و ادب روبرو شده. این موضوع، بهانه ای شد تا به سراغ این نویسنده رفته و با وی به گپ و گفتی دوستانه بنشینیم.
نسکافه با عطر کاهگل هم مگر وجود دارد؟
نسکافه با عطر کاهگل شاید به نوعی درآمیختگیِ دو عنصر امروزی و کهن، یا ثروت و فقر باشد؛ که هر دو، رابطه ای تنگاتنگ با زندگی شخصیت های اصلی کتاب دارند. در عین حال، نوعی رویارویی هم می تواند بین دو زندگی ایده آل و پس رفته قلمداد شود. نمایشی تراژیک از روزگار تلخ کودکانی خیابانگرد و بی گناهانی محکوم به فنا. جامعه ای که به دلیل قرار گرفتن در زیر پوسته ی پوسیده ی شهری متمدن، نه به چشم می آیند و نه از خود نشانه ی بروزی دارند. با این همه، سرسختانه به امید رسیدن به آتیه ای درخشان، یکی رؤیاهایش را فدا می کند تا دیگری پُلی شود میان برزخی جهّنم گونه و بهشتی برین. گمان نمی کنم بشود کلیّت نسکافه با عطر کاهگل را در چند پاراگراف بیان کرد، چون موضوعاتی که در این رمان مطرح شده، لحظه به لحظه ی زندگی جماعتی را تعقیب می کند که همگیِ ما هر روز و هر دقیقه در اغلب نقاط شهرمان می بینیم. و صد افسوس... کمتر رغبت می کنیم به دیده ی حتّی ترحّم به آن بنگریم.
چه فاصله ی زمانی را برای وقوع اتفاقات رمان تان انتخاب کرده اید؟
رابطه ی گذشته و حالِ داستانیِ این کتاب، پیوسته در حالتی سیلانی و رفت و برگشت قرار دارد. با این همه، شروع داستان از پیش از انقلاب و با نمایه ای از زندگی اقشار مختلف، در مکانی به نام کندو به وقوع می پیوندد. خانه هایی تو در تو که هر کدام به صورت آلونکی کاهگِلی، مکان زندگی یک خانواده محسوب می شود. سیرِ زمانی داستان، از هیاهوی انقلاب می گذرد و وارد بُرهه ی جدیدی می شود، اما کندو نشینان همان هستند که بودند. این روند، تا دهه ی اخیر جریان دارد که به نسبت تغییر زمان، رویدادها و اشخاص نیز با آن متغیر می شوند.
چقدر زبان در رمان شما نقش دارد؟
در نسکافه با عطر کاهگل، با دو زبان کاملاً متفاوت روبرو هستیم. یکی خاصه ی طبقات متمدن و اشرافی و دیگری قشر ضعیف و پَس افتاده ای که تکیه کلام های خاص و منحصر به فرد خود را دارند. واژه هایی که گاه برای اغلب خوانندگان غریب هستند و شاید به ندرت در داستان ها یا فیلم های تلویزیونی با آن ها برخورد کرده باشند:
« نيم ساعت بعد، ننه با صورتي سرخ از عصبانيت برگشت خانه، وارد اتاق شد و آمد طرفم. داشت با خودش حرف مي زد:
مرتيكۀ بي همه چيز، بي وُژدان، زورش به يه بچه يتيم رسيده! ها، يتيمه، اگه نبود كه حالا وضعش اين نبود. با اون بابايِ باباسَّگِش كه كارِش شده خماري و علاّفي.
   بعد نشست كنارم و چشم هایش را با تأكيد گشاد كرد:
اگه يه بار، فقط يه بار ديگه دَس روت بلند كرد، بهم بگو تا آبروشو بكُنم تو ! »
در حقیقت، خواننده در خلال دیالوگ ها، به وضوح با نوع طبقاتیِ اجتماعیِ مردمی که در این رمان به ایفای نقش مشغولند، آشنا می شود و این، یکی از ویژگی های مهم فنون دیالوگ داستانی است:
«هدیه جلو آمد و با بهاره دست داد:
باعث افتخاره که امشب میزبانِ مهمونای عزیزی مثل شما هستیم. شهریار از شما زیاد تعریف می کنه، می گه اهل ذوق و شعر هم هستین. همینطوره؟
بهاره ابرو بالا داد: چه عرض کنم، این آقا شهریار همیشه عادت دارن از کاه، کوه بسازَن! من که در مورد خودم اینطور فکر نمی کنم. »
آدم های رمان شما، تا چه حد خودشان هستند و چقدر از نویسنده مستقل به حساب می آیند؟
در این مورد، باید بگویم تمام سعی و تلاش من این بوده که حدالامکان هر شخصیتی، آزادانه و انحصاراً نقشش را در اختیار داشته باشد. در نسکافه با عطر کاهگل، کودک با زبان خودش حرف می زند، معتاد با تکیه کلام ها و عاداتش، زن ها با ویژگی هایشان، فقیر و غنی با شاخصه های زیست محیطی شان، عاقله مردها، اساتید دانشگاه و ... در حقیقت من به عنوان نویسنده، فقط به نوعی سیر داستانی را پیش برده و مدیریت کرده ام. وگرنه، گاه اتفاق می افتاد که یک شخصیت، مجبورم می کرد حرفی را که او دوست دارد، در کتاب بزنم، نه حرفی که مورد نظرم بود. حتی سرنوشت برخی از شخصیت ها را من مشخص نکردم، بلکه خودشان مسبب بدبختی یا خوش اقبالی خود بودند که در صورت مطالعه این کتاب، کاملاً به این امر پی خواهید برد. خودِ من نه یک نویسنده، بلکه سایه ی محو شخصیت های داستان هستم که پشت سر آن ها به این سو و آن سو می روم، تعقیب شان می کنم و از رویداد های زندگی شان یادداشت بر می دارم. تمام تلاشم این بوده تا همزاد پنداری قابل قبولی بین شخصیت ها و خوانندگان محترم به وجود بیاورم. به گونه ای که خواننده به محض شروع مطالعه، خودش را در زمان و مکان شخصیت مجسم کند و زندگی مجازیِ ملموسی را با آن ها آغاز نماید.
از سویی نیز، گاه مجبور شده ام به خاطر خوشبختی یک شخصیت، شخصیتی دیگر را با بی رحمیِ تمام محو کنم و نمایه ای باور پذیر تر، به خواننده ارائه دهم. به طوری که گاهی خواننده را در شوکی ناگهانی فرو می برد و یا شعفی آنی به وی وارد می آورد. همزاد پنداری، اصل اساسی رمان من است. یکی از خوانندگان اعتراف می کرد که در هنگام مطالعه ی کتاب، با شخصیت اصلی (اکرم) می رفته، می آمده، غذا می خورده، خواب می دیده، کار می کرده، آواره می شده و ...
اصولاً یک نویسنده، چه دغدغه هایی دارد؟ (جدای از مسائل مالی و ممیزیِ نشر)
رسالت دمیدن روح جهان در ذهن انسان ها، بر گرده ی نویسندگان گذاشته شده. و این شاید درد آور باشد که نویسندگان، تمام زجرها و مصیبت های اجتماع زمان خود را با جان و دل حس می کنند و خود را با مصیبت دیدگانش شریک می دانند. سایر نویسندگان را نمی دانم، اما شاید بزرگترین دغدغه ی من این باشد که نتوانم چنان که باید، ذهن خوانندگانم را با روح جهان در آمیزم. این که به جای یک داستان خوب، داستانی زرد بنویسم که صرفاً هدفش سرگرم کردن دیگران باشد. بی اینکه هیچ نقطه ی عطفی در سطر سطر جملاتم دیده شود. دغدغه های من، دغدغه های شخصیت اصلی ام (اکرم) است. من سال ها با او زندگی کردم تا بتوانم آنگونه که باید، درد های او را حس کنم و منتقل نمایم. نمی دانم تا چه حد در این کار موفق بوده ام، اما باور کنید با گریه هایش گریستم، با خنده هایش خندیدم، با ناله هایش ناله کردم و هر آن چه که او بود، من شدم. تنها دغدغه ام این است که نتوانم خوانندگانم را از خودم راضی کنم.
چه آثار دیگری در دست چاپ دارید؟
در حال حاضر، دو رمان دیگر به نام های طلسم دلداده و پاییز حافظیه، که اگر خدا بخواهد در آینده ای نزدیک در همین انتشارات آموت، به چاپ خواهد رسید. در این جا لازم می دانم از گرانقدرانی همچون سرکار خانم مژگان مظفری و جناب آقای یوسف علیخانیِ عزیز که به من این فرصت را دادند تا خودم را به اثبات برسانم، کمال تقدیر و تشکر را به جا بیاورم. امیدوارم این بزرگان و تمام خوانندگان رمانم را از خودم نا امید نکرده باشم.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment