نگاه سمیه اعرابی به راز کوچه شیروانی
راز كوچه شيرواني 
"راز کوچه ی شیروانی" حکایت آدمهایی ست که در کوچه پس کوچه های یک محله پا گرفتند، کودکی کردند، بزرگ شدند و خاطرات تلخ و شیرین ساختند.آدمهایی که گاه نقش هایی پررنگ دارند مانند شهین و یحیی که نویسنده فراز و فرود ِ رابطه ی سی ساله شان را برای خواننده واکاوی می کند و گاه نقشی هرچند کوتاه و گذرا اما چنان عمیق که گوشه ای از ذهن خواننده می ماند مانند حکایت"بری گیته" دختری که همدم شهین می شود در روزهای تلخ و سخت غربت، غربتی که به اجبار بر او تحمیل می شود.
" خس خس خفه ای اتاق را پر می کند.کیسه را روی میز می گذارد، کنار قاب عکس دختری که می خندد.چند لحظه ای به آن نگاه می کند و بعد سرش را نزدیکتر می برد و آرام می گوید:چکار کردم بری گیته، چکار؟"
لیلا بابایی فلاح با تم جنایی که برای اولین رمان خود انتخاب کرده از همان سطرهای نخستین، خواننده را کنجکاو می کند که تا انتهای داستان همراهش برود. از همان ابتدا که زن ِ داستان اش از پنجره به کوچه می نگرد و یحیی را با پاهای کبود که از زیر پارچه ی سفید بیرون افتاده روی برانکار در میان ازدحام ماموران پلیس می بیند.
نویسنده با خلق صحنه ای شبیه به قتل در اول رمان مخاطب را با خود همراه می کند تا فصل به فصل حکایت دوستی ها و عشق ها و سرخوردگی های آدمهای داستان اش را بخواند.
لیلا بابایی فلاح که پیش از این مجموعه داستان" من، ایاز، ماهو" را منتشر کرده در اولین تجربه ی رمان نویسی خود، نشان داده که قصه گویی برایش اهمیت دارد .و میداند که باید در کنار تمام توصیف ها و فضا سازی ها و پر داخت شخصیت ها، برای خواننده قصه بگوید.گاه از نوستالژی دوران کودکی و نو جوانی، گاه از درد و غم غربت، گاه از خشم و کینه و انتقام و گاهی هم از خستگی ِ آدمها که مدام دنبال راه فراری از روزمرگی ها می گردند و شاید به خاطر همین خاطرات گذشته را زیرو رو می کنند تا بین لحظات خوش این خاطرات دمی آرامش پیدا کنند
"....تب دارم، تنم سوزن سوزن می شود پنجره ی بزرگ اتاق را باز گذاشتم و توی تاریکی نشستم و چشم دوختم به باران به صدای باران روی برگ روی خاک روی دیوار سیمانی روی نرده روی سقف ماشینهایی که رد می شوند.هوس خانه های گِلی طالقان را کردم. اینکه بنشینم و سرم را بگذارم روی متکایی که تکیه اش به دیوار گچی است.پاهایم را دراز کنم روی زیلو و زل بزنم به درخت روبرویی که صدای جیرجیرک از آن می آید. دلم رعدو برق می خواهد.رعدی وحشتناک که ته دلم را خالی کند"

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment