همه اسمش را «چَپول» گذاشته بودند
 
کتاب - راوی این رمان دختر جوانی است که قصه‌ای مربوط به دوران نوجوانی خود را با زبان و ذهنیت همان سن و سال روایت می‌کند و همین موضوع در کنار نا‌آگاهی‌های وی از دنیای پیرامونی‌، اثر را به داستانی خواندنی مبدل ساخته است.
به گزارش خبرآنلاین، رمان «آقای پیپ» نوشته لوید جونز با ترجمه فریده اشرفی از سوی نشر آموت منتشر و با استقبال مخاطبان همراه شده است. «آقای پیپ» جزء رمان های بسیار تحسین شده لوید جونز است، به طوریکه برنده جایزه بهترین کتاب سال، برنده نشان مونتانا برای داستان نویسی سال، نامزد جایزه من بوکر در سال 2007 و برنده جایزه نویسندگان کشورهای مشترک المنافع شده است. مجلات و روزنامه های معتبر این رمان را نقد کرده اند و بر روی آن مرور نوشته اند ولی درعین حال داستانی است برای لذت بردن، شناختن و درک کردن.
داستان کتاب پرشور و زیبا و حکایت‌گونه است، مقاومت و انعطاف‌پذیری روح انسان را ستایش می‌کند و قدرت و تاثیر روایت را در هم می‌تند تا زندگی‌ها را دگرگون سازد. داستان در یکی از جزایر نیوزلند، در عمق اقیانوس آرام اتفاق می افتد، از زبان یک بومی که زندگی اش را با مردمان خود گذرانده، سفیدپوستان (استرالیایی ها) را دیده، اما آن ها حالا رفته اند و سرخ پوست های بیگانه با بومی ها به نبرد برای تصاحب جزیره و تسلط داشتن بر معدن مس جزیره مشغول هستند. حالا تنها سفیدپوست جزیره آمده تا معلم مدرسه آنان باشد. او برای آموزش «آرزوهای بزرگ» نوشته چارلز دیکنز – یکی از معدود کتاب های کل جزیره – را انتخاب می کند و بچه های جزیره که دنیایشان کوچک و محدود است را با خیال پردازی و تفکر آشنا می کند و در نهایت از طریق داستان به جهانی دیگر می رساند... اما این تمام ماجرا نیست: این فقط شروع داستان است. شورشی ها به دهکده آنان می رسند و دنبال پیپ، شخصیت داستان دیکنز می گردند و ماجرا گره می خورد تا خواننده به اوج برسد و یک بار دیگر، خواننده مسحور بماند تا داستان دوباره موج عوض کند و تبدیل به روایت حیرت انگیز دیگری شود.
این رمان اینگونه شروع می شود: «همه اسمش را «چَپول» گذاشته بودند. حتی در آن روزهایی که من دختری سیزده ساله و لاغرمردنی بودم، فکر می کردم حتماً خودش از لقبی که به او داده اند خبر دارد، اما اهمیت نمی دهد. چشمانش آن قدر به چیزی که پیش رو داشت متمرکز بودند که نمی توانست به ما بچه ها، بچه های پابرهنه، توجه کند. مانند کسی به نظر می رسید که شاهد رنج و مصیبتی بوده، یا خودش گرفتار آن شده و نتوانسته فراموش کند. چشمان درشتش در آن سر بزرگ، بیشتر از چشم دیگران بیرون زده بود، انگار می خواستند از سطح صورتش بیرون بزنند. آدم را یاد کسی می انداختند که نتوانسته با سرعت کافی از خانه بیرون برود و لای در گیر کرده است.»
«لوید جونز» متولد 1955 در ولینگتن، مرکز نیوزلند و فارغ التحصیل دانشگاه ویکتوریا. از سال 1985 که اولین کتابش را منتشر کرد، تاکنون بیش از سیزده رمان، داستان کوتاه و کتاب کودک نوشته و جوایز متعددی را نصیب خود ساخته است. جونز در ماهِ می سال 2009، از دانشگاه ویکتوریا درجه دکترای افتخاری دریافت کرد.
بخش هایی از رمان را در ادامه می خوانید:
وقتی به آلونک ها رسیدم، مادرم روی زمین افتاده بود. سربازی که مرا آورده بود، گفت: «دخترشه.» حالا مادرم دوباره جان گرفت. مادرم آن مرد را هل داد و کنار زد. دیدم مادرم برهنه بود و آنقدر بخاطر هردو نفرمان خجالت کشیدم که زدم زیر گریه. مادرم به سربازان التماس می کرد. «خواهش می کنم. رحم کنین. ببینین، اون فقط یه بچه ست. اون تنها دختر منه. خواهش می کنم. التماس می کنم. ماتیلدای عزیز منو نه.»
یکی از سربازان فحشی به مادرم داد و از او خواستم که صدایش را ببرد. حالا شروع کرد به زدن مادرم. با پوتین هایش محکم به دنده های مادرم می کوبید و او روی زمین تا می شد و نفسش بند می آمد. سربازی که مرا آورده بود، دستم را محکم گرفت و مرا نگه داشت. مادرم تقلا می کرد که بنشیند. خس خس می کرد و به زور ناله می کرد. دستش را بالا به سمت من نگه داشت. دیدم که همه اجزای صورتش از ترس شل و ول شده بود. چشمان خیسش، دهان از شکل افتاده اش. گفت: «بیا اینجا ماتیلدای عزیزم، بیا اینجا. بذار بغلت کنم.»
سرباز دستش را شل کرد و من کمی جلوتر رفتم، بعد دوباره مرا مثل ماهی که به قلاب ماهیگیری وصل شده باشد، به سمت عقب کشید. دیگران خندیدند. وقتی فرمانده با آن صورت عرق کرده اش آمد، احساس آرامش کردم. مثل اینکه به نظر او، صحنه افتادن مادرم روی زمین، با آن وضعیت مچاله و درب و داغون، ناخوشایند بود. صورتش را با چندش طوری جمع کرد که چشمان و دهانش به هم رسیدند. به مادرم دستور داد سراپا بایستد. مادرم برای ایستادن تقلا کرد. دنده هایش را محکم گرفته بود. خواستم به او کمک کنم، اما نمی توانستم حرکت کنم. از ترس سرجایم میخکوب شده بودم. انگار فرمانده بطور دقیق می دانست که من چه احساسی دارم و چه فکری در سر دارم. با خنده به من نگاه کرد؛ خنده خنده هم که نه، اما نگاهی که هنوز هم به یادم مانده است. تفنگی از یکی از سربازان گرفت و با لوله اش دامن پیراهنم را بالا زد. مادرم به طرف او پرید. «نه. نه! خواهش می کنم آقا، التماس می کنم.» سرباز جلو رفت و او را از موهایش گرفت و عقب کشید.
شاهد خداوند دوباره تبدیل به یک مادر شده بود. اما فرمانده متوجه آن نبود. فقط زنی را می دید که تصمیم گرفته بود شاهد خداوند باشد. با صدای آرامی صحبت می کرد. مثل سی که احتمالا به خودش مسلط است.
«تو داری به من التماس می کنی؟ در ازای چی؟ چی به من می دی که دخترت رو نجات بدم؟»
رمان «آقای پیپ» در 288 صفحه با قیمت 8 هزار تومان منتشر شده و در اختیار علاقه‌مندان قرار گرفته است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment