بانوی مه، سرنوشت تلخ یک ایل
بانوی مه 
خبرگزاری ایمنا (محمدرضا رهبری): «بانوی مه» عنوان رمانی نوشته محمد رضا آریان فر است که در 400 صفحه و به قیمت 16 هزار تومان توسط نشر آموت منتشر شده است.
قصه عشق سه نسل در چهار فصل
رمان در ۴ فصل اصلی، داستان ۳ نسل یا بهتر بگویم قصه عشق را در ۳ نسل باز گو می کند. اثری که با ۳ فصل کوتاه (یک مقد مه و دو موخره) تکمیل می شود. موخره ای که بی شباهت به موخره های رمان های کلاسیک نیست و مقدمه ی شاعرانه ای که هم از جنس داستان است و هم نیست ولی تلاش می کند آشنا کننده ذهن مخاطب با حال و فضای داستان باشد و ورودیه ای بر داستان که حرف رمان را در خود خلاصه کرده است. « در گلویم هزار ترانه مفقود جاخوش کرده است پری جان»
این ترانه های مفقود چه ترانه هایی است و چرا مفقود شده است؟! ظاهراً ترانه هایی عاشقانه است که در گذر سال ها گم شده اند و یا ترجیح بر این بوده است که گم شوند! سخن از ترانه های عاشقانه ی تلخی است که آدم های این سه نسل از یکدیگر نهان کرده اند. همسران از یکدیگر، والدین از فرزندان و فرزندان از پدر و مادر یکی در خوابهایش نهان می کند، یکی با خود به گور می برد، دیگری در ذهنش گم می کند و دیگری از آن کشور به کشوری دیگر فرار می کند. اما عشق می آید.
پادوی حجره ای عاشق دختر صاحب حجره می شود و عشق اش نافرجام می ماند. او برای زنده ماندن تن به هجرت می دهد و معشوق در تنهایی اش در کنج خانه از پای در می آید. دختری دیگر بر نقاشی که تصویرگر نقش چشمانش است عاشق می شود و از او صاحب فرزندی ناخواسته، عشق به رسوایی می کشد.
جوانی با خواستگاری دختر منجی او و پدرش می شود نقاش عاشق گم می شود و خواستگار و دختر به شهر دیگری هجرت می کنند. فرزندان خانواده ها از آب و گل در می آیند و زندگی دیگری دارند ولی ناگهان هرکدام به شکلی قصه عاشقانه ای پیدا می کنند. رفیع پادوی دیروز و تاجر امروز از پسرش اطلاعات کامل دختری را که با او قصد ازدواج دارد می خواهد. نشانی، شماره تماس و اگر شد عکسی از او. عکس را پسر به دست پدر می رساند بحران سر برمی دارد. پدر روزها هیچ نمی گوید و قدمی برای ازدواج برنمی دارد. عکس یادآور عشق جوانی اش است. عشق سالیان دور که باز آمده دیگر فرزندان هم دچار عشق شده اند و بازگشت عشق قدیم ربط دهنده داستان دیگر عشق های آدم های رمان است. رمان که از ابتدا به صورت موازی داستان های پراکنده ای از آدم های مختلف را گفته است در قصه عشقی قدیمی و روشن کردن خطوط آن به یکدیگر گره می خورد و تصویری، نقشی کامل می یابد.
در "بانوی مه" اگر چه زمان در انتقال حال و هوای آدم ها و روابط داستانی آن ها با یکدیگر به صورت کلی و کمی گنگ عمل می کند ولی خواننده را به رساندن طرح و تصویری از داستان کمک می کند هر چند بیانگر جزئیات مهم از رفتار آدم ها و توصیف دقیق جهان داستان نیست. زبان انتخابی نویسنده که متمایل به توصیفات شاعرانه و گاهی بیان استعاره ای است یکی از موانع رسیدن به بیان مناسب در رمان است.
اما به هر جهت رمان داستان آدم هایی را می گوید که در مقابل عشق که در این جا برای همه تلخ سرانجام بوده است باید دست به انتخابی بزنند که نشان دهنده نوع نگاه آن ها به زندگی است. این انتخاب برا ی زنان و مردان متفاوت است. جامعه تصویر شده در رمان در دوران سنتی اش برای زنان یک راه بیشتر نمی گذارد آن چه از سوی خانواده و جامعه به او حکم می شود را بایدبدون مبارزه قبول کند.
اما یکی از زن ها در جهان جدید( سال های متاخر) وقتی عشق شوهرش را ویرانگر زندگی خود و خانواده اش می بیند دست به مبارزه می زند و از پسرش می خواهد که بجنگد. عشق قدیمی پدر با دیدن تصویری که شباهت تام به معشوق مرده اش دارد زنده شده و می خواهد با دختر ازدواج کند که بعدا معلو م می شود معشوق مرده عمه این دختر است.
عشق زندگی ساز است یا زندگی سوز؟
زن می خواهد زندگی ساز باشد ولی شوهر تارنواز تاجر عاشق پیشه سودای دیگر دارد. زن مبارزه را شروع می کند و پسر برای حفظ خانواده می خواهد از عشقش بگذرد ولی سرانجام پدر کوتاه می آید و ظاهراً آن عشق گمشده را خاک می کند و به زنش می گوید همه چیز این بازی به آخر رسیده و من کنارتم ... کنار تو و بچه ها و این زندگی اما نمی تونم از گل پری و خاطره هایی که فکر می کردم در گم گوشه های زندگی ام مرده، دست بکشم. رفیع پدر فاخته و فرهاد یک شبه موی سرش سفید می شود اما تار موی تازه و با عطر عجیبی کنار تار دیده می شود. مرده ها برگشته اند...
داستان اگرچه شباهت هایی به سبک داستان گویی شرق دارد و داستان در داستان می گذرد و بی آن که به سرانجام برسد دری به داستانی دیگر می گشاید و سرنوشت آدم ها را موازی هم روایت می کند ولی در انتها این ساختار رعایت نمی شود و این دوایر متحد المرکز می شوند و به رفیع ختم می شوند. داستان عطار، گلشن، گل پری مرده، گل پری زنده، صدرا، فرهاد، پریا، فاخته زینت، ... همه با رسوایی پیرانه سر رفیع از تاریکی در می آیند و سرانجام معلومی می یابند و زیبایی روایت داستان خود را می نماید. پازل ها کنار هم قرار می گیرند. خواننده در لذت کشفی غرق می شود. رمان شخصیت های بسیاری دارد که بیشتر زن هستند با نقشی که زن ها در این رمان دارند این سوال مطرح می شود که زن های رمان زنانی آرمانی و اثیری هستند یا واقعی؟
به جز گلشن که وقتی زندگی مشترکش را در شرف نابودی می بیند، رفتاری تهاجمی پیشه می کند، بقیه زن ها تن به رنج داد؛ گذشت می کنند ...
نقش زنان بانوی مه چیست؟
ظاهراً رمان به اجتماع و ارتباط آدم ها در اجتماع کاری ندارد و بیشتر در پی روایت یک غزل عاشقانه به نثر است. در تنها جایی که به زمان و مکان خاصی اشاره می شود، جایی است که داستان نسل اول در سال ملی شدن صنعت نفت در تهران می گذرد. کوتاه و اشاره وار است. رمان بسیاری جاها خاطره گویی می کند تا داستان نویسی (شاید شما یا کسی دیگر نام آقا رفیع را در این شهر نشنیده باشید، اما کسبه بازارچه ابریشم، محله کهنه یا محله نو، تاجر مشهور فرش را می شناختند.) و یا عمل کردن به وصیت عطار و صدای گوینده ای که از ملی شدن صنعت نفت می گوید بیشتر خاطره گویی می شود. توصیفات در صفحه های ۱۴، ۱۷، ۱۹۴، ۱۹۸ و بسیاری جاها مانند آن عموما طولانی و خسته کننده و مانع حرکت داستان و یادآور انشاهای مدرسه ای هستند. درست برعکس صحنه گفتگوی رفیع و حاج نصیر در صفحه ۲۳۰ که دارای ریتم مناسب و پیش رونده و آگاهی بخش است. همین امر مانعی برای بروز رفتارهای اجتماعی است، چرا که برای شناخت وجه اجتماعی آدم ها باید عمل آن ها را در ارتباط با دیگران با کمترین قضاوتی شاهد باشیم ولی این جا دانای کل درون آدم ها و برون آدم ها را با زبانی که سعی می کند سخت غنایی باشد همراه با قضاوتی نشان می دهد. همه آدم ها و به خصوص زنان نقش اجتماعی خاصی ندارند و آن چه بر آن ها می گذرد در نسل اول رمان به خاطر دیوارهای بلند سنت است و بعدا در فرزندان آن ها به خاطر شرایط خانواده که سرنوشت هر دو مشابه است. «سرنوشت عشق تو این ایل تلخ است. همین هم باعث شده زینت بسوزد و بسازد و از عشق حرف نزند مبادا دخترش از عشق بترسد.» همه آدم های داستان رازی دارند که اگر بر ملا شود تصویر آن ها را در ذهن دیگران تغییر می کند . فتاح می میرد و رازش را درون صندوقی می گذارد برای زنش که روزی نجات بخشش بوده. فتاح دیگر آن ناجی زینت نیست. روزگاری معامله کرده است. عشق راز آدم ها و عریان کننده آن هاست. عشق می آید و دیگر کسی نمی تواند سجاده نشین باوقاری باشد. فاخته و فرهاد و پریا در ظاهر می خواهند از عشق فاصله بگیرند تا دچار نشوند که آن ها هم نمی توانند . عشق درون آدم های رمان همان عشق آشنای ادبیات سنتی فارسی و تصنیف ها ی عاشقانه موسیقی سنتی، عشق سودایی، ساده و اسیرکننده است که شناخت دقیقی از آدم ها نمیدهد جز در ارتباطشان با عشق.
با هم و غم عشق آشنای هر ایرانی که نویسنده با واژه پردازی هایی که می کند این آشنایی را دو چندان می کند، واژه پردازی هایی که مشابه تلاش شاعران در شعر است بی آن که قضاوتی درباره ی این واژه پردزای ها داشته باشیم. در مجالی دیگر باید به چنین برخوردهایی با زبان در رمان پرداخت. به بعضی از این واژه پردازی ها نگاهی می کنیم. گستراک آسمان، سکوت موهن، کریوه برف واجو یه ای دردناک ، ماندی کردن، در معنای مکث کردن که نویسنده در بسیاری از جاها ما به ازای مکث، درنگ، توقف و حتی تامل آورده است که این کاربرد جای پرسش دارد؟! این بازی های زبانی و تغزلی بودن رمان با پیچش های داستانی آن می تواند رمانی جذاب باشد برای آن هایی که با ادبیات فارسی آشنایی دارند و دلبستگی. سرگرمی از ذاتیات ادبیات داستانی است و رمان بانوی مه به خوبی چنین ویژگی دارد.
ماه نبود.
آسمان سیاه بود.
ابر نبود.
آسمان ...
اما سیاه بود.
..... لبخندی زد و نیمه ای از چهره گر گرفته اش را انداخت روی انبوه موی روشنی که از آن عطر غریبی بر می خاست و .. (از آخرین سطرهای رمان بانوی مه)

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment