گفت‌وگو با رضا جولایی به بهانه انتشار مجموعه داستان «برکه‌های باد»
http://media.ana.ir//Uploaded/Image/13921218084506162212614.jpg 
بهاءالدین مرشدی (روزنامه فرهيختگان): وقتی وارد جهان داستان‌های مجموعه «برکه‌های باد» می‌شوید می‌بینید همه‌شان شما را به جهان‌هایی غیر از فضای عادی روزمره می‌برند. از همان ابتدایی که می‌خواهد داستان شکل بگیرد رضا جولایی دست شما را می‌گیرد و به شما می‌گوید قرار است در این داستان‌ها با اتفاقاتی دیگرگونه روبه‌رو شوید. چیزهایی که شاید در زندگی روزمره‌مان اگر اتفاق بیفتند هراسناک هستند. این تم یک تم تسری‌یافته در آنهاست. اینکه رضا جولایی این هراس‌، هول و وهم را چطور ایجاد کرده و اینها از کجای ذهن نویسنده روی کاغذ آمده؟ سوال‌هایی هستند که او به آنها پاسخ می‌دهد. جولایی مجموعه داستان‌ها و رمان‌هایی مانند «شب ظلمانی یلدا و حدیث دردکشان»، «تالار طربخانه»، «سوقصد به ذات همایونی»، «جاودانگان»، «سیماب و کیمیایی جان» و... را منتشر کرده که بسیاری از آنها مورد توجه منتقدان و جوایز ادبی قرار گرفته و توانسته برخی از این جایزه‌ها را به دست آورد. او برای نوشتن «جامه به خوناب» برنده لوح زرین و گواهی افتخار بهترین مجموعه داستان بعد از انقلاب شده و جوایز ادبی یلدا و مهرگان، جشنواره ادبی اصفهان و منتقدان مطبوعات را به دست آورده است. جولایی از تجربه‌های نوشتن «برکه‌های باد» که در نشر آموت منتشر شده حرف می‌زند.
شما در این کتاب بیشتر از عنصر هراس‌انگیزی استفاده کرده‌اید که با آن در پی ایجاد کردن هراس در مخاطب هستید، این نوع سوژه از کجا شکل گرفت؟
صحبت کردن درباره کارهای خودم دشوارتر است. من فکر می‌کنم نویسنده‌های دیگر هم همین‌طور هستند. وقتی آدم حالت نوشتن پیدا می‌کند به حالتی می‌رسد که فراتر از تکنیک و شیوه‌های مختلف نگارش است. هیچ‌یک از این موارد در ذهن آدم نیست. در آن لحظه آدم ناخودآگاهش را رها می‌کند و نوشته‌هایی می‌آید که برای خود نویسنده هم حیرت‌برانگیز است که از کجا آمده است. بنابراین من با هدفی خاص شروع به نوشتن نمی‌کنم. مثل اینکه امروز یک قصه‌ای بنویسم که خواننده دچار ترس بشود و قصه ترسناک باشد. یک موقع این حس را در خودم پیدا می‌کنم که مطلب ناگفته‌ای ته ذهنم هست و من در همان حس و حال روی کاغذ منتقل می‌کنم. شاید این‌ داستان‌ها هراس‌های ناخودآگاه خود من باشند. شاید تجربیات من در طول زندگی است که روی هم تلنبار شده و در یک جایی به این شکل بروز پیدا می‌کند.
بركه‌هاي باد 
شما می‌گوئید بستگی به ناخودآگاه دارد و از رهاشدگی ناخودآگاه می‌گوئید. وقتی در مجموعه شما پیش می‌رویم متوجه می‌شویم داستان‌ها یک نوع پیوستاری وهم‌گونه با هم دارند و به این شکل به ذهن می‌آید که مجموعه داستانی نوشته‌شده که تم اکثر داستان‌ها وهم است. مجموعه‌ای که چنین پیوستاری‌ دارد چطور شکل گرفت؟
من به این مقولات فراطبیعی خیلی علاقه دارم. رشته من روان‌شناسی و اقتصاد بوده است. اما هر وقت می‌خواستم کتاب بخوانم به سراغ فیزیک و فلسفه می‌رفتم و اگر کتابی در این دو زمینه وجود داشت برای من خیلی حیرت‌انگیز بود چون در آنها مطالب حیرت‌انگیزی مطرح می‌شود که فراتر از ذهنیت‌های عادی ما است. البته من خیلی از آنها را هم نمی‌فهمیدم چون زمینه فیزیکی و فلسفی نداشتم اما چیزی که در مغزم جای می‌گرفت و در پس‌زمینه ذهنی‌ام نقش می‌بست، در برخورد با این روزمره و حوادث روزمره به این نوع داستانی تجلی پیدا می‌کند. در این مجموعه تقریبا چنین مساله‌ای رخ داده است. در اکثر داستان‌های من فکر می‌کنم چنین پس‌زمینه‌ای وجود دارد. در مجموعه‌های قبلی چنین فضاهایی هست مثلا در مجموعه اولم قصه‌ای است که حالتی فراواقعی و سوررئال دارد. در «تالار طرح‌خانه» بیشتر شد. در «باران‌های سرد»، «نسترن‌های صورتی» این فضاها تکرار شد. یک داستان بلند هم دارم به نام «جاودانگان» که در همین زمینه‌هاست. در خصوص متافیزیک و فراآدم‌هاست که قرار است به زودی تجدیدچاپ شود. البته یک‌بار چاپ شده ولی نمی‌دانم چرا دوباره دارند آن را بررسی می‌کنند. فقط در این داستان‌ها نیست که این پیوستگی را می‌بینید در داستان‌های دیگر هم وجود دارد. جنبه آشکار برخی داستان‌ها عشق، مرگ، زندگی و جنگ است ولی در پس‌زمینه‌اش به گونه ای ‌بی‌ثباتی و نسبی بودن مسائل است. شاید اینها حاصل سال‌های جنگ است. هراسی که در سال‌های جنگ در ما ایجاد شده است. من اینها را نمی‌دانم شاید هم به دوره بچگی‌مان برمی‌گردد. من در بچگی دوست داشتم به جاهای تاریک بروم. جاهایی که خودم هم حیرت می‌کنم چطور به آن جاها رفته‌ام. داستانی را از آن زمان برای شما بگویم. سال‌ها پیش خانه‌ای قدیمی داشتیم. ته حیات‌مان یک چاه عمیق داشتیم که ته آن انباری حفر کرده بودند. از دیگران می‌شنیدم این چاه خیلی عمق دارد. فکر می‌کنم یک روز جمعه بعد‌ازظهر بود که 13 یا 14 ساله بودم و کسی در منزل نبود. چرخ چاه را که با آن خاک را بالا می‌کشیدند با طنابی که از آن آویزان بود، دیدم. طناب را گرفتم و از دیواره چاه پایین رفتم. یک چراغ قوه هم داشتم. اما من چطور توانستم این ارتفاع را بالا بیایم. در این سن و سال خیلی برایم عجیب است که قدرت بدنی درست و حسابی هم نداشتم اما کنجکاوی آنقدر قوی بود که می‌خواستم آن انبار را ببینم. فکر می‌کردم چیزی در آنجا پنهان شده است. چیز ناشناخته‌ای است که من باید حتما آن را می‌دیدم. رفتم و بعد هم برگشتم. این وهم و ذهنیتی که در داستان‌ها می‌بینید برای من همیشه وجود داشته است.
دقیقا اینها پیش‌زمینه‌هایی است که نویسنده به آنها فکر کرده و رجوع می‌کند و بعدها این شکل از نوشتن از دل همین تجربیات است که بیرون می‌آید. وقتی داستان‌ها را می‌خواندم متوجه شدم تصاویری که خلق‌شده سینمایی است و حس می‌کردم تحت‌تاثیر فضاهایی سینمایی است و اینکه سینمایی وهم‌آلود را در این قصه‌ها پیگیری می‌کنم. در سینما این هراس‌انگیزی را راحت‌تر می‌توانیم تصویر کنیم. این‌طور نوشتن چه سختی و دشواری‌هایی دارد؟
من شخصا خیلی به سینما علاقه دارم. خیلی فیلمنامه خواندم و بسیار فیلم دیده‌ام. اینها طبیعتا در ذهنیت من اثر گذاشته است. همیشه فکر می‌کنم دارم با دوربین فیلمبرداری از صحنه‌ای که خودم هم در آن حضور دارم، فیلم می‌گیرم.
در این داستان‌ها هم این تصویر را می‌بینیم که دوربین به دست در حال ثبت لحظات هستید.
حمل بر مبالغه نشود اما من یک زندگی دوگانه دارم. زندگی روزمره یک آدم معمولی را دارم. دوستان من هم همیشه تعجب می‌کنند و فکر می‌کنند نویسنده باید یک چیز عجیب و غریب باشد. اما من راه می‌روم و با خودم سوت می‌زنم. یک دوستی که تازه با هم آشنا شده بودیم می‌گفت برایم تعجب‌برانگیز است که تو داری سوت می‌زنی و خیلی راحت هستی اما وقتی شروع به نوشتن می‌کنی وارد یک عالم دیگر می‌شوی. من به دلیل گرفتاری‌هایی که دارم در طول روز اصلا نمی‌توانم بنویسم. معمولا نوشتنم در شب‌ها اتفاق می‌افتد. قدیم‌ها با ساعت بیدار می‌شدم و الان خوشبختانه کم‌خوابی به سراغم آمده و نیازی به ساعت ندارم و نصف‌شب‌ها بلند می‌شوم و مشغول نوشتن داستان می‌شوم. وقتی دارم می‌نویسم چهار تا پنج خط اولیه معمولا دشوار شروع می‌شود ولی بعد یکهو کار آسان می‌شود و خودم را در آن فضا می‌بینم. در آن حالت یا در گوشه‌ای تماشاچی هستم یا اینکه در شرایط شرکت می‌کنم. این روزها دارم یک رمان می‌نویسم که ماجرای یک دانشجو در سال‌های 1939 است که در فرانسه درس خوانده و بازمی‌گردد به ایران و در اینجا گرفتار پلیس سیاسی زمان رضاشاه می‌شود. داستان به سمت تراژدی می‌رود و سرنوشتی بی‌خود پیدا می‌کند. او الان نشسته در یک کافه و با یک دختر قهوه می‌خورند و شبی مه‌آلود در پاریس است. در آن کافه هم کسی جز این دو نفر نیست. وقتی این صحنه را می‌نوشتم احساس خوبی به من دست داد. انگار خودم هم در آن کافه هستم و تنها و راحت یک موسیقی فرانسوی با آکاردئون هم نواخته می‌شود و من هم دارم برای خودم قهوه می‌خورم و برایم دل‌انگیز است که این دو جوان را هم نگاه می‌کنم. لحظاتی هم فکر می‌کنم خودم قهرمان آن داستان هستم و با آن دختر حرف می‌زنم و جواب‌های او را می‌دهم و جواب‌های او را می‌شنوم و اینها را می‌نویسم. به گمانم این دید سینمایی را دارم؛ چون خودم هم به سینما علاقه دارم و اینکه در آن صحنه حضور دارم. به نظر من اگر آدم به این مرحله برسد راحت‌ترین و لذت‌بخش‌ترین مرحله نویسندگی است. قبل‌ترها از دوستان دیگر پیروی می‌کردم که می‌گفتند نوشتن هم مکافات دارد و هم لذت و در نتیجه یک مکافات با لذت است. واقعا برایم عذاب بود که شروع کنم و بنویسم. اما در حال حاضر اصلا مکافاتی احساس نمی‌کنم. چون هر چیزی که در زندگی‌ام نداشتم و هر چه که نبودم و دلم می‌خواست باشم را دارم در نوشته‌هایم پیدا می‌کنم. اگر در واقعیت نمی‌توانم به آنها برسم حداقل در خیال که می‌توانم آنها را به دست بیاورم.
این هراس در داستان‌ها هم حاصل همین ورود خیال به داستان‌هاست؟
اینها بخشی از آنهاست. این شاید کنجکاوی بشر است. شاید کهن‌الگوها است که در ذهن من خودش را به این صورت نشان می‌دهد. پرسش‌های عجیب و غریبی که ما در عالم داریم و هیچ جوابی هم برای‌شان نداریم و علم هم نتوانسته جوابی قطعی به ما بدهد. این نوشته‌ها حاصل تجربیات، علاقه‌ و خوانده‌های خودم است. من فیلم‌های ترسناک خیلی دوست دارم، مخصوصا فیلم‌های ترسناک سطح بالا.
این روزها فیلم‌های ترسناک با کیفیت نازل زیاد شده است. فیلم‌هایی مثل «اره» که در آن اعضای بدن انسان را قطع می‌کنند، دوست ندارم. فیلم‌هایی که در آنها رمز و رازهای عجیب و غریب هست و مسائل جدید را عنوان می‌کنند را دنبال می‌کنم. بعضی از نویسنده‌ها قدرتمند هستند. یکی از آنها که یادم می‌آید استفن کینگ است که فیلم «شاینینگ» از کتاب او اقتباس شده است. خیلی داستان‌نویس است و سوژه‌های خیلی خوبی دارد اما خیلی قلم‌روش دارد. یک صحنه را دو ساعت و نیم می‌نویسد. چون در آنجا سطری پول می‌دهند و هر چه بیشتر بنویسند به نفع‌شان است. مثل مرحوم ذبیح‌الله منصوری که از ناشرش سطری پول می‌گرفت. به همین دلیل یک کتاب 200 صفحه‌ای تبدیل به کتابی 500 صفحه می‌شد.
یک تخصص در داستان‌نویسی دارید که زمان‌های قدیم را خوب تصویر می‌کنید که دو داستان آخر هم همین شیوه روایت را دارد. در این داستان‌ها وهم را هم وارد کرده‌اید. می‌خواهم ببینم در باورپذیر کردن این روایت‌ها چه کارهایی انجام می‌دهید. مثلا شما می‌خواهید مساله‌ای غیرواقعی خلق کنید مثل داستان «جانور» در این مجموعه که شخصیت اصلی در عکس‌هایی که می‌گیرد دچار توهم می‌شود.
به نظر شما اینها هراس‌انگیز است؟
بیشتر از اینکه برای من خواننده هراس‌انگیز باشد برای خود آدم‌های قصه هراسناک است. ترس آدم در این قصه‌ها بیشتر دیده می‌شود. یا مثلا در داستانی که شخصیت داستان وارد یک شهر می‌شود و با دو فضا روبه‌رو می‌شود و سردرگم است، برای خود شخصیت قصه هراس‌انگیز است و تصور کردن چنین وضعیتی کمی ترسناک است.
در مورد قصه «جانور» خیلی نمی‌توانم توضیح بدهم. اصلا توضیح ندارد. اصلا نمی‌دانم این قصه از کجا آمده است. ولی در مورد آن قصه می‌توانم حرف بزنم. اول آدم قصه می‌نویسد و بعد از آن است که تفسیر و توضیح شکل می‌گیرد. من همیشه صحبتم این است که اول قصه آمد و بعد نقد قصه شکل گرفت. بنابراین وقتی آدم می‌نویسد نباید به تکنیک و فرم فکر کند و باید قبلا آنها را خوانده باشد و در ذهنش مرور کرده باشد و بعد مطلب و سوژه‌ای که مورد علاقه‌اش است و به دست می‌آورد منتقل می‌شود. اگر نویسنده موفق نباشد که پرت و پلا از آب در می‌آید. در مورد آدم دومی که شما گفتید در قصه «دوازده و هفت دقیقه» یک نوع گم‌کردن هویت است. این قصه برای زمانی است که آن آدم خودش را گم می‌کند و نمی‌داند کجای دنیا ایستاده و نمی‌داند چه کسی است. فکر می‌کنم این داستان از چنین ایده‌ای سرچشمه گرفته شده باشد که همه‌چیز جلوی چشمش دگرگون می‌شود. داستان دوم همین بحران نسبی بودن و بحران هویت است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment