معماپردازی و غافلگیری
عاشقانه 
راضیه ولدبیگی: رمان «عاشقانه» چهارمین رمان فریبا کلهر است که امسال منتشر شده است. موضوع این رمان هم مثل رمان های قبلی وی که پیشتر بررسی کردیم؛ شروع یک زن، پایان یک مرد و شوهر عزیز من، اتفاقات عاشقانه است؛ لکن نه ارتباطی سالم و محکم و منطقی، بلکه ارتباطی بیمارگونه، خیانت مدار و خارج از عرف معمول.
این ارتباطات در همه رمان های کلهر دیده می شود و تفاوت این رمان با رمان های قبلی در این است که شخصیت اصلی آن مرد است و رمان های قبلی حول زندگی یک زن می گذشت. این مرد مردی ست که در زندگی اش دائم شکست می خورد و نمی تواند زنی را برای خود انتخاب کند و عشق را نمی تواند درک کرده و دنبال کند.
در رمان های پیشین، شخصیت اصلی زن بوده و فضا فضایی کاملاً زنانه با دغدغه ها و احساسات زنانه، با نوع نگاه و درک زنانه از جهان پیرامون و مسئله عشق بوده است و تنوعی که نویسنده در این رمان به دنبال آن بوده دیدن دنیا از منظر یک مرد است، مردی است به نام «تحسین».
چینش کلمات یکی از عناصر اصلی داستان است و به این معناست که نویسنده زبان بدن و کلام هر کدام از شخصیت هایش را متناسب با جنسیت، سطح سواد، سطح درک فرهنگی، جایگاه اجتماعی، سن و دیگر مؤلفه های شخصیت داستان ببیند و براساس آن شخصیتش را به خواننده معرفی کند. به عبارتی نوع حرف زدن، واکنش ها و درک هر کدام از شخصیت ها می بایست متفاوت باشد؛ چون شخصیت ها با هم متفاوتند و هر کدام مثل یک انسان واقعی یک نمونه منحصر به فرد هستند.
اما اگر نویسنده نتواند این تفاوت ها را در کلام، دیالوگ ها، واکنش ها و دید نسبت به جهان نشان دهد، عملاً در شخصیت پردازی ناموفق عمل کرده است.
این مشکل، یکی از مشکلات مهم این رمان است؛ یعنی خواننده نمی تواند شخصیت اصلی که مرد است را بعنوان یک مرد پذیرفته و باور کند؛ چراکه چینش کلمات و به اصطلاح زبان بدن او مانند زن هاست؛ مردی ست با طرز رفتار، واکنش ها و تصویری کاملاً زنانه و دنیایی زنانه. شاید مضمون عاشقانه رمان، شخصیت را به این سو کشانده که رفتار و گفتارش با ظرافت و با احساس باشد، اما به هر حال این امر نقص رمان به حساب می آید.
نکته بعدی پیرنگ رمان است؛ یعنی ساختار علت و معلولی آن. به این معنا که هر حادثه ای علت حادثه بعد از خود است. از این نظر این رمان را می توان دارای پیرنگی ساده نامید.
«تحسین» که از زنش «مانا» جدا شده است، اتفاقی از دختری به نام «سیمین» خوشش می آید و به اصطلاح عاشق او می شود. ازطرفی «تحسین» نامزد دیگری به نام «نسترن» داشته است. او مردی است که زنانی در زندگی اش بوده اند، اما هیچ یک مثل خودش پر احساس و عاشق پیشه نبوده اند؛ لکن نکته ای که تحسین را به سیمین علاقه مند می کند، سادگی او و توجهی است که سیمین به او دارد.
سیمین مثل مانا همیشه با آرایش دقیق و لباس و صندل ظاهر نمی شود و مثل نسترن هم بی احساس و جدی نیست و همین تحسین را جذب او می کند؛ تمام ماجرا همین است. البته گره ای که در رمان ایجاد می شود، درخواست سیمین از تحسین است که با یکی از خواهران دوقلویش ازدواج کند تا خانواده سیمین بتوانند مغز استخوان یکی از قل ها را به دیگری که به آن نیاز دارد پیوند بزنند؛ پدر خانواده اجازه این کار را نمی دهد و سیمین دلخوش به اجازه تحسین برای پیوند است.
هرچند این ازدواج هرگز رخ نمی دهد و سرنوشت یکی از دوقلوها که سرطان دارد و در شرف مرگ است هرگز معلوم نمی شود و هرگز پیوند مغز استخوانی انجام نمی گیرد و سرنوشت سیمین و تحسین مشخص نیست و...
اینجاست که خواننده حس فریب خوردن پیدا می کند نه اینکه حس کند نویسنده انتهای رمانش را بر عهده خواننده گذاشته است و یا به اصطلاح از پایان بندی باز استفاده کرده است، بلکه حس می شود که نویسنده در نهایت شخصیت های رمانش را رها می کند. 
نکته دیگر راجع به زاویه دید رمان است که ظاهراً تک گویی نمایشی است؛ چراکه ما متوجه می شویم تحسین در ابتدای رمان برای تعریف کردن خاطرات زندگی گذشته اش کسی را مورد خطاب قرار می دهد و آن شخص حضرت عزراییل است.
 در زاویه تک گویی نمایشی، شخصیت اصلی کسی را مورد خطاب قرار می دهد و با او حرف می زند و گذشته اش را برای او تعریف می کند؛ منتها در این زاویه دید باید تنها شخصیت اصلی حرف بزند و مخاطب یا اجازه و فرصت جواب دادن نداشته باشد و یا ماهیتاً نتواند جواب دهد، مثل گفتگوی شخصیت داستانی با یک جسد و یا با قاب عکس و یا با یک سنگ قبر ...که این مسئله در انتها برای خواننده روشن شود.
اما انتخاب این زاویه دید برای این رمان مناسب به نظر نمی رسد؛ چراکه گفتگوی با حضرت عزراییل قائدتاً باید زمانی باشد که فردی در حال احتضار است و باز هم کسی خودش برای خودش معماپردازی نمی کند و خاطراتش را پیچیده و با برهم زدن نظم رخ دادها تعریف نمی کند؛ یعنی تحسین خاطراتش را در ظاهر برای حضرت عزراییل نقل می کند، حال آنکه در نهایت برای خود بازگویی می کند و رجوع می کند به گذشته خود.
تا اینجا مشکلی پیش نمی آید، ولی وقتی تحسین در این یادآوری با خود حوادث را معماگونه تعریف می کند و از غافلگیری و متعجب کردن استفاده می نماید، روایتش غیرواقعی و غیر قابل باور می شود. چون او مخاطبی ندارد که از این معماها و غافلگیری ها متعجب و یا هیجان زده شود، بلکه گویی می خواهد خودش خودش را غافلگیر کند.
مضمون رمان قابلیت معماپردازی و غافلگیری را داشت، اما بهتر بود با زاویه دیدی نوشته می شد که مناسب با فکر اولیه و مضمون رمان باشد.
نکته بعدی توصیفاتی است که تحسین از حضرت عزراییل دارد که بعضاً توهین آمیز است:
«...نمیدونم چرا از زندگی برای تو می گم. تو کاری با زندگی نداری. تو نقطه پایان زندگی هستی و هیچ میلی به شروع از سر خط نداری. صفحه 186» و یا در توصیف حضرت عزراییل« ..بی هوا بیفتی توی بغل یه فرشته سراسر چشم و پا و بال و بمیری.. صفحه 201» و در صفحه 212 هم که پیرمردی خودکشی کرده است، راوی خطاب به حضرت طوری حرف می زند که گویی حضرت مقصر خودکشی و دیوانگی پیرمرد است؛ چرا که «...فکر کنم در نشون دادن سر و شکلت به او زیاده روی کرده بودی پیرمرد پاک عقلشو از دست داده بود!»
و یا در جایی دیگر خطاب به حضرت: « تو کجا بودی اون موقع ها؟ توی هفت روستای جاسب پرسه می زدی حتماً صفحه 213»
نهایتاً بسیاری از انگیزه های شخصیت ها ناتمام و بدون پاسخ باقی ماند. چرا تحسین با تصور واهی خیانت زنش به او از او جدا شد و قسم خوردن های مانا را باور نکرد؟ و مانا اگر حقیقتاً به او خیانت کرده بود و دیگری را دوست داشت، چرا تا آخر رمان به تحسین وفادار ماند و به او علاقه مند بود؟ سرنوشت فروغ چه شد؟ و چرا تحسین برای نجات او از مرگ کاری نکرد؟ و...

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment