آيدا مي دود
 
آیدا در ظاهر با یک بیماری عجیب دست و پنجه نرم می‌کند و همه از او فراری هستند، اما خودش می‌خواهد به اطرافیان ثابت کند که می‌تواند روی پای خودش بایستد و تحقیرها و نادیده‌گرفته‌شدن‌ها را کنار بزند.
به گزارش خبرآنلاین، رمان «آیدا می دود» به قلم سمیه فرهمندیان برنده جایزه «رمان اول ماندگار» از سوی انتشارات آموت منتشر شد. شخصیت اصلی این رمان، دختری به نام آیدا است که دچار بیماری ژیگانتیسم (غول آسایی)است. او تصمیم می گیرد در یک مسابقه دوی ماراتن شرکت کند در حالی که دویدن برای او ضرر دارد...به اعتقاد نویسنده داستان این دختر، روایت جوانانی است که با مشکلات فراوانی در جامعه روبرو هستند و برای برون رفت از این مشکلات همه تلاش خود را به کار می گیرند تا خود را به دیگران ثابت کنند. این رمان دو سال و هشت ماه در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در انتظار صدور مجوز نشر بود که با انجام اصلاحیه هایی سرانجام از سوی نشر آموت منتشر شد. در معرفی رمان آمده است: «آیدا حتی با وجود مشکل جسمانی گام در راه ماراتن می گذارد. او دچار بیماری ژیوانیسم (غول آسایی) است و قدش بسیار بلند است اما از مبارزه دست نمی‌کشد و ثابت می کند که انسان در حین مبارزه حتی اگر جزو بهترین‌ها نباشد می‌تواند دریافت خودش را از فضای پیرامون داشته باشد و زندگیش مفهوم پیدا کند. چرا که آیدا به هنگام دویدن به خط پایان فکر نمی کند و در مسیری که می دود به کرانه های دیگر هستی اش دست می یابد.»
در بخشی از این رمان خواندنی و تحسین شده می‌خوانیم:
«رامتین تنها مانده بود. با دیدن من دوباره خندید. او را بغل کردم و روی شکمم خواباندم. احساس کردم الان درون شکم خودم است و به این فکر کردم که یک مادر چگونه یک ناموجود را نه ماه درون شکمش ذره ذره، موجود می کند. این فکر مرا به وسوسه انداخت. در آن لحظه چقدر دوست داشتم یک زن بالغ بودم. آن وقت به احترام شکم برآمده ام پدر دیگر مرا از سقف آویزان نمی کرد. این فکر دوباره مرا دچار اضطراب کرد. سرم را بالا آوردم و به چشم های خندان و صورت شیرین رامتین نگاه کردم. مثل یک ماهی روی شکمم دست و پا می زد و می خندید. در سرمای کمد یخ کرده بودم و او به اندازه یک بهشت گرم بود. به رامتین کوچولو گفتم: «کاش الان درون شکم من بودی.»
بعد نمی دانم چرا آن کار احمقانه را کردم، بلوزم را روی سر نوزاد کشیدم. تمام جثه اش را زیر بلوز سرخم جا دادم. احساس کردم که درون شکمم فرو رفت چون دیگر نمی خندید. صدای گریه خفه ای شنیده می شد. دست هایم را آرام روی بلوزم می مالیدم تا او را آرام کنم. ناگهان البرز با یک فریاد گوشخراش رامتین را از زیر بلوزم بیرون کشید. از جایم پریدم. اشک در چشم های المیرا حلقه زده بود. مامان، الناز و البرز همزمان با هم فریاد می کشیدند و جمله های متفاوتی می گفتند: «داشتی بچه را می کشتی؟... دیوانه... احمق... مگه عقلت کمه؟... پس قورباغه مال تو بود... شش ساعت در آن کمد چه غلطی می کردی؟... کله پوک... کله پوک...»
نمی دانستم که چه کار خطایی کرده ام و چه باید بگویم. البرز بچه را محکم به خودش چسبانده بود و من با نفرت تمام نگاهش می کردم. او حق نداشت اینقدر وحشیانه بچه را از من بدزدد، در حالیکه من در خیالم یک مادر واقعی بودم. انگار که با یک تبر درخت تخیلم را بریده بودند...
چشم هایم پدر را جست و جو می کرد و بعد هم یکهو سروکله اش پیدا شد. هیجان یک فتح بزرگ در صدایش بود: «بالاخره گرفتمش... پدرسگ.» او یک قورباغه له و لورده را که در حال جان کندن بود با نوک انگشتانش گرفته بود و می گفت: «از این به بعد شب ها راحت می خوابیم. تمام شد این قورقورهای شبانه.»
یک چشم قورقوری، زیر فشار دست و پا بیرون پریده بود و از حدقه آویزان بود. همان طور که ایستاده بودم، به خودم شاشیدم و زمین خیس شد...»
این رمان با قیمت 11هزار تومان روانه بازار نشر شده است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment