مردن، نبودن پس از بودن
بركه‌هاي باد 
احمد غلامی: پدر و مادرمان رفته بودند مسافرت و ناچار بوديم، خودمان چند روزي زندگي مان را بچرخانيم. پسربچه هاي تخس و شر تو کوچه و خيابان و بي عرضه و دست وپاچلفتي تو خانه و زندگي . تازه يکي دوتا از ما شب ها در خواب راه هم مي رفتند. شب اول رحيم، خواب زده به طرف نرده هاي بالکن رفت و مي خواست از همان بالايعني طبقه سوم برود تو خيابان. قطعا از اين راه خيلي زودتر از پله ها به خيابان مي رسيد اما مرده. شب بعد برادر ديگرم بلند شد و خواب آلود، کت مرا انداخت توي تشت و شست. با اينکه همه نشسته بوديم و به کارش مي خنديديم اما مي دانستيم اگر براي خوابگردي آنها کاري نکنيم حتما بلايي سرشان مي آيد.
    برادر بزرگ ترم پيشنهاد داد، شب موقع خواب با طناب پاهايمان را به هم ببنديم و بخوابيم: فکر بدي نبود، اين کار را کرديم. طناب بلندي آورديم و مچ هايمان را توي حلقه طناب انداختيم و به هم گره زديم و با اين کار همه در کابوس ها و خوابگردي هاي هم شريک شديم. اگر کسي در خواب به سرش مي زد و راه مي افتاد برود ناچار همه بيدار مي شدند و اگر کسي کابوس مي ديد و لنگ و لگد مي انداخت، همه با او تکان مي خوردند. خنده دارتر از همه وقتي بود که کسي مي خواست دستشويي برود، گره طنابش را که باز مي کرد طناب را مي کشيد و همه از خواب بيدار مي شدند. اجراي اين پيشنهاد خيلي طول نکشيد ولي در آن مدت کوتاه هم اين طناب، خواب و کابوس هاي ما را به هم وصل کرده بود از ترس حادثه مرگي ناگهاني. کتاب رضا جولايي، مجموعه داستانِ «برکه هاي باد» هم همين طور است. مرا ياد طنابي مي اندازد که از ترس مرگ به آن چنگ زده بوديم. اين داستان ها هم انگار طنابي اند که آدم هايش از ترس مرگ آن را براي ديگران روايت مي کنند. هر آدم با روايت داستان خودش به ديگري گره مي خورد. جدال زندگي و مرگ و ترس از آن، در بعضي از داستان ها بسيار واقعي، ملموس و روزمره است. مثل داستان: «20 فروردين 3بعدازظهر» و داستان «شام آخر». بهتر است بگويم همه داستان ها به شکلي با دغدغه مردن مربوط هستند. آنچه حاصل جمع اين داستان هاست، اضطراب آدمي است در مواجهه با زندگي. رضا جولايي آنقدر بر اين هراس تاکيد مي کند که برخي از داستان ها به نوعِ فيلم هاي ترسناک نزديک مي شوند. مثل داستان «شب هيولا»، پدر و دختري که به شهربازي مي روند و در آنجا ناگهان دلقکي که سيبل نشانه گيري بچه هاست زنده مي شود و با سروصورتي خون آلود دست به انتقام جويي مي زند.
    در نگاهي کلي به مجموعه داستان «برکه هاي باد»، مي توان گفت اين مجموعه به جز خود داستان «برکه هاي باد» که تداعي کننده کارهاي قبل رضا جولايي است، بقيه در يک دستگاه فکري منسجم قرار دارند. دستگاه فکري اي که همه اجزاي آن مي خواهد عرياني انسان را در برابر خشونت بدوي مرگ نشان دهد. حرف اين است: «مردن، نبودن پس از بودن». رفتن به خوابي هزارساله. اين بن مايه دستگاه فکري را شکل مي دهد. با اجزايي از توهم، دلهره و هراس در فضاي وهمناک. مثل عنکبوتي گرفتار در تار تنيده خودش. داستان «شام آخر»، نقطه ثقل اين دستگاه فکري است: مردي که بيماري چندان مهمي ندارد به لطف و مهرباني همسرش و نگراني دخترش در بيمارستان بستري مي شود. اما اين بيمارستان جايي معمولي نيست. مرحله اي از آماده سازي آدم ها براي مرگ و سرعت دادن به آن است، نه نجات بيمار. مردن ديگران خوب است به بهاي به دست آوردن منفعت. منفعت مادي براي صاحبان بيمارستانِ آماده سازي مرگ و منفعت معنوي براي همسر مرد که از نک ونال هاي همسرش خسته شده و رفتارش تذکر مدام مرگ است در گوش او. دکترها و پرستارها به ظاهر نگران سلامتي بيماران هستند و همسر نيز به ظاهر از روي عشق همسرش را بستري مي کند. اما در باطن و نيتشان بي رحمي حيواني وجود دارد. رفتار اين آدم تلاشي است براي فراموشي مرگ و جلوگيري از جلوه فروشي آن. اين تلاش در بخش بيماران ممنوع به اوج خود مي رسد.
    هر 14 داستان اين مجموعه با ضرباهنگي آرام پيش مي رود. اما در همان سطرهاي آغازين، صريحا خبر از حادثه اي بدفرجام مي دهد. اين ضرباهنگ ملايم و خوش باشانه در کنار فرجامِ بد داستان، به تضادي دامن مي زد که داستان ها را جذاب و پرکشش مي کند. جالب است که بروز و ظهور اين حادثه هاي بدفرجام بيشتر با انقلاب طبيعت و درهم آميزي بادوباران، رعدوبرق، برف وکولاک و موج هاي سياه و سهمگين همزمان مي شوند. در تمام داستان ها بدون استثنا طبيعت حضوري پررنگ و نور دارد، درست همان چيزي که در داستان هاي امروز ما غايب است. اگرچه در مجموعه «برکه هاي باد»، داستان هاي متوسط و حتي ضعيف هم مي توان پيدا کرد اما همه آنها در کنار هم درختي تنومند را خلق مي کنند که در سابقه داستان نويسي رضا جولايي ريشه دارد و شاخه و برگ هايش عناصري اند که در پيوندي دروني ظاهري آراسته و باابهت را شکل مي دهند. داستان ها بسيار خوشخوان اند اما نثر به بهاي خوشخواني، منزلت خود را از دست نمي دهد و اين قابل ستايش است آن هم در زمانه اي که فضاي مجازي نوشتار را در حد ابزاري براي بيان افکار و احساساتي سطحي تنزل داده است. مجموعه ارزشمند «برکه هاي باد» ضعف ها و کاستي هايي هم دارد که البته شکل اين روايت، مجال گفتنشان را فراهم نمي کند.
    روزنامه شرق ، شماره 1990 به تاريخ 25/1/93، صفحه 8 (ادبيات)

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment