فريبا كلهر به یک زبان ویژه‌ای دست یافته
عاشقانه 
مجيد محبوبي: وقتی خودت نویسنده‌ای، برای تو هر کتاب و رمان و داستانی می‌تواند به عنوان یک کتاب آموزشی محسوب شود. و من مدت‌ها بود کتابی را برای آموختن نخوانده‌ بودم. امسال نمایشگاه کتاب، کتاب‌های زیادی به من هدیه داد. کتاب‌هایی که هر کدام می‌تواند به عنوان یک انرژی به حساب بیاید. چه کتاب‌هایی که مجموعه‌های شعری بودند و چه آنهایی که به عنوان داستان خریدم و خواندم. یعنی البته از داستان‌ها فعلا یکی را خوانده‌ام. و این یکی چنان زیبا و بدیع بود که شروع و اتمام آن به 24 ساعت نکشید.
و چقدر خوب است وقتی کتابی را می‌خوانی حضور نویسنده‌اش را در کنار خودت حس بکنی و به او اطلاع بدهی که داری کتابش را می‌خوانی. فروشنده‌ی کتاب هم شاید علاقه‌ی من به خانم کلهر و کتاب‌هایش را از مدت‌ها قبل می‌دانست که به محض دیدار در نمایشگاه،‌ کتاب «عاشقانه» را با عبارت جالبی به من هدیه داد. و من هم در قبال هدیه‌ی او یکی دو تا «بن» بهش هدیه دادم.
القصه عاشقانه را گذاشته بودم روزی بخوانم که یک روز خاصی باشد. یک روزی که علاقه‌ام به خواندن از ته دلم بجوشد. یک روزی که خواندن خسته‌ام نکند. یک روزی که خواندن حسابی شارژم کند برای نوشتن و این روز دقیقا افتاد به روزهای تعطیل خرداد که نه از جایی برای کاری فوری و واجب زنگ زدند و نه از جایی برای مصاحبه و نه از جایی زنگ زدند که خبر بدی بدهند و نه از جایی که خلاصه بتواند ارتباط مرا با مطالعه‌ی کتاب قطع بکند.
روایت داستان عاشقانه‌ از زبان یک نویسنده، روزنامه‌نگار و منتقد و داستان‌نویسی حدودا در مایه‌های خود ما نقل می‌شود. نویسنده یا روزنامه‌نگاری که دستش در روزنامه‌ای نکبتی بند است و اتفاقا انگشت‌هایش مثل خود بنده قارچی شده و از قضا همین آدم در زندگی اولش شکست خورده است. حالا برای ادامه‌ی زندگی دنبال زنی می‌گردد که اولی نباشد. زنی باشد که او را بفهمد. زنی باشد که به قول خودش او را از گرسنگی‌های عاطفی و عشقی نجات دهد. قبل از خوردن به تور «خال‌بانو» که زنی مورد علاقه‌ی خودش است، زنی علی‌رغم میل خودش وارد زندگی او می‌شود که نسترن نام دارد. زنی قد بلند که علی‌الظاهر خودش را به عرصه‌ی ادبیات تحمیل کرده، رمان قطوری هم نوشته که مدام روی آن با راوی داستان که مخاطب‌ بعدها او را به نام «تحسین» می‌شناسد، چانه می‌زند. تحسین به عنوان استاد، رمان نسترن را نمی‌پسندد. ولی نسترن دست‌بردار نیست. گاهی هم عشوه می‌آید که سر سوزنی در دل تحسین جایی پیدا کند که نمی‌تواند.
تحسین بعد از اینکه خال‌بانو که بعدا اسمش با سیمین کامل می‌شود، را پیدا می‌کند، حال و هوای زندگی‌اش عوض می‌شود. حس می‌کند زن مورد علاقه و محبوبش را پیدا کرده و برای رسیدن به او می‌خواهد موانعی را که یکی پس از دیگری سر راهش ایجاد می‌شود، طی کند و به سیمین برسد.
همین موانع در اصطلاح فن و هنر داستان‌نویسی تعلیق نامیده می‌شود که اگر نباشد و اگر نویسنده نفهمد تعلیق یعنی چه، چیزی که به عنوان رمان به خورد مردم داده یعنی کشک. داستان روی همین موانع شکل می‌گیرد و این موانع و یا همان تعلیق‌ها چنان در عاشقانه پرقدرت و جادویی است که تو به عنوان یک خواننده‌ی حرفه‌ای نمی‌توانی حدس بزنی که در صفحه ی بعدی چه اتفاقی خواهد افتاد. یکی از موانع جدی عشق تحسین به سیمین، زن اول تحسین یا همان مانا خانم است. طوری که تحسین وقتی همه‌ی موانع را یکی یکی کنار می‌زند، در آستانه‌ی رسیدن به خال‌بانو، همین ماناست که ضربه‌ی نهایی را می‌زند و مانع رسیدن این دو به هم می‌شود.
در لابلای همین کش و قوس‌ها و فراز و فرودها ما با مسائلی مثل عشق‌ و خیانت و تالی فاسد اینها آشنا می‌شویم. با مسائل زندگی شهری برای شهرستانی‌هایی که از سر ناچاری مقیم مرکز شده‌اند و خیلی چیزهایی که بوی تکرار نمی‌دهند.
در این میان چیزی که حیرت مثل منی را برمی‌انگیزد قلم خاص و زبان منحصر به فرد سرکار خانم کلهر است. خانم کلهر چه قبول بکند و چه قبول نکند به یک زبان ویژه‌ای دست یافته است. لحن و زبانی که حتی ویژه‌ی رمان های بزرگسال اوست نه کتاب‌هایی که در حوزه‌ی کودک و نوجوان نگاشته است. حالا این زبان شیرین و دوست‌داشتنی و یا برعکس تلخ و گزنده و خسته کننده است، چیزی است که باید خواننده خودش پرده از آن بردارد.
یکی از شاخصه‌های این زبان تکرار تکه‌ها و تکیه کلام‌هایی است که فقط فریبا کلهر می‌تواند آنها را به هم ربط بدهد و برای شما یا من مسبوق به سابقه نیست که نویسنده‌ای بخواهد یا بتواند مفهوم سه چهار جمله را خیلی جالب و مقبول به ربط دهد و یک جورهایی توجه خواننده را به آن مفهومی که می‌خواهد تلقین دهد، جلب کند.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment