گفتگو با شقايق قندهاري
پیش از آنکه بخوابم 
حمید نورشمسی/ روزنامه فرهيختگان :شقایق قندهاری مترجم جوانی این روزهای کشور با اینکه می‌گوید بیشتر از ترجمه علاقه به خواندن آثار تالیفی دارد، در ماه‌های اخیر و همزمان با انتشار بخی از ترجمه‌هایش نشان داده که در انتخاب اثر برای ترجمه و معرفی به مخاطبان ایرانی نیز چیره دست است. رمان «پیش از آنکه بخوابم» نوشته اس‌جی واتسون که در سال جاری توسط نشر آموت با ترجمه منتشر شد و در کمتر سه ماه به چاپ دوم رسید نمونه خوبی برای اثبات این مدعی‌است. فضای متهورانه و بکر و گاهی ترسناک این رمان بهانه‌ای بود برای گپ و گفتگو با مترجمش که د ادامه از نگاه شما می‌گذرد.
خانم قندهاری در مواجهه با این رمان نخستین موضوع قابل توجه، سوژه عجیب و متهورانه ای است که نویسنده به سراغ آن رفته است؛ یعنی فدی که هر وز حافظه‌اش و از دست می‌دهد. شما می دانید که این سوژه از کجا به دست آمده است؟
تا جایی که من می‌دانم نوینسده کتاب در یک دوره‌ای با کسانی که مشکل آلزایمر داشته اند زندگی کرده است. ظاهرا او در بیمارستان محل بستری آنها فعالیت داشته و در واقع ایده اصلی این اثر داستانی رااز آن جا به دست آورده است.
فکر می‌کنم این تجربه برای خودش بسیار متحورانه است و فکر نمی کنم تا مدت ها نویسنده ای ایرانی به خودش جرات ورود به چنین حیطه هایی را بدهد و یا شاید هم باید بگوییم که اصلا دغدغه قلم ایرانی چنین موضوعاتی نیست.
http://www.ibna.ir/images/docs/000127/n00127731-b.jpg  
به همین خاطر شما به سراغ ترجمه این اثر رفتید؟
ببینید من قصد داشتم با این ترجمه  یک اثر و جهان بینی نویسنده اش را معرفی کنم. به تبع من هم به عنوان یک مترجم در این مورد نظر می‌دهم. یک بخش‌ از موضوعی که شما می گویید را قبول دارم و به نظرم به این موضوع برمی‌گردد به این که خود نویسنده‌هایمان هم دچار یک نوع خودسانسوری و ملاحظه هستند. ضمن اینکه به طور کلی نویسندگی در ایران به عنوان یک حرفه جدی و تمام وقت جانیفتاده است که همین امر بی رودربایستی روی خلاقیت او هم اثر منفی می‌گذارد چون او دغدغه‌های اساسی دیگری هم دارد؛ مانند تامین معیشت. اما وقتی دغدغه جدی شخصی مثل واتسون‌ نویسندگی است و خیلی جدی‌تر از آن که کاری در حاشیه باشد؛ او تن به کشف چنین فضاهایی می دهد به طوری که حتی برای نوشتن رمانش با بیماران آلزایمری زندگی می کند.
 البته من شرایط مادی او را به طور مشخص نمی‌دانم ولی این آدم در مرحله‌ای از زندگی اش به جایی می‌رسد که احساس می‌کند در زندگی‌ مساله ای جدی دارد و باید برود دنبالش. تا جایی که درباره اش خوانده ام یک دوره کلاس‌های نگارش خلاق را  می‌گذراند و یک دوره‌ را هم با افرادی که دارای بیماری آلزایمر بوده اند می‌گذراند و نتیجه‌اش می‌شود خلق یک چنین رمانی که بسیار رمان موفقی است.
این موفقیت یعنی چه؟
 موفقیت یعنی این که تا حالا رمان «پیش از ان که بخوابم» به 30 زبان ترجمه شده است و جدای از آن وقتی چاپ ‌شد بلافاصله مجوزش برای ساخت فیلم صادر شد.
 این مساله همان چیزی است که معتقدید در ادبیات داخلی ما رخ نمی‌دهد؟
 من در مطالعات شخصی‌ام بیشتر کارهای تالیفی می‌خوانم تا ترجمه. بعنی برای خودم سر مطالعاتی تفکیک شده ای دارم، خیلی وقت‌ها که می‌خواهم برای دل خودم چیزی بخوانم می‌روم سراغ تالیف. چون می‌خواهم با نثر معاصر و به روز فارسی آشنا باشم.بر همین مبنا و بر پایه آثاری که می‌خوانم حس کرده‌ام که خیلی از نویسندگان ما خودشان را محدود کرده‌اند به یک چهاردیواری و یک اتاق و شاید زحمت سفر و سیر و سیاحت را به خودشان نمی‌دهند. شاید واقعا جسارت و تعلق خاطر لازم را ندارند و شاید هم امکانش را. قصد ندارم این جا کسی را قضاوت کنم.
اما به نظرم مساله فقط این نیست. قدرت سوژه یابی نویسنده هم هست که در اینجا انگار حاصلش با ذائقه مخاطب جور در نمی آید.
به نظرم لزومی ندارد سوژه رمان خیلی بکر هم باشد، در مورد رمان«پیش از آنکه بخوابم» خود سوژه چیز دست نیافتنی نبوده است. من و شما هم قبلا آثاری را خواندیم و یا فیلم‌هایی را دیدیم که شاید به نوعی با سوژه فراموشی مرتبط بوده است؛حادثه‌ای برای شخصی اتفاق می‌افتد و او دچار فراموشی می‌شود و زندگی‌اش به هم می‌ریزد. این فی‌النفسه سوژة جدیدی نیست. اما نوع پرداخت، نگاه و خلاقیت این نویسنده، چند بار شما را حین خواندن این رمان غافلگیر می کند. حتی من و شما که خوانندة حرفه‌ای هستیم خیلی وقت‌ها وقتی یک اثر را می‌خوانیم یا یک فیلم را می‌بینیم معمولا چند قدم جلوتر را می توانیم پیش‌بینی‌ کنیم و پیش‌بینی‌هایمان بیشتر وقت‌ها درست است ولی در این رمان این اتفاق نمی‌افتد.
به نظر من یکی از دلای موفقیت این رمان این است که رمان جامع و کاملی است. پرداخت داستانی، زاویة دید، شخصیت‌ پردازی، ملموس بودن فضا و... همه اش کامل است. من خودم اولین بار که رمان را برای ترجمه خواندم به حدی این داستان برایم مهیج و زنده بود و پر از تصویر که احساس نمی‌کردم یک رمان می‌خوانم، احساس می‌کردم جلوی چشم من سکانس به سکانس و صحنه به صحنه اتفاق می‌افتد و خیلی برای من ملموس بود و باورپذیر. من کارهای زیادی را ترجمه کرده‌ام اما این ترجمه من را با خودش ‌برد. خیلی بهتر از آنی بود که تصور می‌کردم.* خب دوست دارم از شما در مقام مترجم بپرسم که تجربه به قول شما برده شدن توسط یک رمان چه جور حسی است؟
رمان واتسون یک پیام‌های اخلاقی دارد مبنی بر اینکه وقتی زنی دچار افسردگی ‌شد و خطایی ‌کرد چه عواقبی پس می‌دهد. یعنی یک خطا در زندگی آدم چقدر می‌تواند سرنوشت او را تغییر دهد. همة اینها را ما در رمان داریم ولی خیلی ظریف و زیرپوستی و هیچ چیز رو نیست. همه چیز خیلی حساب شده است، نویسنده از تک تک شخصیت‌هایش به زیرکی بهره برده تا این واقعیت ها را به شما یادآوری کند.
آن طور که من متوجه شدم تاکید شما  بیشتر از سوژه، روی ادبی و تکنیکی واتسون است که رمانش را منحصر به فرد کرده است؛ درست است؟
بله. نویسنده برای نوشتن این رمان واقعا وقت گذاشته و فکر کرده است. گفتم که سوژه رمان خیلی فی‌النفسه بکر نیست، داستان، داستانِ فراموشی است، کسی می‌خوابد و بعد از آن دیگر حافظه‌ای ندارد، مشابه‌اش را به شکل‌های مختلف در فیلم ها و رمان ها دیده‌ایم اما اینکه یک نویسنده این سوژه را برداشته و روی آن مطالعات پزشکی کرده و حتی در مرکز افرادی که آلزایمر دارند حضور پیدا کرده و از آنها الهام گرفته است، بکر و ناب است. شاید آنها الهام‌بخش او بودند برای خلق این اثر و او را مجاب کرده اند که برود و دورة نویسندگی خلاق ببیند. به نظرم یک علت موفقیت اس.جي. واتسون در خلق این رمان همین جدیت اوست و اینکه نگاهش آنقدر جدی است که همه مولفه های داستانی اش را حساب شده چیده و آنقدر از من و شما جلوتر است که نمی‌توانیم حدس بزنیم در صفحات بعدی چه خواهد شد و هر چه جلوتر می رویم بیش تر غافلگیر می‌شویم.
حسم این است که یکی از دلایل اقبال به این اثر جغرافیای رخداد آن نیز هست. یعنی انگار مخاطب ایرانی این داستان را در جغرافیایی زیستی خودش هم قابل درک می بیند.
در این مورد می‌شود بحث مفصلی کرد اما باور دارم که ما حتی مخاطبان حرفه‌ای ادبیات را در معرض این آزمون قرار نداده ایم. یکی از علل موفقیت‌های رمان حاضر در این است که اتفاقاتش در هر گوشه ای از دنیا می‌تواند اتفاق بیفتد؛ در هر زمانی و برای هر کسی. یعنی اینکه بگویم این اتفاق مختص یک کشور و قاره خاصی است یا یک دین و مذهب، اشتباه است. اتفاق این رمان در زندگی روزمره زنی رخداده است که در دهه 40 زندگی‌اش است و 20 سال از زندگی‌اش عقب افتاده است. 20 سال را از دست داده است و مثلا وقتی در مقابل آیینه می‌ایستد انتظار دارد چهره‌اش 20 سال جوان تر باشد.
با این حال من فکر می‌کنم در سال های گذشته سطح توقع ‌مخاطبان ایرانی را پایین آورده ایم. بسیاری از رمان‌های خوب ایرانی هم به طور عمده فضای خیلی محدودی دارد و گاهی بسیار تلخ، ملال آور و غم‌انگیز می شود اما به هر حال شما را با خودش همراه نمی کند.
متاسفانه در این 10، 15 سال اخیر یک گرفتاری‌ دامن نویسندگان ایرانی را گرفته که عجیب می‌خواهند ژست‌ بگیرند و بگویند اثر من پست مدرن و سورئال است در حالی که هیچ کدام از این سبک ها خالق اثری سرگرم‌کننده نیست. مگر چند درصد مخاطبین ما با این مصادیق آشنا هستند؟ رمان باید جهان شمول باشد و اگر بود موفقیت جهانی هم کسب می‌کند.
نکتة‌ دیگر اینکه متاسفانه هنوز یکی از گرفتاری های آثارایرانی این است که نویسنده اصرار دارد پیام اخلاقی بدهد.
می دانم که شاید این سوالم کلیشه ای باشد اما وقتی در حرف های شما رگه هایی از ارتباط میان ترجمه و تالیف می بینم وادار می شوم که از شما بپرسم با این همه علاقه‌تان به تالیف چه چیزی شما را به سمت انتخاب و ترجمه یک اثر وادار می کند؟
سوال خیلی خوبی است. مترجم ممکن است 6 اثر بخواند تا یکی را انتخاب و ترجمه کند، مساله اصلی ترجمه این است که هر مترجم در مواجهه با یک اثر باید از خودش بپرسد برای چه می خواهد کار را ترجمه کند؟ من معتقدم که ترجمه مکمل کار تالیف است. اینکه که خیلی از دوستان نویسنده در مقابل ترجمه موضع دارند و نگران ادبیات وارداتی هستند را قبول ندارم. به نظرم حیف است که نقش ترجمه را نفی کنیم اما وابستگی به خودمان بستگی دارد.
اتفاقی که خیلی وقت‌ها می‌‌افتد و مترجمان ما درگیر آن هستند و همین امر شده ملاک بسیاری از ناشران ما این است که اثر صاحب جایزه باشد و یک جایزه‌ای حتما برده باشد، چهار تا جایزه چه بهتر!! من خیلی با آن برخورد داشته‌ام که ناشران مطرح ما می‌گویند که کتاب چند تا جایزه برده،‌ اگر نبرده نه، ترجمه نکنید. اما در ادبیات سلیقه حاکم است؛ همانطور که در داخل کشور ما خیلی وقت ها جایزه‌ها با معیارهای درست داده نمی‌شود در خارج از ایران هم همین طور است. سلیقه‌ها همیشه حکمفرماست؛ نباید این را از یاد ببریم. صمن این که ذات ادبیات هم با سلیقه و ذائقه مانوس است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment