نسکافه با عطر کاهگل (قطره‌ای از یک کتاب شماره 105)
نسکافه با عطر کاهگل 
Nadiasun: بيكاري - اعتياد - فساد و خودفروشي - گرسنگي درماندگي و در نهايت فنا شدن بدون ماندن هيچ ردي سرنوشت محتوم قشر فرودست و حاشيه اي هر اجتماعي است. شايد انسان ها براي رسيدن به مرز خوشبختي و بدبختي فقط به يك نوع شانس از قبل تعين شده نياز داشته باشند. اينكه در چه محيط و اجتماعي بدنيا آمده اند شانس تعيين كننده اي مي تواند باشد.
همه انسان هاي يك جامعه براي رسيدن به خوشبختي نياز به محيطي مساعد دارند و بايد اين محيط را انسان هاي همان جامعه با كمك هم با توجه به فرهنگ و پتانسيل آن اجتماع ايجاد كرده و سعي در از بين بردن مظاهر فقر و زمينه هاي بروز آن نمايند.
در داستان " نسكافه با عطر كاهگل " با قشري از جامعه سر و كار داريم كه چه بخواهيم و چه نخواهيم آنها را مي بينيم هرچند به سادگي از كنار آنان مي گذريم و در خيلي از موارد خود را به نديدن مي زنيم.
داستان داراي دو قسمت كاملا متضاد است. بالاي شهر و پايين شهر٬ فقير و غني٬ بدبختي و خوشبختي. هر چند همه دوست دارند حتي در رويا فضاي بالاي شهر را تجربه كنند اما واقعيت اين است كه در داستان نيز با دنيايي تاريك و رخوت انگيز حاشيه شهر و فقر و فلاكت روبرو هستيم. بيغوله هايي كه در آن چندين خانواده براي بقا در كنار هم با بدبختي و ناچاري مي لولند. و اين نشان از آن دارد كه هنوز دنياي اطراف ما پر از نابساماني و درماندگي است كه انسان امروزي هنوز نتوانسته اين مقوله پيچيده را حل كند. هرچند جوامعي هستند كه توانسته اند با كار و تلاش و برنامه ريزي تا حدودي چهره زخمي اقشار فرودست را با مرهمي از تامين اجتماعي مناسب ترميم نمايند.
شخصيت انسان كه داراي صفات مختلفي است با طرز تفكر و عملكرد انسان بروز پيدا مي كند كه خود صفات متاثر از وراثت و محيط است. هرچند مقوله وراثت از اهميت ويژه اي برخوردار است اما امروزه دانشمندان تاثير محيط و اجتماع را بسيار زياد مي دانند درواقع صفات اكتسابي انسان بسيار بيشتر از صفات ارثي در تشكيل شخصيت و سرنوشت انسان داراي اهميت است. حتي محيط زيست و فرهنگ جامعه انسان تاثير زيادي در بروز و رسيدن صفات ارثي به حد اعلاي خود دارد و محيط مساعد باعث گذر پتانسيل و صفات باالقوه انسان به بالفعل است. 
داستان درواقع يك مثال از اين تاثير شگرف محيط بر سرنوشت انسان است كه ما در شخصيت هاي داستان به عين مي بينم.
محيط مساعد در شگفتن استعدادهاي نهفته انسان نقش تعيين كننده اي دارد. مي توانيم قبول كنيم كه اگر اكرم و گلابتون در همان كندو و محيط باقي مي ماندند به شهريار و نوشين تيديل نمي شدند و سرنوشتي بهتر از شوكت٬ حميد ويا اسماعيل كه مي توانست قرباني باشد پيدا نمي كردند. هر چند هستند كساني كه بطور استثنايي با تلاش و پشتكار و از خودگذشتگي توانسته اند از مرز اين محيط گذشته و خود را به مراتب بالاتري برسانند اما نبايد به اين تعداد اندك دل خوش بود و بايد همه جامعه براي برون رفت همه افراد اين طبقه ياري نمايند.
داستان تمام مولفه هاي فيلمفارسي را دارد. البته من اين اصطلاح را از ديد مثبت نگاه مي كنم. حالا چرا از مقوله فيلم به اين داسنان نگاه كنيم همان اصطلاح داستان "عامه پسند" بهتر است. خوب پايين شهر بالاي شهر دارد. بدبختي و خوشبختي دارد. پسر و دختر پولدار و خوش تيپ و تحصيلكرده دارد. بازگشت به گذشته و مرور خاطرات دارد. گمشدن و جستجوهاي هندي وار دارد. اين ها هيچكدام بد نيست و همه اين موارد واقعيتي است كه هنوز مي توانيم در اطرافمان ببينيم. قرار نيست در هر كتابي كه مي خوانيم پر از كلمات قلمبه سلمبه و جملات فيلسوفانه باشد همين كه داستان توانسته در يك روايت ساده حرف اصلي خود را بزند كفايت مي كند. داستان آئينه اي است كه در آن براحتي مي توانيم تصوير اجتماع اطرافمان را ببينيم.
نويسنده در توصيف و روايت فقر و بدبختي و محيط فلاكت بار زندگي افراد تهي دست و تاثير اجتماع در تسلسل اين روند و حتي علل آن موفق عمل نموده است. در كل داستان از نثري ساده و روان و پركشش برخوردار است.
رمان نسكافه با عطر كاهگل - م آرام
رمان: نسكافه باعطر كاهگل
نويسنده: م. آرام
نشر: آموت چاپ اول زمستان 1391  384 صفحه

امروز يك جور ديگري بودم. سبك و آسوده " ص10 "
رسالت هركسي يك چيز خاص هست كه به خاطر همان هم به اين دنيا آمده. " ص10 "
يعني اينقدر سخته كه آدم گذشته اش رو دور بندازه و با حال و به خاطر آينده ش زندگي كنه؟ " ص11 "
نمي ميرم از دست همتون راحت شم. " ص15 "
به كمك آدم هاي خيّر و خيرخواه همان اداره پول كفن و دفن را تهيه كرده بودند " ص34 "
خودت بخور ننه٬ تا جون بگيري. از حالا مرد اين خونه تويي٬ بايد قوت داشته باشي. " ص38 "
شهر شلوغ بود و همه جا را شعارها گرفته بودند. كوچك و بزرگ و پير و جوان٬ همه انگار يكي شده بودند و هيچ نيرويي نمي توانست جلويشان قد علم كند. آنقدر كه سرانجام٬ انقلاب شدت گرفت و بعد هم با پيوستن ارتش به مردم٬ پيروز شد. " ص47 "
آواره كوچه و خيابان ها شدم. براي پيدا كردن يك لقمه نان و كم كردن ذره اي از بدبختي ها و سنگيني هايي كه روي دوش ننه جا خوش كرده بودند٬ حاضر بودم هركاري بكنم. ولي چه فايده كه هر جا مي رفتم٬ جايي برايم نداشتند. " ص65 "
باز هم روز٬ باز هم شكفتن درد و باز هم در به دري. " ص68 "
شب را هم توانستيم با همان غذاي ظهر سر كنيم و همگي با شكم پر٬ سر روي متكا بگذاريم. " ص68 "
بوي كاهگلي كه از دهانش مي آْمد٬ لحظه اي آرامم كرد. " ص71 "
چقدر سخت است كه آدم آرزوهاي خودش را بگذارد دم كوزه٬ آبش را بخورد! و فقط براي زنده ماندن عزيزهايش تلاش كند! " ص74 "
قماش ما وقتي دنيا مي آييم٬ انگار نيامده ايم و وقتي هم مي رويم٬ انگار اصلا نبوده ايم. اين است كه هيچكس جز همسايه هاي نزديك و اطرافياني خاص٬ بود و نبودمان را حس نمي كنند. " ص82 "
زندگي تلخ است و غم نان٬ تلخ تر! " ص98 "
روزگار داشت واقعا همان طور مي شد كه مي خواستم. " ص99 " *1
بعد از سال ها٬ اين اولين معجزه كندو بود. " ص99 "
راست مي گويند نفرين به دهاني كه بي موقع باز شود! " ص124 "
قربون دل كوچيكت برم كه نگران من مي شه. " ص139 "
لقمه اش را فرو داد و گفت: " همين خوبه٬ گذاشتم واسه صبح. چيزي نداريم بدم گلابتون. " " ص139 "
مي ديدم كه از گرسنگي تا نيمه شب نخوابيد. " ص141 "
همه درها بسته بود " ص142 " *2
ناراحتي ام از حد بيرون رفته بود. چانه ام لرزيد٬ دلم مالش رفت٬ گوش هايم به صدا افتاد٬ و بي اراده سرم را بالا گرفتم و زوزه كشيدم! با صداي بلند زار مي زدم. نه از دردهاي زندگي خودم٬ بلكه گرسنگي گلاب و بي كسي اش. " ص144 "
وقتي كسي نباشد دلش به حال اين اشك ها بسوزد٬ ديگر گريه كردن چه فايده اي دار؟ " ص156 "
همه جاي اين شهر غريب بود و يك جور٬ آسمانش هم يك رنگ٬ سياه! " ص158 "
سرم را بالا آوردم٬ اما گلوله برف هنوز بود و دو چشم هيجان زده و كنجكاو ديگر٬ " ص160 "
حال خوبي داشتم٬ سبك بودم و دلم آرام بود. بوي خوبي مي آمد ٬ به پلك هايم فشار آوردم و چشم هايم را با اكراه باز كردم. همه جا سپيد بود و گرم. خيالم راحت شد٬ بالاخره مرده بودم و از بند دنياي زنده هاي بي وجود! آزاد شده بودم. " ص162 "
دعا مي كنم آتش٬ زردي زندگيم را بگيرد و سرخي اش را هديه ام كند تا هميشه روياهايم حرارت داشته باشند " ص176 "
بالاخره يك جايي و يك كسي پيدا مي شود كه به احساسات آدم تلنگر بزند و كافي است نگاه ها چندبار تكرار بشود٬ آنوقت است كه آدم پايش در تله گير مي افتد و هيچ اميدي هم به آزادي اش نيست٬ مگر غرق شدنش در اين لذت وهم آلود! " ص190 "
هشيار كسي بايد٬ كز عشق بپرهيزد....
... درد عشق از هركه مي پرسم جوابم مي دهد...
... شكر خوش است وليكن حلاوتش تو نداني " ص200 "
در صورت معني كه تو داري چه مي توان گفت؟
حسن تو ٬ ز تحسين تو بسته است زبان را...
از تو دل بر نكنم تا دل و جانم باشد
مي برم جور تو٬ تا وسع و توانم باشد...
من همان روز كه روي تو بديدم٬ گفتم
هيچ شك نيست كه از روي چنين ناز آيد! " ص201 "
ايستادم و كرنش كوتاهي كردم" خوش آمديد استاد٬ قدم رنجه فرموديد. همچنين شما و شما بهاره خانم. بفرمائيد٬ منزل خودتونه. " " ص208 - 209 "
با سعدي چكار كردين؟! " ص210 " *3
ولي گاهي تلخي مشكلات زندگي٬ شيريني شعر و عشق رو پايمال مي كنه. " ص211 "
اميد از بخت مي دارم بقاي عمر چنداني
كز ابر لطف بازآيد٬ به خاك تشنه باراني " ص213 "
نكند راستي راستي خاطرخواه شده باشم و او هم شده باشد؟! " ص213 "
يعني چه؟ چي به سرم اومده؟ چرا با ديدن اين دختره٬ همچين مي شم؟ قلبم تند مي زنه٬ دلم هري مي ريزه پايين و گوش هام به صدا مي افته؟ صداش٬ لباش٬ ابروهاش... حركاتش٬ راه رفتنش... واي! " ص214 "
به لحظه قرار چند دقيقه اي مانده است. دست خودم نبود٬ ولي دلم داشت از سينه ام بيرون مي پريد. " ص214 "
باز دلم هري ريخت و ضربه ها٬ قوت گرفت. " ص216 "
در دروازه رو مي شه بست٬ دم دهن مردم رو... " ص217 "
ولي مي دوني كه٬ مردم عادت دارن از كاه٬ كوه بسازن. زياد نبايد جدي گرفت. " ص217 "
عشق... همه جورش اشتباهه٬ ولي به اشتباهش مي ارزه. " ص227 "
هديه باز هم تبديل به همان هديه سابق و حتي سرزنده تر شده بود٬ " ص229 "
معماري را مي گذراند و البته در گرافيك و هنرهاي تجسمي هم خوش ذوق نشان مي داد. " ص230 "
باز وارد يكي ديگر از مناطق حاشيه اي شهر شديم. ديدنشان سخت و نفسگير بود. انگار خدا در حق اين آدم ها بيشتر از بقيه اجحاف كرده بود! " ص234 "
ديدن اين مردم٬ ديوانه ام مي كرد. از خودم خجالت مي كشيدم كه اينطور هستم و اين ها٬ اينطورند. " ص234 "*4
بقچه اي نان خشك روي زمين پخش بود. " ص236 "
ديدم گلاب نشسته دم در خونه و همينجور كه چشم به راه اومدن تو بوده٬ خوابش برده. " ص255 "
بغض٬ درست آمد سر گلويم ايستاد و اشك٬ ميان چشم هايم لانه كرد. اما خودم را كنترل كردم و باز گوش دادم. " ص256 "
بچه هاي ديگر مثل مادر مرده ها نگاهم مي كردند. رفتم طرفشان و يكي يك هزاي هم كف دست آن ها گذاشتم. " ص261 "
ما بهش مي گيم شقايق. تنهايي٬ ملاهي درجه يكيه! " ص271 " *5
زيباتر از دختران محروم حاشيه شهر. گذشت و كمي جلوتر٬ گوشه اي از خيابان ايستاد. شهروز سوتي زد و ابرو بالا برد: " نه بابا٬ عجب لعبتي!" " ص275 "
" البت واسه ما فرق نمي كنه چه اسمي! افسون باشي٬ شقايق٬ فرزانه٬ اليزابت٬ حوري يا... يا اصلا عزت و زينت و شوكت و.. ! " " ص277 "
هيچ مي دونستي هميشه يكي بود كه دلش مي خواست هر وقت مياي كندو ٬ از پشت پنجره نگات كنه و هيچوقت تحمل ناراحتيت رو نداشت؟! بچگي هم عالمي داره ها! " ص279 "
چقدر تو تنهاييم واست گريه كردم. هي.. ! " ص279 "
عصر٬ هوس كردم براي بدست آوردن دل نازك و احساسي دخترها٬ آن ها را براي شام بيرون ببرم. قصد داشتم يك شب هم كه شده٬ فردا را از ياد ببرم و به حالم برسم. هرچند ٬ واقعا سخت بود. " ص296 "
" طفلي بهاره٬ خيلي خوشحال بود. دلت مي ياد شهريار٬ دلشو بشكوني؟ " " ص297 "
بزرگ شديم٬ بي اينكه يه دل سيسر بچگي كرده باشيم. " ص298 "
گلاب هم خوشگل بود٬ هم تو دل برو. " ص301 "
چرا اشتباه؟ خوب٬ خوش برخورد٬ پولدار٬ و از همه مهم تر: " خوشگل. " " ص316 "
دخترا موجودات تيزي هستن. " ص317 "
درستش هم همينه. بي خبري٬ خودِ خوش خبريه! " ص319 " *6
داشتم به اين فكر مي كردم كه دلبستگي٬ چه زود آدم ها را عوض مي كند٬ چه برسد به عشق! " ص321 "
عنوان بايد به معناي كتاب بياد. چرا نسكافه... چرا كاهگل؟
تا حالا به اينش فكر نكرده بودم. ولي شايد اين اسم٬ به تفاوت و پيوستگي دنياي جديد و قديم ما ربط پيدا كنه. تفاوت زندگي ديروز و امروزمون. " ص378 "
در زندگي وقت هايي هست كه ارزشمندترين چيزها٬ براي چيزهاي ارزشمند ديگري بايد فدا شود! " ص379 "
***
پ ن:*1 واقعا چقدر لذت بخش هست وقتي مي بيني روزگار بر وفق مراد ما مي چرخد و آنچه آرزوي داريم برآورده شده.
پ ن:*2 خدا نكند همه درها بروي كسي بسته شود.
پ ن:*3 اشعار سعدي فوق العاده اند. حرف ندارند. لذت بخش هستد. حيف كه عمل نمي كنيم نه درعشق و در موارد ديگر. ... بني آدم اعضاي يك پيكرند كه در آفرينش زيك گوهرند چو عضوي به دردآورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار.
پ ن:4 نمي شه نديد. مگر مي شود گرسنه اي را ديد و از سير بودن خودمان خجالت نكشيم. شايد مستقيم مقصر نباشيم و در واقع و ظاهر كاري از دستمان بر نيايد اما همه انسان ها در مقابل همنوع خودشان مسئولند. وقتي خودمان را در مقابل طبيعت و جانداران مسئول مي دانيم انسان ها بايد اولويت اولمان باشند. تا وقتي فقر وجود دارد استفاده از واژه رفاه بي معني است.
 چند سال پيش در محل كار هنگام ظهر از قسمت به سمت رستوران كارخونه مي رفتم كه ديدم كارگرهاي خدمات ( كارشان نظافت محوطه كارخونه بود) روي چمن هاي محوطه هر كدام به تنهايي نشسته اند و مشغول خوردن ناهار هستند كه از خانه همراه خود آورده بودند. ( كارخونه به به پرسنل پيمانكار غذا نمي داد مگر پيمانكار پول آنرا جداگونه مي پرداخت ). وقتي يكي شان كه به آن نزديكتر بودم و گذري ناهار آن را ديدم٬ خشكم زد. داشت نون خالي را داخل كاسه آب مي زد و مي خورد. ( هروقت يادش مي افتم اعصابم به هم مي ريزه) تصور كنيد پيرمردي بالاي هفتاد سال سن و خميده براي گذران زندگي در آن سن بايد كار كند و ناهار نون خالي بخورد تا با اندك پولي كه مي گيرد خرج خانواده اش را دربياورد. آنروز هم رستوران ناهار كباب داشتيم. غدا از گلويم پايين نمي رفت. به چرايي اين مسئله فكر مي كردم كه چرا اين آدم ها با اين سن ( همه آنها بالاي شصت سال سن داشتند) بايد كار كنند. چرا بايد جايي كار مي كردند كه در آن بازنشستگي وجود نداشته و حالا مجبور به ادامه كار شده باشند. چرا پيمانكار به آنها ناهار نمي داده. و چراهايي ديگر. ناهار آنروز كوفتم شد و نتوانستم تا آخر آنرا بخورم. بعدا براي همكارام تعريف كردم كه بعضي از آنها هم گفتند ديده اند. تقريبا يك ماه بعد تصميم گرفتم و رفتم با مسئول پيمانكار خدمات صحبت كردم كه چرا از اين پيرمرده ها براي نظافت استفاده مي كني اينها كه توان كار كردن ندارند. و چرا به آنها ناهار نمي دهي؟ گفت تازه دلش به حال آنها سوخته كه به آنها كار داده چون جاي ديگري به آنها كار نمي دهند و براي اينكه كارخونه به خود پيمانكار پول زيادي نمي دهد اين هم مجبور است براي سود بيشتر به آنها ناهار ندهد. جداي از اينكه اياب ذهاب هم پاي خودشان است حقوق آنها هم صدهزار تومان در ماه بيشتر نبود. ( فكر نكنيد اين روايت خيلي دور بوده نه براي چهار سال پيش بوده است) واقعا اسفناك است وقتي اين موارد را بعد از سي سال باز هم مي شود ديد. هر وقت آنها را در محوطه مي ديدم كه بدون ماسك و خميده در حال نظافت هستند حالم گرفته مي شد. اما واقعا چكار مي شود كرد. يك بار نيت كردم هر وقت عيد شد و عيدي ما را دادند نفري ده هزار توان به آنها عيدي بدهم. ده دوازده نفر بيشتر نبودند. يكروز قبل از عيد (سال 88 ) رفتم تو محوطه هر چي گشتم ديدم نيستن و فقط تونستم دونفرشان را ببينم. پرسيدم چرا اينقدر كم شديد گفت جوابمان كردند و ما دو نفر هم از عيد به بعد نمي آييم. نفري ده هزار تومان به شان دادم اول خيلي تعجب كردند و با نگاهي مشكوك به اطراف آنرا گرفتند. گفتم اين عيدي شما، عيدتان مبارك. اين راه هش نيست بايد به يك راه حل اساسي رسيد.
از آنروز كه پيمرد نظافت چي را ديدم كه ناهار نون خالي با آب مي خورد ديگر نتوانستم درست و حسابي غداي كارخونه رو بخورم. بهانه هم داشتم چون وضعيت معده ام خوب نيست. براي همين بيشتر موارد قسمت مي ماندم و نون و ماست مي خوردم وچقدر هم اين رژيم غدايي براي وضعيت بيماري ام هم خوب بود. و اين وضعيت تا پايان كارم ادامه داشت و فقط بعضي از روزهاي هفته را مي رفتم رستوران كارخونه اون هم فقط وقتي كه غذاهاي ساده داشت و كباب و جوجه كباب را مطلقا نمي خوردم. جالب بود كه اين وضعيت به دو تا از همكاراي ديگرم هم سرايت كرد البته فقط به دليل رژيم غذايي. زياد حرف زدم شرمنده.
پ ن:*5 منم هنوز پيدا نكردم چيه!
پ ن:*6 يك ضرب المثل انگليسي است.
پ ن: چه استعدادهاي درخشاني كه در فقر و فلاكت هرز مي روند و در نهايت نابود مي شوند. يكي از علل مهاجرت همين تغيير محيط است و رفتن به محيطي كه امكانات و فضاي بهتري براي پيشرفت انسان داشته باشد. فرقي نمي كند اين مهاجرت از روستا به شهر و حتي از كشوري به كشور ديگري باشد.
پ ن: يك مثال كاربردي ديگه تفاوت بين كره شمالي و جنوبي است......
پ ن: آخه يكي نيست بگه تو اين ايام عيد كتاب خوندنت چيه؟! كم اعصابم خرابه با اين داستان پاك روحيه ام خراب تر شد. حالا خوبه از نيمه دوم كتاب٬ فضاي داستان عوض مي شود همان مي شود كه دوست دارم. نصف بيشتر كتاب كه نيمه دوم آن بود رو ديروز خوندم تا تموم شد چون كشش داستان خيلي بيشتر شده بود. نيمه اول كتاب رو سه روز تو فرصت هايي كه پيدا مي كردم خوندم. هر بار که كتاب رو كنار مي گذاشتم از ناراحتي با هدفون مشغول گوش كردن آهنگ هاي راك مي شدم تا از فضاي داستان دور بشم. اگر چند صفه اول كتاب نبود مطمئنا خوندن كتاب رو به بعد از تعطيلات موكول مي كردم. البته ناگفته نمونه صحنه هاي خوب هم زياد داره وقتي تو جشن مي رسيم به قسمت مشاعره كشش داستان فوق العاده مي شه.  
پ ن: آخراي آذرماه پارسال عصركار بودم و تو ايستگاه منتظر سرويس ٬ديدم پيرمردي كنار بانك نشسته و چند تا كيسه كوچك گردو دارد براي فروش سر صحبت را بازكردم و در آخر متوجه شدم براي كمك خرجي گردو كيلويي دهزارتومن مي خريد و دوازده هزار تومن مي فروخت. باز همان سوال هميشگي كه چرا اين پيرمرد با اين سنش بجايي اينكه بشينه خونه استراحت كنه بايد باز براي امرار معاش كار كند. اين عكس رو با دوربين گوشي گرفتم. بگذریم از اينكه كنار اين ايستگاه بعضي موقع ها مخصوصا شب با چه صحنه هايي كه مواجه نمي شديم كه خوب خودتون بهتر مي دونيد.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment