گفتگو با نويسنده رمان «شووا»
http://iran-newspaper.com/content/newspaper/Version5646/0/Page7/Block14333/newspaperb_14333.jpg 
آيناز محمدي (روزنامه ايران): رمان «شووا» قصه آدم هايي است که در يک وضعيت ويژه قرار مي گيرند. آدم هايي که با اتفاقي ماورايي روبه رو مي شوند. اتفاقي جادويي که در تولد نوزادي پسر با ويژگي هاي استثنايي روي مي دهد. «شووا» نوشته شيوا پورنگ يکي از تکاندهنده ترين رمان ها در بين آثار نويسندگان نسل امروز معرفي شده و به گواه مخاطبانش انساني ترين آن ها. رماني به زبان ساده درباره مادري که ... شيوا پورنگ متولد 1350 شهسوار، داراي مدرک مهندسي رايانه اولين رمانش به نام «من جر مي زنم» در سال 86 توسط انتشارات فرهنگ ايليا منتشر شد. دومين رمانش «شووا» توسط نشر آموت ابتداي امسال به بازار آمد و هم اکنون سومين اثرش «من شبيه تو نيستم» را براي چاپ تدارک مي بيند.
 خانم پورنگ رمانت تيتر رمان متفاوت سال را گرفته، فکر مي کنيد چرا چنين عنواني گرفته است؟
 بعد از خواندن اين تيتر ترسيدم. در زندگي بارهايي است که نمي توان به دوش کشيد به گمانم اين نکته از همان بارهايي ست که به دوش کشيدنش جز رنج و مسئوليت ارمغان ديگري براي نويسنده ندارد. شايد به خاطر متفاوت بودن موضوعش... به خاطر اين که داستانش ايده جديدي دارد.
 فکر مي کنيد شکلي که ساختيد با هنجارهاي جامعه ما همخوان است؟ فکر مي کنيد چقدر اين کتاب در متن جامعه داستان خوان و بخصوص خواننده عام طرفدار داشته باشد؟
 واقعاً در اين مورد نمي توان يک جواب قطعي داد. پسنديدن يک داستان امري کاملاً سليقه اي است من نمي توانم انتظار داشته باشم اين داستان را همه دوست داشته باشند. ممکن است عده اي آن را بپسندند و عده اي نه.
 اين امر کاملاً سليقهاي است. همه سعي ام در زمان نوشتن اين بود که تصاويري که با کلمات مي سازم ملموس باشد و خواننده بتواند آن را ببيند. همچنين از پيچيده نوشتن پرهيز کردم.
پس ازآن دسته نويسنده هايي نيستيد که مي گويند مخاطب برايشان مهم نيست؟
 نه مخاطب براي من مهم است. فکر مي کنم نويسنده بايد به مخاطب اهميت بدهد اگر طوري بنويسد که خوانده نشود نوشتنش شبيه ميشود به کار عبث و پرزحمتي که به نتيجه نمي رسد.
 آيا شما يک مطالعه درست کارگاهي مستمر داشتيد يا داريد؟
 با آن که خيلي دوست داشتم در کارگاه هاي داستان نويسي و رمان شرکت کنم هيچ وقت امکانش را نداشتم. اما انجمن داستان نويسي فيض هر دوهفته يک بار تشکيل مي شد و حالامنحل شده است، شرکت در آن جلسات خيلي در تغيير نگاهم موثر بود.
 پس مي شود رمانتان را از دسته رمان هاي کارگاهي خارج کرد. به سليقه من جز مهرسيما و در کل زنان داستانتان، شخصيت سعيد کمي غيرمعمول است. معمولاً ما در داستان هايمان مرد ِخوب خيلي نداريم و چرا سعيد خوب است؟
 ممکن است در داستان هايمان مرد خوب خيلي نداشته باشيم اما دليل نمي شود که مرد خوب واقعاً وجود نداشته باشد. اتفاقاً زماني که من داستان را شروع کرده بودم يک مدت به خلق همين مرد بد هم فکر کردم اما بعد از خودم پرسيدم چقدر در داستان ها بايد مرد خيانتکار بي اراده خلق کرد! مرد داستان من هم بي ايراد نيست. مثل همه آدم ها ضعف دارد، بدي هاي مخصوص خودش را دارد، اما سعي مي کند خوب بماند... حتي اصلاً سعي نکردم سعيد را خوب ِمطلق نشان بدهم بخصوص در برخوردش با شووآ براي لحظه اول، و فکري که ناگهان به سرش زد و از آن فکر فرارکرد.
 در داستانتان از عنصر جنگ استفاده کرده ايد چرا جنگ را وارد يک داستان خانوادگي کرديد؟
 همه کودکي من در جنگ گذشت. درست است که شمالي بودم و مثل يک جنوبي جنگ را لمس نکردم اما به هرحال تاثير جنگ در همه خانواده ها مشهود بود. تاثيرش روي زندگي هاي مان، انديشه ها و جامعه پيرامون... هميشه در خانه کسي بود که نگران برگشتن نزديکاني باشد که در جبهه مي جنگند، هميشه يک مجروح، يک شهيد، يک جنگ زده بود که به محله، خانه و يا شهر برسد و تو بايد با همه سلول هايت تلخي جنگ را حس کني.
 از شمال حرف زديد و مرا وادار کرديد که از يک ضعف بزرگ رمانتان حرف بزنم که اصلاً هم به نظرم قابل اغماض نيست. چرا شما که شمالي هستيد، بايد جغرافيايي مثل تهران را انتخاب کنيد و چرا عنصر محيط و جغرافيا در رماني با اين حجم اين همه کمرنگ است؟
 اين که چطور شد جغرافياي تهران را انتخاب کردم يادم نيست. کما اين که من به عنوان يک ايراني هيچ وقت تهران را از خودم جدا نمي دانم و هميشه مي گويم تهران من ايران من. اما يک دليل مهمش اين بود که آدمي با خصوصيت حاج محمود اگر شمالي بود که هست اگر ساکن شمال بود يا هر جغرافياي ديگري جز تهران، تاثير شخصيتش نمي توانست به اندازه يک مرد بانفوذ پايتختي باشد... بنابراين محمود شد يک مرد شمالي که در تهران متولد شده است. در بازنويسي هاي مکررم روي رمان سعي کردم با آوردن اسم محل و خيابان اين ضعف را بپوشانم هرچند نتوانستم به طور کامل در اين مورد موفق باشم اما تا حدودي داستان از بي مکاني نجات پيدا کرد. همچنين اين داستان در مورد قرار گرفتن آدم ها در موقعيت هاي خاص است و به کنش ها و واکنش ها و روابط شان در اجتماع کوچکي که دارند مي پردازد. بنابراين اين موضوع کمي مي تواند مساله جغرافياي کمرنگ شووآ را بپوشاند. بعضي قسمت هاي داستان هم تصنعي است و به نظرم خوب در متن ننشسته است. مثل ترفند مادر سعيد در مهماني اش يا برخورد تيم هاي پزشکي با مساله شووآ... به هرحال وقتي سعي کني به يک زندگي حقيقي عنصرجادو و ماورايي تزريق کني کمي هم اتفاق غيرمعمول لازم داري که ممکن است در داستان ديگري نوشته نشده باشد. بايد تصور کرد اگراين اتفاق غيرمعمول، واقعيت بود چه مي شد؟ چه راهي وجود داشت تا در مواجهه با اين اتفاق غيرمعمول يک کار منطقي و واقعي کرد.
 به نکته خوبي اشاره کرديد در قسمتي از واگويه هاي مهرسيما با خودش نوشته ايد که «مهرسيما فکر نمي کند هيچ نويسنده اي به خودش اجازه داده باشد چنين قصه اي بنويسد» فکر نمي کنيد شيفته متن خودتان شده ايد؟ واقعاً فکر مي کنيد هيچ کس قبل از شما چنين داستاني ننوشته است؟
 نه شيفته متن نبودم. کساني که من را مي شناسند مي دانند که خودم را در نويسندگي نوآموز تلقي مي کنم کسي که از الفباي ادبيات هنوز حتي الف راهم ياد نگرفته است. تنها سعي ام اين است که از همه لحظات و اتفاقات روزمره زندگي ام ياد بگيرم و براي هر نکته کوچک به ظاهر بي اهميت يک تکه داستان بسازم. اين تکه داستان ها بعدها در کار نوشتن رمان ها و داستان هاي بلندتر قطعاً به کارم خواهند آمد و در ضمن جهان پر است از داستان هايي نظير داستاني که من نوشته ام پر از داستان هايي که حقيقي نيستند اما سعي کرده اند حقيقي جلوه کنند.
در داستانتان صحنه هايي از جنگ و سنگر و جبهه خلق کرده ايد، نترسيده ايد به عنوان يک زن که هرگز نجنگيده اين صحنه ها خوب از آب در نيايد؟
 نمي خواهم فکر کنيد شعار مي دهم من وقتي داستان مي نويسم به زن بودنم فکر نمي کنم. فکر مي کنم به اندازه همه آدم هايي که در زمان جنگ در ايران زندگي کرده اند از جنگ مي دانم. نويسنده کارش فقط ديدن و گزارش کردن نيست، نويسنده مجال تخيل دارد. از واقعيت پيرامون وام مي گيرد و به تخيلش عينيت مي بخشد. براي مثال صحنه اي که سعيد از جيپ بيرون مي پرد و جيپ و همرزمش منفجرمي شوند کاملاً واقعي است و براي يکي از نزديکانم اتفاق افتاده است.
 با اين حرف که من در زمان نوشتن به زن بودنم فکر نمي کنم مي خواهيد خودتان را از حلقه کساني که به زنانه نويسي مشهورند بيرون بکشيد؟
 نه چنين قصدي ندارم، زنانه نويسي از نوشتن جدا نيست و من هم يک زن هستم و از زنانه نوشتن هيچ ابايي ندارم. نوشتن هم از نويسنده جدا نيست. فرقي نمي کند مرد باشد يا زن. فرقي نمي کند چه مي نويسد، هميشه پاره اي از خود نويسنده در نوشتن هست.
□ روزنامه ايران، شماره 5646 به تاريخ 25/2/93، صفحه 7 (بازار كتاب)

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment