رویایی شیرین ازخاطره ای دور
نسکافه با عطر کاهگل 
نسرین قربانی (تهران امروز):‌ واقعیت گریزی وپناه بردن به رویاهای ذهن و درکنارآن ها زندگی کردن درکناربخش بزرگی ازگذشته، درطولانی مدت می تواند به بیماری رنج آوری تبدیل شود که ابتدا گریبان خود شخص را می گیرد.
بازی کردن با گذشته های دوردرذهن به سبک و سیاق دلخواه ما نشان دهنده ی واقعیتی است که ازآن چه هستیم می گریزیم تا پشت آن چه که می خواهیم و یا می خواستیم باشیم و نیستیم، پنهان شویم. اما وقتی به دنیای هستی ها می رسیم، بسیاری ازساخته هایمان فرو   می ریزد و ویران می شود.
ورود به کتاب: نسکافه با عطرکاهگل، نوشته ی: م. آرام، اگرچه زیبا، ولی ازهمان ابتدا خواننده را درگیرابهام می کند. ابهامی که نه کمتر که به مروربیشتر هم می شود. گویی نویسنده دررمزگونه گی اش اصرار دارد. نخست نام نویسنده که مثل رازی سربه مهر روی کتاب نشسته. نامی که می تواند به هرفرد مونث و مذکری تعلق داشته باشد؛ و بعد آوردن شازده کوچولو که بی شک نمی تواند و نباید بی دلیل آورده شود.
کتاب شامل هجده بخش است اما پیش از ورود به بخش اول، با چهار صفحه ی ورودیه شروع می شود. این بخش یک حالت دورانی دارد که در انتهای داستان دو سر قضیه به هم می رسد. این جاست که نویسنده نفس راحتی کشیده و قلمش را زمین می گذارد. اما تازه شروع کاراست.
بخش ورودیه مثل مکانی است که برای عبور ازآن باید ازدودرمتوالی گذشت. مثل بیرونی و اندرونی. داستان با جملاتی کوتاه و کوبنده شروع می شود و خواننده را وا می دارد تا ارتباطش را با شخصیت ها و شازده کوچولو بیابد. اما این همه ی آن چیزی نیست که خواننده انتظارش را دارد.

وارد کردن کتابی که سال هاست مورد توجه است وترجمه های مختلفی ازآن شده، نشان دهنده ی این واقعیت است که نویسنده به شکلی با آن هم ذات پنداری می کند. برای درک بیشترکتاب ناچارشدم یک باردیگربه شازده کوچولومراجعه کنم تا شاید نقطه ی کلیدی هردو شخصیت را بیابم. نویسنده ازاستحاله ی زندگی راوی اش به جهانی دیگرمی رسد: به یک خودباوری، اما دراین میان ودرپی تجزیه وتحلیل خودشتابی عجولانه دارد. انگاربرای گذرازنهری، آهسته و با تانی پا روی سنگ ها نمی گذارد و یک باره می خواهد از این سوی نهر به آن سوی دیگربرود. که دراین شتاب یک سری از دیدنی ها را جا می گذارد.
رمان: نسکافه با عطرکاهگل، نه برداشتی کامل ازشوهرآهو خانم ازعلی محمد افغانی و یا همسایه های احمد محمود و دردهه ی پنجاه، سریال خانه ی قمرخانم، است که ازکنارآن ها می گذرد. سرخم می کند و به راهی دیگر می رود. آدم های مفلوک و توسری خورده ی اجتماع که بنا به مقتضیات روزگارکنارهم جمع شده اند و کم و بیش سرنوشت هایی یکسان دارند. فقر. اعتیاد. بی سوادی و یا کم سوادی.فرزندان زیاد که اغلب ازهوش زیادی هم برخوردارهستند، ازمشخصات این طبقه است.
خانه هایی اغلب یک شکل: حیاطی نسبتا بزرگ. با حوضی مستطیل واتاق هایی دورتا دور که مثل چشمانی گرسنه و کم سو به این منظره نگاه می کنند. شخص وقلدروبی وجدانی که صاحب این مهمان پذیرکثیف و شلوغ است. مرد و یا به ندرت زنی (در خانه ی قمرخانم)که صاحب این اتاق های کثیف و پرجمعیت است، همه ی افراد را به شکل اسکناس های کثیفی می بیند که حتا ازچرک و کثافت شان هم لذت می برد. این شخص مشخصا و حتما باید از رقیق القلب بودن بری باشد وگرنه بازحتما کمیتش لنگ خواهد بود.
نویسنده ی: نسکافه با عطرکاهگل، این اتاق ها را به کندوی زنبورعسل تشبیه کرده که اتفاقا تشبیه زیبایی هم است. زنبورهایی با چندین کندو ی جدا ازهم ولی در نهایت با هم. انگاربه شکلی سرنوشت هایشان به هم گره خورده است!
وقتی می خواهیم داستانی از زبان یک پسربچه ی تازه نوجوان بنویسیم حتما باید به زبان او، خصوصیات رفتاری، علایق. شیطنت های خاص سنش و در کنار همه ی این ها پختگی اندکی که حاصل رنج این طبقه است، توجه کنیم. ازابن سینا پرسیدند تو با این همه علم و دانش چرا بالای درختی؟ پاسخ داد: آن خدادادی است و این اقتضای سن! پس یک نوجوانی که هنوز کامل هم به مرحله ی بلوغ نرسیده نمی تواند دارای تجاربی باشد که از یک فرد بزرگ سال انتظار می رود. خودآگاهی زودرس. اغراق وادای رفتاری که منطبق با واقعیت سنی نباشد، توی ذوق خواننده می زند و باعث می شود بارها از خود سوال کند راوی درچه رده ی سنی قراردارد؟
اگرفرض کنیم نوجوانی نه چندان بالغ، یک باره و به ضرورت بزرگ شده که بعد ازمرگ پدرومادرش، عهده دارزندگی ومعیشت برادرو دوخواهرکوچک ترازخودش شده، باید نویسنده این را هم باورپذیر نشان می داد که زندگی سخت، تجاربی به او می آموخت که در بسیاری موارد بی گداربه آب نمی زد. تنها یاورش قاسم آقا را با مجموعه ی خوبی و     بدی هایش ازدست نمی داد و سرانجام برای این ازدست دادن تمهیدی محکم وقانع کننده   می آورد. نویسنده پای راوی را از روی چند سنگ می گذراند تا به مقصدی که می خواهذد بکشاند و نه آنی که راوی طی زمان باید پیش برود.
راوی به یک بلوغ نارسی رسیده بود که با همه ی سن کمش درجای قهرمان خیالی ذهنش زندگی می کرد: خود فراموشی، چه ازنظر تحصیل وچه ازنظر تغذیه آن قدراغراق آمیزاست که خواننده هزارباربا خودسوال کند نکند سن راوی اشتباه شده!
نبود پدریا مادر نمی تواند کمبودش را برای فرزندان جبران کند. به عبارتی هیچ کدام    نمی توانند علی رغم تلاش ها و ادعا ها جای دیگری راپرکنند. پس چگونه است که نوجوانی نه چندان پای به عرصه ی زندگی یک باره و اندک زمانی پس ازمرگ مادربه خصوص، به مرد بزرگ و صبورو باگذشتی مبدل می شود؟! باورپذیری رکن اصلی داستان است چه درغیراین صورت ما با داستانی به دورازواقعیت های عینی روبه رو هستیم. داستانی که بود های مهم زندگی را پشت نبودها پنهان می کند تا آن چه که باید درطول زمان  رشد کرده و دیده شود، بدون دیدن، و شاید بدون بزرگ شدن برای همیشه مخفی بماند.
درطی داستان به واقعیت هایی برمی خوریم که فقط ساخته و پرداخته ی ذهن راوی است. آن چه که می خواسته باشد و نبوده. مهربانی و توجه بیش ازحد پرستاربه راوی، چنان اغراق آمیز است که خواننده ذهنش مستقیم به آرزوهای کال راوی می رود. و یا تسلط پرستار به دکتر: ص 148.
قهرمان سازی و قهرمان پروری نویسنده ازراوی باید دلیل خاصی داشته باشد که مشخص نمی شود. رضایت شخصی که هنوز به سن قانونی نرسیده، مورد قبول نیست اما راوی به راحتی از روی سنگ های بزرگ نهرعبورمی کند. به عبارتی آن ها را نادیده می گیرد؛ که این دیده نگرفتن به داستان لطمه می زند. برای زیر سوال نرفتن به هرموضوعی، و دراختیارداشتن تجربه ای، یا باید ازدانش دیگران کمک گرفت و یا به منابع معتبر مراجعه کرد.
موارد قانونی، مثل رضایت دادن و ندادن مستلزم اطلاعات کافی ازآن است. همچنین موضوع مهم دیگر: فراموشی مطلق و ازیاد بردن گذشته و هویت خود، چیزی نیست که به این راحتی بشود ازکنارآن گذشت. باید محرز شود. باید خودآگاهی دوباه همراه با زمینه و زیرسازی باشد. نمی شود روی زمین خاکی یک باره قیرریخت و آسفالت کرد!
فراموشی نوعی خلسه و رهایی است. دنیای بی خبری محض است. بنابراین نمی تواند به گذشته نقب بزند. مگر این که درلحظاتی کوتاه حافظه ی گذشته برگردد که آن هم مثل ستاره ای کم سو لحظه ای چشمک می زند و گم و ناپیدا می شود. آدم فراموش کار حرف های نامتعارف می زند. حرکات و حرف هایی دورازعقل و ادب دارد که ما درتمام مدت فراموشی مطلق راوی چنین حسی نداریم.
راوی نوجوان ما، قهرمان داستان شده و یک تنه ازپس همه برمی آید. ازدست سه مرد قلچماق و چاقو به دست می گریزد و با همه ی رنجوری چنان می دود که به گردِش هم نمی رسند!
آدمی که گذشته ی خودشو فراموش کرده، چطورچرک و کثافت و ظاهرژنده ی سابقش رو ازیاد نبرده؟ باورپذیری داستان آن قدرکم بوده که خواننده را به فکروادارد با قهرمان های همیشه جاوید و موفق کارتون ها روبه رو است.
آدم فراموشکار نمی تواند نگران جغرافیای محل زندگی اش باشد. برای او همه جای جهان یک سان است. همه ی این اتفاقات می توانست در لحظاتی که راوی به یک آگاهی کوتاه مدتی می رسید، درهاله ای از شک و تردید و گاه با اطمینان آورده می شد آن هم اززبان آن زمان روای و نه امروز او.
راوی آن قدرازخود و گذشته اش دورشده که دیگرحتا اسم و شناسنامه اش هم متعلق به هویتش نیست. انگارروزی، کسی، یک جایی ازشهربا شباهتی زیاد با او دنیا آمده بوده که راوی او را نمی شناسد. دو نفری که یکی متعلق به خانواده ای در کندو است و دیگری ناگهان درهای آسمان بازشده و میان هزاران نازونوازش می افتد.
در بخش های بعدی و برگشت آگاهی ذهنی که تمهیداتش به اندازه ی کافی فراهم نشده، راوی با دیدن عکس بچگی غلام؛ لوح تقدیرها. دیوار گلی. پسرک واکسی به گذشته نقب  می زند و باعث می شود دنبال گمشده های خود برود.
بخش ها و دیلوگ هایی از کتاب می شد حذف شود بدون این که لطمه ای به کل داستان وارد شود.
فصل 13 ادغام گذشته و حال. ساختن رویاهایی که می خواهیم و درواقعیت وچود ندارد. گذشته یک باره به ذهن راوی هجوم می آورد. بعد از شانزده سال.
کتاب با همه ی کاستی ها، فرازو فرودهایی گاه عجولانه و گاه آرام دارد. و دربرخی قسمت ها کلماتی آورده شده که معنای املایی آن مجهول است. مثل: توبیخ گونه. به جای استفاده از کلماتی این چنینی می شود از حالت صفت است. شکمم روی صدا افتاده بود! شکمم به قارو قور افتاده بود مصطلح است. از واژه گانی که به زبان فارسی لطمه وارد می کند باید پرهیزکرد. مثل مادر مرده ها! یعنی چه؟ هم یک کلمه ی توهینی است و هم بارمعنایی روشنی ندارد. نگاه استفهام آمیز یعنی چه؟ چه نوع نگاهی است؟ سرلج واکرده بود: سرلج افتاده بود. هول خوردم: هولم دادند.
سراسرکتاب پراست ازابهاماتی که تا به آخربه همان شکل می ماند. انگارنویسنده خیال نداشته خیال راوی و خواننده را راحت کند. درجایی، اواخرکتاب، اسماعیل، با دیدن راوی هیچ واکنشی ازخود نشان نمی دهد. سفره را پهن می کند و مشغول خوردن می شود. اما درست دو صفحه ی بعد شادی خود را از معرفی دوباره ی مادر به راوی نشان می دهد! ص 258
 وضعیت گلاب و گلابتون (نوشین) هم بسیارعجولانه گذشته بود. انگارنویسنده ازنوشتن و راوی از گفتن خسته شده و می خواست سرو ته قضیه را به هم برساند.
نسکافه با عطرکاهگل: م. آرام. چاپ دوم/ نشر: آموت.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment