اسب و باد و عکس
اسب و باد و عکس 
فرهیختگان/ بهاءالدین مرشدی: اجازه بدهید بگویم اصلا به راحتی نمی‏توانم از کنار اسب‏ها بگذرم، مخصوصا اگر پای باد هم در میان باشد و باد خاطره‏ای هم جابه‏جا کند.
 دارم از یک شعر حرف می‏زنم که تمام این عناصر را در خودش دارد. اسم شعر «اسب و باد» است. بگذارید شعر را اینجا نقل کنم: «دوست داشتن تو/ اسبی سرکش است/ تو را آن‌گونه دوست دارم/ که اسبی رم کرده/ باد را». این شعری است از ساره دستاران که در کتاب «دلفین‏ها در خواب‏هایم شنا می‏کنند» چاپ شده. در این نوشته اصلا نمی‏خواهم بگویم شعرهای دستاران چه ویژگی‏هایی دارد و چه ضعف‏هایی حتی، بلکه می‏خواهم شما را به خواندن یک مجموعه شعر دعوت کنم که نشر آموت منتشر کرده.
می‏خواهم از حس‏هایم درباره مجموعه‏ای حرف بزنم که در کنار ضعف‏هایی که ممکن است داشته باشد، مجموعه‏ای خواندنی و جذاب است. روانی شعرها وجه ممتاز آنهاست. شما می‏توانید به راحتی با یک مقوله خیال‏انگیز مواجه شوید؛ مثلا شعر اول این مجموعه را اگر بخوانید، می‌بینید که خیال چه جایگاهی در این مجموعه دارد. اسم شعر «آجرها و پرنده‏ها» است. دستاران در این شعر می‏گوید: «عشق تو/ پرنده‏ای بود/ که جای یکی از آجرهای دیوار/ لانه کرد/ دیواری است/ عشق تو/ تک‏تک آجرهایش/ پرنده». می‏بینید که مقوله‏ای مثل آجر که روحی سرد دارد، در این شعر جان می‏گیرد و به پرواز درمی‏آید. از این دست اتفاق‏ها در این کتاب زیاد رخ می‏دهد. وقت‏هایی هم هست که اتفاقات شعری این کتاب در عکس‏ها می‏افتد. من عکس‏های شاعران را دوست دارم. وقتی عکسی پایش وارد شعر می‏شود، انگار دارد خیال در شعر وارد می‏شود، خاطره در شعر وارد می‏شود یا چیزی شبیه نوستالژی راهش را به شعر باز می‏کند. مثل این: «کافی است دستم را بگیری/ از درون این عکس‏ها». چیزی شبیه حسرت در این تکه از شعر وجود دارد؛ حسرتی عاشقانه البته. پس شد «اسب» و «باد» و «عکس». اینها عناصری است که من به آنها علاقه دارم. از همان ابتدا هم اعلام کردم که می‏خواهم شما را به خواندن این مجموعه دعوت کنم بنابراین می‏گویم این شعر را بشنوید: «گاهی وسط کار/ رها می‏کنم و/ می‏روم/ تا دریای شمال/ دریای جنوب/ می‏سی‏سی‏پی/ با همین قایق کاغذی روی میزم». بسیار خب اگر بخواهم شعرهایی که در این کتاب دوست دارم را بازنشر بدهم، لذت خواندن کتاب از دست می‏رود. اما همین چند خط بالاتر گفتم که عکس‏ها را در شعر دوست دارم وقتی شاعر می‏گوید: «چه می‏شد اگر/ تو آن یک نفری نبودی/ که در عکس‏ها نیست؟» باز هم حسرت و باز هم نوستالژی. اصلا این حسرت‏ها و نوستالژی‏ها هستند که لحظات آدم را می‏سازند. این کتاب دو قسمت دارد؛ بخش اول اسمش هست «هویج افتاد» و بخش دوم هم نامش هست «ناگهان ابر در آینه». شاعر یک‏جا هم در شعرهایش سرگردان می‏شود؛ جایی که نام شعرش را گذاشته «سرگردان» و در آنجا این‌طوری «خیابان‏‏های شهر» را توصیف می‏کند: «لطفا این‏قدر بوق نزنید!/ این جنازه از خواب می‏پرد».

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment