بركه هاي باد نقد مي شود؛ سه شنبه
بررسی «برکه‌های باد» در فرهنگسرای فردوس 
مجموعه داستان «برکه‌های باد» نوشته رضا جولایی، با حضور این نویسنده و محسن فرجی، داستان‌نویس و روزنامه‌نگار در فرهنگسرای فردوس نقد می شود.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)‌ «برکه‌های باد» دربرگیرنده 14 داستان‌ با فضای وهم‌آلود است که اخیرا از سوی نشر آموت به بازار عرضه شد.
در بخشی از داستان «برکه‌های باد» در این مجموعه می‌خوانیم: «تمام هفته باران بارید. از زمین و زمان آب می‌چکید. باغچه‌ها شده بود باتلاق. حوض پر شده بود از گل و خزه و قورباغه‌هایی که معلوم نبود از کجا آمده‌اند. از پدربزرگ هیچ خبری نبود تا نیمه شب هشتم که باز از خواب بیدار شدم و باز مادربزرگ را دیدم که با چهره‌ای نگران با کسی سخن می‌گفت. نوری آبی اتاق را پر کرده بود. به طرفی چرخیدم که مادربزرگ رویش به آن سمت بود. پدربزرگ روی صندلی نشسته بود. سر و صورتش زخمی بود و عینکش شکسته و یک آستین کتش پاره. گفت: نگفتم آهسته حرف بزن بچه بیدار می‌شود. و رو به من گفت: لاله‌ شب عروسی‌مان است. زمان شاه صاحبقران. حالا بخواب باباجان. گفتم: چرا سر و صورتت زخمی شده؟ آقاجان. سرفه‌ای کرد و گفت: پذیرایی قزاق‌هاست!»
 رضا جولایی متولد 1329، داستان‌نویس و ویراستار است. از وی تا کنون آثاری مانند «جامه به خوناب»، «سیماب و کیمیای جان»، «باران های سبز»، «حکایت سلسله پشت کمانان»، «تاریخ طربخانه» و «سوء قصد به ذات همایونی» منتشر شده است.
 نشست نقد مجموعه داستان «برکه‌های باد» ساعت 17 سه‌شنبه چهاردهم مرداد در فرهنگسرای فردوس برگزار می‌شود. 

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
همراه دريا در آب هاي بنگال؛ نگاهي به رمان امواج گرسنه آميتاو گوش
http://www.iketab.com/Attach/SMMPBBooks/BookMan/94100/b555b1549145552880bddc0644a4817b.jpg 
نويسنده: کريشنا دوتا/ اينديپندنت مترجم: معين محب عليان: در چهارمين کتاب ادبي آميتاو گوش، «پيا» جوان بنگالي است که در آمريکا بزرگ شده است. او با هدف تحقيق روي دلفين ها به سانداربانز مي رود، آن جا مجمع الجزايري است که رود گنگ به خليج بنگال مي ريزد. از آن جايي که تحصيلات خود را در آمريکا گذرانده است، او نيز همچون ديگر هم نسلان آسيايي- آمريکايي خود از زبان مادري بي بهره است. متمرکز، پويا و از سر تجربه با اعتماد به نفس کارش را شروع مي کند. به خاطر سانحه غرق شدن کشتي مجبور مي شود به قايقراني که به عنوان راهنما و محافظ در آب هاي خروشان ساندربانز کار مي کند پناه برد. او هم چنين کاناي، مرد جوان بنگالي کار بلدي را مي بيند که در حال بازديد از آن منطقه است. آن ها با يکديگر بر سر موضوعاتي نظير، داستان قابل توجه تاريخ، اقوام، بوم شناسي، مهاجرت، عشق و اندوه صحبت مي کنند.
افسانه هندي چنين است که رود توانمند گنگ خودش را از مسيرهاي شيوا، خداي آباداني و خرابي -که نزديک خليج بنگال در راهي هزارتو است- آزاد مي کند تا سانداربانز را خلق کند. آن جا باريکه اي پهناور از جنگل هاي حرا است که هزاران هکتار ناحيه سرسبز با امواج خروشان به وجود آمده اند. نويسنده، هنرمندانه اين مکان را انتقام جو جلوه مي دهد، جايي که خيال و واقعيت پيوسته با يکديگر همپوشاني دارند. در هر لحظه اي انسان مي تواند ترديدي به مخالفت تمام عيار اين ناحيه به حضور او (از سر ابتکار و جذابيت منطقه و عزمي براي نابودي انسان) به خود راه دهد. ساليانه عده زيادي از افراد به علت مواجهه با شاخ و برگ هاي متراکم توسط ببرها، مارها و تمساح ها از پا در مي آيند. با دنبال کردن سنت بهترين رمان هاي بنگالي زبان از جمله قايق ران پادما و امواج گرسنه مي توان از راه هاي سفر قايق رانان سر درآورد. اما گوش تلاش مي کند تا قصه هايش را قابل دسترس خوانندگاني که قادر به هضم تفاوت هاي فرهنگي نيستند نيز قرار دهد. در بافت هاي آشنا، اين موضوع به جاهاي درخوري مي رسد اما کم کم با غير معمول و نامتعارف شدنش کمي بوي فريب به مشام خواننده مي رسد. هنگامي که ابزار متداول يک هندي به عنوان مثال گمچا (ماده چهار خانه اي روشن که به طور عمده به عنوان حوله از آن استفاده مي شود) معرفي مي شود نويسنده تلاش مي کند از چهارصد کلمه بنگالي معادل براي انتقال مفهوم مشابه با تأثير يکسان استفاده کند. اين موضوع نوعي سر هم بندي به نظر مي رسد. در جاهايي از متن او ترجمه پرانتزي واژگان را مي آورد که جز کند کردن ريتم متن و دست و پا گير کردن فضا چيزي عايدش نمي شود. گوش معادل هاي دقيق بنگالي با شکل هاي انگليسي را به تدريج به متن مي افزايد تا يقين حاصل کند خواننده در فهميدن کلام مشکلي ندارد. بالاترين هدف ادبي او نوشتن اقتباسي انگليسي از وزن هاي ادبي و بحرهاي شعري بنگالي با آوردن مزدوج هاي ادبي و بيت هاي هم قافيه دوازده بخشي با به کارگيري سکته ها و درنگ هاي مليح ادبي در آثارش است. تلاش او بيشتر شبيه توصيف کردن آواز دسته جمعي براي کسي است که هرگز آن را نشنيده است. منتقل کردن مزه واقعي شعر شفاهي محلي غير ممکن به نظر مي رسد. نويسنده دو مطلب را در سنديت کار خود مد نظر قرار مي دهد و هم چنان که از اول شخص به سوم شخص تغيير شناسه مي دهد تغييراتش را اسير متن مي کند. شخصيت پردازي «نيرمال»، مارکسيست احساسي بنگالي با اعتقاد به جهاني که افراد مي توانند صبح کشاورز باشند، بعداز ظهر شاعر و در شب نجار، قابل توجه است. شايان ذکر است نويسنده هاي هندي پس از دوره استعمار (افرادي هم چون گوش) نياز تزريق زبان محلي و انسان شناسي فرهنگي را در تصديق کارهايشان احساس مي کنند. در حالي که رقبايشان از قبيل آميتا دساي و آرکي نارايان چنين نمي انديشند. آن ها اعتماد به نفس کافي را در انتقال جامعه متفاوت آثارشان به خوانندگان (با استفاده از زبان انگليسي) دارند وکارهايشان با خيل عظيمي از خوانندگان روبه رو شده است. اما توجه گوش معطوف به خوانندگاني محدود شده است. به هر حال احتمال دارد درون مايه و موضوع کارهاي او جالب از کار درآيد.
رمان «امواج گرسنه» نوشته‌ آمیتاو گوش با ترجمه ناهیده هاشمی در 588 صفحه و به قیمت 23هزار تومان از نشر آموت منتشرشده است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
اول هیتلر درونت را بشناس
http://aamout.persiangig.com/image/book/andoh-bejik-tajrobeh-4.jpg   http://aamout.persiangig.com/image/book/andoh-bejik-tajrobeh-1.jpg
سامگيس زندي (مترجم رمان اندوه بلژيك): رمانی که در مدت کوتاهی برای نویسنده موفقیت بین المللی به بار آورد با یک انگیزه‌ احساسی خلق شده بود، هوگو کلاوس می‌گوید:" می‌خواستم طی داستانی برای دو پسرم تعریف کنم زندگی فلاندری‌ها در سالهای پیش از شروع جنگ، هنگام جنگ و پس از پایان جنگ چگونه بود تا بدانند بعضی از دیوانگی های پدرشان از کجا آب می‌خورد." بنابراین اندوه بلژیک از سایر رمان‌های کلاوس حجیم تر شد و او زمان طولانیتری را‌ صرف نوشتن آن کرد، حدود 7 سال. می‌گوید:" من این رمان را با احساسی متفاوتی نوشته ام، موقع نوشتنش بیشتر از سایر رمانهایم در آن غرق شده بودم. میخواستم نشان دهم در آن سالها مردم چطور فکر می کردند، تفکرهایی که اکنون از بین رفته است." طرز تفکرهایی که همدستی‌های بی شمار فلاندری‌ها را با نازیهای اشغالگر توجیه می کند. برخی از منتقدان بر او خرده گرفته اند که همدستی فلاندریها با آلمانیها را با  ملایمت زیادی روایت کرده است. او پاسخ داده: "پس باید تکرار می‌کردم، هیتلر آدم شروری بود؟ این طرز برخورد بیشتر به درد روزنامه نگارها می‌خورد. آن‌ها باید شرارت را تجزیه تحلیل کنند و در کلاس درس برای شاگردها تعریفش کنند. گذشته از آن فلاندری‌ها هیچ آزار و اذیتی به یهودیها نرسانده بودند. بیشترشان در عمرشان یک یهودی هم ندیده بودند."  
اندوه بلژيك 
آنچه بیش از هر چیزی این رمان را پس از انتشار مورد ستایش قرار داد صراحتی بود که همدستی فلاندریها را با نازیهای اشغالگر حکایت می‌کرد. پدر شخص اول داستان مردی است طرفدار آلمانی‌ها و پاتوقش کافه ای که در زمان اشغال بلژیک محل گردهم آیی فاشیستها و نیمه فاشیستهای فلاندری شده بود. شخص اول رمان، نوجوانی یازده ساله که شاهد و راوی وقایع است. او به یک سازمان فاشیستی ملحق می‌شود و در تعطیلا ت تابستانی‌ برای شرکت در اردوی جوانان نازی به آلمان می‌رود. مادرش منشی و معشوقه یک افسر عالیرتبه آلمانی می‌شود.
کلاوس می‌گوید:
" وقتی آلمانیها کشورمان را اشغال کردند ما آن روز را جشن گرفتیم. در کورتریک ما باید با نیروهای فرانسوی، انگلیسی، مراکشی سروکله می زدیم. یک مشت آدم لات و لوت و تبهکار. روز و شب مست و پاتیل، به زنها بی حرمتی می کردند ، دله دزد بودند. نان می خریدند بدون دادن پول از دکان نانوایی در می رفتند.. ورود آلمانیها به چشم یک پسر یازده ساله زیبا می‌نمود. و رفتار بلژیکی‌ها هم دست کمی از یک پسر یازده ساله نداشت. وقتی آلمانیها گفتند ما دو کشور برادر هستیم فلاندریها با خود گفتند: بدتر از فرانسوی‌ها که نیستند. آلمانی‌ها با نیرنگ، احساسات آن‌ها را به بازی گرفتند. فراموش نکنید که بلژیک قرنها تحت سلطه بوده است. اطریش، اسپانیا، فرانسه فلاندریها را  سالیان درازی مشت و مال داده اند.آن‌ها یاد گرفته اند به کمک ساده دلیهایشان همه چیز را راست و ریس کنند، با تکیه بر کاتولیسم برای هر چیزی راه حلی پیدا می‌کنند. آن‌ها خودشان را ملتی می‌دانند که هرگز نمی‌گویند: نگاه کن من اینجا هستم، این منم که اینجا ایستاده ام. این رفتار مخصوص هلندیهاست. به نظر من تحجر خاموش فلاندریها ضرری ندارد، روشی ست برای سپری کردن زندگی."
برای کلاوس نشان دادن این روحیه مهمتر از اشاره به جنایتهای آلمانیهاست چرا که خود آلمانیها هم سنگینی آن را روی وجدانشان احساس می کنند. اگر چه همدستی فلاندریها با آلمانیها از بنیادی ترین عناصر داستان است اما تحول شخصیت درونی‌ راوی یازده ساله، کنشها و واکنشهای احساسی‌اش در زمان اقامت در مدرسه صومعه و بعدها در میان جمع خانواده نیز از عناصر مهم آن است. او می‌گوید: " به نظر عده ای از خواننده‌ها، این رمان یک مرور تاریخی است اما هدف من نشان دادن جنگ از چشم یک پسر یازده ساله بود، و بزرگترهایی که به سیاست علاقه ای نداشتند. مردمی که هر چیزی را تحمل می‌کردند، راهبه های سرخورده، کشیشهای غمگین."
وقتی این رمان به زبان‌های مختلف ترجمه شد، عده‌ای از مردم تازه از حوادثی آگاه شدند که به هر دلیلی تا آن زمان از شنیدنش غافل مانده بودند. خیلی از هلندیها برای اولین بار می‌شنیدند که وحشت فلاندریها از حملهٔ کمونیست‌های شوروی و نفرتشان از نفوذ فرانسه سبب همدستی آن‌ها با آلمانیهای اشغالگر شده بود. در انگلستان  و فرانسه که این رمان در سری آثار کلاسیکشان جای گرفته دیدگاه سیاسی موجود در آن مورد بحث‌های داغ زیادی قرار گرفته است. هوگو کلاوس در پاسخ به این واکنش‌ها می‌گوید:
"واکنش فرانسویها به  این رمان طوری بود انگار تازه با بلژیکیها آشنا شده‌اند: آه چه جالب! ما هرگز نمی دانستیم بین مردم بلژیک چنین شکافهایی بود. مثل اینکه همدستی با نازیها در انحصار خود فرانسویها بود."
وقتی گفته می‌شود، اما نویسنده‌ها به حد کافی بر علیه فاشیسم نوشته اند. پاسخ می‌دهد: " آه بله، حتی نویسنده های نه چندان سطح بالا هم به آن پرداخته اند. اما اگر آنها اول هیتلر درون خودشان را شناسایی نکنند، من آن‌ها را جدی نمی گیرم و به عنوان یک نویسنده واقعی رویشان حساب نمی کنم."
به گفتهٔ کلاوس رسالت و هدف این رمان که برای پسرهایش نوشته شده، ساختار رمان را تعیین کرده است، او می گوید، " تقریبأ در باره همهٔ اعضای خانواده صحبت شده است، خواننده باید سعی کند تک تکشان را به خاطر بسپارد." عده‌ای از خواننده‌ها درست از همین مورد انتقاد کرده اند، که سبب گیجی‌شان شده است. کلاوس می‌گوید: "پدر من بزرگترین فرزند خانواده‌ای با شانزده بچه بود، مادرم عضو خانواده ای با دوازده بچه. همه برادر خواهر ها ازدواج کردنده بودند. پنجاه و شش بچه نسل بعدی خانواده را تشکیل می‌داد، که این بچه ها هم ازدواج کرده بودند." در این رمان همهٔ اعضای خانواده وارد صحنه نمی‌شوند، اما کلاوس سعی اش را می‌کند که شخصیتهای داستان برای بچه هایش قابل شناسایی باشند. او می‌گوید:" از این نظر کتاب تا حدی به هم ریخته است. اما لازم نیست شخصیتهای یک رمان همیشه به شکلی روانشناسی شوند که از آن‌ها یک شخصیت فراموش نشدنی ساخته شود. آن‌ها باید وارد رمان شوند و خارج شوند. در دنیای واقعی هم همینطور است."
 کلاوس اظهار می‌کند، این درست چیزی است که با حساسیتهای مردم این روزگار سازگار است. می‌گوید: "لازم نیست یک رمان روی یک خط اصلی و معین سیر کند. مردم هم امروزه بیشتر از سابق واکنشهای نا‌منسجم نشان می‌دهند. طرز فکر و احساساتشان با قدیم فرق کرده است." برای کلاوس مهم نیست منتقدین چه می گویند." اگر یک رمان با استانداردهای معین ادبیات بد و ادبیات خوب سنجیده شود، بیشتر رمانهای بزرگ در هیچ یک از این دو گروه نخواهد گنجید."
در اغلب رمان‌های کلاوس برخی از عناصر بارها تکرار می‌شوند او توضیح می‌دهد: "گفته شده است من همیشه در جستجوی شفافیت هستم. احساسهای جنسی ، کلیسا، خانواده، زور و فشار‌های مقامات. و اینکه همیشه در حال فرار کردن از دست این عناصرم. خب، اینها چیزهایی هستند که در زندگی روزمره یا خاطرات مدام با آنها روبرو می‌‌شوم. که ابداً مایهٔ ناراحتی من نیستند، راستش را بخواهید دنیای من در جای دیگری است. چه جور دنیایی هنوز دارم دنبالش می‌گردم. اگر پیدایش کرده بودم، دست از هر کاری می کشیدم و فقط استراحت می‌کردم، چرا باید برای نوشتن رمان به زحمت می‌افتادم؟
وقتی از او می‌پرسند پسر‌هایت چه عکس العملی به این رمان نشان داده‌اند. او پاسخ می‌دهد: نمی‌دانم یکیشان بیست و هشت ساله است، دومی هجده ساله. حتی نمیدانم آن را خوانده اند یا نه. هرگز با آن‌ها راجع به رمان صحبت نکرده‌ام."
چند سال پس از انتشار اندوه بلژیک منتقدین آن را نقطه اوج و اختتام فعالیت ادبی کلاوس تلقی کردند و اینکه او همهٔ ایده ها و موضوعهای گردآوری شده طی سی وپنج سال را در آن گنجانده است. کلاوس این را انکار کرده بود. "این رمان یکی از سری رمانهایی بود که می‌خواستم منتشر کنم اما از نظر مالی امکان عملی کردنش میسر نشد."
در واقع نه قضاوت منتقدین نادرست بود و نه انکار هوگو کلاوس. در سالهای بعد او چندین رمان دیگر خلق کرد از جمله شمشیر ماهی، همسایه بغلی، شایعه، گذشته ناتمام، انهدام تدریجی، بلادونا... که بعضی از آن‌ها هم با جوایز مهمی ستوده شدند، اما اندوه بلژیک همچنان در مقام درخشانترین ستاره آسمان بلند ادبیات هلند باقی ماند.
   

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
نگاهي به رمان"اندوه بلژيك" نوشته هوگو كلاوس ترجمه سامگيس زندي
http://aamout.persiangig.com/image/book/andoh-beljik.jpg
اندوه بلژيك/ هوگو کلاوس/ ترجمه‌ی سامگیس زندی/ نشر آموت

http://aamout.persiangig.com/image/book/tajrobeh-30.jpg 
الهامه كاغذچي (مجله تجربه): شاید آن هنگام که در سال 1983 رمان اندوه بلژیک هوگوکلاوس منتشر شد ، نویسنده ی این رمان استثنایی فکر نمی کرد که چگونه این کتاب به قلب اروپا و بعد تر به جان آمریکا و آسیا نیز رسوخ خواهد کرد و عالم ادبیات داستانی را دستخوش تحول و هیجان می کند . این رمان به یاد ماندنی، بلافاصله پس از انتشار در ردیف پرفروش ترین های ، آلمان ، هلند و بلژیک قرار گرفت و دوباره پس از مرگ نویسنده تا مدت ها در صدر پرفروش ترین ها قرار داشت . منتقدین ادبی نیز این شاهکار ادبی و تاریخی را در کنار آثار کلاسیک ادبیات داستانی جهان ماندگار خوانده اند. هوگو کلاوس (1929- 2008) شاعر ، نقاش ، نمایش نامه نویس و سرشناس ترین نویسنده ی بلژیک در عرصه ی جهانی است و اندوه بلژیک این جاودانه گی را برای وی درست 25 سال قبل از مرگش به ارمغان آورد .
کتاب از دو قسمت اندوه و بلژیک جان گرفته . در قسمت اول لویی ، پسرک یازده ساله ، راوی خاطرات صومعه است و در بخش دوم پس از ترک صومعه ، وارد دنیای حقیقی و خانواده گی می شود . جنگ ، با همه ی ویرانی ها و تباهی هایش بر سر مردم کوچه و بازار سایه انداخته . شرح وقایع این داستان از سال 1939 و قبل از شروع جنگ جهانی دوم آغاز و تا سال 1947 یعنی دو سال بعد از اتمام جنگ ادامه می یابد .
ذهن کنجکاو و تخیل پرداز لویی ، پسرک یازده ساله ی فلاندری ، از طبقه ای نیمه برژوا و نیمه اصیل ، در کشمکش دائمی میان فضای پراز خرافه ی صومعه ، با تنبیهات سخت و عقاید بسته ، و فضای کمی باز تر ، در خارج از صومعه ، میان خانواده و هم شهری ها و اقوام در تقابلی سخت و نفس گیر است . در این میان ذهن پرسش گر پسرک خود قادر است تا قوانین جدیدی وضع کند . وی با کمک سه تن از دوستانش گروه حواریون را به صورت مخفی تشکیل می دهند و به دور از چشم سخت گیر صومعه و خواهر ها در کتاب های ممنوعه ی خویش ، جهان ِ در حال توسعه ی بیرون را نفس می کشند . کتاب های ممنوعه ، گاه شامل عکس ها و اطلاعاتی از مجله ها و ماه نامه های جهان بیرون از صومعه است . زبان روایی داستان ، اول شخص ، دانای کل و جریان کلی داستان به جریان سیال ذهن نزدیک می شود .
داستانی انتقادی به فضاهای آغشته از افراط گری ، خودستایی و منفعت طلبی . لویی که در پس ذهنش آرزو می کند یک سیناوه نباشد ! ( نام خانواده گی ) خود را اسیر دست کسانی می پندارد که ذهن کورشان مدام در گیر خودستایی و خود سانسوری و افراطی  گری است . آن ها که قوی تر ند در جهانی با قانون  آکل و معکول ضعیف تر ها را می بلعند و سرکوب گری تا جایی پیش می رود که هیچ نشانی از مهر ورزی آدم ها باقی نمی ماند . همه ی صورتک ها ، پشت منافع مادی خویش پنهان شده اند !
http://aamout.persiangig.com/image/book/andoh-beljik-1.jpg 
لویی نه تنها خودش را فاقد هر گونه ارتباط عاطفی با خانواده و اطرافیانش می یابد ، بلکه گاهی از احساس انزجاری که نسبت به مادرش در دل دارد با حواریون سخن می راند .مادر باردار ِ لویی کاری جز دروغ گفتن بلد نیست !  کنستانس در حقیقت  باردار ، تلخی ها و ناکامی هاست . دردی جانکاه که لویی دیر تر آن را در میابد . بعد تر از آن که زن، بچه ی مرده میزاید و با آن ، همه ی  دلخوشی هایش می میرد .
تخیل لویی حتا از شیاطین ، ذرات غباری می افریند که همه جا هستند و به او می خندند .  هنگامی که رختخواب مادرش را تکان می دهد ، ذرات غبار توی نور کم جان اتاق به چرخش و رقص در می آیند !
داستان ، روایتگر اندوه سه نسل است .
هوبرت سیناوه ، پدر بزرگ و پدر تعمیدی لویی که تاجر لوازم التحریر است و به شدت درگیر آداب و رسوم سنتی و مذهبی است . او برای حفظ منافع شخصی اش و ثروت اندوزی از هیچ کاری دوری نمی کند . حتی رشوه به صومعه و کلیسا و خریدن احترام میان طبقه ی نجبا و مردم کوچه و خیابان . سیناوه ی بزرگ خوب می داند چطور می شود سر این مردم را شیره مالید و از ان ها استفاده کرد و همچنین می داند که چطورمی شود ، برای هر چیزی کلاه شرعی دوخت ! با این همه تفاله ی اقتداری در هم شکسته است .
استاف سیناوه : مردی است که میان سنت و مدرنیته معلق مانده است .از یک طرف فرمان برداری از پدر وعقاید احمقانه اش و از سویی درک جهانی شدن ، از وی  مردی متزلزل می سازد که گه گاه تصمیماتش باعث مخاطرات خانواده می شود . او در زمان جنگ ، ماشین های غول پیکر چاپ را وارد می کند و نماد ظهور جهان نو و فدایی شدن آن نسل برای پیدایش دنیای جدید و مدرن است . استاف گمان می کند که بهتر از پدر پیرش می داند چه طور می شود همه چیز را فدای منافع شخصی کرد . مردی اهل خودنمایی و ریا که با دردست داشتن  تسبیح آبنوس و دستمال چهارخانه ی سفید و قرمز که سمبل همبستگی با مردم فقیر است ، حتا از همسرش به خاطر منافع شخصی  در روزگار جنگ سوء استفاده می کند   .
لویی سیناوه : سمبل امید و زایش نسل نو ، با همه ی در گیری ها و خطر به جان خریدن هاست .
نسل او دروازه ی ورود به دنیای متجدد بعد از جنگ است .
ذهن پرسشگر لویی در تضادی میان دنیای بیرون و دورن ،و با همه ی اصرار خواهر های صومعه برای فاصله گرفتن لویی و ندیدن صحنه ی زایمان گاو،  در می یابد که بچه ها نه از گل کلم بیرون پریده اند و نه لک لک ها آن ها را به منقار گرفته و برای مادرشان هدیه می آورند . تنها ، نسلی در حال شکل گرفتن است که مثل گوساله درون کیسه ای سفید و متبرک از پشت گاو زاده می شود . نویسنده در بازیگوشی هوشمندانه و کنایه آمیز ، تغییری را تصویر می کند که اگر چه از عقل نیمه تکامل یافته ی بشری بهره نمی برد ، اما به ظاهر در لفافه ای از عقل و معنویت شکل می گیرد و نمود پیدا می کند و به منفعت طلبی های رذیلانه ختم می شود . درک لویی از واقعیات اطرافش ، اندوهی جان کاه را برای او به  ارمغان می آورد . یک حواری ، (پطرس) قدیس ، که از دیدن حقیقت رنج می برد اما قادر به تغییر واقعیت نیست . تعلیماتی که او را از سستی های جهان بیرون حفظ می کند ، خود باورهای خرافی وهجویاتی هستند که به هیچ نمی ارزد .
جهان پیرامون نسل نو ، دنیای آشفته و بی رحم و کم رمق و عاری از معنویتی حقیقی است . مردمانی معمولی و کثیف که کلامی رکیک دارند و ثروت مندانی که دم از برابری و عدالت می زنند و در همان حال مشغول انبارکردن آذوقه برای روزهای احتمالی جنگ هستند .  از نظر لویی فضای داخل صومعه ، فضای عاری از روح معنویت و سرشار دروغ است و فضای بیرون ، جهانی نا امن با مردمی که دیگر هم را نمی شناسند . به گفته ی پدر لویی ، همه ی آن ها یا جاسوس فرانسه و انگلیس هستند و یا ستون پنجم آلمانی ها !
اگر چه روایت کلی داستان به گونه ای است که شاید با حذف قسمت هایی از آن ، چهارچوب کلی اثر به مخاطره نیفتد ، اما روایت های خوش خوان از فضا و حال و هوای آدم ها ، خوانش طولانی و زمان بر کتاب را شیرین و دلچسب می کند .با این همه  دیالوگ ها گه گاه چیزی به فهم اثر اضافه نمی کند و تنها خللی در سریع خوانی اثر است .
یکی از نکات کلیدی رمان ؛ دلبستگی لویی به دوست و حواری نزدیکش "ولیگه" است . ولیگه نوجوانی باهوش و زیرک و متکی به نفس است . تا جایی که ذرات غبار در غالب حسادت به جان لویی رسوخ می کند و او حواریون دیگر را بر علیه وی می شوراند . این امر باعث آن می شود که از بدترین شکنجه ها در مورد دوست محبوبش فرو گذار نکند .  لویی از صومعه اخراج می شود و ولیگه (پولس قدیس ) با بزرگواری هر چه تمام ، حواری گناهکار را می بخشد و بدین سان ، وی را در جهنمی از عذاب وجدان رها می کند .  کنایه ای زیبا از نخستین و مهم ترین جدایی تاریخ مسیحیت ! جدایی و جدل پولس و پطرس بر سر اصول و عقاید مسیحی !ُ پولس در میان حواریون (ولیگه ) مردی دانشمند و زیرک بود و به چند زبان تسلط داشت.
http://parsinews.ir/media/c5f0d992ab0eba9ed141a210870dd769.jpg
هوگو کلاوس

اندوه بلژیک همچنین ، روایت گر تسلط بیش از حد و افراط گری های کلیسا و صومعه بر باورها و رسوخ به خصوصی ترین مسائل زندگی روزمره ی مردم است و همچنین راوی داستان ِ  زنان غمگین و شکست خورده ، که بیشترشان دست خوش استبداد و هوس رانی مرد هایی سبک مغز شده اند !
  زنان افسرده و باردار اندوه بلژیک ! زنانی که  خودشان نیستند . سرکوب و سانسور شده اند ، بار بد نامی به دوش کشیده اند ، محکوم به عشق نچشیده و گناه ناکرده شده اند ، تحقیر و ارعاب و تردید ، جهان شان را فرا گرفته و دیده نشده اند با این همه ، آن ها چه در هیات خواهر یا مادر و مادر بزرگ  و عمه و خاله و خواهر های صومعه ، همه ی اندوه بلژیک را با خود حمل می کنند و خانواده را روی پا نگه می دارند .
یکی از نکات درخشان این رمان در همین اشاره خلاصه می شود . نویسنده آن چنان در درک دنیایی زنانه پیش می رود که ذهن مخاطب را به چالش می کشد . آیا نویسنده ی این رمان یک زن نیست ؟ جواب مشخص است . نه !  همه ی این ها خاطرات دور یک پیرمرد است ، که نوجوانی اش را میان زنان اندوهگین سپری کرده .
لویی تنها  کسانی را که در دوران تلخ صومعه ، به آن ها دلبستگی داشت از دست می دهد . خواهر آنجل ، که او را از راز باردار بودن مادر مطلع می کند ، در بمباران و خراب شدن صومعه جان می دهد و ولیگه  که در اثر نزدیکی با زنی بد کاره دچار بیماری مقاربتی می شود ، به طرز غم انگیزی خود کشی میکند .
دنیای لویی ، دنیای ناکامی هاست . رنج هایی که برای رسیدن به جهانی امروزی تر و مساوی ترجز تحمل همه ی مصائبش هیچ راهی نیست . لویی نه تنها از جهان ِ به ظاهر معنوی صومعه ، که از جهان بیرونی و مادی طرد می شود . او مثل هیچ کس نیست ! و همه ی این حقارت ها به اندوهی بدل می شود که تنهایی را برای لویی به ارمغان می آورد.
لویی در مقابله با غبار ها خود را موجودی بی دفاع ، بی پناه و مایوس میابد . غبارها او را رها نخواهند کرد و او به جنبه های رذیلانه ی روحش پی می برد . او یک سیناوه است ! با همه ی صفات پست آن خانواده و تبعیض طبقاتی که در جان شان رخنه کرده  . او حق ندارد عاشق ربکا ، دوست وهم بازی اش بشود . ربکا از خانواده ای کولی و فرو مایه است!
 لویی : من لویی فریبکار هستم . همه اش تقصیر خودم نیست . از همان آغاز در شهری که من دوران کودکی ام را در آن گذرانده ام ، چیز دیگری غیر از دروغ نشنیده ام . خواهش می کنم صبر کنید !
او در میابد که زندگی حقیقی ، با سختی های جنگ واقعیت دیگری است . لویی مجبور به دزدی ، دروغ ، و کفر گویی می شود.
نفرت قدیمی اش از مادر و پدر و خانواده ،کم  رنگ می شود و در می یابد که حقیقت و تلاش برای بقا و زنده ماندن ، گاهی باعث می شود که آدم ها به فرو مایه گی تن در بدهند و بر خلاف باور های شان دست به اعمالی بزنند که مورد قبول دیگران نیست ، و از آن جمله ، کشته شدن مادام لورا به دست هولست است . هولست در ذهن تخیل پرور لویی فرشته ی نگهبان و سمبل وفاداری است . وی  سال ها ست که دل در گرو زنی خودپسند و خود رای دارد که مردهای متمول و قدرت متد را اغفال می کند . هولست که در دوره جوانی مرد مورد علاقه ی کنستانس ( مادر لویی بوده است ) سال ها نگهبان و مراقب لورا  باقی می ماند .عاقبت با او  ازدواج  و به جرم خیانت هایش وی  را سلاخی می کند !   
و یا کنستانس ( مادر لویی ) که دو بارتن به  معشوقه شدن میدهد !
بار اول ، معشوقه و منشی  افسر و کارخانه دار آلمانی می شود، تا خانواده را از خطر فقر و گرسنه گی ناشی از جنگ نجات بدهد . به مرد دل می بندد . پدر لویی بعد از آن که وضعیت وخیمش کمی ثبات پیدا می کند  با همدستی چند نفر ، بر علیه مرد آلمانی پرونده سازی می کنند و او را می فرستند به نا کجا آباد . کنستانس که هنوز در غم از دست دادن فرزند مرده به دنیا آمده اش سوگوار و تنهاست ، از این اتفاق دچار افسردگی حاد می شود .
وبار دوم که به خاطر نجات  جان شوهر به زندان رفته اش وارد رابطه ای نا خواسته با دادستان می شود و برای رهایی از اندوه گران جانش قرص های دست ساز ضد افسرده گی و روان گردان  مصرف می کند . 
http://aamout.persiangig.com/image/book/andoh-beljik-2.jpg
این نقد در مجله تجربه - شماره 30
 
لویی کم کم متوجه عشق و استعدادش در نوشتن شعر و داستان می شود . گرچه مادر، با خواندن داستان های او پیش زن ها ، باعث خجالت و سر شکستگی اش می شود اما او تصمیمش را گرفته و در مسابقه ی ادبی شرکت می کند . داستانش پذیرفته نمی شود اما صاحب یک روزنامه  به وی قول می دهد که رمانش  را در روزنامه چاپ کند و این شروعی برای لویی و دروازه ای به سوی رویاها و اینده است . نام داستان لویی اندوه است .
درمتن کتاب سه بار از اندوه بلژیک یاد می شود . بار اول هنگامی است که مادر بزرگ مادری لویی در فقدان شوهر مرده اش و بازگویی خاطرات برای لویی ، به خاطر رفتار زننده اش با مرد مرده ، دچار عذاب وجدان است . او حتا قادر به گریستن نیست و همه ی اندوه بلژیک را بر شانه هایش حمل می کند .
بار دوم استاف سیناوه ( پدر لویی ) از مهاجرت اجباری و جلای وطن سخن به میان می آورد و درد جانکاهی به جانش چنگ می زند به نام اندوه بلژیک !
بار سوم ، زمانی است که لویی داستانش را حضورا برای شرکت در مسابقه تحویل می دهد و به دورغ  می گوید که کتاب ، خاطرات برادر مرده اش است ، حکایت همه ی اندوهی که بلژیک را در آغوش گرفته !
 همه ی داستان چه در بخش "اندوه" و چه در بخش دوم به نام "بلژیک" نوشته ی خود لویی سیناوه است و لویی سیناوه خود هوگو کلاوس ! مرد اندوهگینی که همه ی عمر اندوه بلژیک را با خود حمل کرده است . نابغه ای  که در سن 78 سالگی با آناتازی ( مرگ انتخابی ) در گذشت !
و نکته ی آخر درباره ی رمان "اندوه بلژيك" نوشته "هوگو كلاوس" با ترجمه "سامگيس زندي" : ترجمه ای درخشان که اگر نگوییم با خود اثربرابری می کند ، بدون شک پا به پای اثر پیش آمده  و از این کتاب رمانی در خور ستایش و درک ،  پیش روی خواننده ی فارسی زبان قرار داده است .
 ترجمه ی روان و سلیس این اثر بدون شک احتیاج به پشتکار ، صبر و عشقی بزرگ داشته ؛ ترجمه ی خردمندانه  پاورقی ها و تحقیق در مورد اسم ها و مکان ها و اصطلاحات تخصصی نیز از آن دست است . و همچنین ، ریسک بالای ناشر (نشر آموت) برای چاپ این اثر که به خاطر حجیم بودن و نا شناخته گی ، از حوصله ی بسیاری از خوانندگان ( ایرانی ) خارج است ، و تلاش  برای بالا بردن سطح سلیقه ی رمان خوانان  قابل تقدیر و تشکر فراوان است .                        

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
با «مینا یكتا» نویسنده‌ی نفرین سرخ
مينا يكتا، نویسنده رمان نفرین سرخ
روزنامه دنياي اقتصاد (محمد غلامی پور): رمان نفرین سرخ نوشته مینا یکتا یكی از كتاب‌هایی است كه چندی پیش وارد بازار شد و مورد استقبال رمان خوانان قرار گرفت و به چاپ دوم رسيد. این كتاب در 5 فصل نوشته شده است و در پنج مقطع زمانی پیش از تولد، تولد، 7 سالگی، 14 سالگی، 21 سالگی و 28 سالگی از شخصیت اصلی داستان را در بر می‌گیرد. به بهانه انتشار این كتاب با مینا یکتا نویسنده این رمان به گفت‌وگو نشستیم.
رمان نفرین سرخ با وجود ماجراهای زیادی كه در كتاب اتفاق می‌افتد در انتها انسان را سرشار از حس تلاش و باور معرفی می‌كند. آیا برای القای این حس عمدی داشتید؟
 داستان درباره دختری است که طرد شده و آرزویش پذیرفته شدن توسط افراد جامعه‌اش است و دردناک‌تر از همه اینکه حتی پدرش هم او را شوم و نفرین شده می‌داند. قیم دختر زنی جوان و تحصیلکرده است و دختر یک حکیم محلی بوده و به‌خاطر رویای پدرش چندسالی را در شهر درس خوانده است. او تصمیم می‌گیرد برای آنکه پریگل (شخصیت اصلی) بتواند با مشکلاتش کنار بیاید و آن‌ها را بپذیرد افق دیدش را گسترده کند و او را برای رسیدن به هرچه می‌خواهد قوی سازد. برای همین از او می‌خواهد یک کلمه را پیدا کند که به تمام کلمات دیگر معنا می‌بخشد به کلماتی مثل عشق، ایمان، آرزو و...
این كلمات آموختنی هستند؟
احتمالا زندگی به خیلی از خواننده‌های شما این کلمه را آموخته است. همان‌طور که پریگل این کلمه را از پس زندگی پر فراز و نشیبش پیدا کرد. فقط گاهی ارزش این کلمه را فراموش می‌کنیم و قصد من تنها یادآوری ارزش عمیق این واژه بود.
چیز جالبی که در کتاب شما نظر من را جلب کرد گذر فصول در هر بخش بود.
دلیل خاصی داشتم. در کتاب فصل اول بهار است و بعد تابستان، پاییز و زمستان و در نهایت به بهار بر می‌گردیم. این چرخه واقعی زندگی است. البته هر فصل زیبایی‌های خاص خودش را دارد و تلاش کردم آن‌ها را در داستانم منعکس کنم تا خواننده‌ها از فخر فروشی طبیعت لذت ببرند.
 چرا در فصل چهارم در قسمتی نوشته‌اید که هرگز بعد از پاییز، بهار نمی‌آید.
اگر پاییز را نشانه سختی و برهنگی برای درختان در نظر بگیریم می‌بینیم که با وجود التماس آنها با دست‌های برهنه، بازهم خداوند به آنها شاخ و برگ سبز نمی‌دهد زمستان را برایشان می‌فرستد اما درختان هرگز تسلیم نمی‌شوند و به محبت خدا ایمان دارند. ایمان دارند که خداوند بهار را برایشان خواهد فرستاد. گاه ما انسان‌ها هم از دعا کردن خسته می‌شویم و تسلیم افکاری می‌شویم که شیطان به ما القا می‌کند درحالی‌که باید از اجابت نشدن دعایمان بدانیم که این زمستان ماست و بعد از آن حتما بهاری خواهد بود اگر تسلیم نشویم.
 قضیه كتاب بی‌جلد كه به آن اشاره می‌كنید چیست؟
تمام جذابیت کتاب بی جلد معرفی شدن تدریجی آن است. فقط همین قدر بگویم که کتابی است که پریگل نویسنده‌اش را نمی‌شناسد و خواندن و نوشتن را از روی آن می‌آموزد و در نهایت مسیر زندگی‌اش را از روی مطالب آن کتاب پیدا می‌کند.
کتاب نفرین سرخ درباره یک دختر سرخ چشم است که با ماجراهایی روبه‌رو می‌شود وسعی می‌کند آنها را حل كند. داستان پر از فراز‌ونشیب‌های زندگی این دختر است. گاه تا حدودی موفقیت کسب می‌کند و در بعضی برهه‌ها شکست می‌خورد تا بالاخره راز ایستادن در برابر مشکلات را یاد می‌گیرد. داستان یک پایان باز دارد و خواننده هرطور که دوست دارد داستان را در ذهنش تمام می‌کند.
مثل اینكه این کتاب تجربه اول شما هم بود. درست است؟
بله نفرین سرخ کتاب اول من است و از آنجا که محتوای آن نیاز به تحقیق و بررسی داشت نوشتنش برایم زمان زیادی طول کشید. طرح داستان که مختصری از آغاز تا پایان داستان است یکسال زمان برد و دوسال صرف نوشتن خود کتاب شد.
در کتاب حرف‌هایی درباره سرنوشت زده شده است. آیا قصد داشتید تعیین‌کننده سرنوشت را معرفی کنید؟
نه، اصلا. تمام تلاشم را کردم که داستان فقط حالت روایتی بگیرد. تمام تلاشم، تعریف کردن داستان زندگی یک انسان متفاوت بود، البته شخصیت اصلی تفاوت جسمانی داشت ولی خوب تفاوت‌های دیگری هم هست که به گونه‌ای می‌تواند آنها را هم شامل شود. کتاب نفرین سرخ نقل یک داستان است که شخصیت اصلی آن به دنبال راهی برای رسیدن به آرامش و پذیرفته شدن توسط مردم جامعه‌اش است. تعیین‌کننده سرنوشت در این داستان برای هر فرد بسته به باورهایش می‌تواند متفاوت باشد.
ایده داستان را از كجا گرفتید؟
ایده این داستان را من در سن نوزده سالگی داشتم و از بیست سالگی شروع به پرداخت طرح آن کردم. از نظر من این سن کمی است و شاید نمادین حرف زدن در آن سن و سال چیز معمولی باشد و اینکه چرا شخصیت اصلی یک دختر است بیشتر به خاطر جنسیت خودم است. مسلما به خاطر مشابهت جنسیتی پرداخت و شخصیت‌سازی برایم راحت‌تر است و این در کتاب اول که نوشتن آن پر از استرس است یک نکته مثبت به حساب می‌آید.
چرا استرس ؟
خب مسلما هر کار برای اولین بار دغدغه‌های خاص خودش را دارد.
در فضای داستان از جنگل، کوه، صدای رودها و... صحبت کرده اید؟ بهتر نبود فضای ملموس‌تر و  نزديك‌تر به جامعه را انتخاب کنید؟
من فکر می‌کنم نکته قوت کار من همین فضا باشد.به اندازه کافی در زندگی روزمره با ماشین‌ها و صدای بوق هایشان، شلوغی و آلودگی سرو کار داریم. حداقل زمانی را که برای مطالعه می‌گذرانیم در فضای روح نواز طبیعت باشد. برای ما شمال نشینان جنگل لذت‌بخش‌ترین تفریحگاه است، خواستم این لذت را با ساکنان سایر شهرها قسمت کنم.
نفرین سرخ(رمان ایرانی) مینا یکتا نشر آموت/ چاپ دوم 312 صفحه/ 15000 تومان.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
پرفروش‌ترین‌های تیر 93
http://aamout.persiangig.com/image/bestseller/9304-bestseller-s.jpg
سایز بزرگتر جلد رمان‌های پرفروش تیرماه ... اینجا

1: بودن/ رمان/ یرژی کاشینسکی/ ترجمه‌ی مهسا ملک‌مرزبان
2: شوهر عزیز من/ رمان/ فریبا کلهر/ چاپ ششم
3: کتاب نیست/ مجموعه شعر/ علیرضا روشن/ چاپ هفتم
4: پیش از آنکه بخوابم/ رمان/ اس‌جی‌واتسون/ ترجمه‌ی شقایق قندهاری/ چاپ سوم
5: رابطه/ رمان/ مهتاب دیهیم
6: عاشقانه/ رمان/ فریبا کلهر/ چاپ سوم
7: خدمتکار و پروفسور/ رمان/ یوکو اوگاوا/ ترجمه‌ی کیهان بهمنی/ چاپ سوم
8: آقاپری/ مجموعه داستان طنز/ جمیله مزدستان/ چاپ چهارم
9: اندوه بلژیک/ رمان/ هوگو کلاوس/ ترجمه‌ی سامگیس زندی
10: واژه‌های خندان/ ضرب‌المثل‌های طنز فارسی/ گردآوری: احمد اکبرپور
11: زندگی اسرارآمیز/ رمان/ سو مانک کید/ ترجمه‌ی عباس زارعی
12: جاناتان مرغ دریایی/ داستان/ دو زبانه/ ریچارد باخ/ ترجمه‌ی عباس زارعی

Labels: , , , , , , , , , ,

aamout[at]gmail[dot]Com
مرغ مینای آموت
دم ظهر بود و نشسته‌بودم لب پنجره. دیدم پشت پنجره دارد نگاهم می‌‌کند. پنجره توردار بود. پنجره کناری را باز کردم. نون خرده‌ای گرفتم توی دستم. همین‌طوری توی خیالم بود که الان می‌آید داخل و نان می‌خورد. آمد و برداشت.
بعد هم پرواز گرفت روی قفسه‌ها. ساینا با صدای پر زدنش آمد به داخل اتاق. گفت: بابا!‌بابا!‌تو رو خدا بگیرش. مرغ میناست.
گرفتمش. چهار پنج ساعتی ساینا باهاش مشغول بود. من خوابیدم. بیدار که شدم ساینا با دوستاش بازی می‌کرد و بی‌خیال "مرغ مینا" شده بود. آوردمش توی اتاقم.
شروع کرد به بازی با جاهای مختلف اتاقم. من هم دوربین به دست شدم راوی
این هم چند تا عکس از امروز مینای آمده به نفس‌کشیدن‌مون.
می‌گن مرغ مینا سخنگوست. فعلا که بیشتر ما سخن گفتم با او. اگر وقتی و زمانی به حرف آمد صداش رو می‌گذارم.
از اطلاعات گوگلی هم بگویم برایتان که مرغ مینای ما نر هست؛ چون داخل دهانش سیاه است

 http://aamout.persiangig.com/image/mina/001.JPG

http://aamout.persiangig.com/image/mina/002.JPG

http://aamout.persiangig.com/image/mina/003.JPG

http://aamout.persiangig.com/image/mina/004.JPG

http://aamout.persiangig.com/image/mina/001.JPG

http://aamout.persiangig.com/image/mina/006.JPG

http://aamout.persiangig.com/image/mina/007.JPG

http://aamout.persiangig.com/image/mina/001.JPG

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
ترساننده‌ی این شب‌هایم
 
یادداشتهای الی: همه مان عادت کرده ایم یک فیلم ترسناک ببینیم و بترسیم ، حتا گاهی هوس ترسیدن می کنیم و فیلمی را که این جا و آن جا از ترسناک بودنش خواندیم و شنیدیم را انتخاب می کنیم و می بینیم ؛ حالا اینبار به خودتان جرات دهید و کتابی دست بگیرید و بخوانید و بترسید ! اولین تجربه ی ترسیدن با کتاب خواندنم برمی گردد به جین ایر خوانی ام در شب های نوجوانی و لابد حدس زدید که ترسیدنم مربوط می شد به کجاهای کتاب ، بله زن دیوانه ی روچستر که بالای خانه ی قلعه مانند آقای روچستر نگهداری می شد و هر از گاهی سر و صدایی و جیغی راه می انداخت و یا مشعل به دست راه می افتاد طبقه ی پایین خانه ...
کتاب بعدی ای که ترساندم " برف و سمفونی ابری " پیمان اسماعیلی بود و حالا ترساننده ی این شب هایم " برکه های باد " رضاجولایی ست . این کتاب مجموعه ی 14 داستان کوتاه است که هر کدام در فضاهایی آشنا ولی در نهایت با موقعیت هایی وهمناک می گذرد .فضاهایی که در ابتدا خیلی آرام و عادی به نظر می رسد ولی کم کم و با پیشروی شخصیت در دل داستان ما و شخصیت داستان ها با موقعیتی عجیب و ترسناک و رازآلود مواجه می شویم که وادار می شویم با تمام وجود ترس و مرگ و تبدیل شدگی را حس کنیم و به خودمان که می آییم خیالمان راحت شود که ما درون داستان نیستیم و راحت در تختخوابمان لم داده ایم و فقط نظاره گریم و خواننده ! رضاجولایی در این مجموعه خیلی آرام و خونسرد ور دیگرمان را برایمان به تصویر می کشد تا یادمان بماند که در موقعیت خاص تبدیل به چه انسان های جنایتکاری می شویم !
قسمتی از داستان " جانور " ص 48
همه جا از رطوبت خیس بود . مه چندان غلیظ نبود بنابراین راه سربالایی را پیش گرفتم . صخره ها لغزنده بود و می باید احتیاط می کردم . بزودی همه چیز در میان مه ناپدید شد . تصمیم داشتم تا صخره های بالا دست ، جایی که بوته های وحشی جای خود را به درختان کوهی می سپرد بالا بروم ، اما بزودی احساس کردم در میان مه نمی توانم مسیر مناسب را پیدا کنم . هنگام بالا رفتن از صخره ای صدای ریزش خاک و سنگ را از اطرافم شنیدم . چند لحظه بی حرکت ماندم اما دیگر هیچ صدایی شنیده نشد . بالاتر از صخره راه بزرویی پیدا کردم چند گامی بیشتر برنداشته بودم که صدایی را از پشت سر شنیدم . انگار خره ی جانوری بود . تفنگ را از دوش برداشتم . در شکاف صخره ای پناه گرفتم . می خواستم تفنگ را پر کنم اما نمی توانستم . دچار هیجان شده بودم . فشنگ ها جا نمی رفت و هنگامی که در مخزن جا گرفت ، ضامن درست بسته نمی شد . دست هایم می لرزید ، انگار نیرویی در آنها نمانده بود . بعد درست از پشت سرم صدای پایی شنیدم. برگشتم. شبحی از درون مه پیش می آمد...
برکه های باد/ رضاجولایی/ نشرآموت/11000تومان

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
تقابل عشق و نفرت در کوچه یادها
 
علی‌الله سلیمی:‌ بسیاری از داستان های موفق معمایی و پلیسی به گره های پی در پی داستانی و معماهای پیچیده درون متن متکی هستند که اگر در فصل های ابتدایی نویسنده نتواند جایگاه واقعی این گره ها و همچنین حلقه های معمایی را به درستی مشخص و تبیین کند، احتمال لو رفتن کل طرح داستانی و در نهایت بی قطع ارتباط مخاطب با متن وجود دارد؛ مسئله ای که در رمان «راز کوچه شیروانی» نوشته لیلا بابایی فلاح همواره مورد توجه نویسنده بوده و بابایی فلاح سعی کرده تا پایان متن از لو رفتن پایان قصه جلوگیری کند. قوت ماجراهای این رمان همان طور از عنوان آن بر می آید، متکی به رازی است که در کوچه شیروانی نهفته و نویسنده با یک برنامه ریزی زمانی در طول داستان، به شکل قطره چکان اطلاعات مورد نیاز را به مخاطبان می رساند تا ضمن برخورداری از یک قصه رئال اجتماعی، قدم به قدم به مرکز حادثه نزدیک شود. تقریبا بسیاری از مولفه های داستان های معمایی پلیسی در رمان«راز کوچه شیروانی» رعایت شده است.
در فصل اول داستان حادثه مرگ شخصیت یحیی اتفاق می افتد، بدون هیچ گونه سرنخی و با کلی حدس و گمان از سوی مخاطب. بنابر این همان طور که طبیعت این گونه داستان هاست، چشم مخاطب به گذشته است. به رازهایی که اگر برملا شود، راز مرگ یحیی هم بر ملا خواهد شد. در فصل های بعدی، نویسنده قدم به قدم به گذشته برمی گردد و تا حدودی راز مرگ یحیی برملا می شود. البته به شکل ظاهر قضیه، چون نشانه هایی در متن وجود دارد که علت مرگ را به مسئله دیگری پیوند می زند. شخصیت مقابل یحیی، زنی میانسال به نام شهین است که از ابتدای داستان، شخصیت محوری قصه محسوب می شود. با توجه به این که نظرگاه داستان دانای کل محدود معطوف به شخصیت شهین است، مخاطب از ابتدای داستان با این شخصیت همراه می شود تا قدم به قدم به نقطه ثقل داستان نزدیک شود.
در میانه های داستان، خواننده تقریبا به یقین می رسد که راز کوچه شیروانی در دل شهین نهفته است. بنابر این، همراه با شهین به هزارتوی ماجراهای زندگی او در گذشته وارد می شود و لایه های اسرارآمیز زندگی او را یکی پس از دیگری کنار می زند تا به اصل ماجرا برسد؛ ماجرایی که شعاع زمانی حدود بیست و پنج سال را دربر می گیرد. مرگ اسرازآمیز یحیی در یاییز سال 1381 اتفاق می افتد و شهین با کنجکاوی و البته آگاهی تمام ریشه های این مرگ را دنبال می کند و می رسد به پاییز 1356 که در آن نطفه ارتباط عاطفی ناموفقی بین این دو بسته شده اما به مرور گسسته و باعث نفرت شده است. شهین به میزان نقش خود در مرگ یحیی آگاه است و همین باعث می شود نسبت به آن حساس باشد. مخاطب در تعقیب قصه های به هم پیوسته ای که از ابتدای آشنایی شهین و یحیی تا زمان مرگ یحیی در بیست و پنج سال بعد اتفاق می افتند به یک مسئله آشنا در ارتباط آدم ها می رسد که همانا موضوع تقابل عشق و نفرت است. در«راز کوچه شیروانی» این دو چنان در هم آمیخته است که گویی از ازل تا ابد قرار است در کنار هم باشند و چاره ای برای گریز از تقابل آنها نیست. در این داستان سرخوردگی های آدمی به مرور روی هم انباشته و در نهایت، جایی از داستان زندگی به ناگاه فوران می کنند و مسیر سرنوشت ها را به تلخ ترین شکل ممکن تغییر می دهند.
در کوچه شیروانی رازی نهفته است که صاحب این راز را برای همیشه غمگین و اندوهناک کرده است. حتی با مرگ یحیی که یک سوی این راز طولانی است، قصه به پایان نمی رسد و شهین تا زنده است راوی این راز اندوهناک می شود.
چاپ اول(زمستان 1392) رمان«راز کوچه شیروانی» با شمارگان 1100 نسخه در 136 صفحه و قیمت 7000 تومان از سوی نشر آموت چاپ و منتشر است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
اول شخص فراموشي
http://www.cinemavaadabiat.com/Images/R1_2.jpg 
محسن حکیم معانی (مجله سينما و ادبيات): یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی چیزی عوض شده. هیچ چیز آن‌طور که تصور می‌کنی نیست. نه اتاقی را که در آن بیدار شده‌ای می‌شناسی، نه وسایل خانه را، نه حتی کسی را که تمام شب کنارش خوابیده بودی. هیچ ردپایی از تو و گذشته‌ات نیست. حتی تصویر خودت در آیینه زل می‌زند به چشم‌هایت و دروغ می‌گوید. گویی گم شده‌ای، معلق شده‌ای در فضای لایتناهی، بی هیچ پشت و پناهی...
این ابتدای رمان "پیش از آن‌که بخوابم" نخستین اثراس. جی. واتسون، نویسنده انگلیسی است. با چنین مقدمه‌ای محال است بتوانی کتاب را زمین بگذاری. اما هرچه پیشتر می‌روی و هرچه درباره این معمای غریب بیشتر می‌دانی، سئوالات و معماهای بیشتری برایت پیش می‌آید. پرسش‌هایی که تا آخرین صفحه‌های کتاب هم دست از سرت برنخواهند داشت.
در گفتگوی پیش رو با شقایق قندهاری مترجم این رمان، سعی کرده‌ایم به ابعاد دیگری از این اثر دست یابیم. و البته ناگفته پیداست که این تنها نگاه دو تن از مخاطبان این رمان است و بسا خوانش‌های دیگر از این متن می‌توان انتظار داشت.
http://aamout.persiangig.com/image/Book-Fair-26-Tehran/920215/0011.JPG
شقايق قندهاري
س. این رمان اولین اثر اس. جی. واتسون، نویسنده انگلیسی است و به همین دلیل ترجمه‌اش جسارت می‌خواهد چون به‌هرحال نویسنده شناخته شده نیست و معلوم نیست کتابش چقدر مورد استقبال قرار بگیرد. چه شد رفتید سراغ این کتاب و این نویسنده؟
ج. من ازبچگی کتابخوان بوده‌ام و رشته ادبیات انگلیسی هم خوانده‌ام. به جرات می‌گویم که به تشخیص شخصی خودم در انتخاب کتاب اعتماد دارم. بنابراین هیچ‌وقت دنبال این نبوده‌ام که به سراغ نویسنده‌ای بروم که در ایران شناخته شده است، نوبل یا هر جایزه دیگری برده و... یک دلیلش این است که وقتی به سراغ آن کارها می‌روی همیشه ممکن است همکار مترجم دیگری هم درحال ترجمه همان کتاب باشد و تو خبر نداشته باشی. با این موازی کاری موافق نیستم و تا جایی که امکان داشته باشد سعی می‌کنم درگیرش نشوم. البته گاهی برایم پیش آمده. بنابراین همیشه دغدغه‌ام این بوده که یک اثر خوب ترجمه کنم؛ آن هم با تشخیص خودم. برایم هم مهم نیست که اثر اول یک نویسنده باشد. اثر اول یک نویسنده ممکن است به اندازه اثر ششم یک نویسنده صاحب‌نام، خوب باشد و این حق آن اثر است که معرفی شود. حق مردم است که اثر خوب بخوانند و من ادبیات خوب به آنها معرفی کنم. خیلی وقت‌ها از نویسنده‌ای کتابی خوانده‌ام و آن را ترجمه کرده‌ام و استقبال خوبی هم از کتاب شده است. بعد به سراغ آثار دیگر آن نویسنده رفته‌ام و دیده‌ام اتفاقا بهترین کارش همان کار بوده و بقیه کارهایش یا نمی‌تواند با مخاطب ارتباط برقرار کند یا ضعیف است و ترجمه‌اش در ایران جواب نمی‌دهد. ممکن است تنها همین اثر اس. جی. واتسون خوب باشد. هیچ معلوم نیست که اثر بعدی‌اش هم به همین خوبی باشد و انتظار خواننده را در همین حد برآورده کند. این کتاب برایم خیلی جذاب بود و و در مدت کوتاهی هم خواندم و پسندیدمش.شاید با توجه به معیارهای شخصی‌ام صددرصد ادبیات ناب نبود، اما فکر کردم اثری است که از خیلی جهات ویژگی‌های یک رمان خوب را داردوهم مرا و هم مخاطب را راضی می‌کند.
http://aamout.persiangig.com/image/book-fair-27-tehran/930215/001.JPG 
س. خیلی وقت‌ها مترجم‌ها دست به ترجمه آثاری زده‌اند که جاهای دیگر دنیا مورد استقبال و توجه قرار گرفته‌اند ولی به نحو عجیبی در ایران توجهی به آن‌ها نشده است. ظاهرا از این رمان همدر خارج استقبال خوبی شده است.
ج. بله خیلی. تا به حال به بیش از چهل زبان ترجمه شده است. مردم ما و سلیقه آن‌ها در مورد کتاب خیلی قابل پیش‌بینی نیست. گاهی شما کتاب خیلی خوبی را انتخاب و ترجمه و با اشتیاق منتشرش می‌کنید و اصلا دیده نمی‌شود. این دیده نشدن چند بُعد دارد. یک دلیلش این است که رسانه‌ها به دلایل مختلف توجه ویژه‌ای به یک اثر نشان می‌دهند. آن اثر حتی اگر اثر خوبی هم نباشد دیده و مطرح می‌شود و موجش مردم را می‌گیرد. مثلا شخصا هری پاتر را به‌عنوان یک اثر خوب قبول ندارم اما موجی که در دنیا به راه افتاد را به خاطر دارید. موجی بود که پشت آن کلی برنامه‌ریزی و اتاق فکر بود. وگرنه کلی اثر خوب و برجسته نوشته می‌شود چرا بعضی از آن‌ها هیچ‌وقت حتی تا بعد از فوت نویسنده‌اش تا ده‌ها سال بعد دیده و کشف نمی‌شود؟ این را در ایران هم به شکل‌های مختلف می‌بینیم. در همه دنیا هم این‌گونه است.اگر رسانه‌ها و منتقدان دوست داشته باشنداثری دیده شود،چنان بر روی آن تمرکز می‌کنند، آن‌قدر رویش نقد می‌نویسند و حرف و حدیث پیش می‌آورند که حتی اگر اثر خوبی هم نباشد مردم کنجکاو شوند وبه سراغش بروند. خیلی وقت‌ها هم اثر، اثر خوبی است ولی این اتفاق‌ها برایش نمی‌افتد. به نظرم صدا و سیمای ما هم در مورد کتاب خوب عمل نمی‌کند. دلیل دیگری هم دارد. من واقعا به این نتیجه رسیده‌ام که سلیقه مردم اغلب قابل پیش‌بینی نیست. یک مترجم، بر اساس کارهایی که قبلا ترجمه کرده‌،ملاک‌ها و معیارهایی دارد و به جمع‌بندی‌ای رسیده که در انتخاب آثار بعدی برای ترجمه لحاظ می‌کند و بر این اساس فکر می‌کند مثلا این اثر تمام آن شرایط را دارد. ترجمه‌اش می‌کند و باز می‌بیند که مردم خوششان نیامدو اصلا دیده نشد. حتی تا سال‌ها بعد هم آن اثر مهجور باقی می‌ماند. مثلا ترجمه من از"عشق زن خوب" را که مجموعه پنج داستان از آلیس مونرو است، اولین بار در سال 1390 توسط نشرقطره منتشرشد. این کتاب تا پاییز سال قبل که خانم آلیس مونرو جایزه نوبل را برد، هم چنان در همان چاپ اول باقی ماند. از پاییز تا الان این کتاب به چاپ ششم رسیده است.من آن موقع احساس کردم داستان‌های خوب آلیس مونرو را گزینش و ترجمه کرده‌ام. اما مانده بودم که این کتاب چرا مورد توجه قرار نگرفت و در واقع حرام شد.به قول نویسنده‌ای بلیت شما باید بگیرد. ممکن است تا آخرعمر هم نگیرد.
س. البته همه جا کم‌وبیش همین ماجرا حاکم است، اما این‌جا خیلی جدی است. الان چاپ سوم پیش از آنکه بخوابم به پایان رسیده، درست است؟
ج. بله، چاپ سوم رمان درنمایشگاه تمام شد. بخش زیادی از این اتفاق برمی‌گردد به ناشر خوب من. انصافا با آن که در مقایسه با نشرهای دیگر چندان از عمرنشر آموت نمی‌گذرد، ولی خیلی خوب کار می‌کند. به نظر من دلیلش این است که خود آقای علیخانی نویسنده است، دغدغه کار نویسنده و مترجم را می‌داند و نگاهش به کتاب به‌عنوان یک کالا، کاملا فرهنگی است. دیده‌ام که ایشان با چه عشق واشتیاقی روی یک کتاب کار می‌کند. برای معرفی، نقد، بررسی و نشان دادن کتاب تلاش می‌کند. به جرات می‌گویم شاید اگر همین کتاب را ناشر دیگری چاپ کرده بود در همان چاپ اول می‌ماند. واقعیت این است که ناشر خیلی می‌تواند موثر باشد تا کتابی خوب پخش و دیده و معرفی شود. اگر بهترین اثر را هم ترجمه کنی و ناشرت ناشر خوبی نباشد، هر چقدر هم که خودت بتوانی در معرفی‌اش تلاش کنی باز هم ممکن است کتاب در همان چاپ اول بماند و نابود شود. من چون در این سال‌ها با ناشران متعددی کار کرده‌ام به این نتیجه رسیده‌ام که انتخاب ناشر بسیار مهم است.
http://aamout.persiangig.com/image/Book-Fair-26-Tehran/920219/0040.JPG
محسن حكيم معاني
س. از رمان فاصله گرفتیم. تم اصلی این رمان و آنچه که انگیزه اصلی این داستان به شمار می‌رود "فراموشی" است. فراموشی هم از آن دست مضمون‌هایی است که جذابیت‌های روایی زیادی برای نوشتن دارد. داستان خیلی خوب است یعنی بن‌مایه‌هایی که برای روایت دارد خیلی خوب است. شخصیت بر اثر حادثه‌ای تمام زندگی‌اش را فراموش می‌کند و بعد به‌گونه‌ای سعی می‌کند حافظه‌اش را بازسازی کند؛ این چیزی است که در این رمان اتفاق می‌افتد. اما به‌نظرم می‌رسد که این همه‌چیز رمان نیست، یعنی رمان این امکان را به خواننده می‌دهد که خوانش‌های مختلفی از آن داشته باشد. به نظرم یکی از آن خوانش‌های فرامتنی‌ای که اسبابش را خود متن مهیا می‌کند، بحث هویت است. این که رنگ باختن هویت و از بین رفتن آن در یک جامعه بزرگ غربی چگونه ممکن است اتفاق بیفتد و چه تبعاتی می‌تواند داشته باشد. اساسا با خوانش‌هایی از این دست موافق‌اید؟
ج. با قسمت اولش موافقم. هویت در این اثر خیلی مهم است؛ اما با بخش دومش خیر. راستش متوجه نشدم چه ربطی به جامعه غربی دارد.
س. به‌نظرم داستان امکان خوانش‌های متعددی در اختیار خواننده می‌گذارد. وقتی پای جنگ افعانستان را به میان می‌کشد و آن را با دروغ‌های یکی از شخصیت‌ها کنار هم می‌گذارد، ذهن مخاطب را متوجه دروغ‌های غربی‌ها در جنگ خاورمیانه می‌کند.
ج. من اول پرانتزی باز کنم بعد بپردازم به این نکته خاص. به‌نظرم اتفاقی که برای شخصیت اصلی رمان، کریستین، می‌افتد برای هر زنی در هر جامعه‌ای، در هر مکان و زمانی قابل روی دادن است و شاید همین است که سرگذشت کریستین را برای من و شما باورپذیر و ملموس می‌کند. برگردیم به سراغ بحث هویت. فارغ از این که داستان در یک جامعه سرمایه‌داری اتفاق می‌افتد، امروز که من و شما این‌جا نشسته‌ایم و درباره این اثر صحبت می‌کنیم هویتی داریم که بر اساس آن‌چه که بر ما گذشته، تجربه‌ها، سرگذشت، زندگی شخصی، حرفه‌ای، آموخته‌ها و آزمون و خطاها و هرچه که در زندگی انجام داده‌ایم شکل گرفته است. کریستین بیست سال زندگی‌اش را از دست داده است. این‌جاست که آدم فکر می‌کند چقدر وحشتناک است که هیچ ستون و تکیه‌گاهی نداشته باشد و نداند که و چه بوده که امروز این‌جاست.
س. البته این امر باز هم درون‌داستانی است!
ج. بله کاملا. گو این‌که من با خوانش شما هم موافقم. این رمان این ظرفیت‌ها را هم دارد و گذشته از این من با نقدهایی از این دست خیلی موافقم. منتها مخاطب عادی اغلب از منظری که شما اثر را می‌بینید به آن نگاه نمی‌کند. او درک و دریافت خودش را دارد. ولی وقتی یک اثر خوب است، مخاطب حرفه‌ای ادبیات با رویکردهای دیگر تأویل‌های مختلفی از آن ارائه می‌دهد. مثل بحث هویت در جامعه استعماری غرب، مثل جنگ افغانستان و خیلی از مسائل دیگر.
06-22-2013 10-11-17 AM
اس جي واتسون
س. نظری در فضای ارتباطات است که معتقد است مثلا جنگ افغانستان تمامش بر اساس خبرهایی است که خبرگزاری‌ها و منابع خبری مشخصی ارایه داده‌اند. پیامد این نگاه فرضی است با این مضمون که اگر همه این‌ها دروغ باشد پس آیا می‌توانید بگویید که اصلا جنگی در افغانستان وقوع نیافته است؟ یعنی رسانه‌ها هستند کهدنیا و اتفاقات دنیا را که شکل می‌دهند، نه واقعیت‌هایی که در دنیا اتفاق می‌افتد.
ج. درواقع موضوعات، دستاویز و ملعبه‌ای است در دست این رسانه‌ها و در این داستان "بنِ" قلابی حقایق بیرونی را آن‌گونه که دلش می‌خواهد جلوه می‌دهد. حتی دروغ‌های خیلی جدی به کریستین می‌گوید. مثلا این‌که پسرت در جنگ افغانستان کشته شده است، یااین که تو قبلا منشی بوده‌ای، درحالی‌که او دکترای ادبیات انگلیسی خوانده است و همین‌جاست که سئوال برای کریستین پیش می‌آید که من دکترای ادبیات انگلیسی دارم چرا باید منشی بوده باشم؟ اندکی بعد درمی‌یابد کهحتی رمانی هم قبلا نوشته بوده. در دنیای واقعی هم خیلی وقت‌ها رسانه‌ها این کارها را می‌کنند. راستش من در برخی از جشنواره‌هایی که برگزار می‌شود، با خیلی از مهمان‌های خارجی برخورد دارم. آن‌ها می‌گویند ایرانی که ما با چشم خودمان می‌بینیم، با آن‌چه که رسانه‌ها معرفی می‌کنندزمین تا آسمان تفاوت دارد.
س. با این حساب حتی اگر با رمان به‌صورت نمادین هم برخورد نکنیم، لااقل این‌قدر می‌توانیم بگوییم که شرایط زیستی برای نویسنده خیلی تعیین‌کننده است. در جهانی که تبلیغات و رسانه‌ها حرف اول را می‌زنند، یک نفرمی‌تواند واقعیت را به‌گونه‌ای دیگر بازسازی کند و به مخاطبش ارایه بدهد. به‌خصوص که مخاطب هم دچار فراموشی است.
ج. به‌خصوص یک نویسنده ادبیات که دستش باز است و می‌تواند تحت‌تاثیر رسانه‌ها، تاریخ، محیط، شرایط زیستی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی جامعه‌اشو بخشی‌ هم به مددخواهی از ضمیر ناخودآگاهش،حقایقی را که ممکن است ریشه‌ای عینی در بیرون داشته باشند، آن‌گونه که دلش می‌خواهد ساخته و پرداخته کند و آن تصویری را که خودش دلش می‌خواهد در اختیار من و شما قرار بدهد.
س. مایک یا همان بن قلابی علی‌رغم این‌که تمام فضا را جوری می‌سازد که برای کریستین چنان تداعی کند که واقعیت زندگی‌اش این است نه آن چیزهایی که واقعا وجود داشته، درعین‌حال به او آزادی عمل هم می‌دهد. یعنی مایک می‌داندکه کریستی به دیدن دکتر می‌رود، می‌داند که دفتر یادداشت‌های روزانه دارد و...اما از مقابله با این اعمال صرف‌نظر می‌کند. مثلا دفترچه یادداشت کریستین را معدوم نمی‌کند. فقط کافی است که او تلفن همراه کریستی را بردارد و دفترچه یادداشتش را هم بدزدد تا هیچ نشانی از واقعیت وجود نداشته باشد.
ج. اگر یادتان باشد مایک از یک جایی به بعد که متوجه می‌شود، بخشی از دفتر خاطرات کریستین را پاره می‌کند و درواقع به صورت نامحسوسی نقشه می‌ریزد تا...
س. دقیقا منظورم همین است...
ج. یعنی اگر او دفتر خاطرات را برمی‌داشت یا تلفن گوشی را قطع می‌کرد کریستین سریع متوجه می‌شد.
س. البته کریستی به هیچ‌وجه متوجه نمی‌شد. مایک کسی است که به عبارتی کریستین را از آسایشگاه دزدیده است. می‌توانست خیلی کارهای دیگر هم بکند. می‌توانست رابطه دکتر را با زن به‌طور کامل قطع کند. کاری کند که دکتر دیگر نتواند این زن را پیدا کند چنان‌که سال‌ها بود این کار را کرده بود. چنان‌که حتی وقتی رفتند مسافرت هیچ‌کس خبر نداشت این‌ها کجا رفتند. اما می‌گذارد کریستین تا حدی کار خودش را بکند. برای من این نکته جالب است که تمام این شرایط حاکم رسانه‌ای که در موردش حرف می‌زنیم در جهانی اتفاق می‌افتد که ادعای دموکراسی و فضای باز دارد. و تمام این دروغ‌ها به بهانه این‌که من باید آزادی رسانه‌ای در اختیار مخاطبم قرار بدهم، به ذهن او تزریق می‌شود. مثل دولت‌های توتالیتر نیست که رسانه‌ها را حذف یا محدود کنند و بگویند شما اجازه ندارید به جایی دسترسی داشته باشد. اتفاقا دست رسانه‌ها را آزاد و باز می‌گذارد، اما در نهایت افکار عمومی به سمتی که نهاد قدرت می‌خواهد تغییر می‌کند.
ج. خب این هم بخشی از زیرکی غرب است. در واقع اول و آخر قصه یکی است. آن‌ها هم جوری که دلشان می‌خواهد عمل می‌کنند و مردم را زیرنظر دارند.در امریکا شنود تلفنی می‌کنند و خیلی کارهای دیگر. ولی با زیرکی‌ها و سیاست‌های خاصی، خیلی نامحسوس مردم را زیرنظر می‌گیرند و طرز فکرشان را هدایت می‌کنند. خیلی وقت‌ها می‌شنویم که فلان مجری تلویزیون در برنامه زنده جمله‌ای گفت و فردایش اخراج شد. چرا؟ چون چیزی گفته که خوشایند نبوده است.
س. رمان از آن دست کارهایی است که به نوعی معمایی است.
ج. بله دقیقا در همین گونه طبقه‌بندی شده و به‌عنوان اثر اول نویسنده در این گونه جایزه هم گرفته است.
س. کارهای پلیسی، جنایی، معمایی آثارجذاب اما سختی‌اند.زیرا طرح و توطئه بسیار قدرتمندی لازم دارند. یعنی تمام اجزاء داستان باید به همدیگر جواب منطقی بدهند تا جایی چیزی لو نرود...
ج. باید وقایع را خیلی منسجم در ذهن بچینی و بدانی کجا چه گفته‌ای و چه کرده‌ای تا همه چیز با هم جور دربیاید.
س. شما با این رمان خیلی سروکله زده‌اید، به نظر شما این اتفاق در رمان به‌طور کامل افتاده است؟
ج. راستش من سهل‌انگاری‌ای ندیدم.
http://aamout.persiangig.com/image/Book-Fair-26-Tehran/920220/003.JPG 
س.برایم عجیب است که بن (بن اصلی) زن را در آسایشگاه گذاشته و رفته است. ظاهرا عشق این دو خیلی عمیق بوده اما بن از یک جایی دیگر خسته می‌شود و می‌گذارد و می‌رود. بدون این‌که دیگری خبری از کریستین بگیرد. حتی پسرش هم دیگر هیچ رابطه‌ای با او در آسایشگاه ندارد.
ج. به نکته جالبی اشاره کردید. اولا کریستین به دلیلی دچار این سانحه شده که بن اصلی می‌داند. لااقل بن این‌طور فکر می‌کند. آن عشق اولیه به دلیل این ماجرا تا حدی زیر سوال رفته است. چیز دیگری که خیلی جالب است و اتفاقا خیلی غربی است این است که بچه‌ها و پدر و مادرها از سنی به بعد همدیگر را رها می‌کنند. پسر به شهر دیگری رفته و دیگر حالی از مادرش نمی‌پرسد. درواقع این بخش باورپذیر است چون در غرب خیلی عادی و جا افتاده است. ممکن است سالی یکی دو بار به مناسبتی مثل کریسمس همدیگر را ببینند. و به‌خصوص وقتی در یک شهر نیستند که دیگر خیلی عادی است که از هم سراغی نگیرند. به نظرم تنها چیزی که می‌توانم در پاسخ بگویم این است که نویسنده خیلی به شخصیت بن اصلی نمی‌پردازد. شاید در این هم تعمد داشته و شاید بخشی از این ابهام هم خوب باشد. اگر نویسنده می‌خواست همه این شخصیت‌ها را برای من و شما باز کند و همه‌چیز را درباره بن اصلی بگوید، دیگر هیچ چالش ذهنی، هیچ چرایی برای شما باقی نمی‌گذاشت.
س. درست است. ولی این چراها نباید در طرح داستان اتفاق بیفتد. یعنی من خواننده نباید بپرسم چگونه است که این‌ها حتی سالی یک بار هم،حتی کریسمس‌ها، یک زنگ به آسایشگاه نمی‌زنند تا حال همسر یا مادرشان را بپرسند، تا جایی که یک نفر بتواند با هویت و اسم قلابی خود را همسر این زن معرفی کند و او را از آسایشگاه مرخص کند و بدزدد و هیچ‌کس هم متوجه چنین اتفاقی نشود!
ج. من مترجمم، وکیل نویسنده نیستم که بخواهم ازاو دفاع کنم ولی در نهایت می‌شود گفت که ما با جهان داستان سروکار داریم. شاید اگر شما همین داستان را می‌نوشتید با دید دیگری می‌نوشتید. نویسنده ترجیح داده برش‌هایی بدهد و همین برش‌ها را در این چارچوب و این قاب پوشش بدهد و به بقیه‌اش هم نمی‌خواهد بپردازد.
فيلم پيش از آنكه بخوابم

س. این حرف شما درست است ولی رئالیسم درونی داستان هم باید به این بازی جواب بدهد و با منطق درونی داستان منازعه‌ای نداشته باشد. توجیه نویسنده این است که کارکنان آسایشگاه مدام از سر تا ته عوض می‌شوند و پس طبیعی است که کسی بنِ واقعی را نشناسد. درحالی‌که این عملا خیلی دور از ذهن است. فقط تمهیدی است که نویسنده به کار می‌برد برای این که مخاطب بپذیرد که امکان دارد چنین اتفاقی بیفتد.
ج. جدای از بن و پسرش، دوست صمیمی کریستین یعنی کلر هم از او سراغی نمی‌گیرد.
س. دقیقا... اصلا اگر تمام کارکنان آسایشگاه هم مدام عوض شوند، بالاخره مدیریت آن تغییر نمی‌کند. راستش این‌ها باعث می‌شود تا حدی پایه‌های منطقی و رئالیستی داستان بلنگد. این عناصر مجموع شده‌اند تا فقط داستان را پیش ببرند و حساسیت چندانی در مورد آن‌ها به کار نرفته است.
ج. ولی به‌نظرم خوشبختانه اتفاقی که افتاده این است که این ضعف نویسنده در کلیت داستان خیلی خودنمایی نمی‌کند. اگر این نکات پررنگ بود و مخاطب حس می‌کرد که این جاهای خالی پر نشده و این سوالات بی‌جواب مانده، قطعا پایه‌های داستان خیلی سست و متزلزل‌تر می‌شد و مخاطب در خوانشش این را احساس می‌کرد. اما نویسنده کاری کرده که این‌ها خیلی پررنگ خودنمایی نمی‌کنند.
س. در اواسط داستان مخاطب این احتمال را می‌دهد که آتش‌سوزی‌ای که مرد مدام درباره‌اش حرف می‌زند یا بسیاری دیگر از چیزهایی که برای کریستی تعریف می‌کند حقیقت نداشته باشد.
ج. قبل از آتش‌سوزی چیزی که برایم احتمال کذب بودن حرف‌های مرد را فراهم کرد این بود که بن قلابی به نحو خاصی به  کریستین ابراز علاقه می‌کند. اولین شک‌های من به بن همان‌جا بود. کریستین جایی در دفتر یادداشت می‌نویسد که به بن اعتماد نکن. این را در ذهنم دارم. بعد اولین جایی که شک را در ذهن من برانگیخت جایی بود که فکر می‌کردم وقتی به او می‌گوید دوستت دارم عادی نیست. برای من اصرار بن در این که کریستین را دوست دارد باورپذیر نبود. اما راستش آتش‌سوزی برایم چنین معنایی نداشت. چون احساس می‌کردم آتش‌سوزی واقعه‌ای است که هیچ اثری از خودش به جا نمی‌گذارد. همه‌چیز از بین می‌رود. البته یادمان هم باشد که من و شما مخاطب عادی نیستیم. به‌هرحال ما با موشکافی خاصی اثر را می‌خوانیم. پس اگر حتی این اشاره‌های مکرر به آتش‌سوزی تصنعی شده باشد باز مخاطب عادی روی آن مکث نمی‌کند و این‌قدر ریز و دقیق نمی‌شود.
س. ارایه اطلاعات در هر داستان خیلی مهم است.شاید لذت‌بخش‌ترین چیزی که پس ازخواندن رمان پیش از آن که بخوابم برای مخاطب می‌ماند این است که مدیریت اطلاعات از ابتدای داستان تا به انتها بسیار دقیق، زیبا و خوب انجام شده است.
ج. و چیز دیگر این که من و شما که کتابخوان حرفه‌ای هستیم یا فیلم و تئاتری از این دست می‌بینیم، از یک جایی به بعد درباره این که چه اتفاقاتی قرار است بیفتد و چه شخصیتی چه بگوید و چه کار بکند و به کدام سمت و سو و مسیر پیش برود،می‌توانیم حدسیاتی بزنیم. به نظر من یکی از دلایل موفقیت این نویسنده در این رمان این است که خیلی وقت‌ها شما غافلگیر می‌شوید. یعنی درواقع شما حدس‌های زیادی می‌زنید، پیش‌بینی‌هایی می‌کنید اما اتفاق دیگری می‌افتد. به نظر می‌آید خیلی جاها نویسنده یک قدم از خواننده جلوتر است.
س. البته این خصوصیت داستان‌های پلیسی و معمایی است.مخاطب در این داستان همپای کریستین است. انگار او هم حافظه‌اش را از دست داده و هیچ اطلاعاتی ندارد. این است که همپای کریستین به بن شک می‌کند، همپای او به بنِ قلابی اعتماد می‌کند، یقین می‌کند که او کریستین را دوست دارد و... این‌ها خیلی خوب اتفاق افتاده است.
ج. نکته دیگری که می‌خواهم به آن اشاره کنم این است که شخصیت‌های اصلی و محوری داستان‌های آلیس مونرو که امسال جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کرد، اغلب زنان‌اند. این‌جا نویسنده مرد است ولی این‌قدر خوب از فکر و ذهن یک زن گزارش می‌دهد. خیلی وقت‌ها دیده‌ایم که این درنمی‌آید. یعنیاحساس می‌کنی لحن و زبان شخصیت اصلی با جنسیتش جور درنمی‌آید. واتسون خیلی خوب توانسته دنیا را زنانه ببیند.
س. پشت جلد کتاب نوشته‌اید که فیلمی هم از این رمان هم در حال ساخت است.
ج. بله، ریدلی اسکات مجوزش را گرفته است و دارد فیلمش را می‌سازد. بازیگر نقش اول زن آن هم نیکول کیدمن است. حس می‌کنم کار خوبی خواهد شد چون به نظرم رمان ظرفیت این را دارد که اقتباس سینمایی خوبی از آن انجام شود.
http://aamout.persiangig.com/image/before-i-go-to-sleep-book.jpg 
س. یکی از الگوهایی که هالیوود خیلی می‌پسندد و استقبال هم می‌کند داستان‌هایی از این دست است که معمایی در آن مطرح است و این معما در پایان با یک چالش خیلی جدی مواجه می‌شود و در یک نقطه بحرانی وقتی هیچ‌گونه امیدی در هیچ‌جایی وجود ندارد، برحسبیک اتفاق یا یک قهرمان ماجرا به نفع خیر تمام می‌شود و شر شکست می‌خورد. در این داستان هم دقیقا با همین ماجرا مواجه‌ایم. من رمان را تا انتها با شوق و ذوق خواندم و به‌خاطر عادت مألوف از این چرخش منزجر نشدم ولی نمی‌توانم صرف‌نظر کنم که این حد فرار از واقعیت برایم آزاردهنده بود.
ج. نمی‌دانم. بحث خیر و شر از روزگار کهن در ادبیات مطرح بوده و دغدغه اصلی نوع بشر است. به‌نظرم بخشی از این‌گونه پایان‌بندی‌ها به همین ناخوداگاه برمی‌گردد. به‌هرحال آدمی می‌خواهد در نهایت خیر بر شر غلبه کند، حتی بعد از کلی فراز و نشیب. این هم یکی از اعتقادات نوع بشر است فارغ از دین و مذهبش که دوست دارد به هر حال فکر کند که در نهایت خیر پیروز می‌شود. در نهایت دوست داریم با یک دیدگاه مثبت و خوش‌بینانه به همه‌چیز نگاه کنیم. واقعا نمی‌دانم که اگر به نوع دیگری تمام می‌شد واکنش مخاطب چه بود؟ ولی این هم از آن دست سوال‌هایی است که خود نویسنده باید جواب بدهد.
س. مسأله دیگر درباره این رمان، نوع روایتش است. یعنی همین یادداشت‌های روزانه که دکتر به‌عنوان یک روش معالجه برای کریستینِ بیمار پیشنهاد می‌دهد و همین روش معالجه، سیستم و شگرد روایت این رمان هم به‌شمار می‌رود.
ج. به نظرم این دو را خیلی خوب در هم ادغام کرده. هم دارد داستان را برای من و شما تعریف می‌کند و هم این‌که به آن مقصود می‌رسد. یعنی رمان رفته رفته دارد شکل می‌گیرد.درعین‌حال به‌خاطراین دفتر یادداشت که کریستین می‌نویسدش، رفت‌وآمدهای زمانی زیادی داریم. ولی برخلاف بعضی از آثار که به‌خاطر همین تمهید بیش از آن که یک اثر خوب و خواندنی باشند اثری پیچیده شده‌اند،در این‌جا آن پیچیدگی را نداریم. چنان پیچیده و غامض نمی‌شود که مخاطب از جایی به بعد خط داستانی را گم کند. به‌هرحال کریستی مدام به عقب برمی‌گردد، مدام چیزی یادش می‌آید و چیزی یادداشت می‌کند و این‌ها ممکن است مخاطب را گیج کند، اما به‌نظرم نویسندهخیلی خوب توانسته سیر رفت و برگشت زمانی و رویدادها را به هم وصل کند.
س. آیا به‌نظر شما این رمان جزو آثار عامه‌پسند طبقه‌بندی می‌شود؟
ج. تصور نمی‌کنم. به‌نظرم سطحش از ادبیات عامه‌پسند بالاتر است. یعنی صرفا سرگرم کننده نیست. ضمن این‌که در ادبیات تعاریف خیلی نسبی و سلیقه‌ای‌اند.
س. البته اگر باشد هم ایرادی ندارد.
ج. ایرادی ندارد، ولی تصور می‌کنم سطح این اثر، طرح، ساختار، ویژگی‌ها و مولفه‌هایش آن را به نحوی بینابین ادبیات عامه‌پسند و نخبه‌گرا قرار می‌دهد. به نحوی که تا حدودی توانسته است هر دو طیف را راضی کند.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com