داستان کودکان خیابانی
مثل زنبور 
روزنامه فرهیختگان (نسرین قربانی): زنده یاد جلال آل احمد، داستانی دارد به نام: "بچه ی مردم"، زنی در استیصال کامل، کودک خود را به دلیل وجود ناپدری به ازدحام جمعیت می سپارد. مزین کردن کودک به بهترین و آراسته ترین لباسش، مثل نوازش گوسفندی به مسلخ می ماند.
ما ازسرنوشت بچه هرگزباخبر نمی شویم. به عبارتی روی دیگرسکه را نمی بینیم اما    می توانیم حدس بزنیم چه برسرش می آید اما مادراست که با کوله باری ازغم به خانه برگرمی گردد تا بتواند سرسفره ی شوهربنشیند!
رمان زنبورعسل اما نه تا حد کامل که به شکلی با بچه ی مردم شباهت دارد. دراین جا ما ازسرنوشت مادربی خبرمی مانیم و این فرزند است که یکه وتنها به دنیای خشن و بی رحم بیرون هل داده می شود. با این تفاوت که کودک نوزادی را هم یدک می کشد.
این قبیل داستان ها، همیشه بوده و خواهد بود. به عبارتی تاریخ مصرف ندارد. تا زمانی که درجامعه فقروفلاکت واعتیاد وجود دارد، کودکان خیابانی. کارتن خواب. کودکانی که تحت نظر افراد غیرمسئول اداره می شوند، نیزوجود خواهد داشت.
غیراجتناب ترین رویداد زندگی انسان مرگ است. و درست نقطه ی مقابل آن تولد هایی که می شود و یا می شد اتفاق نیفتد و می افتد. بنابراین باید منتظرعواقبی این چنینی نیز بود.
بی بهره ماندن ازمهم ترین نیازهای اولیه ی انسان: مسکن. خوراک وپوشاک وبعد امنیت که چنان چه جای هریک از آن ها خالی باشد مثل دهانی است بی دندان که منظره ای زشت و عواقبی سوء خواهد داشت.
 کودکان خیابانی به دلیل زندگی سخت و تحمل آزارو اذیت های روحی و جسمی، اغلب دربزرگ سالی یا به افرادی بزهکارتبدیل می شوند و ادامه دهنده ی اشخاصی که هدایت گر آن ها به این راه بوده و یا اگر برحسب اتفاق و تقدیربه افرادی لایق و کارآمد تبدیل شوند، گذشته هم چنان گوشه ای ازذهنشان باقی مانده ودرشرایط و موقعیت هایی خاص جلوه نمایی خواهد کرد. ازاین قبیل افراد درتاریخ کم نیستند. آبراهام لینکن رییس جمهوردهه های قبل آمریکا، کودکی سرراهی بود. وی با لغو قانون برده داری که به نوعی تداعی کننده ی کودکان کاروخیابانی بود، بخشی ازدورن خود را آزاد کرد اما هرگز نتوانست از      حقارت های پنهان خود بگریزد.
مادر، همیشه مظهری ازمهربانی، گذشت، فداکاری و کلیه ی صفات خوب است. پس چگونه می شود که همین فرشته ی زمینی یک باره به انسانی دیو صفت و کسی که همه ی احساسات وعواطف خود را زیرپا گذارد، تبدیل می شود؟ مهم ترین عامل فقرو به دنبال آن حس ناامنی است که ازبه یک باره همه ی فاکتورها را به هم می ریزد.
رمان با سپردن دوفرزند یکی شیرخوارودیگری پنج ساله به امان خدا،شروع می شود. سرنوشت کودک چند ماهه ای که به زن نانوا سپرده و به کل فراموش می شود. گویی جزئی ازآرد وخمیرو تنور نانوایی می شود! راوی به شکلی و ناخواسته ادامه دهنده ی راه مادرمی شود.
راوی پنج ساله ابتدا بی آن که بخواهد جنسیتش مشخص نیست اما کم کم و به اقتضای زمان می آموزد که تا مدتی از جنسیت خود برای حفاظت از خود بگریزد.ضمن این که پیش از آن هم به اتفاق مادرش طعم گدایی و درخواست کمک ازدیگران را چشیده بود.
راوی درچند جا به علاقه اش درمورد پروازو رنگ زرد اشاره کرده، که اولی نمادی ازآزادی. گریزازیک نواختی وسفر به ناشناخته هاست ودومی دردسته ی رنگ های گرم قرار دارد. خصوصیات انسان هایی خونگرم. باهوش وتوانایی تصمیم گیری بالا. راوی بعد ازانتقال به مرکز کودکان بی سرپرست ضمن این که ازدیگران کناره گیری نمی کند، مدام نقشه ی فرار می کشد. بیرون امدن ازپشت دیوارهایی که او را از دنیای بیرون جدا کرده. روح راوی دراسارت نمی گنجد. پروازمی کند.
 با توجه به موضوع زیبای داستان به نظرمی رسد ازیک جایی به بعد سرعت رمان غیر متعارف می شود. ما بخش هایی از رشد راوی را نمی بینیم. اتفاقات به سرعت پیش می آیند و در نهایت گابریلا که شخصیت منفعلی بوده وعلی رغم امکانات درون خانه، گرایش زیادی به بیرون دارد و ازدواجش که در دو کلمه خلاصه می شود . درانتهای داستان ما اسم جدیدی می شنویم که باید حدس بزنیم فرزند گابریلا است. حتا ازدواج خود راوی آن قدر سریع و ترو فرز انجام می گیرد و ترک خانه ای که سال ها در آن زندگی کرده که گویی اصلن وجود نداشته. انگارهیچ علاقه و دلبستگی خاصی بین خانم خانه و او ایجاد نشده! درخانه هایی که خدمتکاری برای چند سال دریک جا زندگی می کنند، به مرور زمان جزیی ازاعضای خانواده می شوند. درصورتی که این اتفاق بین راوی و خانم خانه نمی افتد اگرچه ازکارزیاد شکایت کند، ولی باید به یاد داشته باشد که همه ی امنیت اش را مدیون همان شخص بوده.
رمان می توانست و به احتمال زیاد هم چنین بوده که بخش های بسیاری داشته که نادیده گرفته شده و همین امرموجب اشکالات چشم گیری شده است. حیف از چنین موضوعی زیبا که مثله شده است.
·        مثل زنبور/ ایزابل ژیرار/ ترجمه‌ی آزیتا لسانی/ نشر آموت

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment