داستان دهكده‌اي در هند
 
حمیده جاهد (روزنامه ایران): کاویتا برای دخترش در مسیر زندگی آینده پر امیدی پیش‌بینی می‌کرد. یوشا هرگز پدر و مادرش را نمی‌شناخت، ولی شانسی برای زندگی کردن داشت و این می‌توانست کافی باشد. کاویتا یکی از دو النگوی نقره‌ای را که همیشه توی دستش بود بیرون آورد و انداخت به قوزک پای نوزاد، سر پر کُرکش را بوسید و زیر گوشش زمزمه کرد «می‌بخشی عزیزم. بیشتر از این چیزی ندارم بهت بدم.»
سومر خندید «بله آشا اینجا را دوست دارد. باید دعا کنم زود دل بکنه و بریم.» خانم گفت «شما باید ظهرهای جمعه بیایید. من و چند تا از پرستارهای بچه هر هفته همین جا برنامه پیک نیک داریم. بچه‌ها با خودشون هستند و ما با همدیگر صحبت می‌کنیم.» -پرستار بچه؟ بعد از سکوت سومر مؤدبانه بلند شد و وسایلش را جمع کرد و گفت: «من پرستارش نیستم. من مادرش هستم.»
«همسن من؟ شما مطمئن هستید؟» واژه ها و اعداد مثل توپ بیلیارد بهم دیگر می‌خوردند. یکباره حقایق خودشان را به روشی انکارناپذیر کنار هم چیدند و در نهایت به یک معنی واحد رسیدند. والدین حقیقی او بچه داشتند. یک بچه دیگر. یکی را برای نگهداشتن انتخاب کرده بودند. دهانش مزه بدی می‌داد. ترش مزه بود. «آنها پسرشان را نگه داشتند. آنها به جای من او را نگه داشتند.»
سخنان سه شخصیت اصلی رمان. سه ضلع از یک مثلث زنانه. دو زن از دو خانواده مجزا که به طور غیرمنتظره‌ای توسط یک دختر به نام یوشا به هم ارتباط پیدا می‌کنند. تقابل زندگی دو مادر از دو جامعه و دو نوع زندگی کاملاً متفاوت و یک دختر به ظاهر یتیم. حال و هوای داستان زنانه است. احساسات، ترس‌ها و سردرگمی‌هایشان. زنی سرخورده و ناچار به تحمل آنچه بر سر او آمده. زنی سرخورده و در تلاش برای وفق دادن خودش با حوادث پیش رویش است. دختری جوان و در آستانه سرخوردگی که بسیار خودش را کنترل می‌کند. ابتدای رمان از هند است سپس به امریکا می‌رود و در آخر به همان هند برمی‌گردد و در آنجا تمام می‌شود.
شروع داستان در دهکده‌ای در هند است. دختری که پنهانی به نوانخانه‌ای در بمبئی سپرده می‌شود تا حداقل زنده بماند. کاویتا به سختی با این مشکل کنار می‌آید و بارها خودش را دلداری مي‌دهد. در امریکا زن دیگری که سقط جنین تنها ثمره هر بارداری‌اش است. بالاخره با اصرار همسر هندی‌اش راضی به پذیرفتن فرزندی از یتیم خانه‌ای در هند مي‌شود. سومر اندک اندک این رویداد تلخ را به زندگی‌اش پیوند مي‌دهد و جزئی از زندگیش مي‌شود و نیز مي‌گوید که هر زن، در هر جامعه‌ای که باشد، با هر فرهنگی که باشد- چه سخت و پیچیده و چه ساده و آسان- غم و اندوهی ناگفته و نهان در دل دارد که در زندگی با آن دست به گریبان است.
نویسنده با زبردستی هند را به تصویر کشیده. واقعیت‌های زندگی انسان‌های عادی را نشان مي‌دهد که در پشت تجملات مخفی مانده و نادیده گرفته شده. زاغه‌نشین‌هایی که جز فقر بیشتر برای روستاییان مهاجر چيزي به همراه ندارد. همان رؤیایی که بسیاری با آن دست به گریبان هستند و در این فکرند که با مهاجرت به پایتخت به خوشبختی مي‌رسند. در واقع به گونه روانشناسانه به جنبه‌های پنهان زندگی نگاه انداخته و نظر خواننده را به این زوایای پنهان جلب کرده. موضوع مادر بودن و سرپرستی و ننگ فرهنگی‌ای که در هند برای زنان وجود دارد. البته مقام یک زن تنها زمانی ارزش پیدا مي‌کند که به عنوان مادر شوهر باشد و در زمان مي‌تواند قدرتش را نشان دهد. موضوعی که اکنون در بسیاری از نقاط مختلف دنیا وجود دارد که نسل باید ادامه داشته باشد و یک زن نمی‌تواند این کار را انجام دهد چون نام همسر روی او است و نام خانوادگی‌اش از بین مي‌رود. این رمان بدون آن که اشاره مستقیم داشته باشد به خواننده نشان مي‌دهد که اندوه در درون انسان به چه شکل مي‌تواند مانند یک غده پنهان رشد کرده و از درون انسان را متلاشی کند.
نویسنده شیلپی سمیه گوادا متولد تورنتو کانادا از پدر و مادری هندی‌تبار مهاجر. لیسانس مدیریت بازرگانی و لیسانس هنر دارد. این کتاب هم در سال انتشارش و تا ماه مه امسال در ردیف پرفروش‌ترین‌ها قرار دارد.
آقای قانع نویسنده و مترجمی است که آثار فراوانی دارد. «مورچه‌هایی که پدرم را خوردند» برنده جایزه ادبی اصفهان در سال 87. «وسوسه‌های اردیبهشت» نامزد جایزه کتاب سال ریاست جمهوری سال 82. به گفته خود مترجم با خبرنگار مهر، «این رمان داستان گیرایی دارد و عامه‌پسند نیست ولی خودم را در طول مدتی که در حال ترجمه‌اش بودم، دو بار به گریه انداخت.»

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment