گفتگوی بیتا ناصر با بهنام ناصح
http://armandaily.ir/Modules/Main/NewsCrop.aspx?News_Id=43971&V_News_Id= 
بیتا ناصر (روزنامه آرمان): بهنام ناصح، متولد ۱۳۵۲ شهر رشت است. او در حوزه داستان نویسی، تا کنون دو رمان از خود به جای گذاشته؛ رمان «ایراندخت» که شایسته تقدیر شانزدهمین دوره جایزه کتاب فصل جمهوری اسلامی‌ایران شد و سال بعد به جایزه گام‌اول دست یافت و رمان «پروانه‌ای روی شانه» که آخرین رمان او به شمار می‌آید و همچون «ایراندخت» از سوی نشر آموت به انتشار رسیده است. در گفت‌وگو با ایشان؛ در ابتدا از کم و کیف سوابق ادبی و چگونگی نگارش رمان «پروانه‌ای روی شانه» پرسیده‌ایم و در ادامه نظر ایشان را درمورد وضعیت عرصه نویسندگی و کیفیت آثار داستانی که این روزها منتشر شده، به بازار می‌آیند. متن این گفت‌وگو به قرار زیر است:
جناب ناصح! در ابتدا از شما می‌خواهم کمی ‌در مورد خودتان و فعالیت‌هایی که تاکنون در حوزه ادبیات داشته‌اید توضیح بفرمایید.
زندگی با ادبیات شروعی ندارد، اگر هم داشته باشد با شناخت خود آغاز می‌شود؛ از زمانی که اولین لالایی‌ها را می‌شنویم، نخستین قصه‌هایی که برایمان می‌خوانند، خیال‌پردازی‌هایی که ذهن کودکانه‌مان می‌کند، اولین کلماتی که می‌خوانیم، اولین کتابی که می‌خریم و ... اما اگر منظور فعالیت جدی (یا آن‌چه را که ما جدی می‌پنداریم) باشد، نزدیک به پانزده سال است با مطبوعات و رسانه‌ها کار می‌کنم و عموما در بخش‌های ادبی و هنری یا مرتبط با کتاب. از نوجوانی به مطالعه ادبیات داستانی و شعر علاقه داشتم و طبیعتا می‌نوشتم اما اولین اثرم را که برای انتشار آماده کردم، بازنویسی «جوامع‌الحکایات» برای نوجوانان بود که برای انتشار به نشر پارسه سپردم و نزدیک به پنج سال است که قرار است منتشر شود. رمان اولم «ایراندخت» سال 88 منتشر شد که هم‌اکنون به چاپ پنجم رسیده است و آخرین اثرم «پروانه‌ای روی شانه» اواخر سال 91 از سوی نشر آموت به بازار کتاب آمد.
پروانه‌ای روی شانه 
رمان «ایراندخت» شما، در سال گذشته به چاپ پنجم رسیده است. این درحالی ا‌ست که این رمان برنده جوایزی از جمله جایزه گام اول بوده است. مطمئنا تقدیر از اثر یک نویسنده، باعث ایجاد انگیزه برای کارهای بعدی‌اش خواهد شد. از طرف دیگر معمولا نویسنده برای کارهای بعدی‌اش سختگیرتر می‌شود. تجربه انتشار رمان اول‌تان به لحاظ تکنیکی و زبانی، چقدر در نگارش رمان «پروانه‌ای روی شانه» تاثیرگذار بود؟
خوشبختانه اصطلاح «سندروم کتاب دوم» را پس از نوشتن دومین رمانم شنیدم و بدون این‌که بدانم، از این وسواس که گریبان کتاب اولی‌ها را می‌گیرد رهایی یافتم؛ دغدغه‌ای که به‌ویژه سراغ کسانی می‌آید که اثر اولشان نسبتا خوب دیده شده است. سوالاتی مثل این ‌که آیا می‌توانم دومین کارم را با موفقیت به پیش ببرم، اگر به خوبی اولی درنیاید چه؟ آیا باید همان الگوها را تکرار کنم تا مخاطبانم را حفظ کنم یا این‌که برای آن‌که متهم به تکرار نشوم بهتر است راهی جدید را تجربه کنم؟ و هزاران سوال دیگری که می‌توانست به سراغم بیاید ولی من کم توجه به آنها کار خودم را پیش گرفتم. سعی کردم این‌بار خطر کنم و از نظر مضمون، شیوه روایت و دیگر عناصر کار جدیدی خلق کنم در عین‌حال که در این راه سعی کردم خودم باشم و از تصنع پرهیز کنم و بدون اعمال تکنیکی خارج از آن‌چه متن می‌طلبید کار را برخودم و خواننده سخت نکنم.
ایراندخت 
در این رمان، داستان توسط 5 راوی روایت می‌شود. از این حیث، کار برای نویسنده پیچیده‌تر است. برای پیاده کردن زوایای دید مختلف در روایت‌های گوناگون با چه موقعیت‌ها و پیچیدگی‌هایی مواجه بوده‌اید؟
وقتی راوی یک رمان زیاد باشد به فراخور آن طرح هم از پیچیدگی بیشتری برخوردار است چون هر کدام از راوی‌ها، روایت خود و بخشی از روایت کلی داستان را حکایت می‌کند که گاه موازی هم پیش می‌روند و گاه با هم تلاقی دارند. مدیریت این توازی و تلاقی باید به خوبی انجام شود تا خواننده دچار سردرگمی‌نشود. همچنین وقتی روای‌ها از جنس، سن و طبقه‌های اجتماعی متفاوتی باشند انتخاب لحن‌ها و پرداخت شخصیت‌‌ها ظرافت بیشتری می‌طلبد. با همه این‌ حرف‌ها مدعی نیستم که در «پروانه‌ای روی شانه» از پس تمام این ریزه‌کاری‌ها به خوبی برآمده‌ام و کار قضاوت را بر عهده خوانندگان و منتقدان می‌گذارم.
شما در نگارش این رمان، از زبانی ساده و یکدست استفاده کرده‌اید. آیا این زبان، زبانی ا‌ست که شما با آن راحت‌ترید یا به قدرت فهم مخاطبان خود توجه داشته‌اید؟
اگر چه ارتباط برقرار کردن با مخاطب برایم اهمیت دارد اما زبانی را که در «پروانه‌ای روی شانه» مشاهده می‌کنید زبانی است که ناخودآگاه و همخوان با داستان و شخصیت‌ها به وجود آمده و خلاصه این‌که زبانی است که با آن راحت بودم.
در بخش‌هایی از «پروانه‌ای روی شانه» به مسائل و دغدغه‌های زنان در جامعه پرداخته‌اید. برای اینکه این بخش‌ها به خوبی از کار درآیند، یک نویسنده مرد به چه نکاتی باید توجه داشته باشد؟
زن و مرد با وجود تفاوت‌هایشان، نقاط اشتراکی دارند که همان انسان بودنشان است؛ این بخش، سهم عظیمی‌از وجود هر دو جنس را در بر می‌گیرد. کافی است هر انسانی نگاهی به خودش بیندازد تا عواطفش را بشناسد؛ عشق، کینه، حسادت،‌ کمبودهای عاطفی، غرایز و ... همه و همه در وجودمان هست. اگر دقیق نگاه کنیم نقاط اشتراک زنان و مردان بیش از تفاوت‌هایشان است آن‌چه موجب تفاوت می‌شود نحوه بروز آنهاست و همین امر نوع نگاه آنها را به جهان تحت‌تاثیر قرار می‌دهد و گاهی به مکانیزم متفاوتی از اندیشیدن منجر می‌شود. درک این نگاه متفاوت با زیستن در کنار جنس مخالف و کنکاش در رفتار آنها برای ما تا حدی فراهم می‌شود که در رمان هم می‌توان بازتاب داشته باشد از این گذشته روانشناسان معتقدند در وجود هر مردی یک زن و در وجود هر زن یک مرد زندگی می‌کند. کافی است گاهی سری به آن جنس مخالف وجودمان بزنیم و از دریچه او به جهان نگاه کنیم؛ کاری دشوار که نویسنده موظف به انجام آن است.
«کم شنوایی» مشکلی ا‌ست که دو تن از شخصیت‌های شما در این رمان به آن دچار هستند. این شخصیت‌ها چگونه در ذهن شما تعریف و به کار گرفته شده‌اند؟ برای اینکه به دنیای ناشنوایان نزدیک شوید و توصیف درست و باورپذیری از آن ارائه دهید، چه کردید؟
بعضی از داستان‌نویسان برای سوژه مورد نظرشان دست به تحقیق می‌زنند و خود را در فضاهای داستانشان قرار می‌دهند. در مورد «پروانه‌ای روی شانه» قضیه برعکس بود؛ یعنی ابتدا با جوانان کم‌شنوا آشنا شدم بعد سوژه داستان در ذهنم شکل گرفت. چند سال پیش به درخواست دوستی که فرزندی کم‌شنوا داشت برای نشریه‌ای که وابسته به یک NGO بود به صورت افتخاری یک روز در هفته کار می‌کردم. در حین کار با جوانان با انگیزه و خوش ذوقی آشنا شدم که با وجود ضعف شنوایی مانند همه جوانان و گاه بیشتر از افراد معمولی (اگر این اصلاح درست باشد چون آنها هم معمولی بودند) به تلاش، تحصیل و تفریح می‌پرداختند. با این رمان در عین حال که قصدم بیان مسائل کلی انسانی بود خواستم ادای دینی به آنها داشته باشم.
سوال بعدی درمورد طرح جلد کتاب‌تان است. از این طرح راضی بودید؟
در مجموع بله، طرح جلد این رمان اثر گرافیست مطرح و پرکار جواد آتشباری است. رنگ آبی روی جلد‌ آرامشی به همراه دارد که شاید اطمینان مخاطب را جلب کند. هر چند نظر شخصی‌ام این است که الزاما قرار نیست المان‌هایی که در عنوان اثر می‌آید حتما در طرح منعکس شود مثلا لازم نیست اگر عنوان رمان «پروانه‌ای روی شانه» طرحی از پروانه در آن کشیده شود. ترجیح من این است که طراح، رمان را مطالعه کند و طرحش را از درون مایه و احساسی که از مطالعه آن کسب می‌کند خلق کند.
در ادامه، اجازه دهید کمی ‌درمورد موقعیت کنونی ادبیات داستانی و کتاب‌هایی که در این حوزه منتشر می‌شوند از شما بپرسم. به نظر شما رویه داستان نویسی در طول سال‌های اخیر چه تحولات و پیشرفت‌هایی را شامل شده است؟
فکر می‌کنم کسی بتواند پاسخ این سوال را به درستی بدهد که تمام روند ادبیات معاصر را به دقت بررسی کرده باشد که متاسفانه من واجد این شرط نیستم اما به هر صورت از آن‌چه دور و برم می‌بینم به این اعتقاد رسیده‌ام که نه‌تنها آثار ادبی بازنما یا واکنشی به دنیای پیرامون است بلکه وضعیت کلی ادبیات هم بیانگر موقعیت اجتماعی است که در آن زندگی می‌کنیم. ادبیات ما مثل جامعه دچار تناقضاتی است؛ ملغمه‌‌ای از پیشرفت، هیجان، تکنیک‌زدگی، شعار و .... گویا ادبیات ما و نویسنده ما هم در جست‌وجوی راه‌های متفاوت از سویی به سوی دیگر در حرکت است؛ با همه این‌ها بارقه‌هایی همیشه دیده می‌شوند که چراغ ادبیات را روشن نگه می‌دارند.
بسیاری از منتقدان معتقدند ورود به عالم تکنیک و فرم، نویسندگان جوان را از روح ادبیات داستانی دور کرده. نظر شما چیست و در مجموع چه انتقاداتی را می‌توان به جریان داستان نویسی حاضر وارد دانست؟
(خوشبختانه مدتی است تب بازی‌های تکنیکی بین نویسندگان فروکش کرده و نوعی تمایل برای آشتی با مخاطب دیده می‌شود. تکنیک‌ یکی از لازمه‌های هر فن و هنری است که نمی‌توان منکر آن شد؛ مشکل وقتی بروز پیدا می‌کند که نویسنده سعی دارد تکنیکش را به رخ خواننده بکشد) یا چیزی را که تازه یادگرفته به‌زور به اثرش تحمیل کند این مساله بیش از همه داستان را از روح ادبی‌اش دور می‌کند. جریان داستان‌نویسی امروز در حال تجربه راه‌ها و شیوه‌های مختلفی است و فکر می‌کنم در مجموع حرکت روبه جلویی است که با تمام مشکلاتی که پیش رو دارد راه یا بهتر بگویم راه‌های خود را خواهد یافت و عاقبت به خیر می‌شود.
به نظر شما تناسب تکنیک و مبانی کلاسیک داستان نویسی در یک اثر، مطابق با چه الگویی باید از سوی نویسندگان رعایت شود؟
به‌طور کلی هیچ شیوه و دستور مشخصی نمی‌توان تجویز کرد. انتخاب شیوه روایت، تکنیک و چگونگی به‌کار گیری مبانی همانند انتخاب مضمون امری شخصی است که باید به انتخاب نویسنده و بنا بر نوع کار انجام شود اما به‌ اعتقاد من این‌ها نکاتی نیستند که ذهن نویسنده را درگیر خود کند. تکنیک و تئوری‌ها باید در ذهن داستان‌نویس ته‌نشین شده باشند و وقت نوشتن نویسنده باید خود را آزاد بگذارد تا هر جور راحت است بنویسد (دست‌کم در نسخه اولیه) اگر چیزی یادگرفته باشد ناخودآگاه به کار خواهد گرفت.
با در نظر گرفتن این توضیحات، موقعیت آثار عامه‌پسند و خاصه پسند را چطور تعریف می‌کنید؟ التزام توجه به این دو گرایش، چیست؟
«عامه‌پسند» و «خاصه‌پسند» این‌ها در اصل وجود خارجی ندارند و نام‌هایی است که ما بر بعضی آثار می‌گذاریم. به‌ویژه «عامه‌پسند» که گویا نوعی توهین مودبانه است! تا آن‌جا که من متوجه شدم این تقسیم‌بندی‌ها بیشتر در کشور ما رواج دارد. در آن سوی آب‌ها اغلب عنوان بست‌سلر (Best seller) یا پرفروش به‌کار می‌رود که آثاری است که با استقبال عمومی‌مواجه می‌شوند و الزاماً هم از نظر ادبی سطح پایین نیستند. اما اگر از بحث کلامی‌بگذریم «عامه‌پسند» در ایران بنا به عرف به آثار کلیشه‌ای عشقی و مضامین خانوادگی گفته می‌شود که بیشتر مخاطبانشان را نوجوانان رمانتیک، خانم‌های غیرتحصیلکرده دم‌بخت، سربازهای پادگان‌ها و ... تشکیل می‌دهند و احتمالا «خاصه‌پسند» هم ادبیات عصا‌قورت داده‌ای است که فقط آدم‌های خیلی فهمیده از آن سر در می‌آورند و حتماً برای خواندن آثارشان باید به آخرین تئوری‌های ادبی، چند فنجان قهوه و یک پاکت سیگار مجهز بود! از شوخی که بگذریم خودم هم درست نمی‌دانم این‌ها چه هستند حتی نمی‌دانم «پروانه‌ای روی شانه» جزو کدام دسته قرار می‌گیرد.
به نظر شما وضعیت داستان‌ها و رمان‌های تالیفی در مقابل کثرت آثار ترجمه‌ای چگونه است؟ فکر می‌کنید نویسندگان ما چقدر پتانسیل حضور در دنیای ادبیات را دارند؟
فکر می‌کنم باید واقع‌بین باشیم. فاصله ادبیات ما (در مجموع) با ادبیات غرب به اندازه فاصله صنعت ما، فوتبال ما و خیلی چیزهای دیگر ماست برای همین هنوز که هنوز است آثاری که ترجمه می‌شوند قابل مقایسه با اغلب آثار ما نیستند هر چند این نکته را نباید فراموش کرد که کتاب‌هایی که ترجمه می‌شوند عموما کارهای شاخص و داستان‌های برخی برندگان جوایز ادبی آنهاست؛ با همه این‌ها نباید دچار عقده خود کوچک‌بینی شد. به شخصه به آینده ادبیاتمان امیدوارم همان‌طور که اکنون هم با ترجمه بعضی رمان‌ها و مجموعه داستان‌های نویسندگانمان توانسته‌ایم ادبیاتمان را به جهان بشناسانیم.
***
 کتاب را می‌توانید به صورت آنلاین از اینجا بخرید.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment