بخشی از عاشقانه فریبا کلهر بعد از شوهر عزیز من/ سه زن در زندگی یک مرد
http://khabaronline.ir/Images/News/Smal_Pic/23-1-1392/IMAGE635013757904760843.jpg 
کتاب - «در این رمان سه زن در زندگی مرد داستان حضور دارند و هر کدام از این زن‌ها چهره‌ای از شخصیت زن را در زندگی مرد نمایندگی می‌کنند؛ یکی چهره‌ مادر، دیگری چهره همسر و یکی دیگر در نقش عشق مرد هستند.»
به گزارش خبرآنلاین، بعد از سه گانه «پایان یک مرد، آغاز یک زن و شوهر عزیز من» فریبا کلهر رمان «عاشقانه» را منتشر کرد. این رمان که چهارمین همکاری او با انتشارات آموت است، رمانی است که به گفته کلهر تنها و تنها فقط به عشق می‌پردازد که بدون نگاه عامه‌پسند است.
به گفته او در این رمان عشق خاص مردی به دختری روایت می‌شود و رابطه‌ ویژه‌ای رقم می‌خورد، در این روایت نه عشق را آن‌چنان آسمانی کرده‌ام و نه آن را بسیار زمینی و دم دستی؛ بلکه سعی کرده‌ام موقعیتی میان این دو تلقی از عشق را در رمان رقم بزنم. در این رمان سه زن در زندگی مرد داستان حضور دارند و هر کدام از این زن‌ها چهره‌ای از شخصیت زن را در زندگی مرد نمایندگی می‌کنند؛ یکی چهره‌ی مادر، دیگری چهره‌ی همسر و یکی دیگر در نقش عشق مرد هستند. خیلی وقت‌ها پیش می‌آید هر سه وجه از وجوه یادشده در یک زن جمع می‌شوند و گاهی وقت‌ها هم هست که این‌گونه نیست.
در معرفی رمان «عاشقانه» عنوان شده است: این رمان یک فصل از همه‌ عاشقانه‌هایی است که اتفاق می‌افتند، اما اتفاقی نیستند. عاشقانه‌ای که از همان اولش می‌دانی یک نیمه‌اش تا ابد باید به دنبال نیمه‌ دیگرش بگردد و انتظار بکشد. نیمه‌ی پنهان از قضا همان نیمه‌ خاموشی است که این‌جا روایت می‌شود و خودش را توی سکوت جا می‌گذارد. همه چیز را تعریف می‌کند و با این تعریف خودش را مرور می‌کند. فرصتی به آنی و نفسی که می‌گویند دم مرگ هست و برای همه کافی است. این رمان قصه‌ مردی است عاشق که به طور هم‌زمان گرفتار کابوسی شده که سه زن برایش ساخته‌اند؛ همسر سابقش و دختری که او را می‌خواهد و دختری که تحسین، عاشقش شده. نویسنده‌ای برابر فرشته‌ مرگ قصه‌اش را می‌گوید تا شهرزادی باشد که مهلت می‌جوید. اما مگر نه این‌که بارها و بارها تأکید می‌کند که تو آگاهی و همه چیز را می‌دانی و چیزی به ساحت تو ناپیدا نیست؟!
در بخشی از رمان «عاشقانه» می خوانیم:
«در خواب و بیداری، سر قبر فروغ ایستاده بودم و دنیایی که جلوم گسترده بود دنیایی بود که موج بر می داشت و آرام می گرفت. موج برمی داشت و آرام می گرفت. قبر بود که روی هم می غلتید، استخوان پوسیده بود که قل قل از زمین می جوشید و شعر بود که مثل پرنده های رنگی دور برم پرواز می کرد. نیروی ناشناخته ای وادارم کرد به راه بیفتم.
از کنار قبر فروغ که گذشتم کوه هایی که انگار کوه های دربند بود جلوم قد کشید. تلاشی برای بالا رفتن از کوه نکردم. اما با هر قدم نیمی از کوه را پیمودم و به قله رسیدم. آن بالا ایستادم و دریایی آبی که آبی اش زمینی نبود، داشت مرا نگاه می کرد. انگار دیگه پایی برای پایین رفتن نداشتم که همان طور بالای کوه ایستاده بودم و می ذاشتم آن موجود آسمانی در زیر نگاهم سر از دریا دربیاره. موجودی که انگار پرنده ای غول پیکر بود اما پرنده نبود. موجودی که انگار الهه شعری چیزی بود که نبود. موجودی که فرشته ای بلند بالا و با شکوه بود که بود. فرشته بود. به همین کتاب عاشقانه قسم می خورم که آن موجود شکوهمند فرشته ای بود که سر از آسمانی در آورده بود که روی زمین پهن شده بود و زیر نور خورشید تاب برمی داشت و می لرزید. موجود آسمانی که بال هایی به بزرگی کوهی که من رویش ایستاده بودم داشت خیسی بال هایش را تکاند و هزاران قطره از نوک بال هایش پایین ریخت. قطره ها در میانه راه فرشته شدند و هر کدام به طرفی رفتند. حتم دارم که برای لحظه ای چشم موجود آسمانی به من افتاد. حتم دارم که با نگاهش پیغامی برایم فرستاد. حتم دارم که به من گفت به جای نگاه کردن به او به تخته سنگ سفید و مرمرین کنارم نگاه کنم. حتم دارم که من هم همین کار را کردم و آدمک گلی دست ساز چهار سالگی ام را دیدم که روی تخته سنگ و رو به آسمان افتاده است. بی جان. بی جانان. بی خبر. توده کوچکی گل تیره که هرچند به دست بچه ای چهار ساله درست شده بود اما زوایایش و اندازه اندام هایش از هر جهت حساب شده بود. آخر اینکه حتم دارم تعجب نکردم وقتی دیدم یکی از آن فرشته های قطره ای به سراغ آدمک اومد و چنان در آن فرو رفت که شد جان آدمکی که دیگه آدمک نبود. من بودم. من در چهار سالگی. پسر بچه ای با موهایی سیاه که یکوری روی پیشانی اش ریخته بود و چشم هایی که از اولش هم مغولی بود.»
رمان «عاشقانه» در 236 صفحه و به قیمت 10هزار تومان منتشر شده است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment